اروند درویشخاطرات روزانهسفرنامهعكس ها و یاهانوروزنامه

عملیات بزغاله گیری خیلی چیزها رو روشن کرد! نکرد؟

در تنگه‌ی سماع که رسیدیم، یعنی در قلب یکی از سبزترین و شاداب‌ترین جنگل‌های بلوط زاگرس، واقع در بین راه لردگان به اهواز؛ ناگهان همه، همه چیز را فراموش کردند و انداختند دنبال سه تا بزغاله که البته خداییش بانمک بودند، نبودند؟

نیلوفر و علی و امیر و شقایق که ول معطل بودند! من هم به دلیل استفاده از سلول‌های خاکستری‌ام ترجیح دادم که با توجه به هیبت نیم‌صد کیلویی‌ام! در این فعالیت بزغالانه شرکت نکنم و مثل پدر و عمو محسن و عمه فریبا و خاله فرزانه و فاطی جون و اشرف جون و عمو سعید و خاله حمیرا به ریش تعقیب‌کنندگان دست از پا دراز‌تر به خندم!

منتها با آمدن امید، ورق‌ها برگشت و او در طی دو خیز شجاعانه نشان داد که چگونه توانسته در این سفر چنان شکاری را صید کند!
طفلکی میثم که بدجوری شونه‌هایش با زمین و لنگ‌هایش با هوا آشنا شد! اونقدر که خاله غزل مونده بود به خنده و یا این که برود دنبال آب قند! ( گفتم آب قند، نمی دونم چرا یه هویی یاد پارسا و سوسن خانوم افتادم؟ آنیموس تو می دانی؟ ) سپهر هم طوری رفتار کرد که انگار این مسابقه را جدی نمی‌گیرد! هر چند که داشت می‌گرفت! نمی‌گرفت؟

البته خداییش در بازی وسط وسطی، نشان داد که کارش درسته و می‌تونه یه رمبو مدل 2010 باشه! نمی‌تونه؟ منتها باید دید در یک کوچه تنگ و تاریک، چه می‌کنه؟ آیا او هم می‌گوید: … ما داریم می‌آییم و یا اینکه صداقتش را تا آخر حفظ می‌کند؟!
سروی جان! تو چه فکر می‌کنی؟

پسین پست!
قرار بود بروبچه‌های جهت، هرکدام یک صفحه در مورد این سفر بنویسند و به من بدهند که تا حالا این کار را نکردند و نشان دادند که عجیب توانمند و هدفمند بوده و سال شاخص را دریافته‌اند! بچه‌ها جون مادرتون یه همت مضاعفی چیزی بکنید! نمی‌کنید؟ فروردین تموم شدها …

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

218 دیدگاه

  1. معلومه حسابی بهت خوش گذشته، شیطون.
    چه خوب که تونستم عکس عمو محسن رو ببینم. مرسی، اروند جان.
    من که حس می کنم، سروی مهربون داره می یاد…

    پاسخ:

    البته الان عمو محسن می آد و باز می گه: این یک توطئه فتوشاپی است و بس!
    من فقط هفت سالمه.

  2. سلام بچه ها
    دلم براتون تنگ شده
    مهمون داریم
    و سرمون خیلی شلوغه
    دیشب ( یا اگه درست تر بگم امروز ) ساعت 2 صبح شستن ظرف های شام و پذیرایی قبل و بعدش تموم شد
    و …
    حالا مونده مهمونی امروز …
    نمی دونم کی تموم بشه ، نمی دونم شستن و جابجایی و … کی تموم بشه ، ولی سعی می کنم وقتی تموم شد بیام و براتون بنویسم

    ساعت 2 صبح ، باور کنید ، باور کنید ،
    خیلی خسته بودم و چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم
    الان هم با دوپینگ، سرپا هستم
    یه قرص آلگومد خوردم و یه مولتی دیلی

    منتظر یه ایمیل از یه رفیق نازنین بودم و فقط اومدم ببینم رسیده یا نه ،
    که نتونستم به حس کنجکاوی ( بخونید فضولی) غلبه کنم و اومدم اینجا
    کامنت های این پست و پست قبلی رو سرسری خوندم
    خیلی حرف ها دارم راجع به صداقت و اون کوچه ی کذایی و … قول می دم سرم که خلوت شد ، براتون بنویسم … قول می دم
    یه ذره بهم فرصت بدین ، لطفا
    و …
    اروند خان ( پدر اروند خان ) ممنون که عکس خاله فرزانه رو گذاشتی گرچه من قبلا دیده بودم ( از بس تنبلی کردی و نذاشتی که خاله فرزانه زحمت کشیدن و لطف کردن و چند تا عکسشون رو برام فرستادن و من هم کلی جییییییییییییییییغ زدم و هیجان زده شدم )

    و …
    دعا کنید زنده بمونم …

    1. خسته نباشی فرزند راستین مادر!
      یکی یه دونه بودن این هزینه ها رو هم داره دیگه!
      .
      .
      .
      حداقل می گفتی ببینیم سلامت از آن کوچه گذشتی یا نه؟

      .
      در ضمن خیالت راحت … می کنیم! دعا را می گویم تا زنده بمونی!!

  3. تصور کارای اروند و ندویدن دنبال بچه ببعی‌ها٬‌منو یاد خودم انداخت…
    معمولاً ترجیح می‌دم وایسم تماشا کنم تا به خودم زحمت بدم…
    کلی خندیدم…

    پاسخ:

    پس معلومه تو از اولش هم همینجوری آبدار و بامزه بودی! نبودی؟

  4. در ضمن جریان آب قند چیه بابای اروند جان؟
    آبْ قند؟ چطوری درستش می‌کنند؟ عصاره‌ی قندو می‌گیرن؟ بعد اسمشو می‌ذارن آب قند؟!

    جلل‌الخالق٬‌چه چیزا٬‌چه کارا…

    پاسخ:

    این یک کلاس عملی و فشرده لازم داره که انشاالله خصوصی برات شرح می دم! جزء به جزء و البته نمه نمه!
    منتها تو حتمن یادت باشه شرط حضور در کلاس پوشیدن اونیوفرم مخصوص است! یعنی دامن چین چین و کتانی سفید!

  5. در ضمن عکس عمو محسن آدمو به هوس می‌ندازه برای پیدا کردن یه چمن حرفه‌ای برای اینکه از سربالاییش٬‌قل بخوری بیای پایین…

    خیلی پوزیشن جالبی داره عمو محسن جان توی این عکس.

    پاسخ:

    ببین آنیموس جان! تو قول بده که قل بخوری، پیدا کردن چمن و سربالایی مناسب و دنج و خلوت و آرامش با من! خیالت راحت!
    منم اون پایین نمه نمه را می خوانم تا تو برسی! خوبه؟
    منته زیاد معطل نکن! چون ممکنه پارسا هم برسه!!

  6. وای!!!!!!!! چایی‌ام که هست تووو عکس٬ من پاشم برم یه چایی بریزم٬‌حداقل از نصف صفای عکس بهره‌مند شم…

    پاسخ:

    اونجا همه چایی با نبات می خورند آنیموس! می دونی چرا؟

  7. اروند جان ياد ماجراي شنگول و منگول و حبه انگور افتادم. آنجا كه مادر بزغاله ها ميره پيش روباهه كه دنبال شنگول و منگول بگرده. روباهه مي گه: من و بزغاله خوري؟ من يه مرغ ميگيرم و يك هفته باهش مي گذرونم.
    شما كه خود بزغاله ها رو نخورديد؟

    پاسخ:

    نه بابا! تا بره هست، کی بزغاله می خوره آخه صدراجان؟!

  8. آدم وقتی کاراش زیاد باشه سحرخیز هم می شه، اروند جان. حتا مونترا… شاید هم تنها راه ممکن باشه برای کنترل به موقع کارهای عقب افتاده و البته از مهمونی نگذشتن…
    سروی جونم، خسته نباشه.

    پاسخ:

    و البته از مهم ترین آن کارها رسیدگی به وبلاگهای اروند پسر و پدر اروند است! نه؟

  9. خوب …
    اول اینکه ، سلام به همه …

    من از همین تریبون ، زنده بودن خودم رو اعلام می کنم و رسمن ، شرعن ، قانونن و عرفن از همه ی اونایی که برای زنده موندنم دعا کردم صمیمانه متشکرم .

    و اما بعد …
    پدرجان ِ اروند جان ،
    مثال خوبی بود ، می پذیرم که صداقت مرز داره و مرزش ، ظرفیت طرف مقابل ، حریم خصوصی “خود”م و جاییه که فشاری بر “خود” م وارد نشه
    جای که “خود” م آسیب نبینه .
    می پذیرم و ممنون از همگی که کمکم کردید …

    اما یه مساله ذهنم رو درگیر خودش کرده ،
    اون کوچه …

    یه دوست از قول دکتر شریعتی بهم گفت :
    ” سیاست در برابر صداقت ، خیانت و صداقت در برابر سیاست ، حماقت است ”

    بهش گفتم :
    “سخته ”

    عقلم بهم میگه که باید ته اون کوچه – هر کوچه ای که تهش گیر بیافتم و سر اون کوچه چیزی باشه که به من آسیب می زنه – باید صداقتم رو فدا کنم تا سالم بمونم ، تا آسیب نبینم

    اما …
    پس ، تکلیف آرمان هام چی میشه؟
    در مورد سیاست حرف نمی زنم ،
    دارم در مورد “زندگی” حرف می زنم ،
    نمی دونم آیا درسته که همیشه از آرمانهام بگذرم ، صداقتم رو قربانی کنم که آسیب نبینم
    نمی دونم آیا “خود”م آسیب جدی تری نمی خوره وقتی اینطور “خود”م رو انکار کنم

    می دونم که منطق حکم می کنه که ته اون کوچه ، صادق نباشم ،
    اما …
    فکر می کنم ،
    گاهی ،
    شاید گاهی ،
    آرمان هام اونقدر برام مهم باشن که بخاطرشون بایستم ،
    تو چشم طرفم نگاه کنم و اجازه بدم که “خود” م لذت ببیره از بروز صداقتم ،
    و روحم ، شاد بشه از این رهایی،
    گاهی ،
    شاید گاهی ،
    بیارزه،

    تو مثالی که زدی ،
    حتما صداقتم رو غلاف می کنم ،
    چون نمی ارزه ،
    اما تو “زندگی” ،
    تو بزنگاههای تاریخی ،
    مطمئنم وقت هایی می شه که ترجیح می دم بایستم ،
    بخاطر “خود” م،
    که اگه تو آینه به “خود”م نگاه کردم ، شرمنده نشم
    که فکر نکنم :
    “کم آوردم ”
    “جا زدم ”

    و مگه “صداقت” ، هزینه نداره؟
    و مگه قرار نیست هزینه ی “صداقت” مون رو بپردازیم؟

    اگه بیارزه ،
    حاضرم هزینه ی صداقتم رو بدم

    و …
    “اگه بیارزه ” یعنی :
    اگه “خود” م راضی باشه
    اگه “خود” م از “صداقت”م ، راضی باشه

    پاسخ:

    نگاه کن که در طول تاریخ چه مردان و زنان پرشماری که برای دفاع از آرمان و مرام خویش جان خود را هم دادند … نگاه کن به ژاندارک که در آتش سوزاندندش و جاودان شد و نگاه کن به گالیله که در پیشگاه دادگاه تفتیش عقاید گفت: زمین گرد نیست! و البته او هم جاودان شد و مورد احترام باقی ماند!
    فکر کنم جوابت را گرفته باشی دختر شب زنده دار ساحل نشین! نه؟
    (در ضمن خوشحالم که در اون ته کوچه منطقی عمل کردی!!)

  10. به اروند:
    ممنون بابت اون عکس های فوق العاده از عمو محسن ، خاله فرزانه ، بزغاله ها و دوستای خوب جهتی ،
    گرچه من عکس های باحال تری هم دیده بودم ( من رو بعنوان یه بهمنی ، دست کم گرفتی ، پسرم )

    خوشحالم که اونجا ، در کنار دوستانت و “آدم” های نازنینی که دوستت دارن ، لحظات شادی رو تجربه کردی … خوشحالم

    خوشحالم که دوستای مشترک نازنینی مثل عمو محسن و خاله فرزانه داریم
    خوشحالم …

    پاسخ:

    امشب مهمان خاله فرزانه و بروبکس بودیم! فقط گفتم تا دلت بسووووووزه!
    همین!
    به خدا منظور دیگه ای نداشتم!
    خیالت راحت …

  11. به مونترا:
    مرسی که این یکی -دو روزه پیگیر حالم بوده ،
    اس ام اس دادی و پرسیدی که از اون کوچه جون سالم به در بردم یا نه ،
    و …

    ممنون که با من دوستی ،
    مونترا ،
    صدات رو خیلی دوست دارم ،
    صدای معصومانه ی آرومی داری که دوستش دارم
    صدایی که به من آرامش می ده

    مثال “ظرف” خیلی خوب بود ، مرسی شازده خانوم ِ مونتانایی
    برات ، بهترین ها رو آرزو می کنم
    برای تو و برای مسافری که دلت رو پیشش جا گذاشتی .
    برای هردوتون
    امیدوارم هر دوتون به “آرزوهای قشنگ”تون برسید …

  12. به آنیموس :
    آمین!
    ممنون بابت این دعاهای جالب!
    و …
    اگه برای سربه نیست کردن آذین و دلارام و بقیه ، کمک خواستی ، فقط کافیه سوت بزنی … من میام …

    بالاخره رفاقت واسه همین روزاست دیگه …

  13. به شقایق :
    309 پست قبل ،
    دلم رو لرزوند ،
    چشام رو بارونی کرد …
    آآآآآآآآآآآخ که من می میرم برای اون پسرک …
    از طرف من ببوسش ،
    یادت نره

  14. چه می کنه این سروی عزیز …..خسته نباشی خانوم خانوما.
    یادش بخیر…پیش هم که بودیم با هم ظرفها رو می شستیم و کلی هم حرف میزدیم مخصوصا اگر ماشین ظرفشویی منزل خاله کوچیکه از شستن ظروف سر باز میزد!
    راستی در کامنت 13 چه خوب “بیارزه” رو معنی کردی گلم.

    به اروند عزیز: چه عکس های خوشگلی بهمون هدیه کردی.یه دنیا مرسی.

    پاسخ:

    موافقم! واقعن چه می کنه این سروی عزیز! البته منظورم در ظرف شستن نیست! خیالت راحت … درست مثل پارسا! اونم خداییش چه می کنه! نه؟ البته اونجا – در دبی – منظورم ظرف شستن بود فقط!

  15. به فاطمه :

    بچه اژدها ، آخه ظرف شستن هم ، “یادش بخیر ” داره؟
    اونم وقتی که مردها نشستن دارن واسه هم جوک تعریف می کنن و خوش میگذرونن

    یه نکته هم در گوشت می گم به بقیه ی قبیله نگو:
    “ماشن ظرف شویی خاله کوچیکه ، قاشق چنگال ها رو درست نمی شوره ، از هر 10 تا قاشق چنگال ، 9 تاش کثیف می مونه ،
    هر وقت رفتین اونجا ، قبل از غذا خوردن ، قاشق چنگالت رو بشور ، یا از خونه با خودت قاشق چنگال ببر … آررره دخترم ”

    جاتون این جا خیلی خالی بود …
    فریبا کلی از حیاط خونه مون تعریف کرد ، گفت حیاطمون خیلی باصفاست ،
    خوشم اومد …
    😀

  16. در پاسخ ِ پاسخ ِ 14 :
    نه که خیال کنی الان دارم عین ِ اسفند و روآتیش بالا پایین می پرماااااااااااا … نهههههههه … اصلا

    بدجججججنس!

    21:
    چاکریم!

    1. اولی رو که می دونم! نیازی به گفتن نبود … منتها بد هم نیست! بالا و پایین پریدن را می گویم! خودش یه نوع ورزشه و به تناسب اندام کمک می کنه! نمی کنه؟

      .
      .
      دومی اما …
      برو دارمت …

  17. به سروی: بعله داره…..
    راستی ازچی خوشت اومد ناقلا؟
    میدونم جام خیلی خالی بوده…با نوید خیلی خوش گذشت نه؟
    خوشحالم که از کوچه به در امدی بهمنی…حالا بگو ببینم کی میای ؟

    1. یا رب العالمین!
      خودمونیم … ببین یه بهمنی چیکار کرده که یک آذرماهی داره مثل بید ازش حساب می ره! نمی بره؟
      اون هم آذرماهی ای که یه دنیا ازش حساب می برند! نمی برند!

  18. keyboardam farsish kar nemikone emruz! vali ghasam mikhoram agar chamano sarashibi monaseb bashe, hey beram bala ghel bokhoram biam payin.
    az shadi haye koodakane, in kar va aab bazi ro ajib dooost daram.
    goorooh beshim ab bazi konim asafnak.
    yade hayate khunee madarbzorg bekheyr…

    پاسخ:

    آخ كه اون آب بازي اسفناك مرا برد به دوراني كه خيلي دوستش داشتم … خونه باباگله … واي كه چقدر پامي كوبيديم و مي خنديديم و مي خندانديم و البته اشك هم مي ريختيم …
    درود بر آنيموس عزيز.

  19. سلام سروي بانو. ما از اينا بهتراشو برات آرزو داريم. براي همه‌ي دوستاي خوبم كه اينجان البته از خدا بهترين‌ها رو مي‌خوام.

  20. اروند نازنین

    رفتید و دشت لاله های واژگون رو دیدید و ما ندیدیم ،
    اینطور گفته شده بود که اردیبهشت ماه فصل رویش گلهای آن دشت است !
    عکس هایش را که دیدم لذت عمیقی بردم ،
    اما ،
    این واژه — واژگون — بد جوری گیر کرده است در ذهنم !!
    خودت که میدانی ،
    از – جهت – ی ها ، آنها که بزرگ و بزرگ تر شدند ،
    آنها که در جشن عروسیشان – جهت – ی های دیگر سخت پایکوبی کردند ،
    به شکل های گوناگون چسبیده اند به زندگی ،
    یا رفته اند آنسو ،
    بقیه که مانده اند تقریبن ، کما بیش ، همگی شان در صف هستند ،
    نه ،
    در صفت” نوبت عاشقی” نیستند ،
    در آن یکی صف هستند و گاه سخت منتظر !!!
    وقتی از صف بیرون شان می کشی و با هاشان حرف میزنی ،
    از ” عشق ” و ” صداقت ” و ” خیانت ” و مهمتر از همه ” زندگی ” جواب ها می دهند !!!!
    جواب ها میدهند !!
    جواب ها می دهند !!

    وقتی از لاله های واژگون گفتم ،
    یک دفعه به ذهنم نشست که : ممکن است –ذهن – هم واژگون شود ؟؟
    بعد دیدم نه نمی شود ،
    چون ذهن وقتی به زایش می نشیند ،
    همه چیز را میتواند جسورانه بروز دهد ،
    مگر – بالانس – زده باشیم ، یا خیلی بالا و پائین پریده باشیم !!
    یا در حال این کار ها باشیم ،

    میدانی ” اروند نازنین ” ،

    سوم تیرماه دهمین سالی است که از اولین سفر گروهی – جهت – می گذرد ،
    پس ظاهرن وقت بسیار بوده برای این بالا و پائین پریدن ها یا بالانس زدن ها ،
    باز هم ،
    ظاهرن بعضی از – جهت – ی ها بالانس هاشون را زده اند ، بالا و پائین ها شان را پریده اند ،
    مفاهیم زیبائی برای آن واژه ها در ذهن دارند ،
    اما بعضی هاشان انگار هنوز ریگی به پایشان نرفته است ،
    یا ،
    شاید ذهن من بعضی از آن تعاریف را نمی فهمد ،
    شک نباید کرد ،
    برای درک آن مفاهیم ، بهر صورت که هست ،
    من هم میباید تلاش بیشتری بکنم ،
    مانده های در ذهن را باید با نو تر های امروز سامان دهم ،
    اما زمان را چه کنیم ،
    زمان را باید دریافت ،
    گذشت آن هیچ برگشتی نخواهد داشت ،

    ” شتاب باید کرد ،
    و در جوانی یک سایه راه باید رفت ”

    اما این بعضی ها ،
    ذهن شان عجیب در گیر آینده است ،
    و من نگران که ” حال ” شان چه میشود ،
    می دانم “هوا بس ناجوان مردانه سرد است ” ،
    اما من میگویم :
    اگر ” حال ” را دریابند ، گرمائی دلنشین آن سرما را تحمل پذیرتر می کند .

    از هیچکدام آن مفاهیم گریزی نیست ،
    در یافتن این ” حال ” است که ” انسان ” را وامیدارد که آن ها را سامان دهد ،
    –چگونگی — آن میباید ذهن هامان را به یکدیگر پیوند زند ،
    گذشتن از آن ها یا نگهداشتن آنها در ذهن برای پرداختن در آینده ،
    خود ” ناهنجار” ی های دیگری بنبال خواهد داشت .

    با گفتن های بسیار و شنیدن های بسیار بیشتر ،
    هنوز به دور خیز نشسته اند ،
    استارت نمی زنند ،

    من میگویم :
    زندگی چیزی نیست که در نقطه ای معلوم یا نامعلوم در انتظار ما نشسته باشد ،
    نگاه کن ،
    زندگی در کنار ما موج میزند ،
    باید شناخت ،
    باید به آن پیوست یا آن را ربود،
    یا با تمام توان هرچه میتوان از آن برداشت ،
    عشق هم همینطور ، می باید به موج های خروشان آن در تمام حجم فضای زندگی محکم چسبید ،
    آدرس ” زندگی ” و ” عشق ” ی که آنها در آینده شناخته اند را از آنها خواستم ،
    آدرس شان آنقدر تو در تو و دست چپ و راست داشت که نفهمیدم ،
    تازه پلاک آن را هم نمی دانستند ،
    ” عشق ” را می گفتند –جنب — زندگی !!
    زندگی را می گفتند – پهلوی – زندگی دست چپ !!
    ” صداقت ” را می گفتند درب اول قبل از ” زندگی ” چسبیده به ” عشق ” !!
    کمی ترسیدم ، دیدم گم خواهم شد با این ذهن کوچک و آدرس حجیم ،
    گفتم آدرس سر راست تری ندارید ؟
    کمی بهم نگاه کردند و گفتند :
    از این سر راست تر میخواهید ؟

    اروند نازنین

    راستی می شناسی کسی را که آدرس سر راست تری بمن بدهد ؟
    آدرس او را بمن میدهی تا آدرس آن را از او بگیرم .

    مانده بودم ،
    یادم آمد آن انشاء کودک دبستانی را ،
    شنیده ای ؟
    میخواهی برایت بگویم ؟؟

    پاسخ:

    نشاني خانه عشق را آدم وقتي مي يابد كه عملن نشان دهد:
    زندگي آب تني كردن در
    حوضچه اكنون است.

    چند نفر را مي شناسي كه اكنون را به پاي فردا حرام نمي كنند و در عين حال، كاري نمي كنند كه فردايي هم وجود نداشته باشد؟!
    .
    به قول گاندي:
    هنوز هم نمی‌دانم

    هر سال که می‌گذرد

    يک سال به عمرم اضافه می شود

    يا يک سال از عمرم کم می شود!


    ما بايد نشان دهيم كه شهروند طبيعت هستيم و از قوانين طبيعت پيروي مي كنيم … در قاموس طبيعت، نيرنگ، دروغ، دورويي و شكستن عهد وجود ندارد و وقتي اين ها وجود نداشت، “ترس” وجود نخواهد داشت و وقتي طوري زندگي كردي كه در آن ترس نباشد؛
    آنگاه و فقط آنگاه مي تواني منتظر رسيدن به ترترين حادثه ي آفرينش باشي و
    عشق را درآغوش كشي …
    درود.

  21. آقا ما اومدیم . خوش اومدیم!

    چه cool هست عکسای اینجا !

    بابا! اسم ما بد در رفته دکتر جان
    چه پشمی چه کشکی چه آب قندی چه سوسن خانومی چه کارایی

    راستی اون کوچه تنگه را هستم اسیدی!کی بیام؟
    روز قرار نایب خوبه؟

    پاسخ:

    عجب! پس چه كشكي آره؟
    مداركش موجوده عزيز برادر!

  22. راستی شما خبر ندارین
    بعضی ها که اول اسمشون خانوم مهندسه چرا امروز اینقدررررررررررررررر شاکیه!؟

    پاسخ:

    چيه؟ باز چه سوتي اي دادي پارسا؟ بيا اعتراف كن!
    نكنه باز پسورد لو رفته؟!

  23. پارسای عزیز

    حضورت همیشه طراوت را در فضا می پراکند ،
    اسید را نیستم ،
    اما با قلیا کنار می آیم ،
    میدانی قلیا اصطکاک بستر را کم می کند .

    پاسخ:

    اين كم كردن اصطحكاك بستر البته هميشه هم مي تونه خوب نباشه! نه؟

  24. به اروند:
    بله ، اتفاقن وقتی داشتم 13 رو می نوشتم به گالیله فکر کردم ، مطمئنم که نمی ارزید که گالیله اون موقع جونش رو برای اون عقیده اش بده و مطمئنم که گالیه ته ِ کوچه ای گیر کرده بود که سرش خطرات زیدی وجود داشته که ارزش بروز صداقت رو نداشته

    اما ژاندارک ، یکی از شخصیت های محبوب من ،
    من عاشق زندگی و مرگ ژاندارک هستم و ایمان دارم که اگه ژاندارک سوختن رو نمی پذیرفت ، جاودانه نمی شد
    تو اون لحظه ،
    تو اون زمان ،
    “خود” ِ ژاندارک ، از بروز “صداقت” ش ، شاد بوده
    و …
    همین کافی بود برای اینکه هزینه ی صداقتش رو بپردازه

    منم همین رو می گم …

  25. به عمو محسن نازنینم :
    من عشق رو در بستر و متن زندگی می دونم
    ایمان دارم که اگر مفهوم زندگی رو بدونم ، عشق رو هم پیدا خواهم کرد
    اینها از نظر من ، جدای از هم نیستن

    مهم تر و مهم تر از همه چی ،
    بالاتر از همه ی تعاریف ،
    و با ارزش از همه ی مفاهیم ،
    اینه که مفهوم “زندگی” رو پیدا کنم
    و …
    این کمی پیچیده است
    چون تجربه ی کمی دارم ،
    و گاهی ،
    گاهی ،
    آدم دلش می خواد پدیده های اطرافش رو تجربه کنه ، که شخصا تجربه کنه ،
    و گاهی ،
    فقط گاهی ،
    آدم نمی خواد ، نمی تونه از تجربه های بزرگترها استفاده کنه،
    چون هیجان و لذت تجربه ی اون پدیده ، آدم رو جذب خودش می کنه
    و این ،
    زمان رو از آدم می گیره
    می دونم ،
    می دونم …
    اما گاهی ،
    فقط گاهی ،
    عمو محسن … فقط گاهی …می ارزه
    نمی ارزه؟

    1. حاصل صداقت بايد به افزايش نظم جهان كمك كند. صداقت بايد همدلي ها را افزايش دهد و آگاهي ها را بالا ببرد. صداقت بايد بتواند جهاني بهتر و آرام تر و آزادتر بيافريند. صداقت بايد به تحكيم دوستي ها كمك كند و نه فتنه و بلوا بيافريند.
      اينها مي توانند مرز صداقت باشند.

  26. مدارک!!!؟
    دکتر جان بگم؟ بگم؟

    سوتی ندادم شاید کس دیگه سوتی داده!نداده؟

    پاسخ:

    چرا جواب عمو محسن را نمي دهي پارسا جان؟
    او پرسش مهمي را طرح كرده است.

    1. فكر نمي كنم … يعني تا پارسا هست؛ يك جهان را هست بس! (چي گفتم؟)
      .
      .
      .
      در ضمن مواظب باش در رواني بستر، ليز نخوري فرزندم كه ممكنه ناغافلكي تا ته داستان سقوط كني!

  27. نه نمي دانم سروي جان …
    بايد منتظر باشيم تا عمو محسن برايمان از آن انشاء بگويد و بنويسد …
    در ضمن ليدر جنبش داره شديدن پارو مي زنه …
    رجاء واثق دارم كه داره بدفرم هم مي زنه! نمي زنه؟

  28. از همين جا، هر چي انرژي خوب و مثبت و عشقولانه‌ست براي شقايق مي‌فرستم و مي‌گذارم توسط دوستان چند برابر بشه كه، شقايق به بهترين نحو كارشون تموم كنه.
    آخه جن بش كه بدون رهبر نمي‌شه. مي‌شه؟!

  29. دکتر جان منظورتون از سوال استاد محسن همون انشای کودک دبستانیه؟
    من چیو باید جواب بدم؟

    پاسخ:

    نه!
    عمو دنبال يك آدرس سرراست تر مي گردد …

  30. راستي عمو، من يه سفر يه روزه با تمام بچه‌ها رو پيشنهاد مي‌كنم به اطراف تهران، كه جوجه‌كباب بپزيم و يه آب بازي حرفه‌اي بكنيم و يه قل خوردن اساسي‌ بزنيم بر بدن.
    اگر بزغاله‌اي چيزي هم باشه كه ديگران از پي‌ش بدوئن و ما تماشا كنيم هم ديگه عالي مي‌شه.
    من روستاي سينك ِ لواسون رو پيشنهاد مي‌كنم از همين الان…
    آبان ماه كه مدهوش كننده زيباست ارديبهشت رو نمي‌دونم…

    پاسخ:

    اولش مي خواستم پيشنهادت را رد كنم! اما ديدم كه توش قل خوردن اساسي هم هست! ديگه نتونستم ردش كنم … خلاصه پايه ام بدفرم!

  31. در خصوص هر گونه‌ي سوتي موجوده‌ي ناسور كه موجبات آزار رهبري رو فراهم آورده باشه، بايد بگم: واي اگر شقايق حكم جهادم دهد…

    پاسخ:

    پارو زنان ايران
    بيايد بريم لواسان …

  32. اروند نازنین

    این هم یک زنگ تفریح ،
    البته یه جاهائی هم یه خورده جدی !!
    از یک شاگرد دبستانی ،

    هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.
    تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است.
    حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.
    در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.
    از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.
    در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !
    اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
    مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي داييمختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!
    اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست… از آن موقه خاله با من قهر است.
    قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!
    البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!
    اين بود انشاي من

    پاسخ:

    چند فراز شنيدني داشت اين انشاء
    1- اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد.
    2- اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد.
    3- قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند.
    4- زندان آدم را مرد مي كند. عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است!

    در ضمن ماجراي چيپس و خلالي نمكي هم مرا ياد دربي انداخت!

  33. بانو آنیموس عزیز

    نکنه سنجی بسیار زیبائی بود ،
    البته در این انشا,! باید می نوشت ،

    ع ز د ب اج .
    یک نمره از انشا, او کم میکنم .

  34. این انشا چه کول بود

    فک کنم عزدواژ درسته!آدم یاد عزرائیل هم می افته

    نه عذر خواهی برای اون نبود.من بعضی زمانا زیاده روی میکنم

  35. به خبري كه هم‌اكنون به دستم رسيد توجه كنيد.
    حالا اصل خبر خيلي مهم نيست ولي من از شنيدنش ديگه نمي‌تونم يه جا بشينم. يعني دارم ذوق‌مرگ مي‌شم.

  36. عمو محسن مهربان، يك دنيا سپاس. برايتان شادي‌اي اين‌چنين كه اكنون در دل من است مي‌خواهم بلكه هم بيشتر.

  37. عمو محسن نازنینم ،
    55 تون محشر بود .
    ممنون ، ممنون و ممنون

    اروند جان، یه فراز دیگه هم من می گم ( البته با اجازه ) :
    مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

    و من مرده ی اون فراز 3 هستم ،
    نتیجه گیری ِ بامزه ای بود …
    گرچه من بشدت با قهر مخالفم

    سالهاست که با هیچکس قهر نکردم
    به نظرم خیلی خنده داره
    اصلا معنیش رو نمی فهمم
    وقتی میشه در مورد یه مشکل ، اختلاف سلیقه ، احتلاف نظر ، سوء تفاهم ، دلخوری … یا هر چیزی که اسمش رو بذاریم ، حرف زد و رفعش کرد، چرا با سکوتمون مشکلات رو چند برابر کنیم؟
    سکوتمون می تونه به مراتب وحشتناک تر از کتک کاری باشه
    و آسیب هاش جدی تر

    با قهر مخالفم …خیلی … خیلی … خیلی …

    پاسخ:

    من البته از شيوه مرد شدنش بيشتر خوشمان آمد!
    اگه گفتي: اولي يا دومي؟!

  38. راستی آنیموس جان ،
    نمی دونم موفقیتت چیه ،
    اما هر چی که هست ،
    هر چی که اینقدر شادت کرده ،
    امیدوارم ادامه داشته باشه،
    چون … من ، تو رو همیشه شاد می خوام
    و همه ی شادی رو برای تو

  39. و اروند نازنین ،
    غنچه گل سرسبد ما .

    پاسخ:

    آخ … اروند را نگو كه همين الان دلم برايش تنگ شد و بايد بروم از مدرسه بيارمش …

  40. اروند نازنین

    اون سوالات که با اونا ماه تولدو پیدا میکنی خیلی قشنگه،
    چشماتو کوچیک میکنی و میپرسی و میپرسی ،
    بعدش دونه دونه رد میکنی ،
    آدم کیف میکنه ،
    اما تورو خدا اینجا از لای حرفای من از این نتیجه گیریا نکنی ها ،
    باشه ……. بازی میکنیم اما تو اینکارو برا من نکن ، باشه.

    پاسخ:

    چشم عمو …
    راستی!
    شما تو جمع زیاد می گید و می خندید؟!

  41. به اروند :
    مطمئنم از دومیش بیشتر خوشت میاد
    چون هیچ کس زندان رو دوست نداره

    به عمو محسن :
    آقا ما مخلصیم ،
    اینقدر ما رو شرمنده نکنید
    امروز این دومین باریه که سر منو کوبیدید به سقف

    پاسخ:

    اتفاقن من سخت طرفدار سومیش هستم! منتها دست مان کوتاه و خرما هم بر نخیل!!

  42. اول از همه: سلام . من اومدم
    دوم از همه: من با پارسا دید و بازدید سال نو نکردم. آخرش نگفت با کی رفته بود تعطیلات.من که نفهمیدم دلارم یا آذین

    پاسخ:

    رسیدن به خیر … آی اس پی نو مبارک متین جان!
    مطمئن هستم با دلارام نرفته بود!

  43. 1- از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون سر زدن به خونه مجازی تون رو خیلی دوست دارم. قبول. چون اهلی شدم و خیلی انرژی می گیرم سعی می کنم هر طور شده این جا رو بیام. این از این.
    پ. ن.: ولی جدی جدی تو شرای خاصی ام. امیدوارم وسط این همه کار و برنامه گم نشم. بی مونترا می شیدها!
    2- تو این یکی دو روز گذشته، خیلی به فکر ساحل بودم. خبرای این جا هم داغ تر بود، زود زود سر می زدم. تلفنی هم نتونستم چیزی بپرسم نه از شما از خودش…
    3- سروی جان، از این که زیادی پی گیری کردم عذر خواهی می کنم، دوستم. یه کم نگران بودم. همین. من هم خوش حالم که با چون تویی دوستم. من هم برات هزار هزار تا آرزوی قشنگ دارم برای “تو”ی مهربون و تموم دوستای خوب این جام. برای سلامتی تموم عبورهاتم دعا می کنم، چه از اون کوچه چه از بقیه ی کوچه ها، خیابون ها و راه ها.
    4- چه خوب که اومدید، عمو محسن.
    5- دوست دارم تو ادامه ی این بحث ها شرکت کنم اما- به دلایلی- حالا نمی تونم. پس باشید و ادامه بدید. من هم می یام.

    پاسخ:

    خدا نکنه بی مونترا بشیم …
    اونوقت کی می خواد جواب آقا مسعود را بده؟
    اندکی صبر … سحر نزدیک است مونترا جان!
    می دانم متولد آذرماه هستی؛ اما فقط 4 ماه دیگر باید مقاومت کنی!

  44. که فضولیم عود کنه؟
    موفق شدی ، باریکلا…
    ولی می دونی که اگه بخوام ، اگه بخوام … می توم به حس کنجکاویم غلبه کنم و نپرسم …
    می دونی که می تونم …

    1. اولن نمی دونم! از کجا باید بدونم؟ مگه اصلن فضولی؟
      دومن که صبر می کنم ببینم موضوع برای کس دیگه ای هم جالب است و حدسی می تونه بزنه یا نه؟

  45. فضول که نیستم ، کنجکاوم
    حدس که می تونم بزنم اما نزنم به نفعته …

    پاسخ:

    داری نزدیک می شی!
    بزن بزن که داری خوب می زنی!!
    البته حدس را می گویم!

    1. ا ِ … زرنگی؟
      جواب معما به کسی گفته می شود که نخست حدسش را بزند و مثل بعضی ها کم نیاورد و نترسد!
      اصلن، ما همه با هم مگر نیستیم؟
      چرا بترسیم؟
      اینجا که دیگر کوچه تنگ و تاریک نیست سروی جان! هست سروی جان؟

  46. اول:
    چرا چایی رو با نبات میخوردند؟
    دوم:
    من تازه الان موفق شدم 321 کامنت پست قبلی رو بخونم. یه چند روز نبودم. شما هم تا تونستید جای منو خالی کردید. در ضمن تنها خوراید دیگه که تنها میرید لواسون. با هر کی بره قهرم
    سوم:
    عمو محسن کجایی؟
    چهارم:
    پارسا اعتراف کن دیگه
    پنجم:
    امروز 2 تا آمپول زدم

    1. اتفاقن چون مهمه نمی گم تا سلول های خاکستری رو به نرمش و ورزش وادارید!

      .
      .
      .
      حیف شد که قهر کردی! انگار نظر سروی را در باره قهر نمی دانی! می دانی؟

    1. آخی … طفلکی ها …
      منتها مغز تنها جایی است که هر چه از آن بیشتر کار بکشید، کاراتر می شود!
      .
      .
      .
      البته دروغ چرا … شاید تنها جا هم نباشد! نه؟

  47. متین خانوم
    بابا ما که گفتیم که
    شماکه گفتی همه رو خوندی که
    با آذین بودم

    بیا دید و بازدید و روبوسی عید رو به جا بیاریم

    جدا نمی خواین بیاین لواسون؟نامردین اگه نیاین

  48. پارسا جان ننه،‌آخه خانم مهندس جون كه حالش خوبه لحنشم كاملاً‌ ok مي‌باشه…
    خوب شايعه مي‌پراكني ديگه.
    خوب آخه توو روز روشن با آذين و دلارام و … x و y مي‌ري ددر، آدم ييهو فكراي نيناش ناش مي‌كنه…

    😉

  49. آهان !موتور شما جدیده و مال من پیکان جوانان مدل 59 که آفتامات می سوزونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    پاسخ:

    يك بوگاتي مدل 66 لاشه اش مي ارزه به يه ب ام دبليو مدل 2010!
    نمي ارزه؟

  50. آري زنگ بزنيد بگوييد آذر ماهي رخ بدهد… اونوقت پارسا هم بياد كبابا رو باد بزنيم ايرادي نداره…

  51. شما این خانوم مهندس سیاستمدار ما رو هنوووووووووووز نمیشناسی که اینو میگی
    من بزرگش کردم از من بپرس!

  52. بانو شقايق،‌ما هم كه مراتب ارداتمندي خودمونو همه جوره اعلام كرديم، اينجا هم مكتوب مي‌كنيم، هر چي مكتوب‌تر، مستندتر…

  53. البته با تو موافقم، نه در مورد سياست‌مداريش، در مورد خودداريش و سكوتش و اين كه ازش منفي نمي‌شنوي…

    و سعيش در خوب ديدن و تبديل به احسن كردن همه چيز.

  54. نامرد!
    حالا آرش رو تحویل میگیری و منو نه
    میرم امروز که میخواد بیاد یه تله ای چیزی از نوع شیر گیر جلوی اداره میذارم

  55. راستي پارسا؟! من شقايق رو نمي‌شناسم؟!
    در مورد دوستي تاريخي ما چيزي مي‌دوني؟! شقايق مي‌شنوي پارسا جون چي داره مي‌گه؟!

    1. حالا پارسا نظر خودت در باره راه سوم چيه؟!
      آنيموس كه مي دونم دربست باهاش موافقه!
      آرش اما اتوريته اش را نداره! داره؟
      يعني شايد اولشو خوب بياد … اما …

  56. من میگم حالا که موافقی , منم اینا که گفتیو قبول دارم
    بیا تا این آرش نامرد نیومده با هم حرف بزنیم شاید چیزای دیگه هم برات مقبول بودا

  57. نه، اتفاقاً اينو بد اومدي، كليد حل مشكلات به دست خود ِ آرشه…
    آرشو داشته باش، تحويلش بگير بچه‌رو، (آتيش بچه‌رو)، ببين چه تحويل بازاري ميشه…

  58. از کناره های کویر ،
    با اینترنت ذغالی ،
    روز زیبائی را برای همگی تان آرزو دارم .

    پاسخ:

    درود بر عمو محسن عزيز …
    مشتاق شنيدن راه سوم هستيم براي مرد شدن!
    اتفاقن با ذغال بيشتر هم مي چسبه! نمي چسبه؟

  59. اوهو!کلید دست آرشه!؟عمرا من خودم کلید سازشم

    دکتر جان اون بوگاتی 66 رو عالی اومدین .من عاشقشم

    من با هرچی فری جون و سروی جون و متین جون و دلارام و آذین و بقیه دخترا موافق باشن موافقم!

  60. عمو محسن؟ نفسم بريد از تصورش… حقيقتاً خوش به حالتان.
    جاي ما را خالي كنيد.

    يه گوشه در نظر بگيريد من و پارسا هم بريم سنگامون وابكنيم…
    البته موضوع عيدو فكر نكنه به اين راحتيا فراموش مي‌كنما!

    1. شرمنده آنيموس جان! ولي در كوير، گوشه ي دنج وجود نداره! كوير يك سطح كاملن هموار و يك پلاياي كم نظير است و افق ديدش عالي است. بنابراين حتا اگر 50 كيلومتر هم از ما دور شويد، همه چيز را مي توانيم ببينيم!
      تازه اونجا دامنه هم نداره كه بشه روش قل خورد.
      من اما بيابان مرنجاب را پيشنهاد مي كنم كه پر از ماسه بادي هاي مواج و عاشقانه است و آدم دوس داره در اين ماسه ها
      كفش ها را بكنه و بدوه تا
      ته دشت …

  61. رفت از اتاق بیرون میاد!

    ولی من یه چیزی بگم و میکروفون رو بدم دست آرش
    من مرده ی این حرف سروی شدم که می دونه چرا چایی نبات می خورن!!!!!!!بابا بچه بفهم !بابا تیز ! بابا ژیلت!

  62. آقا دكتر! ما فقط مي‌خواستيم حرف بزنيم!!!! و من پارسا رو متقاعد كنم بالاخره بره زندان،‌حالا آذين و ديگر دوستان فرقي نداره…

    مي‌خواستم باهاش مذاكره كنم، همون كوير خوبه…
    مرنجاب رو بعد از رويت پارتنر مربوطه اعلام مي‌كنم…

    پاسخ:

    آنيموس جان!
    من از تو مطمئن هستم و يقين دارم كه فقط مي خواهي حرف بزني! منتها از پارسا نه؟!

  63. روند نازنین

    من در کناره های کویر هستم ،
    صبح که خورشید طلوع میکرد منظره ای عجیب زیبا داشت ،
    در این کناره های کویر گاه تپه هائی با شیار های بسیار نشسته اند ،
    زیبای زیبا ،
    کاش همگی اینجا بودید ،
    یا ،
    کاش همگی اینطرف ها بیائید .

  64. پشت كوه انداختي؟!

    پاسخ:

    نه اون يكي رو مي گم …
    اون يكي كه با “دختر همسايه شباي تابستون شروع مي شد
    گاهي مي اومد روي بوم
    هر دفعه يه گلي پرت مي كرد ميون خونه مون
    بازي قايم موشك حالي داره …

  65. سلام آقای مهندس درویش عزیز و خوب
    من اون قدر شرمنده شما هستم که روم نمیشد بیام براتون بنویسم یا بهتون زنگ بزنم.کماندارتون رو ببخشین.قول مردونه میدم که جبران کنم.
    من همش اینجا و اونجا و اونجا ! بودم
    یه عالمه تبلیغ کردم
    عکسای اروند رو همرو سیو کردم و دلم که براتون تنگ میشد میدیدم
    حالم بد بود و الان هم به اصرار پارسا دارم مینویسم وگرنه شرمم میاد ازتون مهندس جان
    من عاشقتونم به مولا میدونین خودت

  66. روی بعضیا کم شده خدایی هست!ببینین رفته یه گوشه کز کرده سرشو کرده تو کرک کردن تلریک
    مگه میشه کماندار اینجا باشه و بی کمان کاری ازش بربیاد؟

    راستی آقای مهندس میخواستم کلی باهاتون دردل کنم به خودم اجازه ندادم وقتتونو بگیرم

    پاسخ:

    80.75.7.66 فرستاده شده در ۱۳۸۹/۰۱/۲۲ at ۹:۴۳ق.ظ
    طفلکی … یه هویی دلم براش سوخت … حالا تو زیاد اذیتش نکن.
    خیلی دوست بامرامیه و حسابی هواتو داره.
    می دونی؟
    در ضمن تلفنم را كه داري، زنگ بزن رفيق.

  67. شما يه مهدكودك بچه رو بده دست من ببين به كي بيشتر خوش مي‌گذره،‌من يا بچه‌ها…
    البته اگه بدآموزي داشت و زنگ مردمو زديم در رفتيم ديگه به خاطر اينه كه وقتي كودك درون من نمود مي‌كنه ديگه كنترل اوضاع به سختي به دست من برمي‌گرده…

  68. اروند نازنین

    تو که میدونی من چند سالمه،
    کو تا پیدا کردن راه هاش ؟
    کو تا مرد شدن ؟

    پاسخ:

    اتفاقن از قديم گفته اند:
    حرف راست را بايد از بچه شنيد!
    سهراب هم نشاني خانه دوست را از كودك گرفت! نگرفت عمو جان؟

  69. داشلی برون رو خوندم و نمیدونین چقدر گریه کردم

    آقای مهندس شما خیلی عالی هستین , من همیشه گفتم

    یعنی نمیشه بندازین هفته دیگه که ما سه تا هم باهاتون بیایم؟خودم ماشین میارم
    شما هم بیاین مهمونی 5شنبه که خانوم مهندس هم هست تنها نیستین

  70. اگه اجازه بدین من فعلا از تماس معدورم و بابت این یه کهکشان شرمندم
    بعدن براتون توضیح میدم

    دلتون نسوزه برای این بچه پررو!چه چیزایی نوشته!خدا منو بکشه!!!@

    1. هرجور راحتي كماندار عزيز …
      به هر حال گوشي درويش همواره بر روي وبگرد دوست داشتني وبلاگستان گشوده است.
      .
      .
      .
      در ضمن خدا نكنه!

      .
      .
      البته بانو آنيموس شما را به خوبي مي شناسد!
      سروي هم فكر كنم دختر باشه! پارسا بهتر مي دونه! نمي دونه؟

  71. وای مهندس جان هرچی بیشتر جواب میدین من بیشتر کیف میکنم
    عاشقتونم

    پاسخ:

    حالا
    مانده تا برف زمين آب شود كماندار عزيز من!

  72. کار خانوم رییس ماست باز؟ که خانم آنیموس یونگی منو میشناسه
    مونده تو جلسه نمیاد بیرون ! من نگران جاموندن نیایشم الان!

    1. تبریک می گم سروی جان! پس بالاخره مادر شدی کلک! چرا اینقدر سکرت؟ اصلن چه جوری تونستی این کارو بکنی؟!
      راستش اگه قبلن نگفته بودید به من که تو و متین مثل دو تا خواهر هستید و بهترین دوستان یکدیگر محسوب می شوید؛ عمرن متوجه نکته متین نمی شدم! می شدم؟

  73. متین عزیز

    از همین کناره های کویر ،
    با یک نسیم یکنواخت خنک ،
    و آفتابی که میرود تا غروب زیبایش را به چشم ها بکشد ،
    حضور یک ” انسان ” کوچولو و پر از بوی دلنشین -شیر – ،
    مبببببببببببببببببببببببببببببببببببببارک.
    لحظه هائی قشنگ در پیش رو خواهی داشت .

  74. بنده هم می خواستم همینو عرض کنم!
    منتها نمی دونم چرا همه فقط به متین تبریک می گویند؟!
    کار را یک کس دیگر کرده، زحمتش را هم نفر دیگر تری کشیده و آ«گاه تبریکش را به متین می گویند؟!
    واقعن دنیای این آأم بزرگا عجب دنیای کج و کوله ای یه! نه؟!

  75. بانو آنیموس عزیز

    برای اینگونه بهمنی ها :
    روز های فرد — آتش
    روز های زوج — هوا
    روز جمعه — خاک
    است .

    پس روزهای فرد آتش ها میسوزاند !!
    روز های زوج باد بادک ها هوا می کند !!
    روز جمعه کمی …… تا بیشتر !!

    البته هرشب مقداری و گاهی خیلی ، بیابان زائی را مهار میکند .

  76. اروند نازنین

    این یکی رو کوتاه بیا ،
    ” زایمان ” اونم ناغافلکی !!!!!
    زمانش رو نمی گم ها ،
    خود ش رو میگم .

  77. بانو آنیموس عزیز

    جای هیچ نگرانی نیست ،
    این نوع بهمنی ها ،

    کلن در شب ها به “مهار ” کردن می پردازند .

  78. اروند نازنین

    میدانی که امید دانی من هستی ،
    یادت رفته در سرولات ،
    بچه ها جطوری پر امید شدند ،
    هنوز از تاثیر آن سفر میگویند و “پدر اروند “.

    واقعن حضور ” پدر “تلنگر خاصی بود برایشان.

  79. اگه خوانده نگاه پشت پنجره باشید میدونید که خیلی وقته منتظر اومدن این فرشته کوچولو بودیم. 9 ماه و چند روزه. همچین ناغافلکی هم نبود. با هم برای اومدنش دعا کرده بودیم و اون لباس بنفش خوشکلش هم که تو نگاه من ثبت شده بود.
    مامان خوشکلش هم جزیی از سین های دوستهای من هست. مامان سپیده مامان این فرشته کوچولوست

    اما یه خبر مهم دارم . اساسی مهمه

    پاسخ:

    من شرمنده! منتها از همه این کامنت شما، نمی دونم چرا فقط اون تیکه برام جالب بود که شما 9 ماه و چند روزه که منتظر تولد فرشته کوچولو هستید!
    پس معلومه خداییش خیلی با هم ندارید! دارید؟

  80. راستی من همین اول یه چیزی به پارسا بگم :
    پارسا جان اگه یه نفر تو دنیا باشه که جریان اون نبات رو بدونه ، من هستم ،باور نمی کنی از عمو هومان بپرس

  81. بله …
    کی جرات داره بگه 3 تا بسه و از این حرفااااا…هاااان؟

    پاسخ:

    حیف که هنوز متین نوع جایزه را تعیین نکرده، وگرنه می گفتم که کی این جرأت را داره! نداره؟

  82. به اروند:
    یا شیطونه ادب شدن نمی دونه یعنی ؟ یا ادب شدن نمی دونه شیطونه یعنی چی؟ یا نمی دونه ادب شدن یعنی چی شیطونه؟

    به متین:
    جایزه اش عاااااااااااااااااالیه

    پاسخ:

    حالا دیگه جلوی قاضی و معلق بازی؟!

  83. چي شد چي شد؟ “جايزه‌ي شيطان” جريانش چيه؟ بوسه‌ي آتيشي مال ِ كيه؟
    😉

    متين و سروي و عمو،‌ سلام ويجه صبحگاهي دارم.

  84. سروی مهربان

    من با این ” ناغافلکی ” ها ،
    باز می گویم با این ” ناغافلکی ” ها ،
    مشکل دارم ،
    ظاهرن هیچکس مثل من با این ” ناغافلکی “ها اینطور مشکل ندارد .

    نمی دانم 197 چطور فرار کرد و آمد نشست آنجا !!!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا