وقتی که نوبت به فوتبال می رسد!

دیروز همه ی برو بکس مهمون من بودند. فرخ و کیان و امیرطاها … رفتیم تو پارک کنار خونه مون و جاتون خالی از ساعت 17:15 تا ساعت 19:45 فوتبال بازی کردیم. تازه متین و بابک را هم دیدیم و خلاصه تماشاچی های خوبی داشتیم. البته پدر آخراش، دیگه تماشا نکرد! چونکه فیلش یاد جوونیهاشو کرد و رفت تا با بچه محل ها پینگ پونگ بازی کنه! اونم بعد از 15 سال دوری از میز و راکت! ولی خداییش کولاک کرد و همه رو برد …
البته خوبیش به اینه که بازنده ها خبر ندارند، بعدش چه بلایی سر پدر اومد و تا مدتها کمرش راست نمی شد! با این وجود، امروز هم اومد که بازی کنه! واقعن که خیلی بچه پررو اِ نه؟
می گه من تو تیم دانشگاه تهران بودم! اما به نظرم داره خالی می بنده در حد بندسلیگا! منتها البته تو ذوقش نزدم … گفتم بزار دلش خوش باشه!
شما هم هیچوقت تو ذوق پدر و مادرتون نزنید و بزارید با خیال راحت از خاطراتشون براتون تعریف کنند … خیلی حس خوبیه که بچه ها، شنونده خاطرات آدم باشند! می دونید؟













وااای متین و بابک؟؟ همون متین خودمون که مهندس کشاورزیه؟
خوش به حال برو بکس که تو اروند نازنین میزبانشون بودی…حتما کلی به همه اتون خوش گذشته.
پاسخ:
آره همون مهندس کشاورزی خودمون بود! نبود؟
شطونیا
راست میگه بابا.. من شاهدم :دی
عجب! حالا چی هارو شاهد بودی مهتا جان؟
اینجا مجلس خودیه … من هم که نخودیم!
بدو بیا افشا کن!
حمایتت می کنیم! نمی کنیم؟
اروند نازنین
تو هم همینطور هر روز ،
از مهارت های آقای ” پدر ” بگو ها !!!
برایت گفته بودم که،
در مقابل آقای ” پدر ” با آن حافظه عجیب ،
با آن خزانه دانسته های بزرگ ،
با آن توان بالا که بهر سو سرمیزند وهمه جا را سامان میدهد ،
بقول جوانان امروز ،
آدم ” کم می آورد ” .
اما من میگویم :
یک سویش شاید ” کم آوردن ” باشد ،
سوی دیگرش آموختن است ،
و من نه با چراغ خاموش ،
که با لامپهای سوخته ،
اما چشمهای کشاده ،
که جلودارشان شده ام که از حدقه بیرون نزنند ،
این فضای خاص “اروند عزیز ” را پاس میدارم .
و قدر آقای ” پدر ” را میدانم .
پاسخ:
آقای پدر، بدون پسرش کاملن پنچره!! پس بهتره که قدر منو بیشتر بدونین عمو جوون!
اروند جان اولین باره از وبلاگ تو پسر گل دیدن می کنم
امیدوارم همیشه پیروز باشی
وبلاگ خوبی داری
پاسخ:
ممنون نازنین خانوم …
اروند جان…
من چی؟… اگه بیام, بازیم میدین؟
آخه میدونی…
منکه پینگ پونگ بلد نیستم برم با بابات بازی کنم. ولی اگه شما ها بازیم بدین. شاید بتونم یه پنج دقیقه ای! دوام بیارم.
ولی در عوض…
تا دلت بخواد خاطره دارم, مطمئنم توی این یکی, بابات به گرد پای منهم نمیرسه, میرسه؟…
با کمال میل بازیتون می دم عمو دانش عزیز … اصلن خاله زیبا را هم بازی می دهم! ندهم؟
در ضمن مطمئن هستم که خاطره های شما بیشتر از پدره!!
دلم برای این جا تنگ شده بود …
پاسخ:
به به … سلام سروي خانوم ِ گل گلا …
چه عجب؟
راستي! وبلاگتون چطوره؟
نويد خان حالشون خوبه؟ شيرشونو خوردن؟!
چه خوش حالم که بهت خوش گذشته عزیزکم و
چقدر عالیه که دوستان به این خوبی را بیرون از مدرسه هم ببینی و از بودن
در کنارشون کیف کنی!
چه خوب که پدر هم یاد ِ ایام کردند و
از هوای بهار و پینگ – پنگ و
یاد آوری خاطرات ِ دوره ی دانشکده
لذت بردند.
اون عکس ِ پسرک ِ قدر قدرت ِ خودم که با اینکه مجروح شده ولی اصلن هم گریه نمی کنه ، خیلی با نمکه!
و عکس چهار تفنگدار هم!
پاسخ:
ممنون …
می گما اروند چه خوب شد بازنده ها ماجراهای بعد بازی پدر رو نفهمیدن !
آمممممما
متین بداند و آگاه باشد…که به من گفت تا سه شنبه تهرانم و با شما چهارشنبه قرار گذاشته!
عمو محسن عزیزم
چقدر خوب نوشتین و چقدر با اون “کم آوردن” موافقم!
دلم براتون تنگ شده بود.
شقایق جان تازه خبر نداری ، با عمو محسن و خاله فرزانه هم قرار گذاشته
خوش به حال متین،
هم عمو محسن و خاله فرزانه رو دید ، هم اروند نارنین و پدر ورزشکارش! رو …
متین !! خونت حلاله!
به اروند ِ گل گلا:
اولندش که “سایتمون” در حال بازسازیه و ایشالا ، گوش شیطون کر ، چشم شیطون کور ، تا قبل از ظهر بازگشایی میشه …
“وبلاگ” هم ، اون بیابون میابونای پدر نازنینته!
به پدر سلام برسون
دومندش که نوید هم “اتفاقن” دیروز ظهر اومد رشت و الان رفته یه سر لاهیجان ، شام میاد خونه ی ما .
شیرش رو هم خورده
راستی … اینم عکسش :
http://www.sarvi.ir/images/Navid1.JPG
نففففففففففففففس منه
درمورد کامنت 20 :
با عرض معذرت از صاحب وبلاگ و کامنت گذار محترم به خاطر اینکه پابرهنه و بی اجازه وارد بحث خصوصی شما شدم . فقط اومدم بگم که عکس این نی نی نازنین دلمو برد . عاشق مژه هاش شدم . اسپند فراموش نشه .
پاسخ:
موافقم … اسپند فراموش نشه سروي جان!
در ضمن آنا خانوم: شما پيشكسوت اتاق آبي هستيد و بقيه بايد در برابر قديمي ترين يار اين اتاق – به قول سربازها – پابچسبونند! نچسبونند؟
سلام. من بلاخره اومدم رشت.
خیلی ناراحتم که نشد مونترا و شقایق و بانو آنیموس و پارسا رو ببینم. همش تقصیر بابکه. 😀
در سفر بعدی جبران میکنم. اما ساحل میدونه من اصلاً نمیخواستن بیام رشت اما بابک من و به زور فرستاد. اصولاً کار و اینا هم که اصلاً مهم نبود. بود؟
این اروند خان هم که ما رو اصلاً تحویل نگرفت. بازم امیر طاها چند تا لبخند به ما زد . اما اروند چون تیمش عقب بود اصلاً یه دست هم با من نداد.
اما مهمترین بخش سفرنامه تهران بعد ار دیدار بابک دیدار عمو محسن و خاله فرزانه بود. شما نمیدونین عمو محسن چقدر نازنینه.
خیلیِ خیلی
خیلی حرفهای خوبی برامون زد.
من و کسی نکشه تو رو خدا. شقایق حق داره. برنامه تا جمعه موندن یه دفعه شد. الان هم دلم میخواد برگردم تهران اما حیف که نمیشه.دلم اونجاست و کارام رشت. من خودم واسه خودم دارم میمیرم
اینم واسه گل روی آنا ی مهربون …
آناجان .. فقط به خاطر تو …
http://www.sarvi.ir/images/Navid2.JPG
از طرف خودم و نوید از شما تشکر می کنم
متين جان شرمنده!
قول مي دم دفعه بعد يه موقعي همديگرو ببينيم كه تيمم جلو باشه!
متین جان الان با این حرفات حکم مرگ خودت رو امضا کردی
من اینجا تو رشت داشتم پرپر می زدم ، تو رفتی اونجا عشق و “حال” ( دیگه نذار بیشتر از این افشاگری کنم!)
اونوقت هی بهانه ی تهران رو می گیری؟
بذار ساکت رو زمین بذاری بععععععععد!
ای جان…من این نوید رو می خوام!
به به … مي بينم كه بعد از عمو محسن، حالا يه رقيب ديگه هم پيدا كردم! نكردم؟
.
.
.
راستي! از دختري با كفشهاي كتاني چه خبر؟ مگه جمعه نتونسه خوب استراحت كنه كه شنبه پيداش نيست؟!
اروند نازنین
به آن آقای پدر ” نخودی ” اینجا بگو ،
یک غلط فاحش داشت در28 ،
به این میگن ” رفیق ” نه ” رقیب”.
فکر کنم دیروز آقای پدر خیلی درخت ” کاشته ” کمرش درد گرفته !!!!
اگه یه وقت کمرش خوب شد !!! بگو بیاد پینگ پنگ بازی کنیم ،
برنده یک سی دی فتوشای ورژن جدید میگیره !!!!
مگه نه ؟
بقول آقای پدر اینترنت ” ذغالی ” هم کیف خودش رو داره . نداره ؟
پاسخ:
پايه ام عمو جان!
منتها رفيق بهم انگيزه كافي نمي ده! من رقيب مي خوام!!
سلام. كارت ميزنيم…
پاسخ:
سلام خانوم مديركل!
آخه الان موقع سر كار اومدنه؟ حالا خوبه ماهواره هارو فيل تر كردند! وگرنه معلوم نبود شبا كي مي رفتي تو رختخواب!!
بعد از يه روز مرخصي بيموقع و بيبرنامه مورخ اول ارديبهشت 89 مصادف با چهارشنبه، امروز كه شنبه باشه، حجم كار سه برابر شده…
هستم خدمتتون، منتها به صورت غير حضوري!
پاسخ:
حيف شد! غير حضوري رو مي گم!!
خوش به حالت اروند، منم عجيب دلم بازي خواست. ياد بچگيام افتادم، من يه دختر بودم و 9 تا پسر! داييهام و پسرخالههام… غالباً دروازه وايميستادم!
ديگه نخودي بودم ديگه، اما به خاطر همين فوتبالم بد نيست. حاضرم با كفشهاي كتاني بيام با هم يه گل كوچيك بازي كنيم. پايهاي؟!
😉
من بدفرم پايه ام! تازه فكر كنم اگه بياي، پدر هم انگيزه لازم براي پا به توپ شدن پيدا كنه! نمي كنه؟
در ضمن خيلي كيف كردم، با دردي كه توو چهرهت هست، اما غرور مردونهت نميذاره صدات در بياد، همينجوري مغرور بمون، اساساً دختركش ميشي. (البته ايشالا وقتي بزرگ شدي.)
هر چند كه الانه خودم كشته مردهتم…
😉
با پدر بخوام بازي كنم خوب نيست براشونا! ممكنه نفس كم بيارن، يادم رفت بگم كه دانشگاه كه بودم عضو تيم فوتسال بودم…
:دي
پاسخ:
اين كه چيزي نيست، پدر هم عضو تيم شطرنج دانشگاه بوده و هر حريفي رو مي تونه كله پا كنه! نمي تونه؟
اي بابا جناب درويش بزرگ… نميدونم اين چه مرضيه، من وقتي ميرم براي خواب اگه تا صبح تخته گاز خوابيدم كه خوابيدم… ولي خداي نكرده اگه ساعت 3- 4 به هر دليل از خواب بيدار شم، ديگه خوابم نميبره!
ديشب از اون شبا بود، ساعت 3 و خوردهاي از خواب پريدم، ديگه هر كاري كردم، نشد بخوابم!
اينه كه بعدش خوابم برد وقتي پاشدم ديدم الانه!
پاسخ:
به نظر مي رسه ديشب به واسطه توفان و اين چيزا يك خواب خرمگسي رو تجربه كرديد! نه؟
اروند جان حالا خوبه من غير حضوري برداشتم واحدهاي امروز، ولي اين كه آدم اينجا جواب ميگيره، باعث ميشه كم كم نيمهحضوري و در نهايت حضوري پاس كنه درسو!
اتفاقن اينجا ما كلاسهاي فشرده هم داريم كه مي شه سريع تر هم درس ها رو پاس كرد! مي گي نه! برو از مامان شقايق بپرس!!
دقيقاً از خواب پريدنم هم به واسطه يك رعد و برق اسفناك بود…
من برم جايي كار دارم و برگردم. (شقايق جان آدرس خونهي ماماناينا رو برام اساماس كن لطفاً… )
پس حدسم درست بود طبق معمول! نه؟
گفتن بیاین!گفتیم چشم!
ما اینجاییم دکتر جان زیر پاتون
اروند
یه بار بیا با هم بازی کنیم عمو
عمو آرش هم بازیش خوبه
همه جور بازیش ها!
آفرين به تو امت خداجو كه نشان دادي تحت هر شرايط ذوب در سران فتنه … ببخشيد! رهبري جنبش هستي! نيست!
در ضمن عمو آرش رو خوب اومدي! حيف كه تلفات پارچه اي اش بالاست ! وگرنه من هم از پدر تعريف مهارتشونو تو بازي هاي مختلف شنيده ام!
اروند! بابا یه لباس بارسلون می پوشیدی دیگه! آخه کاره این که تو می کنی؟ نه واقعا کاره؟
فری جون من خودم واست کلاس خصوصی میذارم من باب گلزنی
اصن بیاین تیم تعیین کنیم
آقا من با آنیموسم
عمرا هم تو تیم ارش نیستم
x(
باباااااااااااااااااااااااااا
کاپیتانت تو حلقم
كي كفش كيه پارسا؟
پاسخ:
سؤال خوبيه!
ببین کفش که نه!
ولی من پیرهن و شلوارک و اینا رو پایه ام
منظور این بود که فری خانم جاشون روسر ماس.آره…تاج سرم!نمه نمه…
پاش اوف شده مهندس جان!
من آمارشو دارم!
مطمئني آرش جان؟ به نظر مي رسه بوي سوختني مي آد!
دوستان من گفتم بیاین ولی نه اینقدرررر!
پاسخ:
مصب نداره این ولایت آخه! وقتی ذوب می کنه … دیگه می کنه و نمی شه جلوی این رودخانه مذاب رو گرفت! نه؟
آفرين كه چيزي نمي گي آرش جان … ما هم چيزي نمي خونيم و رد مي شويم!
مطمئنم که با شما و خانوم مهندس می خوام تو یه تیم باشم!
————————-
ولی خب ممکنه به جز پای پارسا جای دیگهش هم اوف شده باشه فرزندم!
حالا من چیزی نمیگم!
گللللللللللللللللللللللللل میزنیم!
منتها اگه پارسا آنیموس رو که ببینه بتونه بازی کنه!می کنه؟!!!@
اوهوی آرش چی اومدی اینجا آبرو واسه من نذاشتی!
بابا اینا ویرچوالن , خانم مهندس اکچواله!
اروند نازنین
“رقابت “ی که در بستر ” رفاقت ” نباشه ،
آخرش میرسیم همونجائی که باید ،
همه چیز رو ” مضاعف ” کنیم .
من انگیزه هام از ” رفاقت ” شروع میشه ،
انوقت ” رشد ” شروع میشه ،
خواه با ” رقابت ” خواه با هر عامل دیگه .
مرام و اینا رو نمی گم ها ،
” رفاقت ” رو میگم.
نه لامصب!آدم مجبوره هی بره و تااااااااااااااااازه کم که نیاره هیچی چی , به روی خودشم نیاره که ممکنه کم بیاره!!
ولی ما نمیاریم!
ما مرد جنگیم!
سلام عمو محسن.ارادت داریم استاد
سلام استاد محسن
آخه فلاکت وقتیه که رفیق آدم رقیب آدم بشه!
چقدر خوبه که امروز با اون اینترنت نفتی به ما بیشتر سر می زنین عمو جان
ها ها ها
استاد جانم عاشقتونم به مولا!
تنکس که نمیخونین و رد می شین!!!!!!!@
پسرا ! پسرا !
منظورم هر سه تاتونه : آرش ؛ پارسا و اروند!
اینقدر شیطونی نکنین!
همسایه ها شکایت کردن !
بعله! الانم دارم استشهاد محلي جمع ميكنم، همساده خانم مهندس هم پاشو امضا كرده. دِهه!
یعنی من مرده این آرشم که برای خودش هایپ باز میکنه!!!!!
مامرد جنگیم!
فکر کنم طرف بیشتر زن جنگه بچه!
قرار شد باز ی کنیم دیگه آنیموس جان!استشهادو پاره کن بریز دوررررررررر!
بابا هر کی ندونه من که دارم می بینمت با خانوم مهندس چت می کنی!!!!!@
همون ديگه براي خودتون فرت فرت هايپ باز ميكنين، بعد مياين اينجا شيطوني.
اصلاً از الان به بعد، باز كردن هر گونه هايپ، رد بول، شاورن و غيره، ممنوع.!
چی باز کنیم آنیموس؟
دکتر اهلش نیس آخه!
وگرنه که من پایه ام
بازي كنيم خوب ولي جر زني نداريم!
X(
شقایق عزیز ،
پارسای عزیز،
آرش عزیز ،
فضای مجازی “اروند نازنین ” همراه با چنین حضور هائی ،
میطلبد که در کنار انتظار پیشرفت”پروُه ” ،
از اینترنت ” ذعالی ” هم که شده حضور همگی تان را حس کرد ،
پر طراوت و سر خوش باشید .
منم دیگه اهلش نیستم پارسا!
استاد جان باز رفتین جلسه!!!!!!!!!!!!؟
نه جون آرش!من شما رو میخواممممممم
همين آبآلبالو سنايچ اينا خوبه پارسا…
حرفش بد بودااااااااا دکتر!
میخوام ینی چی؟اصن الان وقت خاستنه؟
الان با شکم پر؟
آفرین دختر خوب!
عمو محسن؟! منم سلام عرض ميكنم. كلاً همه چيز ذغاليش خوبه، كباب، سيبزميني، بلال، حتي اينترنت…
براي منم دعاي خير كنيد لطفاً تا نمردم از حسودي.
آب انگور رو یه سوراخ کوچیک میکنیم میذاریم تو آفتاب بعععد نوشیدنی مجاز میخوریم!خوبه؟
یعنی من دارم به چشم ِ خودم پیشرفت ِ پروژه رو می بینم!!
تایم ِ کامنت ها رو ببینید!
حسودی خوب نیس آنیموس!!!!@ چند بار بگم دخمل!؟
موافقم!همه چی ذغالیش خوبه!نه سروی!؟
چایی نبات هم خوبه!
تو اینکاره نیستی پارسا!
وگرنه بهونه شکم پر رو نمیاوردی!
آرش جان من اصلاً نميدونم حسودي رو با چه “سين”ي مينويسن، آخه من خودم هميشه كانون بودم نه محيط!
خیلی ذوق کردم.فقط همین.
به هر حال من دوست جون جون جون آنیموسی هستم.
منم بازی
پاسخ:
ذوق كردن هم داره! نداره؟
ورودتان را خجسته مي داريم.
مهندس جان
من هزار بار عذر میخوام
این بچه پررو میگه ,منم مجبورم اامه بدم!دست خودم نیس!
به به سلام ساناز خانوم!چه بازی دوس داری؟
قال شقایق :
دوست جون جونی ِ دوست جون جونی ِ ما ؛ همانا دوست جون جونی ِ خود ماست!
تكبير!
بانو آنیموس عزیز
با سلام و پوزش ،
میدونید ،
این اینترنت ” ذغال” ی ما اینجا معرکه است ،
بعضی ازشهرک های صنعتی هزار جور مسئله دارند برای ADSL،
بعدش هم کلی مسئله با ” وقت ” مهندسین عزیز مان ،
آن طرفش هم مراکز – دیجیتال—ی شهرک ها !!!!
پس تا بیاید و ” ذغال” ش بگیرد ………. ،
.
حضور ” بانو آنیموس ” همیشه فضا را پر طراوت می کند .
روز زیبائی داشته باشید .
ممنونم عمو محسن عزيز. آدم چقدر خوشش مياد وقتي ازش تعريف ميشه.
راستي عمو درويش؟ حالا شما بگيد من مدير كلي ميام ميرم يا شما؟ يهو بيصدا ميرين بدون كارت زدن هان؟ هان؟ هان؟
بانو آنیموس عزیز
از همه ی خوب ها و شاید خیلی خوب ها ،
میباید گفت .
ـ عمو محسن ـ
گفتم!
عمو جان وقتایی که هستین چه خوبه!
این که برای دوست عزیز من نوشتین ؛ چه به دلم نشست.
بانو آنیموس عزیز
خیلی مراقب باشید ،
هر خطا و اشتباهی باعث تنزل درجه مدیریت یا ریاست سازمانی میشود ،
شاید هم سر دوشی ها را بکنند !!!!
شقایق عزیز
اونوقتا ،
همون زمانهای دور که ” شما ” ها ،
خاطره هاشو شنیده اید ،
صبح های زود ، هرکدام از همسایه ها بعد از نماز ،
سعی میکردند از خانه بدر آیند و جلوی خانه خود و همسایه های دیوار بدیوار را ،
آب بپاشند تا فضا ” دل انگیز ” تر شود ،
.
صبح های زود ، بیشتر وقتها ، اولین نفری که به اینجا می آید ،
و فضا را ” دلنشین ” تر می کند ،
شقایق عزیز است ،
برای همین روز های خوبی برایمان می سازید .
بعله! عمو محسن، اينها را به عمو دوريشم هم يادآوري كنيد. من نگران اين سردوشيهايشان هستم…
بانو آنیموس عزیز
سر دوشی های ” درویش عزیز ” ،
یه جورائی انگار ” ژن “تیکیه و چسبیده به شونه هاش ،
هیچ کایش هم نمی شه کرد ،
برای همینه که …………….. ،
اما بین حضور های پر نشاط همگی ” اطاق آبی ” ها بماند ها ،
بهش میاد ، نمی یاد ؟
خُب… اووم… خُب… خُب مياد به عموم، عمو محسن جان.
(در گوشي باشه، بدجور هم مياد، نمياد؟)
به آنا :
آره باور می کنم … باور می کنم …و قابل شما رو نداشت
نامردا !
این همه شیطونی بازی کردین؟!
من چه گناهی کردم که تو محل کارم اینترنت ندارم؟ هاااااااان؟!
این همه شیطونی بازی ، تازه عمو محسن هم اومده …
تیم فوتبالم که تشکیل دادین …
دروازه بون نمی خواین؟
121:
راست می گید عمو محسن … راست می گید
123:
مجددن … راست می گید عمو محسن … راست می گید
به اروند:
آره نازنین ، تو همیشه تو کانون توجه هستی و با همه ی همه ی وجودم آرزو می کنم که همیشه هم همین طور باقی بمونه
می دونم که با توانائی های بالایی که داری می تونی وقتی که بزرگ هم شدی باز هم در کانون توجهات باشی
و …
بذار یه چیزی در گوشت بگم :
برای من ، مهم نیست کجای دنیا باشی …
چون جای تو ، درست وسط قلب منه
“کانون” تر از این می خوای؟
پاسخ:
نه نمي خوام!
به عمو محسن:
وقتی هستید خیلی خوبه ، “بعضیا” رقیب دار می شن ، اونوقت هی کم میارن ، هی کم میارن … اونوقت همین جوری الکی ، هی به زمین و آسمون گیر می دن
آآآآآخ آدم خوشش میاد
😀
به اروند:
نوید سلام می رسونه
😀
سروی مهربان
اصلن میدونی چیه ؟
تو مهد کودک همه ” کانون ” توجهن ،
چون همه ش خودشونن و کودک دورنشون ،
حاالا ” ما ” هی میخایم دنبال کودک درونمون بُودُویم و گاهی وقتام پیداش نمی کنیم ،
مثل من که با این ابعاد و حجم ،
رنگین کمونو که می بینم زودی یاد مهد کودک می افتم ،
اما من کجا و مهد کودک کجا ؟
اصلن تو مهد کودک جا نمی گیرم .
اما بین خودمون بمونه ،
” آقای پدر ” جدنی یه چیز دیگه ست ،
می خاد ” نخودی” باشه ،
می خاد ” درویش عزیز ” باشه ،
” بزرگه و از اهالی امروز ” ،
حالا بعضی وقتا آدمو قلقلک هم بده ،
اونش م دل نشینه !!!!
پاسخ:
و اين همه ماجراست … اگر آدم از خودش راضي باشه (و نه ازخودراضي باشه)؛ اگه آدم حرمت خودشو بدونه و كاري نكنه كه به حرمت آدميتش بربخوره، ديگه نيازي نداره كه محتاج نگاه و توجه ديگران باشه. چون مورد توجه مهم ترين وجود زندگيش كه خودش باشه، قرار داره و خدا هم همونجاست! نيست؟
ما اگر هميشه مثل آدم كوچيكا حس كنيم كه كانون هستيم، هرگز كاري نخواهيم كرد تا اعتبار كانون خدشه دار بشه.
درود بر عمو محسن عزيز.
بانو آنیموس عزیز
نه ،
بدرجورم میاد ، نه ،
خوب جور م میاد ،
مگه نه ؟؟؟؟؟
پاسخ:
بيا … اين هم يه آبان ماهي ديگه از نوع مذكر! حالا شانس آورديم متولد سال گاو است نه ببر!
عمو محسن عزیزم
روزم رو ساختید…
دوستتون دارم.مرسی
موافقم آنیموس عزیزکم !
به آقای پدر می آد ؛ خوب جور هم می آد!
سروی جونم
تو کدوم تیم می خوای باشی؟آرش یا پارسا؟
آنا عزیزم
ما ارادتمند عقرب های ببر نشان هستیم ؛ زیاد!
سلام صبح همه به خير.
سروي جان ميبينم كه خوبي خدا رو شكر و به رسم غالب سايت دارا و وبلاگ نويسا كه وقتي يه بلايي، غمي، غصهاي مياد سراغشون اولين تير پيكان رو توو وبلاگ و سايتشون نشونه ميرن، نيستي و حس ميكنم خدا رو شكر سرحالي.
شقايق عزيزم يه عموم مياد ديگه، كلاً موافقم، اصلاً تو چشاي منو ببند خودت فرمون بده، اگه مشكلي پيش اومد.
عمو محسن عزيز، شديداً ارادتمنديم.
عمو درويش من كماكان بعد از سلام، با اين كارت نزده رفتن شما مشكل دارم.
پاسخ:
پس به من مي آد، آره؟
ببين آنيموس جان! يا تو اومدن نمي دوني چيه؟ يا آدمي كه بهش مي آد رو تا حالا نديدي؟ و يا پارسا رو نمي شناسي؟!!
در ضمن:
من هميشه همون ساعتها مي روم دنبال اروند؛ يعني هنوز نمي دوني؟! اين خودش نياز به تنبيه داره! نداره؟
صبح دل انگیز با نسیم های خنک ش،
پر طراوت تان نموده باشد .
.
خوب دی شب همه چیز به خوبی و خوشی گذشت ،
رئیس سازمان “محیط زیست” با گل واژه هائی مثل ،
تا سه ماه دیگر ،
تا سه سال دیگر ،
اگر ،
شاید ،
50 %،
70% ،
نوید آن داد که ” محیط زیست ” مان ،
نه با جنگل که با جاده ،
نه با پروسس زباله های عفونی ،
که با نپذیرفتن بیماران عفونی از سوی بیمارستان ها ،
نه با پروسس لازم فاضلاب ها ،
که با جریمه کردن آنها و ادامه کارشان ،
” محیط زیست ” مان را صاف ، صاف کند .
برای همین من هم دارم از کناره های کویر برمیگردم که “صاف” ی ها یشان را ببینم !!!!
مي بينم كه عمو محسن خان هم ديروز تحت تاثير مصاحبه شبانگاهي جناب محمدي زاده قرار گرفته! نگرفته؟
ميدونم كي ميرين دنبال پسرعمو! اما خوب همهش دلم ميخواد بهانه بگيرم خوب!
خوب وقتي نيستين عمو تيمسار، يكي از قطبين عالم وبلاگستان كم ميباشه!
چه تنبيهي، چه كشكي چه ماستي؟!
اصلاً دلتون مياد منو تنبيه؟!
پاسخ:
دلم كه مي آد … بدجور هم مي آد! منتها فعلن دارم مقاومت مي كنم!!
دکتر جان به من میاد؟چی اونوخت؟
اصن دکتر جان شما چرا خودتو با این همه کار و گرفتاری و سخنرانی و وبلاگ و مجلس و سد خر است و از همه مهمتر مزه چلوکباب!!! اذیت کنین!
من آنیموس رو خودم تنبیهش میکنم!آخرش هم داکیومنت میکنم و تحویل میدم!!!
ممنون پارسا جان كه به فكر من هستي. باشه يه چندتايي از كسايي رو كه خواستم تنبيه كنم، مي دمشون دست تو. الان رفتم تو نخ اون بابايي كه درخت كهنسال را انداخته! اونو مي دمش به تو تا داكيومنت شده تحويلم دهي!!
آهاي پارسا! دستتو بنداز! وقتي هم با من حرف ميزني، اصلاً حرف نزن!
چه معني داره!
يك داكيومنتيشني نشونت بدم، اون سرش روو آتيشفشان ايسلند!
دکتر جان
پارسا مرد سیبیل کلفت به عنوان
input
نمیگیره ها!دختر مخترای کمر باریک چشم سیاهی چیزی!
اومدي نسازي پارسا پسر! نمي گيرم و نمي خوام و نمي شه نداريم ديگه! به نظر مي رسه كه تو هم مي خواي حرف گوش نكني ها! جوكش كه شنيدي! نه؟ اگه نشنيدي از سروي بپرس!
من بدون دست هم میییتونم!
بدون حرف هم میییتونم!
پاسخ کامنت ِ 129 بی نظیر بود ها!
دوستت دارم اروند!
پاسخ:
شرمنده! منتها اون پاسخ را من نذاشتم! پدرم گذاشت!!
جوکشو کلاس اول که بودم شنیدم دکتر!
میخواین واسه سروی تعریف کنم!؟
من گوش میکنم دکتر جان !
بقیه رو هم وادارمیکنم گوش کنن!
پاسخ:
كلاس اول؟!
ببينم اونوقت تو را هم خوردند مثل سروي يا نه؟!
دوستت دارن اروند!خوش بحالت! 🙂
چيه! حسوديت شد؟ قرار شد همه كانون باشيم … پند عمو محسن را يادت رفت پسر؟
معلومه که ژند عمو محسن یادم میره!
ایننننننننننننننننننننن همه سال یه بار به من نگفتن آفرین!
اونوخت میره و میاد قربون صدقه شما میره!
پاسخ:
خب … تقصیر خودته رفیق! اولش خوب اومدی … حتا رفتی کتاب منو از یوسف آباد پیدا کردی و خریدی! اما بعد دیگه کمتر حرفهای دلی می زنی … حرفهایی که دل آدم را بلرزونه و تکونش بده … حرفهایی که از تجربه و عشق و اشک سرچشمه گرفته باشه و چون از دل براومده، بر دل هم می نشینه …
پارسا کمتر حرف دلش را در اتاق آبی یا در مهار بیابان زایی یا دل نوشته ها می زنه … قدیم ترها کمتر و این روزها بیشتر نمی زنه! چرا؟
خوردن مي تونه فقط بعد فيزيكي نداشته نباشه پارسا جان!
همونطوري كه آدم مي تونه زنده باشه ، ولي زندگي نكنه (مثل خيلي از ما) و زنده نباشه، اما زندگي كنه (مثل فردوسي بزرگ).
ها ها ها مهندسسسس عاشقتونم
جواب 148 رو عالی اومدین!
اتفاقا خانو م مهندس هم !!!!!!!!!@
نه دیگه!منو نخوردن!من الان در خدمت شماممممممم!
سروی رو هم خوردن که در خدمت شماس؟!
درسته دکتر جان
نمیدونم چی باید بگم
شاید یه مثنوی باید بنویسم که حرفامو بهتون بگم
آهان!یعنی همون ذوب ر ولایت هم میتونه خوردن باشه!
استاد خیلی مخلصیم .عالی نوشتی
پاسخ:
اين دفعه رو ترسيدي بنويسي:
عاشقتونم! نه؟
اون سه تا گل هم به خاطر مشکلات زیست محیطی بود! تو هم تو اون اتوبوس می بردنت میلان خسته می شدی سه تا گل می خوردی. حالا بازی برگشتو ببین. می خوای شرط ببنیدم سرش؟
تیم فقط بارسلون! تولدت یه لباس بارسا واست می فرستم اروند! چطوره؟
آخ جووون … كاش تولدم تو خرداد ماه بود! مرسي نگار جان.
اول 153 رو خوندم، بعد 148! بعد مردم از خنده!
عااااااالي بود.
پارسای عزیز
.
آفرین رو به کسی میگن که — بعضی — وقتا کارای خوب می کنه ،
نه که بعضی وقتای دیگه کار “بد ” بکنه ها ،
نه ،
بعضی وقتای دیگه کار ” خوب ” نمی کنه!!!
انوقت ، وقتی کار ” خوب ” بکنه بهش میگن آفرین .
پارسای عزیز ما ،
همیشه کارای ،
خوبِ خوب میکنه ،
پس دیگه آفرین نمی خواد ،
اصلن آفرین هم به پارسا چسبیده ، نچسبیده ؟
شما که می دونین
که من
عاشقتونم استاد جان
پاسخ:
من هم همينطور … باورت مي شه؟
چه عجب بالاخره يكي خواست خردادي باشه! مردم از بيكسي!
پاسخ:
باز تو به خاطر ۱۰ دقیقه می خوای خودتو ماکیاول جا بزنی دختر؟!
فكر كنم اين دفعه ديگه واقعن پارسا به آب قند نياز داره! اونم بدون دامن چين چين! نه؟
مچکرم استاد محسن
ولی دکتر راس میگه
عمو بالاخره تكليف منو روشن كنيد! من خرداديام يا تيري؟!
من ِ بيچاره! من ِ سرگردون؟!
پاسخ:
شما آويزوون هستيد! شرمنده … منتها آويزون بين دو ماه خرداد و تير! گفتم كه بد تعبير نكنيد! مي كنيد؟
استاد جان خیلی چاکریم.ممنوننننننننننننننننننننن
پارسا پاشد رفت بیرون سیگار بکشه!
من اگه با پاسخ 163 که دادین , امروز خانوم مهندسو کلافه نکردم!کماندار نیستم!
(:
🙂
پاسخ:
درود بر آذرماهي هاي دوست داشتني و بازيگوش!
آخه سيگار هم شد چاره درد؟
كسي كه به سيگار پناه مي آره، يعني رسمن پذيرفته كه به واسطه توانمندي هاي خودش، نمي تونه واسه خودش آرامش بيافرينه. و چنين فردي، داره اعتراف مي كنه كه آدم ضعيفيه!
و يك طرفدار محيط زيست واقعي نبايد ضعيف باشه. بايد بتونه هرگاه كه خواست از وجودش انرژي بگيره، وجودي كه به طبيعت متصله و در اونجا هيچ بيدي سايه اش را به زمين نمي فروشه! مي فروشه؟
فكر مي كنيد چرا وضع محيط زيست ما اينگونه است؟
سخن چخوف را كه يادتان هست:
“از بين همه ي آنهايي كه براي دعاي باران به سوي دامنه ها مي روند، فقط تعداد اندكي با خود چتر مي برند.”
روز جمعه و بعد از تماشاي زباله هاي برجاي مانده از كمپينگ تهراني هاي عزيز در كنار رودخانه كرج بيشتر از هر زمان ديگري باور كردم كه چتر اغلب ما سوراخ است!
چاره که نیس استاد جان.مسکنه
حالا بیاد باهاش حرف میزنم
كتكش هم زدي اشكالي نداره! فقط يه دفعه نخوريش ها!!
شما درست میگین
من قبلاها با اینکه مادرم خیلی شاکی میشد ولی نوشیدنیهام حذف نمیشد و چون آدم پای مهمونی هستم باید مینوشیدم
ولی الان دیگه نه
چون تقریبا مشابه همین استدلالی که شماکردین رو شیرین برام میگفت
که :آرش تو اینقدرا ضعیف نیستی که احتیاج به سوخت اضافی داشته باشی چون تو خودت منبع بی انتهای سوختی!
در مورد سیگار شبای تحویل به خاطر اجبار واسه بیدار موندن خیلی کاریش نمیشه کرد!ولی چشم استاد
درود بر شيرين و خوشا به حال آرشي كه روزگارش اينگونه “شيرين” شده است.
آرش اجازه داري اين پارس پسر رو هر وقت سيگار دستش ديدي، بنوازي، نوازيدني! چه معني داره بچه به اين سنو سال سينگار بكشه!
عمو؟! قرار نشد گزك دست بعضيا بدينا! آويزون؟! نخيرم من اصالتاً خرداديام!
مثل اين ميمونه كه آذربايجانيها يا خراسانيها يا كردستانيها، به خاطر اينكه لب مرز زندگي ميكنند، هويتشون بين ايران و اونور مرز در گردش باشه!
نخيرم عمو خان، من اصلن اصلنشم خرداديام!
اوم!
پاسخ:
آنيموس عزيز: تو تا وقتي كه شاد و سرخوش هستي، خردادماهي هستي. اما وجه ديگر شخصيتت، نشان از غلبه عنصر آب بر هوا دارد. براي همين است كه با اندك تلنگري حالت دگرگون شده و گونه هايت خيس مي شود! نمي شود؟
و اين نشانه تيرماهي بودن توست!
.
.
و براي همين است كه در مجموع بايد تاكيد كنم كه تو همچنان آويزون ترين دختر دوست داشتني اتاق آبي هستي! نيستي؟
مرسی استاد جان , شیرین هم حتما تشکر میکنه از این آرزوتون!
مهندس جان حال این خانوم مهندس ما رو بپرسین!
همین حالاهاست که موبایلی , مونیتوری , جا مدادی چیزی بکوبه تو سر من!البته تقصیر نداره طفلی حسودیشه دیگه!
ببین آنیموس جان
خودت بیا بنوازش!
ازمن کاری برنمیاد!
آرش جان؟ اون شكلك ياهو رو ديدي احياناً؟
همون كه موهاشو دونه دونه ميكنه ميريزه زمين؟!
فك نكني من كم ميارما! نه اصلاً و ابداً
ولي من الان از دست شماها اون شكليام، شما سه تفنگدارو ميگم!
عمو، آرش، پارسا!
موهاتو چرا بکنی دخترجون!
تو هم مث خانوم مهندس که خودشو زده به کار! اصن به روی خودت نیار!
خب فرق يك آبان ماهي سياستمدار با يك آويزون خرداد/تيرماهي همينه ديگه آرش عزيز من!
بچه ها! در ضمن ما شانس آورديم! ما كه مي گويم يعني من و آرش و پارسا!
چون آنيموس اينجا با ليدر جنبش رودربايستي دارد! درست مثل شيما كه فقط اينجا را مي خواند! نه؟
خلاصه بايد برويم خدا رو شكر كنيم … مگه نه آنيموس جان؟
منم دارم كار ميكنم، الان همكارام از دور، همون ديدي رو نسبت به من دارن كه شما رو مهندس جون ِ من دارين!
اما…
ميكشمتون جناب آرش! اجازه بدين من يه صحبتي با شيرين جون داشته باشم، حساب شما رو بايد از اون طريق رسيد، بسيار safeتره و موثرتر…
هيهيهي (از اين شيطانيتر نميشد، خودت خواستي كماندار!)
همکارای شما اگه نفهمن که شما کار نمیکنین و اینجا هستین!که باید براشون یاسین خوند دختر!
———————–
شیرین در جناح منه صد و چهل درصد!
خودتو اذیت نکن!
—————————–
آخ آخ گفتی سیاستمدار مهندس جان!همینه!اصن کلمه ش همینه!
حواسش به همه چی هست و فکر میکنی ای جان! این خانوم عجب مظلومه!
استاد جان عاشقتونم با اون “آرش عزیز من” که گفتین!
الان طرف بد کم میاره! ها ها
ممكنه كم بياره! منتها هرگز متوجه نخواهي شد كه كم آورده!!
حرفهاي پيروزمندانه ي سخنگوي وزارت خارجه صدام حسين را در روزهاي آخر تسخير بغداد يادت هست؟!
آفرین استاد جان!
یعنیییییییییی شما آخرشین با این مثال که زدین!
یه وقتایی میشه که یه مطلبی رو اصن در جریانش نیس منتها
همچین در شرایط خودشو جم و جور میکنه و حواسش هست که
آدم فکش میخوره به زمین!بعد سریع و عجیب و غریب اطلاعاتشو تکمیل میکنه و طرفشو با سه حرکت کیش و مات میکنه!
یعنی بازم آفرین!
منتها نكته ي عبرت آموز ماجرا اين است كه همه بايد يادمون باشه كه الان “محمد سعيد صحاف” در كجاي تاريخ قرار دارد! نه؟
خوب میشناسین ها.مرحبا
آخه بازده كاري يه خرداد ماهي هنگام انجام يك كار يا 10 كار آنچنان تفاوتي نميكنه.
______________
شيرين جان ميگوئيد، يعني از يك بانو حرف ميزنيد، زياد مطمئن نباشيد
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
حضرت عمو من موقتاً تا اطلاع ثانوي با شما قهرم، رسماً. بهم برخورد.
پاسخ:
ديدي آنيموس باز عجله كردي! يه بار ديگه آن جمله رو بخوون تادريابي كه من ستايشت كرده ام! نكرده ام؟
نه استاد
این سیاستمدار ما /یعنی شما!
با اون صحاف سیاستمدار خیلی فرق داره
ایشون قلبشون واقعنی از آینه است @ بی غلو میگم
خودتون که میدونین
شفافن اصن
آبان ماهي ها با احساسشون زندگي مي كنند و آذرماهي ها با آتششون!
قهر نکن دیگه دختر!دیدی دیروز استشهاد تنظیم کردی بعدش پشیمون شدی!
داریم بازی میکنیم!بیا!
آتیشو خوب اومدی استاد!
يه جمله اي هست كه آن را خيلي دوست دارم:
“آنچه هستيد بهتر شما را معرفي مي كند تا آنچه مي گوييد. ”
.
.
فكر كنم اون جمله براي تو گفته شده آرش جان.
در ضمن با اجازه آنيموس عزيز مي روم به سوي اروند …
درود.
من حتي توو بازي هم بلد نيستم قهر كنم. لفظ اومدم. ولي قهر كردن بلد بودنم بد نيست. لطفاً علاوه بر اينكه زمان برنامه رو بيشتر ميكنيد، يه كلاس آموزش قهر مصلحتي هم بزاريد، لطفاً.
خلاصه که خوش بحالتون استاد جان
دکتر جان من باز احساس شرمندگی میکنم
یه کم مرخصی به من بدین
بله درسته
چه جمله خوبی
اما من که از خودم تعریف نکردم استاد؟
نكته همينه! تو هميشه خودت هستي … و من كم آدمي را ديده ام كه هميشه خودش باشه و از خودش بودن، نترسه!
درود دوباره …
در ضمن با مرخصي پارسا هم موافقت نمي شود!
اروند عزیزمو سلام برسونین استاد جان
خدافظ
عمو جون به سلامت. با اروند بهتون خوش بگذره.
جوووونت بي بلا!
حتمن خوش مي گذره … آخه امروز هم فوتبال داريم و هم پينگ پونگ!
من شعارم هميشه اين بوده:
“رمز سلامتي قرار دادن كمي هيجان به جاي آسايش است.”
.
.
.
امتحانش كنيد بچه ها! ضرر نمي كنيد … برويد در آغوش ناغافلكي هاي زندگي تا ته دشت …
.
.
.
ديگه واقعن خدانگهدار …
آخ خوش به حالتون. منم با خودم ميرم پياده روياني!
استاد جان
این جمله کولاک بود
میشه باهاش چند روز خوش بود!
چند روز که هیچ…
می شه باهاش زندگی کرد !
به عمو محسن :
چند بار 129 تون رو خوندم و هی گفتم :
دنیا بدون عمو محسن یه چیزی کم داشت … به خدا یه چیزی کم داشت
به پدر اروند:
پاسخ 129 یکی از بهترین پاسخ هایی بود که تو این اتاق آبی خوندم ،
حالا می فهمم چرا شما و عمو محسن این همه با هم دوست هستین
و هی خدا رو شکر می کنم بابت شناخت این اتاق دوست داشتنی
به شقایق:
من می خوام تو تیم تو باشم بانو … تو رو خدا … تو رو خدا
به آنیموس گلم:
دوسسسسست دارم … یه عالمه
147:
آقا ما اصلن از جک بدمون میاد … کسی پیش ما جک مُک تعریف نکنه
😀
پاسخ 148:
یعنی من روده بر شدم از خنده …
توووووووپ بود … ای ول
شقایق جان چرا جواب ندادی؟
😀
149:
پارسا پسر ، یه بار یه نفر برام تعریف کرد واسه هفتاااااااد پشتم کافیه
154:
نه دیگه پارسا جان ، فکر کنم باید یه گفتمان اساسی با هم داشته باشیم
سلام دکترجان
اومدم کارت بزنم.همین
اروند نازنین
.
به این آقای پدر بگو ،
بازم از ” ناغافلکی ” گفتی ،
ولی ایندفعه عقب جلو کردی !!!!!!
تو آغوش “ناغافلکی” ها که نمی رن ،
.
“بروید در آغوش ناغافلکی های زندگی تا ته دشت …”
.
اگه برن ، اون دیگه ” ناغافلکی ” نیست ،
اون …………………… ،
با اون چیزائی که آقای پدر میگه و پدر ِ منو در آورده ،
اینجوری باید می گفت :
بزارین ” ناغافلکی ” ها بیان تو آغوشتون تا ته دشت .
تازه :
بزارین ” ناغافلکی ” ها بیان تو آغوشتون تا سرکوه بهتره،
چون سر کوه ، ته نداره !!!!!
مگه نه ؟
سلام من زودتر اومدم، منتها يه چيزايي شد كه مجبور شدم اول وبلاگمو آپ كنم بعد بيام اينجا كارت بزنم.
http://delestane.blogfa.com/
سلام عمو محسن خوبم
سلام استاد جان
سلام بقیه بر و بکس
خوبه که هم ناغافلکی بری تو آغوش ناغافلکی
هم اون ناغافلکی بیاد تو بغلت
سلام به همه ی اهالی دوست داشتنی اتاق آبی خودمون
نخیرم!من خودم زودتر از همه اومدم و آب و جارو کردم!
منتها پیش خودم فکر کردم ؛ شما ها اول سلام کنین!
به هر حال به جوونا باید فرصت داد! 🙂
به سروی عزیز من:
دیگه جواب نداره که!حرف حساب رو می گم!
کجایین مهندس جان؟
ما مردیم از دلتنگی
اروند نازنین
.
دیگه از ” نمه نمه ” خبری نیست ،
سرعتت خیلی زیاد شده ،
هم اینجا و هم اونجا !!!!
.
فکری بحال مثل من هائی بکن .
بعضی وقتا عقب می افتم ،
شاید م ،
مونترا ی عزیز،
متین عزیز،
رهکذرعزیز،
و………..،
مثل من عقب نیفتاده باشند ،
اما ” اروند نازنین” از آنها باخبر هست ،
پیغام ماهی ها را به آنها برسان ،
حوض شان خالی است .
استاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
کجایید؟
حالا من اصن هچچچچچچچچچ!
ایندوتا همکارام دلشون خیلی تنگ شده
باباي اروند؟ به خدا اين آرش خيلي دوستون داره، پس شما كجايين؟
راست میگه استاد!
این آرش
این شقایق
این پارسا
این آنیموس
….
استاد شما تو بیابان نوشتین, یعنی هستین ولی مارو تحویل نگرفتین
🙁
درود بر همه دوستان …
تا 10 روز آينده دسترسي ام به نت بسيار محدود خواهد بود.
شرمنده …
D:
اي آرش…
پارسا بازم دپيشن زده؟ نيستش آخه!
:-/
استادددددد بیا که پارسات مرد از بس که جان نداشت!
می خواین ما هم
به نشانه ی همدردی هرگونه استفاده ی به جا و بیجا از نت را تحریم کنیم؟
تکبیییییییییییییییر
میرزای شیرازی معروف و مشهور به شقایق !
ما اهل كوفه نيستيم اروند تنها بماند.
الله اكبر!
اروند نازنین
به آقای پدر بگو ،
برای این محدودیت دسترسی به “نت “،
من خودم ” نت ” ش میشوم ،
میگوئی نه ببین :
من خودم از مریدا”نت ” هستم ،
من خودم از دعا گویا ” نت ” هستم ،
من خودم از خواننده گا”نت ” هستم ،
من خودم از بیابان زدایا”نت ” خواهم شد ،
من خودم از دخیل بندا” نت ” خواهم شد ،
من خودم از اسپند دود کننده گا” نت ” خواهم شد ،
من خودم از صدقه بلا گردانا”نت ” خواهم شد ،
من خودم از رقابت کننده گا”نت” خواهم شد ،
من خودم از پینگ پونگ بازا”نت ” خواهم شد ،
من خودم از منت کشا” نت ” خواهم شد .
دیدی ،
باز هم میخواهد از محدودیت ” نت ” بگوید ؟
آقای پدر خودش ” نت ” تعیین میکند ،
محدودیت برای چه ؟
برخي نوشته ها آدم را شرمنده مي كند از بس كه جان دارد، مهر دارد، شيطنت دارد و از همه مهم تر نشان مي دهد كه چقدر وقت برده است براي هماهنگي و هماوايي اش …
بايد اعتراف كنم كه هرگز فكر نمي كردم”نت” هم مي تواند آدم را “دچار” كند!
اما كرد! نكرد؟
درود بر عمو محسن عزيز و ديگر اهالي نازنين اتاق آبي …
سلام به همه.
عمو محسن اين آخرين كامنت شما، بينظيرترين و زيباترين كامنتي بود كه در عمر وبلاگيم ديده بودم و خوانده بودم.
خوش به حالمان كه هستيم، همگيمان با هم.
باباي اروند، خوش به حالتان كه چنين دوستان نابي داريد مثل عمو محسن.
اروند عزيزم، ممنون كه ما را اينجا كنار هم جمع كردي.
باباي اروند از شما هم ممنون كه اينطور زير پوست اروند رفتهايد و اين نشاط كودكانه را در ما به غليان آوردهايد.
وای عمو محسن
مرسی که دنیا شما را دارد … .
الان دلم می خواهد دنیا را در آغوش بگیرم!
آنقدر که این نوشته ی عمو محسن ؛ جان در رگ هایم ریخت.
اين كه مي گويند:
گاه مي شود در رگ يك حرف خيمه زد، يعني همين! نه؟
چه مي كنه اين عمو محسن … و در واقع چه مي كنه اين نديدن ِ خود، در عين از خود راضي بودن و مستانه زندگي كردن …
راستي آنيموس نازنين: اين كامنت آخر تو هم در شما يكي از دلي ترين و دلچسب ترين كامنتهايت براي اتاق آبي بود! نبود؟
درود دوباره بر او كه جان در رگ هاي اهالي اتاق آبي ريخت! نه شقايق؟
آقای پدر درویش
عمو محسن یک نفر یا یک نفس نیست
عمو محسن
دوباره دیدن است
دوباره شنیدن است
دوباره تجربه کردن است
عمو محسن
احساس را دوباره احساس کردن است
او نفس تازه دمیدن است
در کلام او چیزی را می شنوی که بسیار شنیده ای اما ولی
گفته هایش اهنگی جدید دارد
برای شنیدن گفته هایش باید همه ی وجودت گوش و هوش باشد
خوشا به حال این خانه که:
اروند جرقه اش
درویش پدر بانی اش
عمو محسن نیرو محرکه اش
و دوستان دوست ستون های استواریش هستند
“سر کوی عاشقی دل می برند”
چقدر این اتاق ِ آسمانی و اهالی اش را دوست دارم…
چه مي كنه اين عهديه عزيز …
راس راستي كه
سر كوچه عاشقي دل مي برند! نمي برند؟
عمو درويش، كامنتم از دل ِ از دل بود. بعله.
راستي يك تشكر متفاوت و خاص براي شقايق كه باني حضور خيلي از ماهاست اينجا.
ليدر جنبش، دوسِت داريم.
خیلی باحال بود
چي باحال بود؟
شيرين؟!
دکتر جان
ما رو هم جز همون …نت هایی بدونین که استاد محسن گفتن
اون که حاله! یعنی با حاله!
کامنت عمو رو میگم و این همه شادی که یه دفه اومد
به پارسا: من تو را در شمار نت هشتم مي دانم! نه؟
به آرش: آهان!
عاشقتونم استاد با اون
آهان!
اگه شما میگین باشم !باشه!
ولی خودتون خواستین!
آخه مي دوني پارسا جان! بدون رقابت، تصاحب مال، حال نمي ده! مي ده؟ به خصوص اگه رقيب ادعاي دوكاربراته بودن هم بكنه!!
.
.
به آرش: آخ كه منم همين طور …
جناب مهندس
من بین این همه کامنت گیج شده ام و به من حق بدهید که ندانم کدام در ورودی است و کدام در خروجی!
به هر حال من با 243 موافقم
و من هم از ایشان متشکرم که آدرس اینترنتی مهندس گرانقدر شریف جناب درویش را به من داد.
پاسخ:
حق داريد كه گيج شويد! چون اينجا اصولن كسي به در ورودي يا خروجي توجه نمي كنه! همه در حال رفت و آمد هستند اون هم ناغافلكي!
شما هم امتحان كنيد! خوش مي گذره! نمي گذره؟
هي آدم مياد يه چيزي بگه هي نميگه!
من هی میخام آدم بزرگ باشم!شما نمیذارین !
شما کم میارین دکترجان!اونوخت بد جلوی بعضیا ضایع میشه!نمیشه!!!!؟
نه تو خيالت راحت! فكر كنم هنوز ارزش هاي بوگاتي مدل 66 را درك نكرده اي فرزندم!
.
.
.
چي مي خواي بگي بانوي آنيموسي؟ بگو …
اينجا مجلس خوديه و پارسا هم نخوديه!!
میریم که داشته باشیم پز دادن به خانوم مهندس رو!
خانوم مهندس شمام میتونین!دلسرد نشین!مقاومت کنین!!!@
پاسخ:
بيا آرش جان … خوراك امروزت هم جور شد! نشد؟
بعضیا رو خوب اومدی پارسا!
سالی یه بار یه حرف درستی از دهنت در میاد برادرمن!@
کم اومدنو نه ها!@
هيچي ميخواستم بگم شقايق دوست دارم.
پاسخ:
هر كي ندونه من مي دونم كه داري چه مقاومتي مي كني و در چه كنجي گير افتادي! نيافتادي؟!
سلاااااااام به همه،
1- چه قد دلم تنگ شده بود!
2- خوبه كه غرق لحظه اي؛ در لحظه اي، اروند نازنينم.
3- راستي، نشوني من يه كم تغيير كرده: http://www.mahantra.persianblog.ir
4- از متين، سروي، شقايق و باباي اروند هم به خاطر لطف اون روزشون خييييلي ممنونم. همه چيز داره خوب پيش مي ره و مامان به تره؛ لطفن نيگران مونترا نباشيد!
من هم ! زیادددددد!
سلام مونترا جان
خوش خبر باشی نازنین…
درود بر مونتراي عزيز …
اميدوارم هميشه خوش خبر باشي و حجم نگراني هايت هر روز كوچك و كوچك تر شود … از بس كه بالا و بالاتر مي پري …
چه كنجي عمو؟
كنج زمين بازي يا همان گوشه رينگ بكس!
مونترا جان خوشحالم كه خوش خبري. ايشالا ديگه همش خبراي خوب و سلامتي بهمون بدي. جات خالي بودا.
هوم؟! رينگ؟ بكس؟ نه عمو نم در سواحل قناري با كتاني و دامن چين ماچين و كوله پشتي، دارم آبپرتقال ميخورم.
اين تصور بهتري نيست؟!
چرا خيلي بهتره! چون كه در سواحل قناري عمرن بتونه پيكان جوانان بياد! حتا اگه سه كاربراتور داشته باشه! نه؟
سلام خواهر کوچولو
بیا زودتر خبر سلامتی کاملشون رو بده
استاد جان! این پارسا هنوز حالش سر جاش نیس
الان ژیان اسقاطیه!
پاسخ:
يادش به خير … ما به ژيان مي گفتيم: مرتضي غشو!
حالا پارسا هم ممكنه وسط كار غش كنه آرش جان؟!
ميروم ماموريت، آمدم كارت بزنم و خدافظي كنم.
پاسخ:
يه دفعه جزاير قناري نري ماموريت ها! دست كم تنهايي نري …
مرسی از همممممه تون…
به سلامت، آنیموس جان.
مرسي از تو كه اونجوري پريدي تو آب و يه پسر 70 سانتي رو نجات دادي! ندادي مونترا جان؟!
گمون نکنم!غش نمیکنه
تاااااااازه اگه حالش توپ باشه باعث غش کردگی هم میشه!
(تعریف کردم ازت!خودتو … نکن ! پاشو بیا!)
آرش جان آخه تعريف بايد تناسب داشته باشه!
به كجاي يك متولد دي ماه، اون هم از نوع پياده ساز مي آد كه غش گيرش ملس باشه؟!
بيشتر مي آد كه غش كنش ملس باشه! نمي آد؟!
اوووه!زدین تو هدف!
طرف باید آنالیست آذری باشه تا بشه!
یا حالا آنالیست آبانی!نه؟
ولی مهندس جان
این بیچاره الان سر به بیابون میذاره!ها ها ها
دکترررر ! غش کنم که ملسه هیچ!وقتی براشون غش کنم رفلکس هم داره!نداره؟
آقای آرش خان سرتو از پشت مونیتور بیار اینور!کارت دارم!
اروند نازنین
.
میدانم ،
میدانم با تمام تلاش عمیق ” آقای پدر” برای ” اروند نازنین “،
که ذهنش را عجیب دچار کرده است ،
اما،
با سخاوتمند ی و بزرگواری تمام ،
گذاشته است که مثل من ی خودم را به ذهن بسیار خوش نقشش آویزان کنم ،
و بیاسایم از تراوائی ذهنش .
.
از همین بزرگواری های “آقای پدر ” بوده است که فضای مجازی “اروند نازنین” ،
یا همان اطاق آبی که برای من رنگ ” عشق ” است ،
پر شود از ” انسان ” هائی که ” باغچه را فهمیده اند ” ،
.
در کنار بزرگواری های ” آقای پدر ” که در این فضا پراکنده شده است ،
همگی حضور های این اطاق آبی پر از بروز خالصانه سخاوتمندی های عمیق شده اند
.
و این ترسی شفاف را در من نشانده است .
ترس از این همه ناتوانی در پاسخ به این همه بزرگواری های سخاوتنمدانه ،
بزرگواری ها و سخاوتنمدی های “آقای پدر ” و همه ی ” همگی ” اطاق آبی ها ،
.
“آقای پدر ” بسیار فرا تر ، عمیق تر و در یک واژه ” انسان ” تر از آن است که،
من با همه ی بودن ها و شناخت های ذهن کوچک خود بتوانم از ” آقای پدر ” بگویم آنچه در ” او ” هست ،
خلوص ش زلالی چشمه های روان است در ذهن من ،
اصلن دیگر چه باید گفت ،
این نشان حضور پیوسته ” کودک درون ” نیست ؟؟
این نشان از توانمندی های ذهن پر از رنگ نیست ؟
…………………………………………………….،
………………………………………….،
……………………………………………………………………….،
آنچه در باره ” آقای پدر ” گفته میشود تنها سریز ذهن دچار شده است ،
و آن ترس اینجا به میان میاید که چه ها و چه ها میباید گفته میشد که نشد ،
و من می ترسم ،
می ترسم از ناتوانی در گفتن ها ،
به سکوت بنشاندم ،
.
بانو آنیموس عزیز ،
شقایق عزیز ،
کالیراد عزیز ،
سروی مهربان ،
متین عزیز ،
کالیراد عزیز ،
پارسا ی عزیز ،
آرش عزیز ،
فاطمه عزیز ،
رهگذر عزیز ،
و همه حضور های روان این اطاق آبی ،
از همگی تان میتوان بسیار گفت ،
و همگی مان میباید از “آقای پدر ” بسیار عمیق تر بگوئیم ،
” آقای پدر ” همگی ما را با تلاش فراوان ،
“به سر کوچه عاشقی آورده است” ،
باید مراقب دلهاتان باشید ،
همتی باید تا ته کوچه عاشقی ،
این باور من است
پر طراوت و سرخوش باشید
عمو محسن نازنینم ،
شما امروز مثل هر روز کولاک کردید ، اونم چه کولاکی …
من دلم رفت برای اون 234 تون
دوستتون دارم ، یه عالمه
مرسی که شادی رو به اتاق آبی اروند برگردوندید …مرسی
به اروند:
میشه ما رو هم در چرگه ی نت های خودت حساب کنی؟
.
.
.
“نت” اتیم …
منظورم جرگه بود … باور کن!
به خانم کالیراد عزیز:
به خدا خیلی ماهید …
به مونترا:
خوشحالم که بهتر هستن و امیدوارم سلامتی کامل رو بدست بیارن
دوستت دارم جیگر …
به سروی:
چرا که نه؟
.
.
به پارسا: به دوست جون من چیکار داری از پشت مانیتور آخه؟!
.
.
به عمو محسن: این آقای پدر زیاد جنبه نداره ها! یه دفعه دیدی حسابی جوگیر شد و در ته کوچه عاشقی، همه تونو خورد! البته پرواضح است که خانمها مقدم هستند! نیستند؟
خوشحالم از مسافر کوچه ی عاشقی بودن
خوشحالم از داشتن اینهمه همسفر
به خود می بالم که آقای پدر واقعا بیسته
و شادم که هستم تا بودن را با شما در کوچه باغ عشق تجربه کنم
” و زنی را دیدم که پر از خاطره بود
پر از احساس سپید گلسرخ
دوش دیدم مردی پی چیزی می گشت
خاطرش می کاوید پی لیلا می گشت”
عمو محسن نازنین سروی عزیز شقایق ماندنی مونترا بانو آنیموس پارسا آرش و متین بسیار بسیار گرامی
درویش پدر یک پنجره است که گشوده است و راه گشا
پاسش بداریم و محترم شماریمش
پاسخ:
ببينيد بچه ها! اين خانوم كاليراد دقيقن همسايه ديوار به ديوار پدره تو ادارشونه! بنابراين به نظرم از دو حال خارج نيست: يا پدر من خيلي ماهه و يا ماه، همون پدر منه!!
چشم…
پاسشان می داریم و محترمشان داریم…
زنده باشند.
آخ استاد جان چه افتخاری که به من میگین دوست جون من!@
مرسییییییییییییییییییییییییییییی
بعضیا سرشون خیلی شلوغه@ولی بازم دلشوووون بسوزه!
صبر و استقامت کن خانوم!
پاسخ:
اتفاقن با صبر و استقامت كاري از پيش نمي ره! بايد همت مضاعف كرد آرش جان! نبايد كرد آرش جان؟
دکتر من دیشب خابتونو دیدم! 🙂
تو خواب تحویلم میگرفتین شاد بودم!!!
عجب! من فكر مي كردم فقط خواب آدمهاي متعلق به يك جنس خاص مي تونه چپ باشه!!:)
کار مضاعف بیشتر به چشم میاد تا همت مضاعف استاد جان!باید کرد ااستاد جان!موافقم
اروند بسیار عزیز
قطعا پدر شما مهتابیست
به كاليراد: اونم مهتاب شب 14! نه؟
خودمم میدونم چپه!احتمالا خواب کناردستیم به من سرایت کرده!!
دکتر جان حالا کم مصرف هم هستین؟
باید یه آفتابی کتارتون باشه وگرنه نور مهتابی تنها واسه چشم ضرر داره!
پاسخ:
نه ديگه نشد! فكر كنم تا حالا در بياباني كه قرص كامل ماه در شب درخشيدن گرفته، راه نرفته اي! بيا و برو و ببين چه آذيني دارد دشت و دمن در آن شب!
اروند خوبم
روزا بازتابش بیشتره
ممکنه شبای 14 هم بیست باشه که این دیگه به مسائل جوی ربط پیدا می کنه که در تخصص من نیست
میشه آدرس وبلاگتون رو درس کنین کالیراد عزیز؟
آرش گرامی
http//:akalirad.blogfa.com
به كاليراد: عجب! شما محيط زيستي ها كه در همه چي تخصص داريد! نداريد؟
اروند جان
والله تخصص که همه جورش رو داریم
منتها هر جایی نمیشه اونو رو کرد ممکنه دردسر ساز بشه اونم از نو زیست محیطی
در ضمن جایی که آقای پدر پرچمدار باشه ما به احترام سر تعظیم فرود می آریم نمی آریم؟
پاسخ:
خوشحالم که کالیراد هم آرررررررررررره! نه؟
از نوع زیست محیطی(اصلاحیه 298)
حرفی برای گفتن ندارم!
اما سعی می کنم خواننده خوبی باشم!
پاسخ:
خواننده خوبی که هستید … اما باورم این است که نویسنده ی خوبی هم می توانید باشید! نمی توانید؟
اروند جان مثل همیشه از اتاقت داره شیطنت می باره …آخ که چقدر شیطونی دوست دارم….
نوشته های ناب عمو محسن عزیزمون هم که رنگ طلایی پاشیده روی اتاق ابی ت.
خاله کالیراد گلم (که نمی دونم چرا هروقت حرف های اهنگینش رو می خونم حس اسکیس زدن بهم دست میده و یه تابلوی ایستاده از جمله هاش میسازم)هم که اینجاست.(عجب جمله ی پر ادبیاتی شد!)
ابر و باد و ماه شب چهارده و… مهتابی و غیره هم که همه جمع اند تا اروند عزیز با خیال راحت “نت “هاشو بشماره.زندگی ات به کام…
درود بر فاطمه عزیز که سنسور شیطنت سنجش حرف نداره! داره؟
حرف نداره…………می خوای درجه ی شیطنت تک تک اهالی اتاقت رو برات بگم؟؟
آدرسی که عکس های اروند نازنین در آن جاست ، فیلتر شده
کاش به جای دیگری منتقلشون کنید
به فاطمه: معلومه که می خوام!
به سروی: اون آۀبوم قدیمی بوده و الان سه سال است که عکسهای اروند در همین سایت قابل دسترس است.
درود …
خب پس گوش کن تا برات بگم….مثل همیشه پرچم دار، خودِ خودِ پدر هستن…. (مونترای مهربون و کماندار عزیز رو چون اذر ماهی هستند و برای اینکه یوقت نگید پارتی بازی کرد ، نمیگم.)
درجه ی شیطنت بانو انیموسی گلم و پارسای عزیز و خودِ سروی وخودِ خودم و بقیه های عزیز رو در گوش سروی گفتم ،از سروی بپرسی بهت میگه.
خلاصه اینکه درجه ی شیطنت ِ اتاقت رفته بالا…!
عجب! اونجوری که عمه قبله عالم هم می تونست بگه!
باید اینجوری و به ترتیب بگویی:
1- عمو محسن (حیف که آب گیرش نمی آید! می آید؟)
2- پارسا لیلاز (حیف که دوست نداره زیاد هزینه کنه!)
3- آنیموس (حیف که از شقایق خجالت می کشه!)
4- شیما (حیف که از همه خجالت می کشه!!)
5- متین (حیف که جاده رشت به تهران زیاد مناسب نیست!)
6- شقایق (حیف که لیدر جنبش است!)
7- حمید رضا ن (حیف که همه باهاش رودربایستی دارند!)
8- آرش کماندار (حیف که شیرین رو خیلی دوس داره)
9- مریم بانو (حیف که اسمش خیلی بزرگه!)
10- فاطمه (حیف که از سروی حساب می بره)
11- عمو هومان (حیف که از پدر می ترسه بدفرم)
12- نیلوفر (حیف که غرورش بهش اجازه نمی ده!)
13- مونترا (حیف که شنا با اسکیت را هنوز بلد نشده)
14- سروی (حیف که 4 تا بچه بهش اجازه شیطنت نمی ده!)
15- و من (حیف که نخودی هستم! نیستم؟)
.
.
.
چرا هيشكي نمي پرسه كه رتبه كاليراد كجاست؟!
اروند جان سنسور شیطنت سنج پدر شما به روز تره…
پاسخ:
بر منکرش لعنت!
اروند جان ،
اونوقت ترتیبت چه طوری بود؟
الان شما که تو رده ی آخر قرار داری یعنی شیطنتت از همه کمتره؟
و عمو محسن گل گلا شیطنتش از همه بیشتر؟
این که اصلن و ابدن قابل قبول نمی باشد.
دیگه عمه ی قبله ی عالم هم می دونه که شما سوپرشیطون مدل 2010 هستی
شایدم ترتیبت برعکسه … آره؟
حالا اینو می شه قبول کرد و کاملن باورپذیره …
اماااااااااااااااا …
اونوقت یعنی ما که در رده ی 14ام جا داریم یعنی دومی می باشیم؟
جان ِ سروی …. اینو دیگه کی باور می کنه؟
پسرم ، بیا شفاف سازی کن تا ملت گمراه نشن خدای نکرده …
راستی …
مطمئن باش ،
من بعنوان مامان 4 تا بچه ی قد و نیم قد ،
بشدت معتقدم که مامان جماعت باید سردسته ی شیطونا باشه وگرنه بچه ها از بچگی شون لذت نمی برن
یه حدیت معروف هست که می گه :
قال سروی:
آنالیز ، طراحی و پیاده سازی انواع شیطونی و آموزش آن به فرزندان ، توسط مامان جماعت ، از اجوب واجبات است
می دونی اروند جان،
گاهی ،
خیلی بیشتر از گاهی نگران آهو و آرتا می شم
نه اینکه نگران افرا و ارس نباشم
اما بیشتر نگران آهو و آرتا می شم
تو جامعه ای که به قول عمو لطیف ، سیب و سنگ می باره بر سر زنان ، نگرانیم برای دخترهای نازنینم خیلی بیشتره
این شعر عمو لطیف رو خوندی ؟
“اینهمه سیب و سنگ بر سرم بارید
و من هیچ قانونی را کشف نکردم
رنجهای من جذاب نبودند ،
یا من قانون جاذبه را درک نکردم ؟”
می دونی اروند جان ،
من موظفم فرزندانم رو قوی تربیت کنم ، خیلی قوی و دخترانم رو خیلی قوی تر از پسرانم
چون مشکلاتی که بر سر راه دخترانم هست ، بزرگتر ، عمیق تر و پیچیده تر از مشکلاتیه که پسرهام با اونها مواجه می شن .
قانونی که باید حامی دخترانم باشه ،
خیلی آشکار ،
دست احساسشون رو با ریسمان مصلحت و پای آهوی گریزپای قلبشون رو با زنجیر عرف و عادت می بنده
باید دخترانم رو قوی تر از پسرانم تربیت کنم
و البته باید به پسرانم یاد بدم که همون قدر که برای خواهرانشون احترام قائلن ،
و همون قدر که آینده ی خواهرانشون باشون اهمیت داره،
بادی و باید برای دختران دیگری که کنارشون قدم می زنن ، احترام قائل بشن
باید پسرانم رو شیرمَرد بار بیارم و دخترانم رو شیرزن بار بیارم که فردا اسیر گرگ های گرسنه نشن
و برای این …
برای اینکه بتونم هم قدمشون باشم تو مسیر زندگی ، برای اینکه نفس کم نیارم ، برای اینکه بتونم اونقدر بهشون نزدیک باشم که اگه لازم شد … دستم رو حلقه کنم دور کمرشون تا تو پرتگاههای بین راه نیافتن …
برای این…
باید بلد باشم شیطونی کنم
به قول عمو محسن :
“شیطنت نه … شیطونی ”
باید بلد باشم شاد باشم … بخندم … با صدای بلند بخندم …
دستم رو جلوی دهنم نگیرم موقع خندیدن ، خجالت نکشم از اینکه صدای زنانه ام رو گوش مردانه ای بشنوه …
که خودم رو از ترس … از روی عادت … از روی عرف … سانسور نکنم …
که از “خود”م کم نکنم … که کم نشم … که کم نباشم … که کوچیک نباشم …
که بتونم یه نفس و با همه ی همه ی وجود … بدوم تا ته دشت … بروم تا سر کوه
که بتونم زندگی زرد رو با ذره ذره ی وجودم حس کنم …
باید بلد باشم شیطونی کنم …
تا بتونم یادشون بدم که چطوری شیطونی کنن
و زندگی زرد رو تجربه کنن
و شاد باشن
و خجالت نکشن از اینکه با صدای بلند بخندن
و بتونن و بلد بشن که این شادی رو به دیگران هم منتقل کنن …
اروند جان …
من بعنوان مامان ِ 4 تا بچه ی قد و نیم … موظفم که شیطون باشم …
بخاطر خودم و بخاطر بچه هام …
باور کن!
پاسخ:
مو لای درز نظر کارشناسی من نمی ره! مدارکش هم موجوده … بگم؟ بگم؟ بگم؟!
رشت به تهران اتوبان شده و جاده اش مناسبٍ مناسبه
باور نمیکنی از متین بپرس
نه! هنوز جاده اش مناسب مناسب نیست! هست؟
والا درغ چرا!
من با کلی “انگیزه” اومدم که ببینم این لیست چه لیستیه!؟
بعد وقتی دیدم
عمومحسن نفر اول هستن ؛ دلم خواست که رتبه ی صدرنشین داشته باشم ؛
آآآآآآممممممممما
وقتی دیدم پارسا نفر دومه ؛ از صدر نشینی خیلی هم خوشم نیومد! 🙂
سروی این “عمو ” لطیف رو خوب اومدی!
من شیرینو اینقدرررررر دوسش دارم که حاضرم نفر شصتم باشم!
ینننننی بدبختی هیچ چیم نمیشه گفت!
نه به دکتر جان نه به خانوم مهندس!
سروی جان
یه وقتایی حال آدم بد میشه از این همه میخوام و میشم و دوستت دارم!جدا میگم!
من یه گرل فرند داشتم البته بدبخت 14 سالش بود اونموقع(نه 30 سالش)اونقدر از این حرفای دختر بچها رو میزد که من نافرم دخلم اومده بود!یه روز صبح بیمقدمه ولش کردم!
من دوستتم که میگم!بابا بیچاره بوی فرندت!
زودتر بزرگ شو دختر
به پارسا:
حالا تو متوجه حرف های من نشدی ، دلیل نمی شه که دیگران هم متوجه نشده باشن پسرم …برو آی کیوت رو یه کم سوهان بزن تا منظورم رو از اون حرف ها درک کنی …
همین کارا رو کردی که بیچاره گرل فرندت عاصی شد از دستت .
در ضمن ما که شنیدیم اون طفلک ، یه روز صبح بی مقدمه ولت کرد!
آرررررررره!
به اروند:
بگو ، بگو
به شقایق:
چاکریم!
خبببب! من اگه العان جواب بدم تا تهران میدویی!
پس ولش!
ولی دیگران هم فک کنم دیگه حال شنیدن و جواب دادن ندارن!بازم ولش!
بالکل دیگه ولش!!ما از رو کامنتای شما جامپ میکنیم
خوش باشی و یه روز بزرگ شی اینشالا!!!!
یه چیزی رو هم قبل جامپینگ بگم که ناکام از دنیا نرم!!
به این طرز کامنتای طول و دراز در جایی که کسی اصن ازت نپرسیده و این تشریح طرز فکر جایی که به کسی ربطی نداره ,تو سایکولوژی می گن
Mechanisms of defense
سرچ کن
کاش عمو محسن 322 رو نخونه … کاش نخونه …
راستی…
رتبه ی خانم کالیراد کجاست؟
من پرسیدم…
😀
پاسخ:
کالیرادر تلورانس رتبه اش خیلی زیاده!
به قول معرف:
یه روز اهل نوازش،
یه روز دشمن سازش!
یه روز در صدر جدول؛
یه روز هم بیرون جدول!!
آرش جان:
جمله ی تو زیباترین و قشنگ ترین جمله ی عاشقانه ای بود که در طول 45 سال گذشته شنیده بودم …
امیدوارم زندگیت در کنار “شیرین” همیشه “شیرین” باشد و بماند …
شما خیلی خوبین مهندس جان
من الان نزدیکای اورانوسم!!@
———————————–
دیشب من و شیرین دو سه ساعت در مورد شما و کاراتون و جوابایی که اینجا میدین حرف میزدیم و از یادتون حظ میبردیم.
غروب زنگ زدیم خانوم مهندس سه تایی ازتون تعریف کردیم!!!!@
اونم پایه!!@
🙂
زنده باشی آرش جان …
دعا می کنم تا بزم این روزهایت هرگز غروبی را درک نکند …
سلام.
من هم حاضرم دوباره باهم بریم پارک. به من که خیلی خوش گذشت.
به من هم خییییلی خوش گذشت کیان جان.
هر روز که بگی، من پایه ام!