به نظر شما آرامش مارمولک زیباتر است یا ترس فروخفته‌ی یوزپلنگ در میان دشت!

بفرمودشان تا نوازند گرم

نخوانندشان جز به آواز نرم

                                     فردوسی

     می‌خواهم شما را به درون پناهگاه حیات وحش میاندشت واقع در استان خراسان شمالی پرتاب کنم؛ آماده هستید؟
     خراسان شمالی به مرکزیت بجنورد، در شمار استان‌هایی است که به نسبت سهمی که از ایران زمین برده‌اند، از غنای گیاهی و جانوری درخورتری برخوردار است. افزون بر آن، ۸٫۶ درصد از مساحت استان در شمار مناطق چهارگانه قرار دارد که بیشتر از میانگین کشوری آن است که هنوز به ۸ درصد نرسیده.
     پارک ملی سالوک و ساریگل در اسفراین، مناطق حفاظت شده گلیل و سرانی در شیروان، پناهگاه حیات وحش میاندشت در جاجرم و همچنین منطقه قورخود در مانه‌سملقان از مهم‌ترین مناطق چهارگانه‌ی تحت حفاظت این استان به شمار می‌روند.

     افزون بر آن زیستگاه خالص‌ترین نوع قوچ اوریال در جهان و کمیاب‌ترین نوع کبک دری در ایران، همین استان است؛ استانی که دارای نادرترین و کهن‌‌سال‌ترین درختان با قدمت بالای هزارسال از جمله صنوبر و اُرس هم هست.
    اینک حسین آبسالان – که معرف حضور خوانندگان عزیز این تارنما هست – تصاویری ناب را از میاندشت برایم ارسال کرده تا در لذت دیداری‌اش، مهمانان گرانقدر کلبه‌ی مجازی درویش هم شریک شوند.
    میان‌دشت قرار است که به امن‌ترین زیستگاه یوزپلنگ ایرانی بدل شود؛ زیستگاهی که سالهاست با معضل وجود دام و دامداران در منطقه دست و پنجه نرم می‌کند؛ رخدادی که سبب شده پوشش گیاهی و جمعیت آهو در منطقه به شدت آسیب ببیند. حضور سگ‌های گله و توسعه‌ی واحدهای دامداری نیز از دیگر تهدیدات پیش روی یوزها در این منطقه به شمار می‌رود که امیدوارم با خروج دام از این منطقه‌ی یگانه و خرید مستثنیات دامداران؛ بتوان نام میاندشت را در صنعت اکوتوریسم جهان هم بلندآوازه کرد. اگر هر شیر کنیایی می‌تواند هزاران دلار درآمد برای سرزمین و مردمش به ارمغان آورد؛ چرا هر یوز ایرانی چنین نکند؟
    لطفاً یکبار دیگر به آن شعر حکیم فرزانه توس و این دو تصویر دقت کنید و ببینید که چه چیزی را می‌توانید در آنها کشف کنید!؟ ببینید فردوسی حکیم در باره رفتار با حیوانات در هزار سال پیش چه گفته است و ما امروز چگونه با این آیه های مام طبیعت رفتار می کنیم!

    بیاییم پیمان بندیم که ما هم از این پس نخوانیم شان جز به آواز نرم … این راز زندگی پرتقالی و پرنشاطی است که فراموشش کرده ایم! نکرده ایم؟

47 thoughts on “به نظر شما آرامش مارمولک زیباتر است یا ترس فروخفته‌ی یوزپلنگ در میان دشت!

  1. رسول کریمی

    هر دو زیباست و شگفتی های خلقت را در خود نهفته دارد.
    خیلی ممنون از تصاویر زیبا ومطالب قشنگتون
    من زیاد به جانوران و حیوانات علاقه ندارم، ولی با تصاویر و مطالبی که می نویسید، کم کم علاقه مند میشم.

  2. رسول کریمی

    سلام
    خسته باشید
    ممنونم که به وبلاگم سر زدید و نظر ازشمندون رو گذاشتید.
    شما با “بابک منفرد” آشنایی دارید؟
    ایشون گوینده برنامه “صدای کوهستان” هم هستند.
    خیلی مطالب رو زیبا و جذاب و پر انرژی به مردم انتقال می دن.
    متاسفم که فقط صبح پنجشنبه ها اون هم فقط ۵ دقیقه اون هم با چه کیفیتی (منظورم اینه که مجری نمی زاره زیاد صحبت کنه و بین حرف هاش میرن سر موضوع دیگه ، خیلی بی ادبی می کنن)
    مجری هم که برای اینکه وقت رو پر کنه (چون علاقه ای به موضوع برنامه نداره) سوال های خوبی نمی پرسه !
    درمورد عکس ها باید بگم: امیدوارم “ادامه مطالب” رو دیده باشید.
    در “ادامه مطالب” تصاویر بیشتری بود.
    ولی درصورت پیدا کردن تصاویر و مطالب جدید در اینترنت در وبلاگ و در اختیار شما میزارم.

  3. محمد درویش نویسنده

    درود بر رسول عزیز …خوشحالم که تلاش های درویش توانسته یک هموطن جوان را به تنوع زیستی سرزمینش علاقه مند سازد. تصاویر را دیدم، اما شدت تخریب را نشان نمی دهند. با بابک منفرد هم آشنایی ندارم. اما امیدوارم سهم محیط زیست در رسانه افزایش یابد. درود …

  4. Montra

    به نظرم هر دو زیبان و آرامش بخش چون می دونن نقش شونو چطوری ایفا کنن و سرگردون و سردرگم نمی شن…
    خوب باشید- خوب خوب.

  5. شقایق

    راستش با این که همیشه دوست داشتم و دارم گونه برتر باشم ؛ ولی الان به نظرم آرامش سبکبالانه آن مارمولک ِ نقشین می ارزد به کامل تر بودن و در حین حال تجربه ی ترس ؛ که میوه تلخ ِ به چشم آمدن است!

    هرچند می گویم ولی در دل نمی خواهم… .

    پاسخ:

    اعتراف چسبناکی بود … خوشمان آمد!

  6. شقایق

    چه کنایه ی پر ترنمی از راز پرتقالی زندگی گفتید…کاش فراموشش نکنیم و “بخواهیم” که نگذاریم فراموش شود.

    پاسخ:

    آمین.

  7. شقایق

    در انتهای نوشته بار دیگر تصاویر را نگاه کردم و شعر حکیم فرزانه مان را هم خواندم و در دل آرزو کردم که همان شود که شما خواسته اید.

  8. محمد درویش نویسنده

    آن شعر … آن شعر … آن شعر … دیوانه کننده است … کاش درک می کردیم که در چه زمانی سروده شده و حالا ما کجا ایستاده ایم … درود.

  9. سروی

    از حیوانات می ترسم . تقریبا از همه شان . حتی وقتی جوجه های کوچولوی رنگی دنبالم می کنند ( راستی چرا دنبال آدم راه می افتند؟ ) . نه اینکه دوستشان ندارن . ازشان می ترسم . ترسم به هزار و یک دلیل است که می دانم مهمترینش این است که درست نمی شناسمشان و این مشکل من است نه مشکل آنها . برایشان احترام قائلم . رفتارشان هرچند غریزی اما احساس می کنم تقریبا روی روال مشخصی است . اگر بهشان ، به بچه هاشان آسیب نرسانیم گمان می کنم آسیبی به ما نمی رسانند .بر عکس آدمها . آدمها برای آسیب رساندن به دیگران دلیلی لازم ندارند . نگاهی به تاریخ جنگ های بشر و این همه شقاوت و سنگدلی نشان می دهد که آدمیزاد می تواند از هر درنده ای ، درنده خوتر باشد … اگر از عقل و دانش و بصیرتی که خداوند تنها به انسان هدیه کرده درست استفاده نکند.

    مارمولک چیز خوبی است به شرط اینکه توی اتاق آدم نیاید!
    ما تو خونه مون یه چند تایی درخت و گل و بته و گیاه و … داریم . که محل بسیار مناسبی جهت اجتماع مارمولک ها هستند . بچه هاشون از یه بند انگشت هم کوچیگترن اما ماشالا خیلی ترو فرز هستن . اگه تو خونه نیان و همون بیرون بمونن باهاشون مشکلی ندارم اما اگه خدای نکرده ، زبونم لال بخوان وارد حریم خصوصی من بشن با نزدیک ترین شی ء موجود باهاشون برخورد فیزیکی می کنم .

    راستی من یه ماهی دارم . یه روزی قرمز بود . دو سال پیش برای سفره ی هفت سین خریدیم و هنوز مهمون خونه ی ماست . حالا نمی دونم چرا رنگش سفید شده . اسمش پویی پویی هست . تنها حیوونی که ازش نمی ترسم . با نهایت صبوری به حرفهام گوش میده و امکان نداره رازی رو که بهش می گم به کسی بروز بده … امکان نداره .
    تنها مشکلش اینه که با خودش حرف می زنه . مدام راه میره و با خودش حرف می زنه و خیلی خیلی هم آب می خوره . هیچ وقت هم چشماشو نمی بنده . این تشنگی ِ همیشگی ، این راه رفتن ها و باخود حرف زدنها ، این بیداری ِ دائم … نگرانم می کنه … شاید تب کرده!

    بله … طولانی شد!

    و … حرف آخر … شاید شما نیاین و به ما سرنزنید و ما رو نخونید و کامنت نگذارید … اما من میام و به شما سر میزنم و می خونمتون و براتون کامنت میگذارم … رفاقت اینه، نیست؟
    منتظرتون بودم . وقتی پست تصادف رو گذاشتم . به دلداری نیاز داشتم … حتما سرتون شلوغ بود.

    پاسخ:

    چقدر خوب و با دقت یادداشتها را می خوانید و نظر می دهید. آن هم با چه وسواس و تا چه اندازه سزاوارانه. حقیقتاً مرا شرمنده می کنید. به خصوص که می فهمم تا چه اندازه بی انتظار از پاسخگویی کامنت می گذارید. این عین دوست داشتن ناب مجازی در فضای وبلاگستان است. در مورد آن ماهی باید بگویم که واقعاً در حد معجزه است که هنوز نمرده است. فکرش را بکنید اگر آدم سیاه پوست را هم دو سال در انفرادی نگه دارند، سفید پوست می شود! نمی شود؟ برای پویی پویی و صاحب عزیزش آرزوی سلامتی و شادابی بیشتر دارم.

  10. کالیراد

    یادمان رفت سلامش بکنیم
    یوز را می گویم
    یادمان رفت بپرسیم چرا خسبیده است
    که چرا یوز ز ما ترسیده است
    یادمان رفت خدایی هم هست
    یادمان رفت که ما مخلوقیم
    یادمان رفت که شاید امروز رخت را بر بندیم
    کاش می دانستیم که سفر نزدیک است

  11. محمد درویش نویسنده

    همین است دیگر … اصولن موصولن این مردم ایران انگار بدشان از سایه ی چماق زور و ارعاب و تهدید و تحدید و … در بالای سرشان نمی آید! می آید؟

    به هر حال معذرت را می پذیرم؛ اما در باره طلب مغفرت قول نمی دهم!!

  12. کالیراد

    کاش میدانستی
    زندگی سایه ی ابری گذراست
    لحظه ای رو به خداست
    چشمه ای پر آب است
    لحظه ای خاطره است
    حالا
    کاش می بخشیدی

  13. شقایق

    چه خوب که وبلاگ دارین!
    اتفاقا من می خواستم بنویسم که کاش وبلاگ داشتین با این نوشته های سبز و سرخ!

  14. کالیراد

    شقایق عزیز متشکرم
    و درویش گرامی همیشه به دیده ی استاد به شما نگاه می کنم و احترام خاصی براتون قائل هستم.
    ولی چون به بخشیده شدن نیاز داشتم دیگه بله…
    از داستان اممممما هم طبق معمول بی خبری خبر ندارم.

    پاسخ:

    ای بابا … شما چقدر پاستوریزه هستید! می ترسم آخر این ویروسکهای این ور و اون ور یه کاری دستتون بدهند! نمی دهند؟ یا نترسم؟! دومندش: من کماکان درویش هستم … صفت استادی را بگذاریم برای آهنگ کوثرها … درود. در ضمن یک دلیل که در طلب مغفرتت شک دارم، همین است که باز هم نشانی وبلاگت را نمی نویسی!!

  15. نیما

    تمام مخلوقات در جای خود زیبا هستند. بی انصافیست که بخواهیم بسنجیم .
    نمی دونم چقدر به اواز یک زنجره در گرمای مرداد ماه دل سپردی .
    من رو که نعشه می کنه. اغراق نمی کنم .
    فرزند شمالم و به شدت دلبسته طبیعت .
    هرچند که کمتر فرصتی به دست میاد تا دلی در طبیعت تازه کنم
    ولی از کوچکترین نشانه هاش لذت می برم .
    عاشق بارانم و رنگ سبز چمن .
    صدای باد که در دل شاخ و برگ درختان می پیچد .
    همه زیبا هستند .
    همه مخلوقات

    پاسخ:
    درود بر نیمای عزیز …
    پس دل تو هم گره گیر چشم نجیب گیاه است و سبزه ای را بکنی، حالت بد می شود! نه؟
    زنده باشی هموطن شمالی من.

  16. سروی

    ما به یکی دست یا علی بدیم تا تهش وامیستیم آقای درویش . شما هنوز ما رو خوب نشناختید.
    نوشته هاتون ارزش فکر کردن رو داره . اصلا آدم رو وادار به فکر کردن میکنه . نوشته هاتون سزاوار کامنت هایی بهتر از مال من هستند . مثل آنچه که خانم کالیراد دوست داشتنی و شقایق جان و آقا محسن براتون می نویسن .
    من کیبورد را می دهم به دست کودک درونم تا بازیگوش و سرخوش برایتان بنویسد.

    انفرادیِ پویی پویی آنقدرها هم کوچک نیست . در ضمن اینقدر که خانواده به او محبت می کنند و نازش را می کشند ، اگر به اندازه ی نصفش ناز من را می کشیدند من ذوق مرگ می شدم .

    مامانم که از کنارش رد می شود ، قربان صدقه اش می رود . ولی خیلی می ترسم که بمیرد . نمی دانم با جای خالی اش چه کنم . هر روز ازش خواهش می کنم که نمی رد . تا حالا که رویم را زمین نینداخته . دکتر کهرم می گفت اگر ازشان خوب نگهداری شود تا ۲۰ سال هم زنده می مانند … امیدوارم بماند …

  17. محمد درویش نویسنده

    از صمیم دل آرزو می کنم که حرف دکتر کهرم عزیز درست از آب درآید. در عین حال، نازکشیدن سرعت آدم شدن آدم را کم می کند!
    به قول حافظ:
    این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
    اجر صبری است
    کز آن
    شاخ نباتم دادند!

    تازه وقتی شاخ نبات را کنار زدی می توانی نواهایی را بشنوی و رنگهایی را ببینی که پیش از آن هرگز مجالی برای درک شان نیافته بودی.
    درود.

  18. شقایق

    بعد یه جلسه طولانی ِ سخت جان فرسا ؛ خیلی چسبید!شاخه نبات را می گویم!
    سپاس.

    پاسخ:

    اون هم شاخ نباتی که نباید خوردش! نه؟

  19. سروی

    از شانس بد شما من با حافظ بزرگ شدم …

    دوست شاعرم ، حضرت حافظ در جای دیگری ، غیر از آنجایی که شما گفتید می فرماید :
    دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
    خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

    و یا در جای دیگری می فرماید :
    نازها زان نرگس مستانه می باید کشید
    این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش

    بعضی وقت ها ناز کشیدن هم لازم است . هم برای او که ناز می کشد برای اینکه بداند به چه قیمتی دارد بدستش می آورد و هم برای او که نازش کشیده می شود برای اینکه بداند چقدر برایش ارزش قائل شده اند . قدر خود را بداند و همچنین برای جبران محبت تلاش کند .

    این فقط بین اعضای خانواده نیست . مثلا می تواند رابطه ی معلم و شاگرد باشد …

    با این بخش از صحبتتان مخالفم . بعضی وقتها غرورمان اجازه نمی دهد محبت کنیم . اسمش را ناز کشیدن میگذاریم . بعضی وقت ها شهامت عذرخواهی نداریم می گوییم نمی خواهم نازش را بکشم . بعضی وقت ها قدرت گذشت و بخشش را نداریم می گویم اگر نازش را بکشم پر رو می شود و …

    بعضی وقت ها از ناز کشیدن ، محبت کردن و دوست داشتن می ترسیم آقای درویش .

    در ضمن اروند به من گفته شما خیلی هم خوب ناز مامانی ِ اروند را می کشید :
    به قول دوست شاعرم :
    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند … تا آخر بیت سوم .

    پاسخ:

    حالا چرا از شانس بد؟ این که باید از خوش شانسی آدم باشد که بتونه در این زمانه ی پول محور، خواننده ای را برای یادداشتهایش شکار کند که حافظ شناس هم باشد. خداییش که به این شکار خودم می بالم! نبالم؟ در ضمن خیالت راحت … نمی گذارم این شکار به سرنوشت پیرمرد و دریا بدل شود!! درود …

  20. عسل مهر

    راستی آقای درویش عزیز آدرس منو که دارین، ندارین؟؟
    یک اعتراف: این کنایه بود!

    پاسخ:

    می دانم … من شرمنده شما و سروی و چند تن دیگر از خوانندگان وفادار خویش هستم. حتما جبران می کنم! نمی کنم؟

  21. عسل مهر

    به وبلاگ آقای کرمی عزیز که سر زدم از خبر و آماری که از حیات وحش در زیستگاه های ایران داده بودند آنچنان دچار یاس و ناامیدی شده ام که چیزی برای گفتن ندارم. همین.

    پاسخ:

    به زودی در این باره یادداشتی را خواهم نوشت.

  22. آرینا

    چقدر اینجا را دوست دارم و هر بار که می آیم و می خوانم انگار بزرگ و بزرگ تر می شوم!!
    مطالبتون عالین و تاثیر گذار…
    همینجوری یاد همان سگ هایی می افتادم که از ۶ متری شان فرار می کنم ولی بارها و بارها به خاطر مظلومیتشان گریه کرده ام!
    به امید روزهای سبز

  23. سروی

    حافظ شناس! … نه … با حافظ بزرگ شدم … رفیقیم … من خودم رو هم هنوز درست نمی شناسم چه برسد به حافظ

    خیالم که راحت نیست … اما خودم را سپرده ام دست خدا … به مخلوقات خدا که این روزها چندان نمی شود امیدوار بود! مخصوصا وقتی سرشان خیلی شلوغ باشد.

    در ضمن :
    ما گر زسر بریده می ترسیدیم
    در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

    و البته چه شکارچی خوبی! و چه شکار خوش شانسی هستم من! ( با فرض اینکه بنده شکار شده باشم استاد) ( چرا اینجا آیکون نگاه در نهایت بدجنسی ندارید؟ )

  24. محمد درویش نویسنده

    شما شکار نشده اید! جلد شده اید!! شکار کردن را دوست ندارم … اما جلد شدن یا اهلی شدن؛ رسم زمانه است … رسم خیس و صورتی رنگ دیروز، امروز و فردا … تا آدم اهلی نشود و اشکش درنیاید که آدم نمی شود! می شود؟

  25. سروی

    اگر روزی احساس کنم که جلد چیزی ، کسی یا جایی شده ام … می روم … زود می روم … جلد شدن یعنی از روی عادت یا نیاز دل به کسی ، چیزی یا جایی ببندی … که برایت عادت شود … که اگر نباشد ، دیگر نتوانی ادامه بدهی …که وجودت ، همه اش یا بخشی از وجودت وابسته به آن باشد … که تو برای ادامه دادن ، برای رفتن ، برای نماندن وابسته به آن باشی … که خودت چیزی نباشی بدون آن … و من این را دوست ندارم

    نمی خواهم برایم تکراری باشد … نمی خواهم برایم عادت شود … نمی خواهم وابسته باشم … دوست دارم بند ناف ِ وابستگی را ببرم تا برای خودم شخصیت و هویت مستقلی باشم … که بتوانم دوباره و هرباره و مکرر متولد شوم … که کسی من را جا نگذارد … که کسی نتواند من را جا بگذارد … که کسی نتواند از وابستگی ام سوء استفاده کند …که نشکنم … که خودم را در خطر شکستن قرار ندهم … که روحم پابند جایی ، کسی یا چیزی نشود … که بال پرواز ِ روحم را نچینم

    دوست ندارم جلد شوم … دلم می خواهد همیشه دچار شوم … به قول سهراب دچار یعنی …

    اما راست می گویید … اهلی اینجا شده ام … اینجا را دوست دارم چون برایم تکراری نیست … چون از روی عادت اینجا نمی آیم … چون مجبور نیستم بیایم … اما می آیم

    برای کلمات احترام قائلم و دوست دارم در جای خودشان از آنها استفاده کنم .

    اشکم در آمده؟ … از مادر متولد نشده کسی اشک من را دربیاورد!

    توی چند تا کامنت اخیر روی آدم شدن خیلی تاکید می کنید . چرا؟ برایم جالب است .

    می پرسم چون از پرسیدن خجالت نمی کشم …

  26. محمد درویش نویسنده

    به نظرم “آدم” از آن واژه هایی است که حرمت دارد؛ آدم یعنی منتها درجه ی کمال … همان موجودی که می تواند فریاد ان الحق سرداده و ادعای خدایی بکند. می گوید: “من ملک بودم و فردوس برین جایم بود؛ آدم آورد به این دیر خراب آبادم”
    می گویم: نه! اتفاقاً آدم به تو لطف کرد تا نشانت دهد که چقدر توانمندی؛ وگرنه سالها در زندان انفرادی بودن و دزدی نکردن که هنر نیست! هست؟

  27. دزيره

    جناب درویش مدت‌هاست که وبلاگتان را می‌خوانم… وبلاگ خاص، زیبا و منحصر به فردی‌ست، اما به دلایل شخصی نخواستم ردی از خود به جای بگذارم و درست که این‌جا خانه‌ی مجازی شماست، اما چون عمومی‌اش کردیده‌اید خانه را به خودم اجازه دادم بنویسم آن‌چه را که نباید…

    کسی که خیلی روی بعضی چیزها پافشاری می‌کند که من این نیستم و آن نیستم، یعنی همان است…‬ حالا چرا سعی در انکار خودش دارد، خدا می‌داند، و در ادامه این که خانم سروی، خیلی سعی در شناساندن خودتان به دیگران نکنید، هر کس برداشت شخصی خودش را دارد و برداشت من هم این بود…‬

    در ضمن من نمی‌توانم بعضی چیزها را درک کنم، مثلاً نوشتن یک دست‌نوشته‌ی احساسی در پانویس نوشته‌های کسی که آدم احساس می‌کند خیلی دارد سعی می‌کند حدش را با دیگران رعایت کند و کاملاً احترام‌آمیز برخورد کند… البته در محترم بودن سرکار خانم سروی هیچ شکی نیست و من به خودم اجازه‌ی زیاده‌روی در خصوصیات کسی را نمی‌دهم، اما می‌دانم جایی که خیلی‌ها می‌آیند و می‌روند و خیلی چیزا را می‌فهمند، نادیده انگاشتن شعورشان دردآور است… این‌جا را همه‌ی ما می‌خوانیم، پس سعی کنیم از خصوصی نویسی و احساس پنداری دست برداریم… شاید داریم وارد حریم کسی می‌شویم که نمی‌شناسیمش و داریم خواسته یا ناخواسته می‌آزاریمش… به عنوان یک خانم به متعلقات و بستگان نزدیک استاد درویش فکر کرده‌اید جانم؟ خانم سروی؟! می‌دانید دوست دارید جلد کجا باشید؟!

    استاد درویش نمی‌دانم علت این همه صبرتان چیست در قبال کسانی که حریم خصوصی هیچ‌خانه‌ای را رعایت نمی‌کنند!

  28. شقایق

    سروی نازنین؛
    برایم جالب بود که عبارتی که در پانزده سالگی می گفتم تا
    ترس و ناتوانی ِ نوجوانانه ی خودم را پشت کلماتم پنهان کنم را
    بعدِ سالیان این جا شنیدم!
    “از مادر زاده نشده کسی که اشک مرا در بیاورد”
    موافق نیستم دوست من!کسی که اشکش در نیاید و
    از مادر زاده نشده باشد کسی که بتواند گونه های او را خیس کند
    هنوز خیلی مانده تا کودک شیرین ِ درونش را به جا آورد , دوستش داشته باشد و همراهی اش کند ؛
    چون ثمره ی تلخ بزرگ شدن ؛همین است که گفتی!
    “زیادی” محکم و مستدل بودن!

    شاید یکی از شیرین ترین اعترافاتی که من از دوست دل بندی شنیده ام این باشد که
    “روزی نیست که چشمانم خیس نشود”

  29. سروی

    به آقای درویش :
    بله … با این نظرتان موافقم

    به دزیره : که دوست داشتم بیشتر از خودش نشانی می گذاشت

    تقریبا تمام آنهایی که برای آقای درویش کامنت میگذراند با همه ی احساسشان می نویسند . مثل خانم کالیراد عزیز و دوست داشتنی که همیشه شعرهای ناب ، خیلی ناب می گویند .

    مثل شقایق که از ته ِ ته ِ دلش می نویسد و مثل اشکار که شادمانه با استاد صحبت می کند .

    مثل آقا محسن که کامنت هاشان همیشه برایم کلاس درس است .

    اروند کوچک برایم رفیق نادیده ای است که شیطنت هایش را دوست دارم و نگاه روشنش را به زندگی ستایش می کنم که فردای کشور مظلومم دست همین بچه هاست . بچه هایی که خودم معلمشان هستم و از بودن با آنها لذت می برم.

    همسر آقای درویش را ندیده ام ، نمی شناسم اما مطمئنم همسری شایسته برای ایشان هستند . یقینا پشت هر مرد موفقی زنی خوب ، مهربان ، آگاه و لایق ایستاده است … پس برایشان بیش از آنکه تصور کنید احترام قائلم .

    اما آقای درویش …
    از نظر من آقای مهندس محمد درویش عزیز ، استاد ، دوست ، نویسنده و عکاس خوبی است که از آشنایی با ایشان خیلی خیلی خوشحالم . چون هم ایشان را شناختم و هم به واسطه ی ایشان با دوستان خوب دیگری آشنا شدم…مثل خانم کالیراد ، شقایق جان ( که هنوز منتظرم … و خودش میداند چرا ) ، عسل مهر ، مونترا، آقای مصباحی ِ خیلی هنرمند که عکس هاشان را خیلی دوست دارم و مهربانانه و سخاوتمندانه به من اجازه داده اند که از عکسهاشان در سایتم استفاده کنم و دیگرانی که از خواندن نوشته هاشان لذت می برم …

    … و همین طور شما … دزیره ی عزیز و بی نشان ِ من ، که می دانم می توانید رفیق خوبی برایم باشید . همین که اینجایید ، کامنت های من را دنبال می کنید ، نوشته هایم را می خوانید و دلسوزانه و خواهرانه نظر می دهید برایم خیلی خیلی ارزش دارد.

    کاش آدرس سایتتان را به من بدهید ، نشانی ایمیلی ، چیزی …
    آدرس من این است :
    http://www.sarvi.ir

    خوشحال می شوم به من سر بزنی ، نوشته هایم را بخوانی ، نظرت را بگویی ، قصه هایم را نقد کنی ، مرا بهتر بشناسی ، بیشتر بشناسی ، عمیق تر بشناسی و بعد … قضاوت کنی .

    رفیق نادیده ی من ، برای نظرت احترام قائلم ، اما فکر کنم کمی شاید سوء تفاهم رخ داده باشد که مهم نیست . می توانیم با شناخت بهتر از این اتفاق کوچک بگذریم .

    خوب است که نظرت را گفتی . خوشحالم . چون این باعث شد که سکوتت را بشکنی و به جمع صمیمی ما اضافه شوی . از طرف خودم به تو خوش امد می گویم . بیشتر نظر بگذار … اجازه بده که حرف … کلمه … این نت رقصان روی مانیتور ، آغاز رفاقتمان باشد …

    منتظرت هستم …

    با نهایت احترام،
    سروی

  30. سروی

    شقایق جان

    کاملا حق باتوست . این که فقط یک شوخی بود وگرنه بارها و بارها با خواندن نوشته های همین سایت اشک ریختم .. برای هامون … برای زینب … برای انها که هنوز از تلاش برای ماندن و زنده ماندن خسته نشده اند و برای آن قصه ای که به سفارشت خواندم در آن یکی وبلاگ آقای درویش از رفاقت پیرمرد و روباه .

    راست می گویی و من هم ایمان دارم که اشک سرچشمه اش از دل نشات می گیرد …

    این روزها برای گریستن بهانه زیاد است … برای وطنم … برای جوانان وطنم …برای آرمانهایم … برای … بماند …

    هیچ وقت از گریه کردن نترسیده ام … باور کن …

    گریه کن …گریه قشنگه …

  31. محمد درویش نویسنده

    خب امروز من یه ذره سرم شلوغ بود و نتونستم به کلبه های مجازی ام سر بزنم … می بینم چه کامنتهای تأمل برانگیزی رد و بدل شده است؛ آن هم از سوی برخی از جدی ترین و دیرینه ترین خوانندگان عزیز دل نوشته هایم. راستش وقتی این یادداشتهای کوتاه و بلند را خواندم؛ وقتی حس کردم که برای نوشتن این کامنتها باید چقدر وقت گذاشت و دقت کرد؛ وقتی متوجه شدم که در پشت این یادداشتها، ممکن است ساعتها مطالعه در پستهای پیشین همین وبلاگ نهفته باشد و مهم تر از همه وقتی که دیدم چگونه و با چه سلوک کم نظیری خوانندگان عزیز وبلاگ انتقادهای نرم اما جدی خود را مطرح و به همان بایستگی، پاسخ هایی سزاوارانه دریافت کرده اند … بله وقتی این ها را دیدم، احساس سبکبالی کردم! احساس همان مارمولکی را تجربه کردم که حالا می تواند بر روی تردترین ساقه ی تاغ بایستد و به افق های دور خیره شود بی مهابای فرداها و چشمان نامحرم … درود بر شما که امشب، شبی رؤیایی و به یادماندنی برایم آفریدید … امیدوارم دزیره همچنان خواننده ی دلنوشته ها بماند و آن را پایش کند و اگر دوست داشت برایمان از نظرگاه هایش بنویسد … امیدوارم سروی اشکها و لبخندهای بیشتری را در اینجا تجربه کند و در این بده بستان ها، همه با هم یادبگیریم که چگونه می توان حرفها را شنید و با مهرورزی منتقدان را به دوستانی صمیمی بدل کرد … امیدوارم شقایق همچنان اینجا را رها نکند و همینگونه بی پیرایه و صمیمانه از خودش و نگاهش به زندگی بگوید و امیدوارم درویش هم نشان دهد که سزاوار این همه توجه و همراهی و همدلی هست. امشب واقعاً احساس کردم که کلبه مجازی من حالا صاحب شهروندانی دریادل است که خود را نسبت به حراست از این کلبه مسئول می دانند و تداومش را آرزو دارند … انگار دیگر اینجا فقط متعلق به من نیست! این همان باوری بود که من روزی به یکی از صاحبان وبلاگ که ناگهان محتوای یادداشتهایش را پاک کرد، گفتم … گفتم: تو حق نداشتی وبلاگت را پاک کنی، زیرا به مجرد انتشار یادداشتهایت در فضای مجازی، به مجرد انتشار کامنتهای خوانندگانت در آن، تو به تعداد آن کامنتها وبلاگت را دارای سهامدار کرده ای و بدون رضایت سهامداران چگونه به خود اجازه دادی تا این واحد تولیدی اندیشه ساز را نابود کنی؟
    ممنون … باز هم ممنون از دزیره نازنین، سروی پرانرژی و شقایق دریادل … و همچنین دیگر دوستانی که به این سرا اعتبار می دهند.

  32. عسل مهر

    یکدیگر را می آزاریم
    بی آن که بخواهیم
    شاید بهتر آن باشد
    که دست به دست یکدیگر دهیم
    بی سخنی

    دستی که گشاده است
    می بّرد
    می آورد،
    رهنمونت میشود
    به خانه ئی
    که نور دلچسبش
    گرمی بخش است.
    “شاعره محبوبم خانم مارگوت بیکل”
    آقای درویش عزیز سهمیه اشک امشب مرا شما تامین کردید نگوئید چه نازک نارنجی! هستم.
    جائی خواندم اگر کسی حداقل هفته ای یک بار گریه نکند مشکل دارد!
    خدا را شکر من از این یکی مورد مشکلی ندارم.
    گریه شاید یکی از زیباترین راه های تجلی احساس است.
    و سلام به دزیره عزیز (چقدر کتاب دزیره را دوست داشتم) دوست تازه از راه رسیده امیدوارم باشید اینجا و ببینید که ما چند نفری که در این کلبه مجازی کوچک (به قول آقای درویش) گرد هم آمده ایم به لطف مدیریت درست ایشان چه لذتی می بریم از بودن و نوشتن و پاسخ دادن به هم و گاه مزاح با هم و دل نگران هم شدن .من که متاسفانه به دلیل مشغله بسیار وقت آزاد کمتری دارم ولی آنچنان ذوق این محفل را دارم که گاهی به دادن تنها سلامی هم راضی میشوم شاید که به اینجا بیشتر از وبلاگ خودم سر بزنم !
    اینجا همه دوستیم و همه هم برای آقای درویش عزیزمان و خانواده اشان که مسلمن سزاوار ایشان هستند نهایت احترام را قائلیم.

  33. محمد درویش نویسنده

    درود بر عسل مهر … اگه از من می پرسی؟ می گم: برو بالاتر! آدم باید هر روز چشمانش نمدار شود … چون هم برای شادابی چشمانش مفید است و آنها را از خس و خاشاک مصون می دارد و هم برای سبک شدن روحش!
    خوشحالم که اینجا را بیشتر از وبلاگتان سر می زنید … درست همان اندازه که اروند با دیدن پیتزا پرپروک خوشحال می شه!!
    درود …

  34. هومان خاکپور

    محمد جان خوب شد دل نوشته ها را از مهار بیابان زایی جدا کردی؛ چرا که معلوم نبود این فضای گل و بلبل چه سرنوشتی را برای مهار بیابان زایی ما رقم می زد!؟

  35. محمد درویش نویسنده

    درود بر هومان عزیز … اتفاقاً به گمانم کمبود فضای گل و بلبل سبب این همه لکنت و تعرض و تخاصم و بددلی و کینه ورزی در جامعه را فراهم آورده است. بارها گفته ام که: کتابی که در آن باد نمی آید؛ نخواندنی است.

  36. Hiva

    Salam aghaye darvish
    jalebe man inghadar ke shahrha va parkhaye Canada ro didam, male mamlekate khodamo nadidam ba inke kolan 4 sale injam. dalile aslish ine ke daeman television, websitha va farhange umomi baraye shenakhtan va lezat bordan az tabiat activan. man kheily chizha raje be Iran az website shoma va dusthaye blog listetun yad gereftam va koli arezu mikonam betunam az nazdik bebinam in zibayeeharo. in salha har vaght Iran bargashtam inghadar ashubo stress bud ke adam havaye safaro gardesh nemikard.
    khoshhalam ke adamhaye mesle shoma tu Iran hastan, nafasetun garmo paydar.

  37. اشکار

    استاد درویش نمی‌دانم علت این همه صبرتان چیست در قبال کسانی که حریم خصوصی هیچ‌خانه‌ای را رعایت نمی‌کنند!
    ….به به این مطلب درباره یوز میاندشت بود حالا خدا بدور چه می شنوم!
    من این حرف ها و کلا هیچ حرف حسابی نمی فهمم جیگر درویش خان مال فقط منه و بس!خودم می برمش کاستاریکا
    آخه بابا یوز یک چیزه و چیز های دیکه یک چیزه دیگه
    درویش خانی گفتند!
    دیگه نمی زارم درویش خان بره کرج همینجا خونه میشینه
    بابا درویش خان بچه ساوه است اگه اون روش بالا بیاد ده تا م…مدلی خان رو تو جیبش میزاره چی فکر کردید وقتی عضو طابفه بنی هندل بود یلی بود برای خودش سالار بود

  38. اشکار

    مثل اشکار که شادمانه با استاد صحبت می کند .
    …..جانم؟!
    یکهو بفرمایید شیرین عقل هستم دیگر؟
    درویش خان کجایی که اشکارت را کشتند!

  39. بابک منفرد

    سلام به همه عاشقان طبیعت ، مدیر خوش طبع این وبلاگ
    از دیدن اظهار لطف آقای رسول کریمی خوشحال و انرژیک شدم.
    خوشحالم به نمایندگی از شما عاشقان طبیعت در یکی از سیاسی ترین شبکه ها
    از لطیف ترین بخش زندگی میگیم.
    منتظر همراهی و پیشنهادات همه دوستان هستم.babak_monfared@yahoo.com

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *