اروند درویشسفرنامه

كاري كردم كارستون!

در حال آب دادن به درخت‌هاي قبرستان نو - روي عكس كليك كنيد تا آن را بزرگ‌تر ببينيد.اروند - ۸ تيرماه ۸۶ - قبرستان نو قم

      جمعه‌ي گذشته، من و ماماني و پدر با عمه فريبا و عمو سعيد و امير رفتيم قم تا به مامان‌بزرگ درويش سر بزنيم … چونكه چهار ساله ديگه اون نمي‌تونه به ما سر بزنه … اونجا كه رسيديم، من و امير زودي رفتيم بطري آب‌ها رو پر كرديم و سنگ قبر مامان‌بزرگ رو شستيم، بعدش به امير گفتم: بيا با هم هر چي درخت اينجاست آب بديم! كاري كه پدر و عمو سعيد خيلي خوششون اومد … خلاصه شروع كرديم به مسابقه‌ي آب دادن به درخت‌هاي قبرستون «نو» قم. بعدش هم جعبه‌ي شيريني و شكلاتي كه آورده بوديم رو بين مردم تقسيم كرديم و مردم هم به جاش براي روح مامان‌بزرگ درويش صلوات فرستادند … خلاصه اينكه ديروز من و امير كاري كرديم كارستون و همه از كاري كه انجام داديم، خيلي خوششون اومد.

با امير (پسر عمه‌ام)تراكم در فاتحه خواني!!

    يه نكته‌ي ديگه اينكه ايندفعه شهر قم خيلي خلوت‌تر از هميشه بود، فكر كنم چون بنزين كم شده بود … خلاصه اميدوارم اين باعث نشه كه آدم‌ها كمتر بيان به مادر‌بزرگ‌هاشون سر بزنند!‌

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا