اروند درویشخاطرات روزانهسفرنامهنوروزنامه

و سرانجام اروند به اروند رود رسید!

اروند در کنار اروندرود

    در هفتمین روز از فروردین 1392، در زمانی که دوازده سال و پنج ماه و 27 روز از زندگی اروند گذشته بود، سرانجام او توانست بزرگترین رود ایران  – اروند رود – را از نزدیک ببیند و حسی عجیب را تجربه کند.

اروند و پدر در اروندرود

پس از این ملاقات تاریخی، به او می گویم: یک لیوان آب به من می دهی؟
می‌گوید (در حالی که به اروند رود اشاره می کند): آخه من با این عظمت، درسته که یک لیوان آب بدهم؟!

این هم یک جور نتیجه گیری است دیگر! نه؟
هر چند همین شیرین زبانی هایش است که دیوانه ام کرده! نکرده؟

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

‫13 دیدگاه ها

  1. قدیما بچه ها برای بزرگترشون احترام بیشتری قائل بودن.
    ما که جلو بابامون جرئت نمیکردیم پامون رو دراز کنیم چه برسه از این حرفام بزنیم.

    دوره زمونه عوض شده!!!

  2. یک سوال جناب درویش در اینکه اروند نام بسیار زیبایی است شکی نیست اما دوست دارم علت نامگذاری این گل پسر عزیزتون رو به نام اروند بدونم اگه میشه لطفا؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا