اروند درویشچیستانسفرنامهعكس ها و یاهانوروزنامه

این بازی را بسیار دوست دارم! شما چطور؟

در هشتمین روز فروردین به باغ بهادران رفتیم و یه عالمه بازی کردیم، از جمله توپ تو سوراخ که من اول شدم، علی دوم شد، پدر و نیلوفر و شقایق، سوم شدند و امیر هم چهارم شد!

اما میون همه ی اون بازی ها، من از این یکی بیشتر خوشم می اومد! نمی دونم چرا؟ شما می دونید؟ اصلن از این بازی خوشتون می آد؟

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

95 دیدگاه

  1. ببینم میانه ات با حرکات موزون چطور است؟
    کتک کاری هم کردی؟

    پاسخ:

    حرکات موزونم که حرف نداره! کتک کاری هم فقط شیش هفت دفعه بیشتر لازم نشد!

  2. بازی…
    از بازی خوشمون میاد یا نه؟…
    مهم اینه که ما خیلی ساله وارد بازی زندگی شدیم. چرخ و فلکش الان رسیده اون بالای بالا و دیگه وقتشه که بیاد پایین. نمی دونم دور چندمه، چون نمی دونم هر سالش یه دوره، یا هر روزش یا هر ثانیه ش… یا هر اتفاقش. ولی هر چی هست دور همۀ شون رسیده اون بالا…
    قبول داری اروند جان که هر کی سوار یه چرخ و فلکه و هم بازیا و تماشاچیای خودشو داره؟ بنابراین از یه جایی به بعد، شاید مهم نباشه که آدما از بازیای زندگیشون خوششون بیاد یا نه. مهم اینه که وقتی یرشونو بر می گردونن و یه نگاهی به پشت سرشون می ندازن، بگن دست مریزاد، خوب بازی کردم؛ حتی اگه هیچ گلی نزده باشن، پاسای گل زیادی فرستاده باشن بالای همۀ دروازه های همۀ بازیا…
    تا حالا فکر کردی کدوم نقش زندگیتو از همه قشنگ تر بازی کردی؟ اصلاً تا حالا چند تا پاس گُل فرستادی؟

    پاسخ:

    سلام بر رهگذر عزیز … من فکر می کنم اونایی که پاس گل می دن، آخرش خودشون هم گلزنای خوبی از کار درمی آن. نمی شه یه نفر برای همیشه آقای گل باشه و بمونه؛ مگر این که خودش اهل پاس دادن و به قول فردوسی بزرگ “دهش” باشه:

    فریدون فرخ، فرشته نبود؛
    ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
    به داد و دهش یافت آن نیکویی
    تو داد و دهش کن، فریدون تویی

    چقدر خوبه که آدم همیشه از خدا بخواد که پاسور خوبی باشه؛ تا این که گلزن خوبی باشه.
    می دونی چرا رهگذر جان؟
    واسه این که در این صورت به تعداد پاسهای گلی که داده، آأمهایی هستند که براش دعا کنند تا گلزن خوبی بشه!
    درود …

  3. اون عكس قاصدك خيلي باحاله. ولي مي دوني بين خودمون بمونه من از قاصدك مي ترسم و هر چي بابا ميگه بازهم گوش نمي دم.

    پاسخ:

    راستش پدرم می گه: منم از قاصدک دل خوشی نداشتم …. چون اون موقع ها هر وقت که می اومد … یعنی تابستون داره تموم می شه و باید دوباره بریم مدرسه!
    اما من که اینجوری نیستم. چون مدرسه که ترس و ناراحتی نداره. همش عشق و حاله.
    امیدوارم صدرا کوچولو هم نه از قاصدک بترسه و نه از دستش ناراحت بشه …

  4. رهگذر چقدر قشنگ در مورد “پاس گل” نوشته

    راست میگه ، راست میگه …

    گاهی وقت ها لذت پاس گل ، از خود گل زدن ، بیشتره

    اما این دلیلی نمیشه که به خودمون فرصت گل زدن ندیدم
    اینکه همیشه از “خود” مون بگذریم تا دیگری بتونه گل بزنه

    گاهی وقت ها لازمه به “خود” مون ثابت کنیم که بلدیم در بزنگاههای تاریخی ، گل های محشری بزنیم

    البته به شرطی که گل به خودی نزنیم

    پاسخ:

    البته یه موقع هایی که نمی تونم بگم: کی!
    و یه جاهایی که نمی تونم بگم: کجا!
    و یه جورایی که نمی تونم بگم: چه جوری!
    گل به خودی زدن هم می چسبه! نمی چسبه؟

  5. اروند من پایه همه بازی ها هستم
    از درخت بالا رفتن. گل و پوچ. نون بیار کباب ببر. قائم موشک. تازه یه بازی بلدم مثل قاصدک فوت کردن باحاله.
    بذرهای درخت کاج- از اونایی که تو باد میرقصه- رو جمع کنی و بعدش بندازی هوا تا تو باد هی بچرخه
    هی دور خودش بچرخه تا بیاد پایین . تازه میتونی زیرش فوت کنی تا زمین نیاد . حیلی کیف میده پسر

    در ضمن پسرک آبی من مهندس کشاورزی هستم.

    1. بَه … پسر! تو چه شیطووووونی هستی ها! حالا خووووبه مهندس کشاورزی هستی؛ وگرنه معلوم نبود چه آتییییشی می سوزوندی! نه؟

  6. یعنی الان واقعا انتظار داری من جواب بدم که می چسبه یا نه؟
    فکر نمی کنی توضیحاتت یه ذره بیش از یه ذره کم بود؟

    در مجموع گل به خودی چیز بدیه مگر اینکه با یه مثال نقض مناسب ثابتش کنی

    1. حالا یه مقداری صبر کن، شاید کسی تونست معما رو حل کنه!
      به هر حال، امسال سال شاخص است و باید صبر پیشه کرد! نه؟

  7. من قبل از اینکه مهندس کشاورزی شم یعنی همون محدوده سنی شما اروند جون هر چی بچه شیطون تو فامیل پیدا میشد میگفتن به من رفته. شیطون بودم اروند. اونم چه شیطونی

    1. واقعن پس مهندس کشاورزی شدن واسه شما یه نعمت بزرگ بود، وگرنه ممکن بود الانی سر از کره مریخ دربیاری و یا در آرکاتراز آب خنک بخوری!

  8. خوب از مامانت بپرس

    تازه کلی دوست نازنین ِ بهمنی داری
    😀

    پاسخ:

    مامان من که اصلن صبر نداره! غزل هم که اصولن شیش ماهه به دنیا آمده!!

    1. آفرین بر رهگذر عزیز …
      فکر کنم سروی هم جواب معما را یافت.
      .
      .
      .
      اروند یه موقع هایی که حریف پیدا نمی کنه، می شینه با خودش مشاعره می کنه! منم غرق این رقابت تک نفره اش می شم …
      یه موقع هایی حتا نیمچه تقلبی هم می کنه!
      اما سرانجام قبول می کنه که به خودش باخته! معمولن هم سر حرف “ل” کم می آره! یعنی یه کاری می کنه تا حرف “ل” به خودش بیافته و ببازه!!
      می بینی؟ اینم یه جور گل به خودی محسوب می شه! نه؟
      درود …

  9. سروی عزیز…
    خوب گفتی…
    فرصت دادن به “خود”مون؛ همون “خود”ی که دکتر شریعتی می گه؛ یعنی خودِ خودمون، نه خودهای بیخودمون….
    فقط مشکل من اینه که خیلی وقتا نمی تونم این “خودِ” واقعیمو با “خود”های دیگه م اشتباه می گیرم و به اون واقعیه ظلم می کنم…
    دعا کن بشه این مظلوم ساکتو از لای این غبارا پیدا کرد…

    و اروند نازنین و آقای درویش…
    عجب دلیل خوبی گفتین برای دعا کردن برای پاسور خوب شدن…
    خیلی خوب…
    یه دلیل دیگه هم من اضافه می کتم: اینکه اون روزی که نوبت گل زدن به خودش شد، بتونه سریع پاس بده و چشماشو ببنده و بره تا نبینه اون لحظه رو… نه که لحظۀ بدی باشه ها… به خاطر اینکه لحظۀ بزرگیه؛ لحظۀ سوختن ققنوس رو می گم… و تولد “خود” جدیدی که قراره شاه این بازی بشه…
    مثل شطرنجی که سیاه و سفیدش خودتی…

    من اون لحظه رو یه بار توی عمرم دیدم؛ با اینکه یه پاسور حرفه ای بودم؛ ولی نتونستم چشمامو ببندم و برم…
    با همۀ زهگذریم…

  10. به اروند نازنین:
    یکی رو جا انداختی

    به رهگذر عزیز:
    من هم تجربه کردم ، یک بار

    اونقدر سوختم که چیزی از “من” باقی نموند
    تلخ بود، سخت ، خیلی سخت … خیلی خیلی سخت

    بلند شدن از لای خاکسترها هم سخت بود
    این که دستت رو بذاری روی زانوی خسته ی خودت ، یه یا علی بگی و بلند برای دوباره “بودن”

    خیلی سخت بود
    اما حالا که به اون روزها فکر می کنم ، از خودم راضی هستم
    هنوز “خود” جدیدم رو کامل نساختم ، هنوز مونده تا این “خود” جدید شکل بگیره ،
    اما پایه های محکمی داره
    و مهمتر از اون ،
    اینکه … دیگه از سوختن نمی ترسم
    دیگه نمی ترسم که “خود”م رو بشکنم ، بسوزونم و دوباره بسازمش

    دیگه نمی ترسم از خراب کردن پایه های کج ، از تیشه زدن به ریشه ی ناراستی های “خود” م …

    دیگه نمی ترسم از اینکه از “اول” شروع کنم
    چون حالا می دونم،
    از “اول” ساختن میتونه خیلی قشنگ و دلپذیر باشه ، اگه بدونی که می خوای چی بسازی

    پاسخ:

    می دونی مشکل چیه؟
    مشکل اینه که خیلی از ماها بلد نیستیم عشق بورزیم! و تازه اونایی که هم بلدند، عشق بورزند، اغلب نمی دانند که نباید از عشق هیچ پایبندی بسازند!

  11. عشق ورزی بدون پایبندی. خیلی قشنگه. خیلی
    بتونی دوست داشته باشی بدون اینکه دوست داشتنت زنجیر باشه.
    اگه میخوای بمونی باید کار دیگه کنی.
    عشقت مجوز موندنت نیست.
    عشق یه برکه قشنگه .
    یه برکه که تو دلش یه چشمه است.
    اگه مجال بدی و زمان شاید روزی دریا بشه .
    اما
    اما اگه بخوای از عشقت برای موندنت استفاده کنی همه آباش شاید یه روز تموم شه.

    1. آفرین متین جان … صدها آفرین.
      امیدوارم دانایی تحسین برانگیزت در باره رمز ماندگاری عشق را روزی عیناً بتوانی تجربه و لمس کنی و بازخوردهایش را به هم نسلان و آیندگان بتابانی …
      درود.

  12. اروند نازنین

    با همه آنکه ” شاخص ” رو چسبوندم گوشه ذهنم ،
    با وجودیکه سخت مواظبش هستم که ازم دور نشه ،
    اما باید بدادم برسی ،
    به همه اهالی این اطاق آبی م میگم ،
    اهای ، اهای
    من نمی فهمم ، نمی فهمم .
    عشق ورزی بدون پایبندی چیه ؟؟
    دوست داشتن بدون زنجیر کردن چیه ؟؟
    برکه ای که درش چشمه باشه که دیگه برکه نیست . هست؟
    خوب نمی فهمم ،
    خوب نمی دونم !!
    تازه گل بخودی رو هم نفهمیدم !!
    چطوری ” شاخص ” داره کمکم میکنه ،
    شما هم کمکم کنید .
    دعوام نکنید ها ،
    ننوازیدم ها ،
    با همان “کودک درون ” برایم بگوئید .
    شاید تو سال ِ جدید ، عشق رو هم تعریف تازه ای کرده اید،
    تروخدا به من هم بگوئید .
    مگه ما از ” صداقت ” حرف نزدیم ؟
    مگه ما از “دانائی ” حرف نزدیم ؟
    اونجا هم یه جورائی التماس کردم بمن هم بگید چیکار کنم “صادق “باشم !
    چه طوری به “دانا “ئی برسم ؟
    چطوری وقتی ” صادق ” بودن رو هنوز یاد نگرفته ام ،
    وقتی به ” دانا” ئی رسیدن رو یاد نگرفته ام ،
    یه هوئی ” عشق ورزی بدون پایبندی رو ” پیشه کنم ،
    ناغافلکی منو نندازین تو دست انداز ها ،
    یه هوئی نگین حالا که “صادق” بودن رو نفهمیدی ،
    حالا که به ” دانا” ئی نرسدی،
    “عشق ورزی بدون پایبندی “رو هم نخواهی فهمید ها،
    آخه –کودک درون — با همون ” شاخص ” ش ،
    آروم و با حوصله ،
    نه مثل آدم بزرگا ،
    واسه آدم بزرگائی که تازه اولش هستن ،
    منظورم اول راه دونستن ،
    همه چیزو یه جورائی میگه که اونا بفهمن،
    پس ،
    کمکم کنید،
    با ” شاخص ” ی که توی هر کدومتون سراغ دارم ،
    مثل همون موقعی که ” گل بخودی” میزنین و تلاش میکنین تحملش کنین !!
    (راستی ” اروند نازنین ” ،بکسی نگو ، گفتم که این یکی رو هم نفهمیدم !!!)
    اما ،اینه دیگه ،
    وقتی در اطاق آبی ت واز ِوازه ،
    یه همچین آدمی مثل من هم میاد توش ،
    میخوای بیرونش کنی ؟؟
    تو که جزو آدم بزرگا نیستی ،
    “شاخص”ه تو این نیست . هست ؟
    من همین کوشه کنارا وایسادم ،
    اگه برام نگی ، اگه کمکم نکنی ،
    باطریم تموم میشه .

    پاسخ:

    تموم شدن باطری؟ اونم مال عمو محسن؟!
    من که باورم نمی شه!
    به هر حال، هستیم حالا حالاها … با گل های بیشتر برای خودی ها!

  13. اروند جان ،
    اول اینکه :
    اگر گفتی جوابت چه ربطی به کامنت من داشت یه جایزه بهت می دم.

    بعدا اینکه :
    اون عشقی که “پای بند” باشه ، اصلا عشق نیست ، هوسه
    عشق ، نه پای رفتن رو می بنده ، نه بال پرواز رو
    عشق ، جاده است برای پاهایی که اهل رفتن هستن و بلدند در کنار هم قدم بزنن
    عشق ، آسمانه ، برای بال هایی که مشتاق پرواز هستن و بلدند در کنار هم اوج بگیرن

    اون چیزی که پای رفتنت رو ببنده و بال پروازت رو بچینه ، اصلا “عشق ” نیست

    باور کن

    آخر اینکه :
    منظورت کدوم قسمت از کتاب آبی سهرابه؟
    چند سال پیش خوندمش
    یادمه که چند بخش مختلف بود
    از خاطراتش

    پاسخ:

    من که طرفدار عاشقی تو شدم!
    در ضمن، منظورم خط خطی کردن های سهراب بود.

    1. رهگذر جان: گُل گفتی …
      این ترفند عمو محسن است به خدا … در تنگه سماع هم همینجوری داشت کک می انداخت تو آستین همه!

  14. من اشتباه کردم

    عشق وقتی ایجاد میشه که ” پایبندی” اتفاق افتاده
    اگر پای بند نشده باشی که عاشق نمی شوی

    عمو من اشتباه کردم
    خوب شد گفتین عمو
    خوب شد هستین و می بینین و میگین
    امروز روز شلوغی بود. یه دفعه تصمیم به یه مسافرت 2 وزه گرفتهشد. تنها تونستم یه نگاه سر سری به نوشته شما بندارم. همون اما کافی بود. موقع خوردن نهار فقط داشتم به پایبندی فکر میکردم. دیدم آدم عاشق که میشه پای بند هم هست. اما این پای بندی بعد از عشق نیست. چند قدم مانده به عشقه.
    اومدم باز باید بخونم 213 رو. چند بار باید بخونم. چندین بار

    مرسی عمو . مرسی

  15. عمو محسن نازنینم ،
    حرف های قشنگتون رو خوندم

    حالا دارم فکر می کنم
    می خوام از اول شروع کنم
    می دونم که جواب سوال ها رو می دونید و می خواید که ما بیشتر فکر کنیم

    پس فکر می کنم و بعد می گم ،
    می گم که از نظر من “صداقت” ، ” گل به خودی ” و “عشق ” یعنی چی

    می گم …
    در نهایت صداقت می گم …
    قول می دم …

  16. مهم اینه که خودت هم با صداقت بیای و در مورد اینا حرف بزنی
    نخودی بودن تو باعث می شه احساس کنم که تو چیزی جدای این فضا هستی و اون وقت “می ترسم”

    می ترسم که با صداقت حرف بزنم
    چون احساس امنیت نمی کنم
    چون اون وقت مدام فکر می کنم یه موجود نخودی که از “ما” نیست و فقط از بیرون داره به ما نگاه می کنه ، و وارد بحث ها نمیشه … داره من و “صداقت ” ام رو قضاوت می کنه

    و این من رو می ترسونه
    وقتی که فکر می کنم ، یه نخودی وایستاده کنار و با چراغ خاموش ، داره “خود” ِ من رو که در نهایت صداقت داره بروز می کنه ، تماشا می کنه ، می ترسم

    نخودی نباش

    این طوری من احساس نا امنی می کنم
    و وقتی احساس ناامنی کنم ، حرف نمی زنم

    بخشی از جریان باش

    شاید یه دلیل اینکه بعضی وقت ها توی این فضا یه بحثی باز میشه ، جلو می ره اما سرآخر به نتیجه نمی رسه همین باشه

    همین که “آدم” ها از قضاوت شدن می ترسن
    از اینکه”خود” شون رو نشون بدن می ترسن
    از این همه چراغ خاموش می ترسن
    از نخودی هایی که وارد بحث نمی شن ، می ترسن

    هنوز بحث “صداقت” به نتیجه نرسیده
    و هنوز برای من هزار تا سوال در مورد “صداقت” وجود داره

    اما انگار کسی دوست نداره وارد این بحث بشه

    و …
    تو هم که نخودی هستی

    باور کن …
    من هم بلدم شیطنت کنم …
    همه مون بلدیم شیطنت کنیم …
    خیلی قشنگ تر از شیطنت های تو …

    مهم اینه که پای شیطنتمون می ایستیم یا نه …

    وایستا …
    پاش وایستا …
    و تو بحث شرکت کن…
    قضاوت نکن …
    بخشی از جریان باش…
    نمره نده ،
    جایزه نده ،
    این جوری ترس از نمره ی کم باعث می شه ، چراغ ها دونه دونه خاموش بشه
    کسی قرار نیست توی این بحث ها پیروز بشه یا شکست بخوره
    قرار نیست کسی رو شکست بدیم
    قراره یاد بگیریم

    و اگه غیر از اینه …
    اگه غیر از اینه …

    بگو که نیست …
    بگو که اینجا ، همه شاید هم قد نباشیم ، اما قد بلندمون رو به رخ دیگری نمی کشونیم ، کمکش می کنیم تا قد اونم بلند بشه

    بگو که این جا هنوز جای امنیه …
    بگو …
    بگو تا دیگه نترسم
    که دیگه اینقدر نترسم

    1. ای بابا نمی شه با شما خانوم ها هم شوخی کرد!
      آخه من که 5 ساله اینجا می نویسم و بیشتر از هر کدوم شما رد پا دارم، چگونه می تونم چراغ خاموش حرکت کنم سروی جان؟
      گرفتی مارو … نه؟

  17. نواختمت تا دیگه از این شوخی های بد بد نکنی

    خوب …
    بسم الله …
    شروع کن …

    “صداقت” یعنی چی؟
    براش مرز قائلی؟

    اگه آره مرزش کجاست؟
    و اگه نه چرا؟

    پاسخ:

    ببین سروی جان: یا هنوز نمی دونی شوخی بد بد چیه؟ یا نمی دونی شوخی بدبد هنوز چیه؟ و یا شوخی بدبد هنوز نمی دونی چیه؟!!
    کدوم یکیش؟

  18. هنوز بقیه اکیپ نیومدن و همه فکر من اینجاست. باید بروم اما دلم اینجاست. همه فکرم درگیره پابندی و صداقت و… شده

    همش دارم دنبال جوابی برای پایبندی میگردم.
    به این فکر کردم که چرا آدما یه قرارداد رسمی برای ازدواج مینویسن.

    چون عشق میخوان و اینو میدونن کسی که عاشق باشه حتماً پایبنده.
    پس میان پای بند میکنن تا بگن ما عشق داریم.

    پس کسی که عاشقه پایبنده.

    عمو درست میگه. عشق بی پایندی اصلاً وجود نداره.
    مثل این میمونه که بگیم یه جا دریاست اما آب توش نیست. مگه آب اگه با یه شرایط خاص یه جا باشه دریا نمیشه؟
    همون آب با یه شرایط دیگه میشه رودخونه
    وتوی یه شرایط دیگه میشه مرداب.

  19. حرف متین رو این طور می فهمم :
    ” عشق یه رفتار مسئولانه است ”

    و اگر منظور متین این باشه ، من کاملا باهاش موافقم

    موافقم که “من” باید پای بند به اخلاق باشه و با احترام به “خود” ش و دیگری ِ کنارش بتونه آزادانه “خود” ش رو بروز بده و به دیگری هم اجازه بده که رها و ازاد”خود”ش رو در فضای موجود بینشون جاری کنه

    اما هر دو در قبال رفتارشون و آنچه ازشون سر می زنه ، مسئول هستن

  20. اروند نازنین

    بگذار اینطوری بگم :
    آهای اهالی — اهلی – شده این فضا ،
    هوشمندی و تیز هوشی یتون منو میخکوب کرده سر جام ،
    انگار همون طور که برای همدیگه آرزو کردیم ،
    امسال میخواد سال خیلی خوبی باشه ،
    برای من که خوب شروع شد و با این فضائی که دارین میسازین ،
    فکر کنم خیلی خیلی خوبتر هم میشه ،
    خوب اینا همه از ” درویش عزیز ” ه دیگه ،
    تازه انقدر از خوندن یادداشت ” همگی تان ” حال خوبی دارم که :
    آمادهِ آماده نواخته شدن هم هستم .
    اصلن خود ِ خودِ ِ ” صداقت ” داره جاری میشه ،
    یادش میگیرم ؟؟
    می فهممش ؟؟
    یا باید اول به دانائیه برسم ؟؟؟؟
    پس میمونم تا همون دانائیه که حتمن ” عشق ” هم تو اون باید باشه ؟؟
    اگه توش نبود بازم ، بازم منتظرش میمونم .
    همتون پر از طراوت باشین .
    همتون خیلی خیلی خوبین .

  21. منم فوت کردن اون قاصدکارو دوست دارم بازی قشنگیه ضمن این که منو یاد اون دستگاه حباب سازی هم که قراره در آینده بهم بدی می اندازه 😛

    1. نه خیر هم! شما اصلن تو اون بازی شرکت نداشتید. می گی نه برو از نیلوفر و علی بپرس. شما داشتید جوجه های بنده خدا رو کباب می کردید! نمی کردید؟

    1. نفرمایید این حرف را … کادوی شما بسیار عزیز است؛ به خصوص که نشان می دهد تا چه اندازه برای تهیه اش وقت صرف شده است.
      امید که پدر بتونه جبران کنه. شما فکر می کنید بتونه؟

  22. سروی عزیز…

    چه خوب گفتی از همه چی رو از اول ساختن…
    چه خوب گفتی از دوباره ریشه دَووندَن…
    از لذت سختی دوباره ساختن…
    و معنی کردن دوبارۀ خیلی چیزا…
    و چه خوبه که همیشه قول میدی برای بیشتر بودن… این چند وقتی که با هم همسفریم، از قول هات خیلی خوشم اومده؛ ازشون انرژی می گیرم…

    و چقدر خوشحالم که از بین همسفرای جدید زندگی عصر جدید، هنوزم کسی هست که جنس آرزوهاش، هنوز نابه و وقتی شبا برای رسیدنش، به بار نشستن قولاش، دعا می کنم، پیش خدا سربلندم که ببین، یه آرزوی نابه…
    سروی ای که فقط یه اسم ازش می دونم، دعا می کنم…
    سروی ای که چیزی ازش نمی دونم، عمو محسنی که نمی شناسمش، اروندی که …

  23. عمو محسن عزیز…

    معنی کردنو برام معنی می کنین؟…
    یادتونه “سه نقطه”هایی رو که توی پُستای قبل بهتون گفتم؟…
    همۀ اونایی که گفتین معنی کنیم، همه شون جزء همون سخ نقطه هان…
    لا اقل، “سه نقطه” ها رو معنی کنین…

  24. هدیه ، نماد ِ صداقت در رفاقته
    باید بی منت باشه و بی توقع

    اگر انتظار جبران وجود داشته باشه ، میشه معامله
    و تو رفاقت ، معامله معنا نداره

    وقتی می گم ناقابله ، تعارف نکردم
    در مقابل نثر روان بزرگترهایی که یک خط از نوشته هاشون می ارزه به تمام نوشته های من ، متن الکن من دیده نمیشه

    هدیه ی کوچک ناقابلی بود از یه دختر کوچولوی شهرستانی ، به مرد بزرگی که 5 سال برای نجات محیط زیست ایران قلم زد ، تلاش کرد ، مایه گذاشت ، سفر رفت ، رنج کشید … اما خسته نشد …

    به پدر بگو ، لطفا از من قبولش کنه …

    به پدر بگو خیالش راحت ، ساحل هیچ وقت ، از هیچ رفیقی ، انتظار “جبران” نداره

    نوشتم که بگم ، حواسم بود به جشن تولد
    نوشتم که بگم ، حواسم بود

    نوشتم که بگم ، برام مهمه که تو این مجموعه چی میگذره
    چون لحظات نابی رو این جا تجربه کردم
    دوستان خیلی خیلی خیلی خوبی پیدا کردم
    دوستانی که حضور هر کدومشون تو زندگیم ، مثل چلچراغ می مونه ، روشن ِ روشن

    نوشتم که تشکر کنم ، بابت فضایی که ایجاد کردید برای در کنار هم بودن

    نوشتم که بگم ، خوش گذشت ، خیلی ،
    خیلی چیزها یاد گرفتم … ممنون

    نوشتم که بگم … حواسم بود …

    هستم …
    همین دور و ورها …
    حواسم بهت هست …
    نگرانت می شم …
    برات دعا می کنم …
    با شادی هات ، شاد می شم …
    با غصه هات ، غصه می خورم …

    اگه کمک خواستی … فقط کافیه صدام کنی …

    حواسم بهت هست …

    حتی اگه دیگه “این جا ” ، توی این اتاق آبی ، ننویسم …

    حواسم بهت هست …
    باور کن …

    به امید دیدار

  25. رهگذر عزیز

    بیاد بیاور اولین لحظه ها را برای نوشتن،
    اولین فشار قلم تو نفقطه ای را میسازد که بدنبال آن شاید،
    نقشها ،
    مفاهیم گوناگون ،
    از آن حرکت تو جاری شود،
    سه نقطه ها ،
    آغاز هائی هستند برای بروز همه نیاز های ” انسان” ی درون خالص ما ،
    بستر هائی هستند پر از انعطاف که میتوانند بروز همه ی نیاز های ” انسان ” ی ما را بر خودشان بگسترانند .

    به تصور من ،
    ” معنی ِ” معنی این است که فرصت بروز به این نیاز های ” انسان” ی مان داده شود ،
    تا در جاری شدنشان ،
    در کنار هوشمندی ها ، مسئولیت ها و اخلاق ” انسان ” ی ما معنی خود را بنمایانند ،
    جریان عشق از هیچ دیوان شعری در زندگی نمی نشیند ،
    جریان عشق از هیچ مکتب فلسفی فیلسوفی بار ور نمی شود ،
    جریان عشق از هیچ کدام از کلمات قصار بزرگانی در زندگی جاری نمی شود .

    جریان عشق از درون ماست که می جوشد و برای رشدش باید بستری را فراهم کنیم تا معنی خود را بنمایاند .
    و بعد ،
    انگیخته و پر طراوت ،
    عریانی همه ی……. ها را به ذهن خواهد نمایاند .

  26. سروی مهربان

    روان می نویسی ،
    حاشیه نمی روی ،
    حافظه خوبی داری ،
    گاه نوشته هایت سه بعدی می شوند ،
    با مداد های رنگی می نویسی ،
    مداد رنگی هایت هنوز بوی ” کودک درون ” را دارند ،
    اگر مداد خاکستریت را بمن قرض دهی ،
    روی این جمله زیر رو باهاش ” اسفالت ” میکنم ،
    انوقت میشود راحت از رویش عبور کرد و رفت و فراموشش کرد .
    “حتی اگه دیگه “این جا ” ، توی این اتاق آبی ، ننویسم …”
    نوشته های “سروی مهربان ” نیاز این ” فضا ” —- ” اطاق آبی ” —- یا ………. ، است .

  27. پست بعدی که می یاد انگار یه جورایی می خواد بگه حواست به قبلی ها نبوده ها… دیر رسیدی.
    با وجود این دیر رسیدن، خوش حالم که به جایی رسیدم بدون تاریخ مصرف. نوشته ها و کامنت های اتاق اروند رو هر موقع که بخونی تازه اند و با طراوت. دوست دارم از این به بعد بهش بگم “سروٍ وبلاگستان”.

    می بینی اروند!؟ پدرت با حمایت از تو و ایجاد این اتاق قشنگ برای تو و همه ی ما، تو ی این دنیای مجازی هم تونسته سبزی رو پایدار کنه و بهش فرصت رشد بده…
    به شما “درویش”ها، افتخار می کنم و به ترین ها را برای تان آرزو.

  28. سروی مهربان

    این من نیستم که می گویم ،
    این حرف من نیست که باورش مشکل باشد ،
    این ” مونترای عزیز ” است که:
    پس از انتظار زیاد برای حضورش ،
    میگوید اینجا سبز سبز شده .

    و این سبز شدن ،
    از حضور همچون ” سروی ” های مهربانی است که ،
    برای ” همگی مان ” میگویند و چه زیبا ،
    پس ،
    اهالی ” اهلی ” شده این فضای سبز را .
    بیشتر منتظر نگذارید .

  29. 1- زنده گی و نه فقط زندگی این جا در جریانه… ممنون از مهمون نوازیت، اروند دوست داشتنی.
    2- این جا سبزى سبزه، عمو محسن عزیز. سبزه به خاطر زلالی اروند، حضور پدرش، مهربونی های سروی، نگاه ناب شما و قلم با طراوت تون. این جا سبزه به خاطر شیطنت های بکر متین و جناب پارسا، به خاطر زیبایی هایی که شقایق- که جاش خیلی خالیه و نمی دونم کجاست- می بینه و بهمون یادآوری می کنه. سبزه به خاطر ردپای ره گذر و نکته سنجی های جناب اشکار. سبزه به خاطر حضور سبز تک تک آدم هایی که به سرو وبلاگستان سر می زنند… این جا همیشه سبزه.
    3- اروند جان، مگه می شه عمو محسن به نکته ای اشاره کنن یا از چیزی حرف بزنن که قابل تایید نباشه!!؟ می شه؟
    4- از طرف خودم و سوار سرنوشت بی نهایت ازتون تشکر می کنم، آقای درویش پدر.
    5- بازیگوشی مونترا رو خوب اومدید ها. از کجا فهمیدید، دوست بهمنی عزیز!؟

  30. من فکر می کنم پای بندی با زنجیربندی- عجب ترکیبی(!)- فرق می کنه. پای بندی به کسی، چیزی یا هدفی نتیجه ی یک تصمیم آگاهانه ست که بر اساس شناخت “خود” شکل می گیره و به سادگی به اون شخص، چیز یا هدف اختصاص داده می شه. پای بند بودن سخت نیست ولی در زنجیر بودن کشنده ست. پای بند بودن نشونه بزرگ شدنه… آدم پای بند چون تکلیفش با خودش مشخصه، برای هر کسی یا چیزی جای گاهی رو که باید، در نظر می گیره و این جوری به رشد خودش و اطرافیانش کمک می کنه. همون مسئولیت پذیریه که سروی گفت و همون مجال دادنی که متین ازش حرف زده…
    آدم پای بند بدون منت پای بنده. آدم پای بند بدون این که ازش بخوای پای بنده. آدم پای بند، پای بنده چون می خواد، در واقع تصمیم گرفته، که پای بند بند باشه. پس نهایت سعی خودش رو می کنه تا بدون یادآوری دیگری، به انتخابش (پای بندیش) احترام بذاره.
    من که احساس نمی کنم پای بندی با آزادی مغایر باشه و مترادف محدود بودن، زندونی بودن و چیزهایی از این قبیل، باشه.

  31. بازهم هم مرسی. سوار سرنوشت هم همیشه به شما سلام می رسونه.
    منتظر برگشتن بقیه ی دوست هامون هم می مونیم. مطمئنم که خوب خوبن… 🙂

  32. اروند نازنین

    گوش کن ،
    گوش کن ،
    می شنوی ؟ صدای پا ئی میآید !
    درست شنیدی ،
    صدا ، صدای پای ” سروی مهربان “است ،
    منتظریم ،
    تند تر بیا .

  33. به عمو محسن نازنینم :
    اینطوری من رو شرمنده نکنید
    خیلی خجالت می کشم
    من همین جا هستم
    “همین جا”

    به رهگذر:
    ممنون به خاطر دعاهای خالصانه ات رفیق
    و …
    من به داشتن همسفرهایی مثل شما و بقیه ی ساکنین اهلی شده ی اتاق آبی اروند ، افتخار می کنم

    به مونترا :
    چقدر خوبه که برگشتی شازده خانوم

    بله موافقم
    نمی شه کسی رو وادار به پای بندی کرد
    اما انتظار مسئولیت پذیری رو از طرفین باید داشت
    پای بندی باید خود خواسته باشه و من به این می گم “مسئولیت پذیری ”

    به شقایق :
    خوشحالم که دوباره اینجایی
    امیدوارم سفر خوش گذشته باشه

    به اروند :
    امیدوارم منظورت عشق “یه سره” نباشه که از قدیم گفتن “دردسره”
    هوا خوری هم باید با مسئولیت پذیری همراه باشه وگرنه میشه هوس
    باز هم می گم ، ذات عشق یه رفتار مسئولانه است

    عشق یه پدیده ی دوسویه است
    نمی خوام بگم “یه اتفاق” ِ دوسویه
    نه ،
    من عشق رو یه اتفاق نمی دونم
    عشق ، یه پدیده ی دوسویه است که بر اساس دانائی و آگاهی ایجاد میشه
    ، به مراقبت احتیاج داره ، زمان لازم داره تا کامل بشه و به اوج برسه و در تمام این مسیر به مسئولیت پذیری ِ هر دو سمت این پدیده نیاز هست

    هر کدام از طرفین باید خودشون ، مسئولیتشون رو در نهایت دانائی بپذیرن و نمیشه وادارشون کرد ، اون وقت این میشه “پای-بندی”
    تعریف من از پای-بندی اینه.

    باید هر کدام از طرفین نقششون رو در تکامل او عشق قبول کنن وگرنه اون نهال به ثمر نمی نشینه و در حد ارضای هوسی زودگذر باقی می مونه

    1. اما من “عشق” را حادثه مي دانم؛ حادثه اي كه ناغافلكي رخ مي ده و نگاه را خيس مي كنه!
      من آن رسيدن به نگاه خيس را دوست دارم … بدون هيچ قيد و بندي … سبكبال و بي خيال … درست مثل پرواز چكاوكها در تنگ زندان سبزكوه … آن بالاها در اوج ِ اوج …

  34. بذار ببینم حرفت رو درست متوجه شدم یا نه …
    یعنی تو منظورت اینه که عشق این قابلیت رو داره که گاهی آدم ها رو به “بند” بکشه ؟
    که عشق می تونه آدم ها رو آزار بده؟
    که عشق این قابلیت رو داره که زنجیری باشه بر پای احساس و قفسی بشه برای بال های مشتاق پرواز؟
    منظورت اینه؟

    ولی من می گم اونی که زنجیرت کنه ، اصلا عشق نیست
    اون ، اسمش عشق نیست
    اون می تونه هوس باشه ،
    احساس مالکیت ،
    خودخواهی ،
    و …
    اما یقینا عشق نیست
    اصلا تعریف عشق این نیست

    و یه سوال دیگه :
    من می پذیرم که عشق یه “حادثه” است به شرطی که تو نگی این حادثه ، خودش ، خود به خود ، و بدون هیچ دانائی بوجود میاد
    حتی حادثه هم برای بوجود اومدن به یه بستر نیاز داره

    داری با سرعت تو اتوبان می رونی ، یهو یکی میپره جلوی ماشینت و حادثه اتافق می افته
    حالا اگه تو سرعتت کم بود ، یا اون آدم ، تو اون لحظه نمی پرید جلوی ماشینت ، اون حادثه اتفاق نمی افتاد

    پس یه بستری بوده که اون حادثه پیش اومده
    و آیا فکر نمی کنی وقتی آدم ها در قبال فراهم کردن اون بسترها ، مسئولن؟

    و ایا فکر نمی کنی ، نوع عکس العمل آدم ها بعد از بوجود آمدن اون “حادثه” ی شگفت انگیز و جادویی ، باید همراه با مسئولیتی آگاهانه باشه؟

  35. من با این ترکیب موافقم: “مسئولیت پذیری آگاهانه”
    حادثه بودن عشق هم قبول دارم، اما حادثه ای در راستای زمان نه لحظه ای و گذرا.

  36. اگه آدم ها بتونن آگاهانه با حفظ فردیت خود و طرف مقابل، مسئولیت یکی شدن و هم راه شدن رو بپذیرن و نسبت به رشد و تکامل یکی شدن شون متعهد باشن، خیلی از مسائل رو می تونن حل کنن و از موانع سر راه شون برای عمیق تر شدن تجربه ی ناب و مشترک شون استفاده کنن. اما رسیدن به این مرحله زمان می خواد.

  37. مونترا جان با نظرت کاملا موافقم
    من هم همین رو می گم :

    “آگاهانه با حفظ فردیت خود و طرف مقابل، مسئولیت یکی شدن و هم راه شدن رو بپذیرن و نسبت به رشد و تکامل یکی شدن شون متعهد باشن، “

    1. عشق نمي تواند آگاهانه باشد … عشقي كه آگاهانه شد؛ ديگر عشق نيست! يك قرارداد اجتماعي است. يك رابطه تعريف شده است. چارچوب پيدا مي كند و محدوديت مي يابد.
      در عشق بايد همه چيز “عشقي” باشد.
      در ماجراي عشق، تفكر كه از دربيايد، عشق مي ميرد!
      عشق يه حس ناب و تكرارناشدني است كه مثل گل سرخ، با هر بند و نوازشي، ناگهان پژمان شده و برگ برگ در زمين فرومي ريزد …
      عشق را فقط بايد نگاه كرد!
      دست زدن به عشق ممنوع است!!

  38. اروند نازنین

    تو از اینکه کاریکاتورت ،
    خوشگل تر از اون دوستت کشیده نشده، ناراحتی؟؟؟
    اما من خوشحالم ،
    میدونی واسه چی ؟
    واسه اینکه باید برم ثبت نام کنم ،
    نه واسه فوق و دکترا ،
    نه ،
    واسه اکابر !!!!!
    آخه چند دفعه بگم من هنوز این ،
    این ، ” ناغافلکی ” رو نفهمیدم ،

    می ترسم ،
    می ترسم اونجام ” ناغافلکی ” از روش رد شن و برن ،
    اون وقت من باز میمونم حیرون !!!!!!
    دعا کن برام .

  39. عشق های اوایل جوانی ناغافلکی و نا پایداره. گاهی بر حسب اتفاق پایدار میشه. اما عشقی که به علت شناخت باشه قشنگه. اون وقت این عشق تو دل خودش مسئولیت پذیری داره به قول ساحل. به قوا من پایبندی داره.

  40. اروند جان “دانستن” اون طور که تو می گی با “دانائی ” اون طور که من می گم فرق داره

    البته تو عشق “دانستن” هیچ مفهومی نداره

    نمی دونیم که داریم عاشق می شیم …
    نمی خوایم که عاشق بشیم

    اما تو مسیری غیر از “دانائی” ، عشق رو پیدا نمی کنی

    مثل اینکه جای ماهی تو آبه،
    جای ستاره تو آسمون ،
    جای عشق ، تو جاده ی دانائیه …
    و این با “دانستن” فرق داره

    بیا تعریف هامون رو یکی کنیم
    اون جایی که تعریف هامون فرق داره رو بگیم و نقاط اشتراکمون رو
    این طوری بهتر میشه به تیجه رسید

    وگرنه هی ، هر کی حرف خودش رو می زنه و شاید حرف هامون یکی باشه اما با کلمات مختلف
    موافقی؟

  41. میشه یه خواهشی بکنم ؟

    الان یه مساله داره تو دو تا پست دنبال میشه و این کار رو کمی سخت می کنه

    اروند جان ، میشه شما که ادمین هستی ، تصمیم بگیری که تو کامنت دونی کدوم پست ادامه اش بدیم؟

    یا این پست یا پست بعدی…
    مرسی

  42. انواع عشق:( منبع ویکی پدیا فارسی)
    عشق حیرانی – اصطلاح حیرانی (Agape) توسط مسیحیان اولیه (و به خصوص یونانیان، ریشه این کلمه یونانی است) برای اشاره به پذیرش بی قید و شرط و دوست داشتن یک فرد اطلاق شده‌است. این نوع از عشق بر اساس تصمیم و نه احساسات شکل می‌گیرد.
    عشق با وقار – نوعی رفتار مودبانه وموقرانه که در اواخر قرون وسطی در مورد خانم‌ها و عاشقان آنها به کار می‌رفت
    عشق دروغین – نوعی عشق نادرست با هدف کسب مادیات
    عشق ج ن س ی (eros) – میل ج ن س ی نسبت به یک فرد
    عشق به خانواده – عشق به افراد خانواده و مهربانی به آنها
    عشق آزاد – رابطه جنسی بر اساس انتخاب فرد که محدود به ازدواج نمی‌شود
    شیفتگی – در عهد جدید به معنای عشق احساسی مشروط به کار می‌رود یعنی «دوستت دارم چون..»
    عشق افلاطونی – یک رابطه نزدیک که درآن رابطه جنسی وجود ندارد یا سرکوب یا محدود شده‌است.
    عشق ظاهری – رابطه عاشقانه‌ای که در آن پختگی لازم وجود ندارد و «راستین» نیست. این کلمه دارای بار معنایی منفی است و تاکید دارد که عشق در دوران جوانی معمولا کمتر راستین وواقعی است.
    عشق به مذهب – تعهد و دوست داشتن خدا یا مذهب
    عشق رومانتیک ـ علاقه‌ای که ترکیبی از صمیمیت و میل جنسی است
    عشق راستین – عشق بدون قید و شرط یا انگیزه خاص. دوست داشتن فرد فقط به خاطر خود و نه رفتارها یا عقایدش. همچنین به عشق بی قید و شرط اشاره دارد.
    عشق یک طرفه – مهرعاطفه‌ای که یک طرفه‌است
    شهوت – عاطفه بر اساس شهوت و تمایل به ارضای نفس.
    عشق لحظه‌ای – عشقی که در لحظه‌ای که فرد برای اولین بار با فردی تماس می‌گیرد به وجود می‌آید. از این عشق به مراتب در داستانها و ادبیات یاد شده‌است وبه “ love at first sight ” معروف است.
    عشق مستلزم فداکاری – فداکاری و گذشتن از جان یا چیز با ارزش دیگری برمبنای عشق.

  43. اروند نازنین

    ببین همون اول راهی که وایسادم برای دونستن،
    دیدم که :
    “یک سار پرید ” ،
    اما هیچ — عشقی — رو اون طرف ها ندیدم !!!!!
    حالا برمیگردم ایندفعه پشت سرمو هم میبینم ،
    شاید این توی تاریخه ،
    منم که میونه خوبی با اون ندارم ،
    تاریخو میگم .

    پاسخ:

    اگر يك سار پريد و تو عاشق نشدي؛ اگر زاغچه اي را سر مزرعه ديدي و جدي نگرفتي؛ اگر درگير فقه شدي و سنگين رفتي؛ اگر در تپش باغ خدا را ديدي و همت نكردي براي بي آبي ماهي ها و اگر …
    يادت باشد كه يك جاي كار دارد مي لنگد؛ يادت باشد كه آوازهايي در زندگيت وجود دارد كه نمي گذارد صداها و نواهايي را كه بايد بشنوي!
    و رنگهايي وجود دارد كه به تو اجازه ديدن رنگ عشق را نمي دهد!
    آدمي كه نتواند از پيداكردن سكه ده شاهي در جوي خيابان لذت ببرد و از ديدن بادكنك درست شده بر دهان فرزندش به كمك آدمس به عرش نرسد؛ نمي تواند عاشق شود!
    عاشق بايد سنسورهايش را با ضرب زمين كوك كرده باشد و ضرب زمين
    هميشه ناغافلكي بوده محسن جان! نبوده؟

  44. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ ،
    من دیوونه می شم وقتی کلمه ی “عشق” اینطوری دستمالی میشه

    عشق مگه انواع داره؟

    عشق یه جریان زلاله بین آدم ها
    وقتی براش نوع تعریف می کنه ، یعنی داره محدودش می کنی ، این همون بند گذاشتن به پای عشقه

    پاسخ:

    آفرين …
    عشق ؛ عشق است و در تمام دنيا و به همه زبانها و با همه مرام ها و مسلكها فقط يك زبان مي شناسد و تمام!
    لطفن دستمالي اش نكنيد!

  45. منم نمیگم. انواع داره. میگم اینجوری بازی با کلمه کوتاه کوتاه که میکنیم همه چی قاطی میشه. تکلیف صداقت معلوم نشده. عشق رو آوردیم وسط. هنوز معلوم نشد هر راست را باید گفت؟ یا به هر کس میتوان راست گفت؟
    هنوز مرزها را پیدا نکردیم. مرز اختیار و اجبار یه خطه.

  46. عشق بدون شناخت طرف مقابل که اسمش عشق نیست. مگه میشه عاشق خدا بود بی دلیل؟

    پاسخ:

    يا تو تا حالا عاشق نشدي، يا عاشق نشدي تا حالا و يا نشدي تا حالا عاشق!
    زود باش اعتراف كن متين!
    كدام عشقي با شناخت رخداده تاكنون؟!
    كي و چه زماني در تاريخ سراغ داري كه عشق قبل از ورد به خانه دل، زنگ زده باشه يا آلارم داده باشه؟
    عشق اگر عشق باشد، يه هويي و ناغافلكي آمده، مي آيد و خواهد آمد!
    چه ما بخواهيم يا نخواهيم!
    همين و تمام!

  47. آره موافقم
    به نظرم داریم اشتباه می ریم
    اول باید تعاریفمون رو از مفاهیم پایه مشخص کنیم ، بعد در مورد مسائل حرف بزنیم

    در غیر اینصورت ممکنه سوء تفاهم پیش بیاد

    پاسخ:

    آخه عزيز من! اينجا داريم در باره همان تعريف پايه تو سر و كله خود مي زنيم! نمي زنيم؟

  48. سروی مهربان

    اصلن معنی حضور ” همگی ما ” اینجا همین است،
    امده ایم که در این فضای ” ناب ” ،
    شاید به مفاهیم مشترک ” ناب ” و ” خالص ” تری ،
    درپی بروز ذهن ها مان برسیم ،
    برای زندگی ِ زرد ِ زرد .

    اندکی از داشته های خود بفاصله بگیریم ،
    اگر تازه های عمیق تری یافتیم ،
    به پذیریمشان ،
    اگر نیافتیم ، داشته هایمان را باز محترم داریم .

    می دانم گذشتن از عادت بروز داشته هائی که به ما چسبیده اند سخت است ،
    اما برای شناخت بستر بروز ” عشق” ی که در ذهن داریم تمرینی زیبا است .

  49. موافقم عمو محسن عزیزم ،
    موافقم
    و من
    صادقانه و البته با شهامت اعلام می کنم که هر جا که بفهمم اشتباه کردم و یا نظر دیگری ِ کنارم درسته ،
    می پذیرمش
    و نمی ترسم از اینکه بگم “من اشتباه کردم”

    پاسخ:

    درود …

  50. عمو محسن عزیز چقدر قشنگ گفتید زندگی ِ زرد ِ زرد …
    رنگ پر انرژی زرد رو دوست دارم…

    پاسخ:

    رنگ زرد؛ رنگ عمو محسن است.
    اصلن من رنگ زرد را با محسن زوارزاده شناختم.
    درود بر فاطمه عزيز.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا