خاطرات روزانه
-
یک روز توپ با عمو خوشنویس و دوستان در سیراچال!
تا حالا این همه آدم یک جا ندیده بودم که همهشون مثل پدر «زیست محیطی» باشند و واسهشون درخت…
-
امروز تصمیم گرفتم دیگه استقلالی نباشم!
وای که چقدر امروز از دست بازی استقلال در برابر ام صلال حرص خوردم … من که تصمیم گرفتم از…
-
یک روز فراموش نشدنی برای اروند!
جمعه 21 فروردین 1388 – در مرکز همایشهای رازی دانشگاه علوم پزشکی ایران حاضر شدم تا جایزهای ویژه را از…
-
ماجرای اولین حضور من در آزادی!
امروز – 23 بهمن 1387- به اتفاق پدر و دوستامون (عمو داریوش و عمو حسین و پسراشون – امید و امیر و …)…
-
خدا چرا ما را آفرید؟!
یه روز اومدم خونه و از مامان پرسیدم: خدا چرا ما را آفرید؟ مامان هم یه نگاهی به مادرجون کرد…
-
يه مرده … ديگه برنميگرده!
امروز يه جوك خيلي كوتاه، امّا توپ توپ واسه ماماني و پدر تعريف كردم كه خيلي حال كردند! گفتم: اينجا…
-
تا حالا خودت رو جاي مامان گذاشتي؟!
شب، داخلي، 8 بعدازظهر شنبه، 15 ديماه 86 اين ديالوگ بعد از پايان مشق شب و انجام ديكته توسط مامان…
-
ماجراهاي يك روز برفي
امروز (12 دي ماه 86) برف مياومد، چه برفي … خوشگل، بلوري و از هميشه سفيدتر … اونقدر…
-
من چه جوري ، رو بچهام اسم بذارم؟!
دوشنبه هفته پيش داشتيم با مامان از آموزشگاه موسيقي سارنگ برميگشتيم و من سعي ميكردم به هر زحمتي…
-
روزهايمان را نفروشيم!
تق تق تق تق بر در زد بابا از بيرون آمد رفتم در را وا كردم شادي رو پيدا كردم…