اروند درویشخاطرات روزانه

مامان‌بزرگ از اينجا رفته!

 مامان بزرگ رفته به آسمونا …

     پدر داشت با بابابزرگ درويش صحبت مي‌كرد و مي‌گفت: بايد سنگ قبر مامان رو عوض كنيم، چون ترك برداشته و نشست كرده … من گفتم: ديگه لازم نيست! پدر با تعجب گفت: چرا؟! گفتم: چون كه مامان بزرگ از اونجا رفته!! پدر گفت: از كجا مي‌دوني پسرم؟ گفتم: خب معلومه ديگه! مگه نمي‌گي سنگ قبرش شيكسته؟ … اين نشون مي‌ده كه روح مامان‌بزرگ مي‌خواسته بره تو آسمونا و چون راهي نداشته، مجبور شده سنگ رو بشكنه و از اين راه بره به اون بالاها … پيش خدا …

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

  1. چه جالب…بعضی موقعها چه عرض کنم بیشتر موقع ها بچه ها حرفهایی می زنند که که بزرگا توش می مونند….
    اروند منو یاد بچگی های خودم میندازه…خدا نگهش داره براتون….

    موفق باشید

  2. اروند جون سلام …
    توی این دنیای بزرگ آدم آخر آخرش همه چیزو از دست میده …
    خودش می مونه و یه مشت خاک …
    امیدوارم غم آخرت باشه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا