نوروزتان خوش باد …


با یه عالمه آرزوهای خوب، با یه عالمه انرژی مثبت و با یه عالمه امید سال 1389 را آغاز کردم … خیلی دوست دارم که در سال 89، برای خودم و همهی اونایی که میشناسمشون و بهم سر میزنند، یه عالمه اتفاقهای قشنگ بیافته …

فکرشو بکنین در حالی که سروی و متین و فاطمه یه سفر خاطرهانگیز با هم برن …
پارسا و آرش دوباره پیش هم کار کنند و از زبلبازیهاشون واسه همدیگه خالی ببندند و البته دبی دبی نروند اینقدر!
شقایق، شاهد رفتن نیایشش به کلاس اول دبستان و قدکشیدن امیرش باشه و به جای استانبول بره جزایر قناری …
مونترا در حالی که زیباترین عینک آفتابی جهان را زده، یه نفر بهش بگه: این چه ظلمی است که در حق چشمات میکنی؟ یه نفر که اهل بهمنه و میتونه رو دیوارش یادگاری بنویسه با خیال راحت …
آنا یه لحظه که نیکی رو ورنداز میکنه، به خودش بگه: این خانوم چقدر آشناست! چقدر دلرباست … ببخشید! شما کی بزرگ شدید؟

بابای فردا و مامان فردا یلدا را می برند پیش دبستانی …
صدرا مشغول خوردن یه دونه خرس گندهی شکلاتی – بعد از اون آهوی خامهای – به همراه پدر و مامانیاش باشه …
نیلوفر بتونه واسه هومان و حمیرا راز دلشو بگه …
علی از داشتن بهترین خواهر دنیا به خودش بباله و احساس شادی کنه …
عمو هومان و خاله حمیرا هم سرانجام ساختن خونهی جدیدشونو شروع کنند …
سانی بتونه با حباب ساز من تو خیابونای لندن صفا کنه …
رهگذر، دیگه رهگذر نباشه … خاله پروانه خودش شاهنامه اجرا کنه با سالارش و نگار هم بره خونه بخت!
کرم کتاب از کابوس کتاب سوزان از خواب نپره، پریسا رویای ستارگان انوشه رو بخونه و مهرداد هم با توپ های شانسی اش میلیاردر بشه و دست پدر رو بگیره!
و عمو محسن و تیم جهتیهای پر تب و تابش بتونند 11 شب بخوابند و خواب خرمگس هم نبینند!
راستی ساحل جان:
ممنون واسه پاکت پر از مهربونی که براموون فرستادی … حتمن به جاش یه روز سوسن خانوم رو اختصاصی واست اجرا میکنم! تازه پدر هم یه جایزه واست گذاشته کنار که می گه فرستادنی هم نیست … خودت که میدونی! نمیدونی؟





مرسی اروند عزیز برای دعای قشنگت.
من عمو محسن مهربونمون رو بالاخره دیدم. چهره اش مثل نوشته هاش آروم و محکم و یه دنیا تجربه است.
راستی پسر چه خوش تیپ شدی. به مامانی بگو برات یه اسفند دود کنه
ای بابا متین جان … اگه مامانی بخواد واسم اسفند دود کنه که باید صبح تا شب همش دود کنه! اونوقت کی به کاراش برسه؟
به خوش تیپی شما کسی شک نداره اروند خان. بابای اروند به خودت نگیری یه دفعه. اینا مال ارونده
خوب شد تذکر دادی متین جان! وگرنه پدر داشت می رفت واسه خودش هم این نصف شبی اسفند دود کنه!!
هر چند اعتقاد داره که مال من و مال اروند نداره! داره؟
داره. صد در صد داره.
شووووخی می کنی! من امتحان کردم دیدم نداره! تو هم امتحان کن … باور می کنی! نمی کنی؟
هزار تا احساس خوب ِ مختلف بهم دست داد ، موقع خوندن این متن …
هزار تا احساس ناب …
و چشمام ، نو به نو ، تر شدن رو تمرین کردند ..
و این تر شدن ، خیلی خوبه
زمینی که توش بارون نباره ، آماده و پذیرای رویش نمی شه …
چشمی که تر نشه ، خوبی ها رو نمی بینه
برای همه ی نازنین هایی که با سلیقه ی تمام ازشون اسم بردی ، سال بسیار بسیار خوبی رو آرزو می کنم ، یک سال شگفت انگیز …
اون سفر خاطره انگیز رو خوب اومدی … خیلی خوب …
و … قابل شما رو نداشت ، دوست عزیز ِ مهربونم …
و … البته تو (که همون اروند کوچک نازنین باشی ) ، همین الان به من یه عیدی فوق العاده دادی … اگه گفتی چی ؟ … عکس عمو محسن
این عکس یکی از بهترین عیدی های امسالمه
خوب البته عمو محسن به خوشتیپی اروند خان نیست
چهره ی عمو محسن ، مثل صداش ، پدرونه ، محکم ، دوست داشتنی ، آروم ، مهربون ، خیلی مهربون ، خیلی خیلی مهربون ، قابل اعتماد ، نافذ و نازنینه … خیلی نازنینه
مرسی مرد کوچک بابت این عیدی فوق العاده … خیلی مرسی …
البته اون اجرای اختصاصی سوسسسن خانوم رو هستم … بدفرم …
و …
از آقای پدر هم بابت اون جایزه تشکر کن
البته ما که دقیقا نفهمیدیم جایزه مون چی بود ، اگه شما فهمیدی بیا در گوشم بگو
راستش اون عکس عمو محسن رو اینجا گذاشتم، چون می دونستم که هیچکس به اندازه ساحل دوست نداره اونو الان ببینه. هیچکس به اندازه ساحل باهاش در خلوت خودش حرف نزده و هیچکس براش به اندازه ساحل درددل نکرده و ازش امید نگرفته …
عمو محسن الان در کنار تالاب چغاخور است و به همراه 24 نفر دیگه دارند به سمفونی قورباغه ها در کنار یکی از زیباترین تالاب های جهان گوش می دهند. دیشب هم منزل عمو هومان بودند و کلی با کاست صدای پدر صفا کردند! … دیشب تلفنی به من با حیرت می گفت: اون موقع – دهه شصت و ترم موشکی دانشکده – با چه امکاناتی چنین کاستی پر کردی؟!
خبر نداره که ما خودمان امکانات تعیین می کنیم! نمی کنیم؟
راستی! توصیفت از عمو محسن دقیقن همانگونه بود که هست …
آدمی به مهربانی و پرشوری و شیفتگی او تاکنون ندیده ام و تصور نمی کنم که بتوانم ببینم.
در مورد اون جایزه هم گفتم که:
لمسیه! نگفتم؟
درود …
به کس کسانش نمیدم، به همه کسانش نمیدم، به مرد پیرش نمیدم، به راه دورش نمیدم، شاه بیاد با لشکرش، قشون و حشم (یا خدم و حشم) پشت سرش، شاه زاده ها دور و ورش، واسۀ پسر بزرگترش، آیا بدم ، آیا ندم .
شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد
خیالش می رسد من گنج قارون زیر سر دارم
• شبی رفتم به گل چیدن ، گرفت از دامنم خاری
صدا از باغبون اومد که این دزد است و نگذارین
• پیرهن از برگ گل، از بهرِ یارم دوختم
پیرهن خش خش نکن شاید که بیدارش کنی
بلبل آوازه خوان آوازه می خواند به باغ
بلبلا کم خوان که می ترسم که بیدارش کنی.
اشکار جان:
انگار حسابی کبکت خروس می خونه!
نکنه فرزند بهاری؟
بیا برویم از این ولایت من و تو، تو دست مرا بگیر و من دامن تو – ای یار مبارک بادا – ایشالا مبارک بادا ! قربان بروم روشت مرغابی را (٩) ، آن حوض بلور و گردش ماهی را، این حیاط و اون حیاط، بپاشین نقل و نبات، به سر عروس و داماد، پنچ دری رو به قبله، شروشر آبش میاد، عروس ما بچه ساله، سر شب خوابش میاد، کوچه تنگه؟ بله. عروس بلنده؟ بله. دست به زلفاش نزنین، مرواوری بنده، بله. گل دراومد از حموم، سنبل دراومد از حموم، شاه دوماد رو بگین، عروس دراومد ازحموم. عروسه شاهانه، ایشالا مبارکش باد! عیش بزرگانه، ایشالا مبارکش باد!
عمو سبزی فروش! – بله، قرمساق کم فروش! – بله، سبزی هم داری؟ – بله، سبزیت باریکه؟ – بله، دالون تاریکه؟ – بله، سبزیت گل داره؟ – بله، درد دل داره؟ – بله، ابروم رو دیدی؟ – بله، خوب پسندیدی؟ – بله، وسمه خریدی ؟ – بله ، به ریشت خندیدی ؟ – بله ، ترتیزک داری ؟ – بله ، پاچه خیزک داری؟ – بله.
این جا تهرونه – بشکن! قر فراوونه – بشکن! من نمی شکنم – بشکن! برای تاجرا – بشکن! روی آجرا -بشکن! زیر درخت یاس – بشکن! کردم التماس – بشکن! زیر درخت توت – بشکن! افتادم به روت – بشکن! (توسل به رکاکت به قصد خنداندن شنوندگان معمول است)، این جا بشکنم یار گله داره، اون جا بشکنم یار گله داره.
حسابی هوای اینجارو نوروزی کردی ها …
هوای تنکابن چگونه است حالا؟
– تو که ماه بلند در آسمونی، منم ستاره میشم دورت می گردم، – تو که ستاره میشی دورم میگردی، منم ابری میشم روت رو می گیرم،- تو که ابری میشی روم رو می گیری، منم بارون میشم تُن تُن می بارم (یعنی تند تند)، – توکه بارون میشی تن تن می باری، منم سبزه میشم سر درمیارم، – توکه سبزه میشی سر در می آری ، منم گل می شم و پلوت می شینم – تو که گل میشی و پلوم میشینی ، منم بلبل میشم چه چه می زنم (واست می خونم) .
• و نیز: دیشب که بارون اومد، یارم لب بوم اومد، رفتم لبش ببوسم، نازک بود و خون اومد، خونش چکید تو باغچه، یه دسته گل دراومد، رفتم گلش بچینم، پرپر شد و ور اومد، رفتم پرش بگیرم، کفتر شد و هوا رفت، رفتم کفتر بگیرم، آهو شد و صحرا رفت، رفتم آهو بگیرم، ماهی شد و دریا رفت.
کچل کچل کلاچه، روغن کله پاچه، کچل رفته به اردو، برای نصفه گردو، گردو رو آب برده، کچله رو خواب برده.
تخمه می شکنی پیرزن؟ – دندون ندارم، فرزند! جارو می کنی پیره زن؟- قوت ندارم ( یا کمر ندارم) فرزتد ! شوهر می کنی پیره زن ؟ – اختیار دارین! فرزند!
به هر حال امیدوارم در سال 89 – سال ببر – بتونی یه کشتی خوب با زندگی و سرنوشت بگیری و سرانجام به اون چیزی که دوس داری، یعنی یه خانوم تپل مپل با آشپزی بیست برسی!
ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته
اگه نگی مستی بستته
اگه نگی مستی بستته
یه چشم به چشمتو ، چشم دیگم به دستته
اگه نگی مستی بستته
اگه نگی مستی بستته
امشب که مست مستم دست و پای غم را بستم
امشب که لول لولم از من نپرس کی هستم
از من نپرس کی هستم
ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه
دست غم کوتاهه از دل ، کنج میخونه
آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز
هر چه عاقل مثل خود دیوونه دیوونه
ساقی از گوشه ی میخونه نرونم
خونه امیدمه بزار بمونم
چهل چراغ میخونت روشن بمونه
زنده باشی من زیر سایت بمونم
ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته
اگه نگی مستی بستته
اگه نگی مستی بستته
یه چشم به چشمتو ، چشم دیگم به دستته
اگه نگی مستی بستته
اگه نگی مستی بستته
نار نفس ممد درویش
کاست پرکرده؟
آخ من بقربون اون حنجره طلاییش برم
ریشش ابریشمی و مشک فام صداش مخملی
نگو و نپرس ….هلوووووووووووووو
خودم می برمش کاستاریکا
اگر خانه امیر خان سررشته داری رفتی بجای من هم شیطنت بکن
از در و دیوار بالا برو تا جا داری شیرینی بخور
من از این کارها بلد نیستم! یعنی وزنم بهم چنین اجازه ای نمی ده!! ناسلامتی نیم صد کیلو هستم ها … یعنی دقیقن یک سوم تو!!!
بله ، درست حدس زدی اروند جان
حرف های شیرین عمو محسن ، همیشه آرام بخشه … مخصوصا این روزها که کمی دلم گرفته و تو می دونی چرا.
این روزها اما ، عمو محسن کمی سرش شلوغه و من دلم نمیاد که عمو محسن رو ، از “جهت”ی های نازنین بگیرم .
خاله فرزانه هم همینطور .
بله ، درست حدس زدی اروند جان،
هیچکس به اندازه ی من دلش نمی خواد عمو محسن و خاله فرزانه ی نازنین را ببینه … توی چشمهای مهربونشون نگاه کنه … و بگه … خیلی دوستتون دارم … خیلی دوستتون دارم … خیلی …
ممنون که عمو محسن و خاله فرزانه ی من هستید …
ممنون که به حرف هام گوش میدید …
ممنون که حواستون به من هست …
و …
ممنون که نهال امید رو تو قلبم کاشتید …
و … ممنون اروند جان ، باز هم ممنون برای این عیدی ِ ناغافلکی
امیدوارم به عمو محسن و خاله فرزانه و گروه نازنینشون ، خوش بگذره
راستی ، به عمو محسن بگو یه نسخه از اون کاست شنیدنی رو برای ما هم بیاره
اگه با عمو هومان اینا هم هم حرف زدی سلام گرم من رو بهشون برسون و از طرف من عید رو بهشون تبریک بگو
و …
نمی شه در مورد جایزه بیشتر راهنمایی کنی پسرم؟
خیلی سخته …
تو جیب جا میشه؟
نه! فکر نکنم تو جیب جا بشه … مگر این که بخوای جداش کنی! که در آن صورت فکر نکنم حال بده! می ده؟
در ضمن اون کاست محرمانه است؛ فکرشو بکن اگه یه روزی بخوام رییس جمهور بشم، همون کاست ممکنه واسم دردسر درست کنه! نه؟
در ضمن ما همیشه درست حدس می زنیم! منتها اغلب به خال نمی زنیم! می زنیم؟
پس حتما لازم شد اون کاست رو به دست بیارم ، لازم میشه
نه دیگه ، خیلی سخت شد …
یه راهنمایی کوچولو …
(الان گردنم با زاویه ی 30 درجه خم شده )
یه راهنمایی کوچولو … لطفا
شکستنیه؟
هم آره و هم نه! یعنی بستگی داره به نوع نگاهی که بهش می شه و انتظاری که ازش داری … گاه از حباب می تونه شکستنی تر و ناپایدارتر باشه و گاه می تونه در عین نفسگیر بودن، عمری جاودان داشته باشه!
امیدوارم درجه گردنت از 30 رد نشه که خطرناکه اونوقت.
اینطور که تو از این جایزه ی جادویی ِ شگفت انگیز من حرف می زنی ، لحظه به لحظه مشتاق تر می شم برای لمس کردنش.
من دوست دارم اون جاودان ِ نفسگیر ِ عزیز رو هر چه زودتر داشته باشم .
شیطونه می گه بلند شم بیام تهران دنبال جایزه ام ، شما که نمیاید رشت ، میاید؟
پاسخ:
مطمئنی شیطوونه می گه؟
من چرا از اون شیطوونه خوشم اومده پس؟!
سال نو و پر شور 89 رو به شما و ارون گل”خوش تیپ “و عمو سعید وخاله فریبا و شقایق جون و امیر خان وبقیه که نمی شناسمشون تبریک می گم…
راستی عمو و اروند گل اون تقویم ناز 89 رو که برام اوردید از اول نوروز تا حالا دارم توش خاطره می نویسم…خاطره ی اومدن مهمان های عزیز و گل وسفر کوتاه مون به تالاب چغاخور و غار اشک زلیخا…ما داخل غار رفتیم ولی به یک دو راهی رسیدیم که بعد از دو راهی به سه راهی ریسیدیم…عمو محسن گفت باید طناب داشته باشیم تا گم نشیم… پس رفت واسه ی دفعه ی بعد راستش توی یکی از دوراهی ها به یه استخوان پا رسیدیم که آخرش نفهمیدیم مال انسان بود یاحیوان…خلاصه منتظریم که بیاید آخه جاتون خییییییییلی خالیه…
پاسخ:
نیلوفر جان: سوم فروردین از راه رسید … تولدت یه عالمه مبارک … می دونم که الان خوابیدی تا خودت را برای عروسی فردا آماده کنی … برای همین از خواب بیدارت نمی کنم دختر عزیز و دوست داشتنی.
آفرین که به حرف عمو محسن گوش کردی … آن غار اشک زلیخا را در یکی از یادداشتهای مهار بیابان زایی نام آوردم و از هومان گله کردم که چرا در مورد آ« نمی نویسد. غار بسیار اسرار آمیزی است و متاسفانه هنوز بسیاری از بختیاری ها هم از وجودش آگاه نیستند.
امیدوارم یه روز با تجهیزات کامل و به اتفاق عمو محسن بزنیم تا ته غار … برویم تا آنسویش در تنگ زندان در دامنه سبزکوه! چطوره؟
خوشحالم که خاطره نویسی را با هدیه من آغاز کردی …
خوش به حالت نیلوفر جان
قدر این لحظات شاد و رنگی رو بدون .
در کنار مهمون های عزیزتون ، خوش بگذره … خیلی …
حالا مونده تا خوش به حالش تکمیل بشه! چون که ما هم چهارشنبه به اونا ملحق می شیم و پنج شنبه با هم ناهار را در کنار زیباترین آبشار عشق جهان میل می فرماییم!
راستی شما تشریف نمی آورید؟
جایزه تان را هم می توانم همانجا در حضور جمع و طی یک مراسم با شکوه تقدیم کنم! بکنم؟
رفتی پیش خالو هومان بگو شعر دایه دایه وقت جنگه را برات بخونه
داریم کار می کنیم در سال جدید خالو هومان و پسرش فرهنگ بختیاری رو احیا کنند من هم بجای واژه ترکی خان از لفظ خالو لری برای خالو هومان استفاده می کنم
باشه بهش می گم و
البته ممنون واسه تلاشی که در مسیر احیا فرهنگ بختیاری روا می دارید!
با سلام…
از تبریک تون ممنون و ممنون که یادتون بود…
راستی پدرم خیلی وقت پیش درمورد غار اشک زلیخا نوشته است…مطلبش اون پایین پایین هاست…راستی عمو و اروند گل می دونستید آخر غار به شیراز می رسه؟بیاید تا یه سفر مفت و مجانی هم به شیراز داشته باشیم…
چه عجب تو از پدرت تعریف کردی! اگه هومان بدونه حسابی کیف می کنه!
قبوله … شاید یه روز اونجوری رفتیم شیراز! کسی چه می دونه؟
راستی! بازم سوم فروردین، سالروز تولدت، مبارک نیلوفر جان.
اروند عزیزم بابت ارزوهای نازی که کردی یه دنیا مرسی…بابت عکس عمو محسن مهربون ،دنیا دنیا مرسی….بابت این ببر خوشگلی که درست کردی هم هزار تا افرین…هفت سینت خیلی قشنگ شده …من و متین جون و سروی باید با هم یه برنامه ی سفر بچینیم البته سروی عزیز الان تو فکر جایزه اشه .سفر بهت خوش بگذره اژدهای خوش تیپ…
نیلوفر عزیز تولدت مبارک ………من هم بعنوان بقیه ای که نمی شناسیش سال نو رو بهت تبریک میگم و برات یه دنیا خوشبختی و ارامش ارزو می کنم.
درود بر فاطمه عزیز … ممنون از نگاه تیزبینت … تو اولین کسی بودی که اون ببرخوشگل را در سفره هفت سین من تشخیص دادی … البته ساحل که عذرش موجه است! چون که در هول و ولای جایزه شب و روز را گم کرده است! نکرده است؟
اما متین چرا؟
آهان … فهمیدم! متین هم از دیروز موقع ناهار عذرش موجه شد! نشد؟
.
.
.
باز هم ممنون.
به نیلوفر عزیز:
تولدت مجددا مبارک
به فاطمه ی صورتی:
من هیچ حرفی ندارم
فقط … محض اطلاعت عرض می کنم که پنجشنبه دارم میام پیشت ، دیگه خود دانی
همین!
البته … سفر رو هستم … بریم
به اروند عزیز:
نه پسرم ، من همیشه شاگرد زرنگ مدرسه مون بودم ، کلا زیاد جایزه گرفتم ، می گیرم و خواهم گرفت … اون جوریام که فکر می کنی نیست .
اما جدا بهت غبطه می خورم که داری می ری پیش عمو محسن و خاله فرزانه و عمو هومان و بقیه .
مطمئنم اونجا خیلی خیلی بهتون خوش میگذره
امیدوارم سفر فوق العاده ای داشته باشی
یه عالمه عکس بگیر و یه عالمه شیطونی کن و بعدا بیا اینجا برامون بنویس و عکس ها رو بذار.
“قول بده “
آخ آخ فاطمه جوون … من اگه جای تو بودم ، “این هیچ حرفی ندارم” ساحل را یک تهدید کاملن جدی فرض می کردم و از همین حالا می رفتم تو حالت تدافعی!
.
.
.
در مورد عکس هم قول می دهم “مردانه”!
البته این را بگم که تا حالا هیچ شاگرد زرنگ مدرسه ای، این جایزه را که تو می خواهی بگیری از پدر، نگرفته است ها!!
نیلوفر,دختر متولد بهار, تولدن مبارک.
فروردینیه شیطون با وجود عمو محسن و خانواده مهربونش مطمئناً تولد خوبی داری. خوش بگذره
امروز آنها پیش هم نیستند … عمو محسن و جهتی ها رفتند سمت کوهرنگ و غار یخی و نیلوفر اینا رفته اند به یک عروسی باحال در اصفهان …
پس ببین دیگه من چقدر زرنگم که دارم این جایزه رو می گیرم
راستی ، به پدر نازنینت بگو بچه ها دلشون خیلی کوچیکه ، مخصوصا اگه اون بچه ، بهمنی هم باشه
اینقدر منو اذیت نکنه
مُرده شدم از کنجکاوی ( بخون فضولی )
“مرده شدم”! چه اصطلاح جالبی …
کاش بیشتر اذیت کنم، بلکه خلاقیت شما هم بیشتر گل کند! نه؟
در ضمن، از قضا بهمنی ها حسابی دل گنده هستند!
بنابراین تو یا داری خالی می بندی و یا باید تاریخ شب پادشاهی را دوباره با مامان چک کنی!! شاید هم با بابا!
اصلن با هر کدوم که راحت تری! خوبه؟
آخ آخ اروند جوون… اگه 5 شنبه به بعد از من خبری نشد بدون که ساحل تهدیدشو عملی کرده.
البته این” صورتی” که با لطافت ادامه ی اسمم گذاشته از شدت این تهدید به ظاهر جدی می کاهد.
تنها مساله ای که می مونه اینه که اژدها ها متاسفانه بلد نیستن حالت تدافعی چه جوریه! تا حالا یه اژدها دیدی که حالت تدافعی به خودش گرفته باشه؟باید تمرین کنم.من در مورد جایزه ی ساحل یه سوال بپرسم…با توجه به اینکه قبلا پرسیدن شکستنیه …تو جیب جا میشه و غیره من می خواستم بدونم نصف کردنی هم هست؟یا نه؟
اولن که گول اون رنگ صورتی رو نخور دختر! من می دونم چه آتیشی پشت اون رنگ خوابیده! نخوابیده؟
دومن انگار بدت هم نمی آد از : به جنگ تا به جنگیم خانوم اژدهای صورتی! نه؟
سومن ممکنه بشه نصفش کرد و چیزی هم ازش کم نشه! ممکن هم هست که نشه!! بستگی داره که مخاطب چه ظرفیتی از خودش بروز بده و البته برعکس!!!
اولا در مورد رنگ صورتی…چشم گول نمی خورم….
ولی اخه این صورتی رو یه جور میگه ادم خیالش راحت میشه .
و اما مورد دوم ،شوخی می کنم ،اصولا با جنگ مخالفم تا میشه مذاکره کرد جنگ چرا؟من و ساحل اغلب مذاکره میکنیم.
سوما، عجب جایزه ایه این جایزه!!
خیالت که همیشه راحت باشه! چون طرف داره از رشت می آد قزوین! بنابراین اونی که باید سنگر بگیره، تو نیستی! هستی؟!
خوشحالم که اهل مذاکره هستید … اصولن با چانه زنی از بالا و فشار از پایین اغلب مشکلات حل می شه! نمی شه؟ (یاد رهبر اصلاحات به خیر!)
سومن رو خوب اومدی! موافقم بدفرم!!
اَه … لو رفتم …مثل اینکه تو اینجوی گول نمی خوری
نه آقا به من نیومده ادای آدم های “دل کوچیک” رو در بیارم
در ضمن ، بچه اژدها(منظورم دختر خالمه ) بذار پام برسه قزوین ، حسابی با هم مذاکره میکنیم ایشالا .
و …
اروند جان ، ما یه عمره که راه رشت قزوین رو میریم ، بلدیم از پس قزوینی ها بربیایم ، نمی بینی طرف راضی به مذاکره شده؟
بچه اژدها! … حالا خوبه بهش نگفتی “جوجه فوکولی”!
طفلکی دختر خاله … پس بگو چرا زود به مذاکره راضی شد!
حالا فکرشو بکن ساحل به جای رشتی بودن، قزوینی بود!!
اونوقت وامصیبتا می شد! نمیشد فاطمه جان؟
در ضمن نگفتی بالاخره چه جوری فهمیدی که دل گُنده هستی؟!!!
اره اروند جان… می بینی رفیق؟ بیخود نیست که میگم مذاکره بهتره…
به ساحل:عزیزم ما از انتظار مرده شدیم…بیزحمت تشریف فرما بشوید لطفا!
پاسخ:
فاطمه جان! بعد از دیدار با ساحل حتمن مرا و ما را از سلامتی خودت آگاه کن!!
به فاطمه: دوست من بیاد اونجا من دلم تنگ میشه براش. با دلم چی کار کنم؟
ای بابا … خب تو هم برو یه جایی تا دل اون واست تنگ بشه!
در ضمن از بام ایران به شکوفه ها به باران ها به ساحل ها و شقایق ها و … درود …
جای همه خالی …
متین جونم خب شما هم با ساحل بیا دیگه….اگه بدونی چقدر دلم می خواددوباره ببینمت…خب دلم تنگ شده ،بیا دیگه، باشه؟
به تو می گویند: یک صاحبخانه بامرام …
به فاطمه:
دلم برات یه ذره شده ، صورتی
ایشالا صبح پنجشنبه (امروز ) راه می افتیم
بگو ایشالا
به متین:
دیروز ( چهارشنبه ) عاااااااااالی بود … چون تمام صبح رو با هم قدم زدیم ، قدم زدیم ، قدم زدیم ، قدم زدیم و قدم زدیم … و البته حرف زدیم
از ترس هامون ، از ترس هامون و از ترس هامون
متین ،
ممنون که هستی
ممنون که رفیقم هستی
به اروند و پدرش :
رسیدن به خیر
امیدوارم در بام ایران و کنار عمو هومان ، خاله حمیرا ، نیلوفر ، علی ، عمو محسن ، خاله فرزانه ، شقایق ، امیر و “بقیه” های نازنین خیلی خیلی بهتون خوش بگذره
به همه ، سلام گرم من رو برسونید
عکس یادتون نره
راستی خیلی دلم می خواد بدونم آخر سفر هر کدوم از همسفرهاتون چه احساسی دارن
اروند جان ، میشه لطف کنی و وقتی سفر تموم شد از هر کدوم از همسفرهات بخوای که یه خاطره از همین سفر تعریف کنن یا مثلا یه نکته از این سفر که بیشتر تو ذهنشون مونده رو بگن
فکر کنم ساکنین اتاق آبی اروند خوششون بیاد از شنیدن خاطرات همسفرهای تو
“در ضمن از بام ایران به شکوفه ها به باران ها به ساحل ها و شقایق ها و … درود …
جای همه خالی …(در ضمن از بام ایران به شکوفه ها به باران ها به ساحل ها و شقایق ها و … درود …
جای همه خالی …”
اینو اروند ننوشته. باباش نوشته. آخه بچه ها تبعیض نمیدارن.
متین ها
فاطمه ها
بانو آنیموس ها
عمو محسن ها
پارساها
رهگذرها
کالیراد ها
و بقیه رو فراموش کرد. من که قهرم
حالا همه هیچی مونترا رو هم فراموش کرد
کامنت بالا رو اروند ننوشته. باباش نوشته. بچه ها فرق نمیذارن
به ساحل: برای من هم دیروز یه روز فوق العاده بود.
سال نو مبارک اروند عزیزم. با آرزوی سالی پر از سلامتی .
متین جان:
می بینم که چشم بسته غیب هم می گویی! نمی گویی؟
از سانی عزیز هم ممنون تا برگردیم …
در شیار های برف گرفته عجیب قشنگ کوهرنگ ،
در کنار صدای زیبای قورباغه های تالاب چغاخور ،
در سایه روزانه و سرمای شبانه درختان بلوط جنگل منج ،
در کنار هیاهوی ” جهت ” ی ها ،
در فاصله 726 کیلومتری از مکان این بر پائی ارتباط عمیق و دلنشین ،
کماکان ارتباط ذهنیم برقرار مانده بود ،
پیوسته ، سخت و دلنشین .
هرگز رهایم نکرد ،
اگر چه فضا پر شور بود و دشواری ها کم نبود .
از ” اینجا ” برای ” جهت” ی ها بسیار گفتم ،
و از “جهت ” ی ها برای ” همگی تان ” خواهم گفت ،
چون با ” جهت ” ی ها نیز می خواهیم راهای دیگری بیابیم ،
راهائی که — مهارت های زندگی — را در ما بنشاند ،
راههائی به ظاهر ،
“راههای دور و سخت”
اما با در هم آمیختن ” همگی ” ذهن هامان،
راههای درور و سخت را ساده و در همین نزدیکی ها خواهیم یافت .
میدانم ،
سروی مهربان هم اکنون نیز با ماست ،
متین عزیز به کنارمان خواهند آمد ،
کالیراد و مانترای عزیز به انگیزه هایمان خواهند افزود ،
پروانه و بانو آنیموس عزیز راه ها نشانمان خواهند داد ،
شقایق و پارسای عزیز پشتوانه های راهمان خواهند شد ،
فاطمه و سررشته داری عزیز سبز های بسیاری نشانمان خواهند داد ،
اشکار شاید این بار سرود زرد ” زندگی ” برایمان بسراید ،
نیلوفر و علی عزیز از همان دور ها همراهیمان خواهند کرد ،
هومان و حمیرا با آن خلوص خالصانه به گرمای حضورمان خواهن افزود ،
عبادی عزیز با آن تابش های ذهن پر شورش با تحمل بیشتر “ما” ،
راه ها نشانمان خواهد داد ،
و ،
اروند نازنین شادی های درون مان را چند برابر می کند ،
و ،
درویش عزیز ،
همچون همیشه با آن تبسم عمیق دوخته شده بر چهره اش و دانسته های عمیق وذهن ِ سبزش می باید که ” آب زَند ” راه هایمان را .
و خواهد زد .
پس ،
از این آغاز سال ” نو ” برای ” مهارت های زندگی ”
بدور از هر — قاب – و — چها چوب – از پیش تعین شده ،
به پشتوانه توانمند __ ذهن ___ های پویا ، تراوا ، زاینده و نو اندیش مان ،
در کنار یکدیگر خواهیم ماند .
” زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ”
پاسخ:
درود بر عمو محسن عزیز
دیشب در کنار ساحل جنوبی چغاخور در یک خانه روستایی بودیم در حالی که باران و تگرگ بی امان می بارید … چقدذ یادت کردیم …
سال نو مبارک اروند جان . خوشحالم که تو هم مثل من امسال را با امید ، انرژی مثبت و آرزوهای خوب آغاز کردی . امیدوارم که امسال به همه آرزوهای قشنگت برسی و در ضمن تعطیلات خوبی را بگذرانی .
چه زیبا حال و روز این روزهای من را توصیف کرده ای . برای همین هم سوتی بزرگت را ندیده می گیرم . منظورم را که گرفتی ؟!؟!
درود بر آنای عزیز … خوشحالم که با امید و انرژی سال جدید را آغاز کرده اید و سوتی های پدر را زیرسبیلی در می کنید! نمی کنید؟
سلام من امیرمحمد مصدقی هستم وبلاگت خیلی خوبه من هم وبلاگ دارم راستی میای تبادل لوگو اگه میای برو توی بلاگ من کد لوگویت را بنویس تا بهت کد لوگویم رابدم .یادت باشه کد لوگو یت را در تماس با امیر محمد بنویس وبلاگ من amirmohammad1379.tk
در این آغاز ،
یکبار دیگر در مورد ” شاخص ” بگوئیم ،
اگر حوصله ای هست ،
اگر توان بودن هست ،
اگر اندیشیدن در ذهن هست ،
اگر گرمای ارتباط هست ،
به تصور من همه این ” هست ” ها هست .
سلام اروند جان. پاي تلفن كلي حال كردم كه باهات صحبت كردم. صداي عمو درويش را در راديو شنيده بودم ولي صداي تو دلنشين تره! البته صداي عمو هم پاي تلفن بهتره.
تازه خبر نداري اون روز كه زنگ زدي فرداش من تازه تولد قزوين را گرفتم و كلي هم رفيقامو دعوت كردم. يازهم كيك خورديم ولي ديگه حيوون نبود. البته منخيلي چاق شدم و يواش يواش بايد رژيم بگيرم و دوست ندارم شكمم بزرگتر از اين كه هست بشه. تقصير مامانه از بس زوري ميده من بخورم. بابا خوبه اصلا با خوردن من كاري نداره. بازهم به هم زنگ بزنيم؟ راستي از كوه كه نيافتادي آخه اونجا پاي تلفن خيلي شلوغ بود!
از اونجايي كه باباهه هميشه عاشقه و آخرش هم ياد نگرفته متنهايي كه مي نويسه اولش يك نگاهي بزنه و بعد بفرسته، فرستنده قبلي من بودم.!!!!(با عصبانيت خدمت بابا)
در مورد ” شاخص ” ،
برداشت من اینست :
ش کیبائی ،
ا ستقامت ،
خ رد ورزی ،
ص میمیت .
شما چه برداشتی دارید ؟
سلام بر صدرای عزیز …
نه! از کوه نیافتادم … چون که هوا خیییلی سرد و بود و کوه ها هم گل آلود … ولی عوضش تا دلت بخواد در لردگان و بروجن و نجف آباد وسطی و استپ هوایی بازی کردم!
در ضمن… عمو محسن: من یک قوری برداشت کردم! منتها شما از کجا فهمیدید؟!
اروند نازنین
قرار مان این بود که:
در سال نو ،
با شکیبائی و استقامت و خردورزی و صمیمیت ،
( با هر ” شاخص ” ی )،
همه،
هم دیگر را بفهمیم .
عمیق ِ عمیق ،
مگر نه ؟؟
سلام من امیرمحمد مصدقی هستم وبلاگت خیلی خوبه من هم وبلاگ دارم راستی میای تبادل لوگو اگه میای برو توی بلاگ من کد لوگویت را بنویس تا بهت کد لوگویم رابدم .یادت باشه کد لوگو یت را در تماس با امیر محمد بنویس وبلاگ من amirmohammad1379.tk
عمو محسن جان: قرار مال آدم بزرگاست! من که نخودیم! نیستم؟
امیر محمد جان: چرا وبلاگم خیلی خوبه؟!
اروند نازنین
میدانی که :
گاه بزرگترین ” ادم کوچک ” دنیائی ،
یا ،
” کوچکترین ” آدم بزرگ دنیا !!!!
مگه نه ،
نخودی مال سال هشتادو هشت بود . نبود ؟
می شود همدیگر را عمیق عمیق فهمید و در عین حال نخودی هم بود و ماند! نمی شود؟
زندگی بدون “نخودی” چیزی کم دارد!
به هر حال “نخودی” به صمیمت سال می تونه بیافزاید.
اروند نازنین
خوب قبول ِ قبول،
چه روز های قشنگی خواهیم داشت،
من رفتم برای نفس های عمیق ،
و خوشامدی تازه به همه ی همراهان این فضای ” اروند نازنین ” .
من هم فکر کنم تازه در آغاز راهیم؛ راهی که هنوز می تواند آبستن بسیاری رخدادهای هیجان انگیز باشد …
شب خوش عمو جان …
اروند نازنین
و مهم ترینش ،
در این آغاز که میرود تا هیجان ها برایمان فراهم کند،
بروز خویشتن خویش ،
و جاری شدن ” صداقت ”
البته ،
با شکیبائی ،
استقامت ،
خرد ورزی ،
و ،
صمیمیت،
و باز ،
البته تا وقتی که :
همگی از ” شاخص ” بگویند ،
اگر حوصله کردند و دلشان خواست .
البته همیشه آدم در فروردین ماه یک جوری اش می شود و فقط دوست دارد در نقش پارسا و آرش ظاهر شود! نه؟
اروند نازنین
اینقدر به این ” پارسای عزیز ” نپیچ ،
باز غیبت کبرا می کند ها !!!!!
نمی کند من می دانم عمو جان! پارسا را می گویم … “غیبت” را می گویم!
او قول داده که در سال 89 دیگر نکند!
عمو محسن عزیزم
من خیلی دلم می خواد به جای صمیمیت ، صداقت رو تو شاخص بگذارید
به نظرم صداقت ، شکیبایی و خرد ورزی می تونه ایجاد صمیمیت بکنه
ممنون که به نظر من نزدیکتر هستی!
خواهش می کنم
قابل نداشت
چرا … خیلی هم قابل داره …
اروند جونم، من عاشق این نقاشی هاتم که تو مناسبت های مختلف سفیدی کاغذ رو رنگ رنگ می کنن و با آدم یه دنیا حرف می زنن…
منو ببخش که دیر سر زدم. تازه برگشتم.
ممنون که قلم مونترایی ات را بر این یادداشت هم کشیدی …
همیشه به سفر … آن هم سفرهای ارغوانی!
از همه برای تبریک شون یک دنیا ممنون…
از طرف همه می گم:
قابلی نداشت دختر خوشگل و مهربون طبیعت بختیاری …
سلام سلام صد تا سلام
سال نو شما سبز
دلم براتون خیلی تنگ شده بود
آمممممممممما
نامردا!
فکر نمی کنین من ایننننننننن همه نوشته رو
چه جوری وسط ایییییین همه کار بعد تعطیلی بخونم!!؟
در ضمن
با این لینکهایی که شما دادین !فقط باید بگم
اووووه “بازم” خدا رو شکر!