اروند درویشخاطرات روزانه

چرا آدم‌ها با هم مي‌جنگند؟!

يك سرباز جنگجو از نگاه اروند! - بهار ۸۶

     امروز – 14 خرداد 86- قبل از ظهر داشتم يه كارتوني از تلويزيون نيگاه مي‌كردم كه در باره‌ي زندگي امام خميني (ره) بود و بلاهايي كه سر طرفداراش مي‌اومد و سربازا مردم رو گلوله مي‌زدند … خيلي ناراحت شدم؛ چون كه تازه‌گي‌ها هر چي فيلم و سريال و كارتون مي‌بينم، آخرش توش همه به جون هم مي‌افتند و شروع مي‌كنند با همديگه دعوا كردن و جنگيدن … اينه كه از ماماني – كه تو آشپزخونه مشغول پخت و پز بود – پرسيدم: چرا آدم‌ها با هم مي‌جنگند و مي‌رن سرباز مي‌شن و از اين جنگيدن خسته هم نمي‌شن؟! پدر كه صداي پرسش منو شنيده بود، منو صدا كرد و در حالي كه معلوم بود از اين سؤال پسرش خيلي حال كرده! شروع كرد به دادن يه سري جواباي بي‌سرو ته!! كه من چيز زيادي ازش نفهميدم. البته يه جوري رفتار كردم كه طفلكي متوجه نشه و تو ذوقش نخوره!!
     خلاصه گفتم از شما بپرسم؛ شايد جواب بهتري براي پرسش من داشته باشيد.

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا