اروند درویشخاطرات محرمانهکارتوننمایش فیلم

هشدار: داستان اسباب بازی 3 صحنه دارد! ندارد؟

دیروز همینجور اتفاقی داشتیم باکس آفیس پی ام سی را تماشا می کردیم که بحث رسید به پرفروش ترین کارتون سال 2010، یعنی قسمت سوم از داستان اسباب بازی که در اکران نخستش بیش از 400 میلیون دلار فروش کرده است …
پدر رو به اروند: نظرت چیه؟ این قسمتش قشنگ بود؟
اروند: آره … کارتون خیلی خوبی بود و داستان قشنگی داره، فقط صحنه دار بود!!
پدر (با خونسردی هر چه تمام تر): منظورت چیه که صحنه دار بود پسرم؟ مگه بدون صحنه هم می شه فیلم دید؟!
اروند (با خنده): نه بابا … منظورم صحنه بود نه صحنه!
پدر: آهان فهمیدم … حالا چه جور صحنه ای داره؟
اروند (با خونسردی): چیز زیاد مهمی نیست … فقط یه جاهایی لُپ های هم رو بوس می کنند!!

نتیجه گیری:
داشتم به این فکر می کردم که به نظر اروند چه صحنه ای می تونه مهم باشه؟!

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا