و سرانجام رسید نوروز بی پدر …

می‌روی سفر، برو، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده که رو به نور کرد
می‌روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانه‌ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟!
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می‌روی
زندگی‌ست!

عرفان نظرآهاری

یاد ندارم اول فروردینی که پیش پدر نبوده باشیم، همیشه دیدار و دست‌بوسی پدر در آغازین روز بهار، رکن ثابت ماجرای عید بود؛ فکر می‌کردم این ماجرا حالا حالاها ادامه خواهد یافت … اما بالاخره ماجرا به پایان رسید … همان طور که یک روز ماجرای من و تو و ما هم به پایان خواهد رسید …
برای همین است که می‌گویم: خسته‌ایم از این همه جاده‌های امن و راه‌های تخت! بیا و و با خودت هیچ چیز مبر … اصلن می‌روی سفر، برو … ولی زود برنگرد!

جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی‌بری، نبر، ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه‌های دور و سخت
خسته‌ایم از این همه
جاده‌های امن و راه‌های تخت …

88 فکر می‌کنند “و سرانجام رسید نوروز بی پدر …

  1. محمد درویش نویسنده

    درود بر مریم – دوست عزیز آنیموس – ممنون از همراهی و دعای قشنگت …
    امید که بهار مریم هم سرشار از زندگی باشد … واصلن همه روزهایش بهاری باشد.
    پرترانه ترین نوروز ارزانی تان باد …

  2. بانو آنیموس

    سلام عمو… سال نو چنان بر شما مبارک باشد٬ که در پایانش نفسی عمیق بکشی و بگویی کاش ۹۰هم مثل ۸۹ چنان باشد که دل کندن ازش اینقدر سخت باشد…
    پر از خاطره‌های سبز٬ پر از اتفاقاتی که مثل روزهای اول بهار شووور داشته باشند و نفس ِ عاشقی…

  3. محمد درویش نویسنده

    سلام بر دوست قدیمی و پرشور …
    ممنون که یادم کردید …
    روزگاری رؤیایی در کنار متمرکزکنندگان! در نوروز برایت آرزو دارم … باشد که همیشه با لبخند از نوروز ۸۹ یاد کنی …
    درود …

  4. بانو آنیموس

    جای خالی پدر را… جای خالی کسی٬ و جای خالی حاجی بابا امسال برای ما…
    که اولین نفری بود که آجیل عید برایمان سر میز ِ دید و بازدید می‌گذاشت ۲۸ سال ِ‌ تمام…
    جای خالی‌ها را خوب می‌فهمم که امسال من هم یک جای خالی بزرگ داشتم…
    می‌دانم آدمی که توی دلش حتی کینه‌‌ی یک نفر هم جا نشده٬ از این به بعد هم کوچکترین غمی به پیشانی کبوتروار ِ روحش نخواهد داشت… آدم فرشته‌ای که اینقدر بزرگ بوده…
    اگر ما یک بهار سبز داریم٬ این بزرگ‌ها٬‌ که وقت رفتنشان باران آمده٬ یک عمر ابدی سبزند…
    سایه‌شان بر سر دلتان جاویدان…

    پاسخ:
    خداوند حاجی بابا را بیامرزد … این کامنت شما یکی از لذت بخش ترین و گواراترین کامنتهایی بود که از آنیموس خوانده بودم.
    برخی اوقات که از دلتان می نویسید، قلمتان معجزه می کند … حواستان هست بانو؟
    ممنون از همدلی ها و غمخواری هاتان.
    زنده باشید …

  5. بانو آنیموس

    “همان طور که یک روز ماجرای من و تو و ما هم به پایان خواهد رسید …”

    این جمله چقدر آدم را می‌ترساند٬ می‌دانم حقیقت است٬ اما همیشه برایش سوگواری می‌کنم٬ حداقل یکی دو ماه٬ هر رفته‌ای را…
    پایان‌ها را هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام… چقدر تلخند…

  6. محمد درویش نویسنده

    پایان ها را برای این دوست نداشته ای، چون آغاز و ادامه ای شیرین داشته اند و این از بخت یاری آنیموس عزیز است. وگرنه خودت که بهتر می دانی:
    یک پایان تلخ، بهتر از یک تلخی بی پایان است!
    درود …

  7. Hiva

    Jashoon sabz bashe..sale noye shoma mobarak aghaye darvishe aziz

    پاسخ:

    ممنون از شادباش تان … نوروز شما هم مبارک و میمون باد. باشد که ترنم های بهاری تا زمستان در گوشتان نجوا کند …

  8. محمد درویش نویسنده

    به تو می گویند یک دوست با معرفت … البته او الان در جای بسیار بهتری است تا ما و او باید جای ما را خالی کند تا ما او را! نه؟
    آن یکی نشانی ات که هیچ چیز توش نبود! بود؟
    این یکی را الان سر می زنم …
    راستی!
    باز هم از اون کامنتها بنویس ها … باشه؟

  9. بانو آنیموس

    به روی چشم…
    البته که حق با شماست… دوست جان جایی بس بهتر از ماست٬ البته منظورم موقعیت مکانیش نیست٬‌ ولی این که در هوای دیگری نفس می‌کشد برای چند روز…
    چه خوب که آمدید. باز هم بیایید٬‌ باشه؟

  10. محمد درویش نویسنده

    مرا دیر خبر کردی … فردا راهی سفر هستم … می خواهم به اتفاق ۵ کودک، کوههای زردکوه و سبز کوه و سفید کوه را درنوردیم و در کنار آبشار عشق به بهار سلامی دوباره دهیم … جای همه دوستان خالی …

  11. بانو آنیموس

    من تا برگشتن شما و ۵ کودک٬ از آن کوه‌های زیبا منتظر می‌مانم.
    شما بروید انگار ما رفته‌ایم با این سفرنامه‌های محشری که شما می‌نویسید.

  12. بانو آنیموس

    اصلاً شما بگو بنفش ارغوانی٬ ما دلمون خوشه به دلخوشیه دوستایی که توو این شولوغی ایام عید حاضر می‌شن پیه حتی صف سه ساعته یه چایی با قند حبه رو به تنشون بمالن٬ اما برن سفر…
    راستش من که ایام عیدو برای سفر پایه نیستم٬ شولوغیا بیشتر اذیتم می‌کنه تا حس خوبی بهم بده. گرونی هم که نور علی نور.
    ولی به شما خوش بگذره و سفرنامه ارغوانی٬ زرد قناری٬‌ پرتقالی٬ عنابی٬‌ زرشکی٬ آلبالویی و هفت رنگ رنگین کمونی رو برای ما بنویسید سوغات.
    که هر برگ سبزی هم از درویش٬ تحفه‌‌ی هندوستان است برای ما…
    چه رسد این همه الوانش.

  13. محمد درویش نویسنده

    هنوز هستند مناطقی در ایران که می شود نوروز را بدون دغدغه شلوغی و گرانی در آن سر کرد … مناطق نابی مثل طبیعت بختیاری …
    سلام و درود بر همه دوستان از بام ایران …

  14. آنا

    نوروزتان پیروز و خجسته
    روح پدر شاد و جایشان سبز

    ای کاش تا هستیم و هستند وجود گرانمایه شان را قدر بدانیم و حضورشان را غنیمت شمریم

  15. Montra

    تک تک کلمه های این پست رو با تموم وجودم حس می کنم…
    روح شون قرین رحمت پدر آسمونی من و رفیق آسمونی شما، آقای درویش عزیز.

  16. دانش

    محمد عزیز, همینکه به فکر پدر هستید, انگار که او را در کنار خود دارید. امیدوارم هیچگاه او را از نظر دور ندارید, که خیال پدر همیشه با شماست. روحش شاد.

  17. کالیراد

    درویش گرامی
    با او بوده ای هستی و خواهی بود

    پدرم وقتی رفت دلم می خواست فقط صدایش را بشنوم فقط صدایش
    سه عید است که بی او یم
    سه عید است بر سر سفره هفت سین ننشسته ام
    راستی راز سفر بی برگشت را می دانی من نمی دانم
    راز نبودن را نمی دانم تو می دانی

    تمام روزهایت بهاری باد و دلت چراغانی

  18. محمد درویش نویسنده

    راز نبودن را … راز سفر کردن را … راز رفتن را … راز جدایی را … راز مرگ را می دانم کالیراد عزیز!
    آن راز این است که قدر نرفتن را … قدر بودن را … قدر زنده بودن را … قدر عشق را بیشتر و نفس گیرتر و داغ تر و تب آلوده تر بدانیم.
    و نگوییم که مرگ چیز بدی است
    بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را …

  19. کالیراد

    درویش بسیار بسیار بسیار و باز هم بسیار عزیز و گرامی

    من نمی دانستم که چرا عاشق یلدا بودم
    من نمی دانستم که چرا شب شده است
    و چرا شمع به اتش می کشد
    و چرا یاس سر دیوار است
    من نمی دانستم که چرا پروانه عاشق می شود
    و چرا دریا به ساحل می زند
    و چرا یاس فقط می خندد
    بر بلندای شب یلدایی روز را کاویدم
    و تو امروز به من راز زمین را گفتی
    آن راز این است که قدر نرفتن را … قدر بودن را … قدر زنده بودن را … قدر عشق را بیشتر و نفس گیرتر و داغ تر و تب آلوده تر بدانیم“.
    مرسی مرسی مرسی و بازم مرسی

  20. محمد درویش نویسنده

    پدر جان:
    تموم قصه هامو از تو دارم
    بهترین خاطره هامو از تو دارم
    تو این شبای خالی از ترانه
    آخرین ترانه هامو از تو دارم …

    .
    .
    .

    ممنون کالیراد عزیز که مرا یاد او می اندازی …

  21. سارا

    سلام دوست عزیز
    گاهی وقتا زبانم در کامم میچسبه و واقعا کم میارم نمیدونم چی بگم
    امیدوارم پدر روحشون شاد باشه و از اینکه پسری به این خوبی داره
    که فراموشش نکرده جای هزاران بار شکر داره امیدوارم خدا شما رو
    برای خانواده اتون حفظ کنه و درپناه الله هرجا هستین

  22. مراد فرید احمدی نیا

    سلام
    خیلی دیر است ولی تسلیت مرا بپذیر . دوری از پدر بسیار سخت است خدایا تمامی پدران دنیا را بیامرز. فوت پدر من هم هفتم شهریور ۱۳۸۸ بوده است. امیدوارم راه پدرت را برای فرزندانت ادامه دهی با تشکر و تسلیت مجدد
    مراد فرید احمدی نیا
    کارشناس مهندسی الکترونیک
    کارشناس ارشد مهندسی صنایع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *