و سرانجام رسید نوروز بی پدر …

می‌روی سفر، برو، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده که رو به نور کرد
می‌روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانه‌ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟!
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می‌روی
زندگی‌ست!

عرفان نظرآهاری

یاد ندارم اول فروردینی که پیش پدر نبوده باشیم، همیشه دیدار و دست‌بوسی پدر در آغازین روز بهار، رکن ثابت ماجرای عید بود؛ فکر می‌کردم این ماجرا حالا حالاها ادامه خواهد یافت … اما بالاخره ماجرا به پایان رسید … همان طور که یک روز ماجرای من و تو و ما هم به پایان خواهد رسید …
برای همین است که می‌گویم: خسته‌ایم از این همه جاده‌های امن و راه‌های تخت! بیا و و با خودت هیچ چیز مبر … اصلن می‌روی سفر، برو … ولی زود برنگرد!

جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی‌بری، نبر، ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه‌های دور و سخت
خسته‌ایم از این همه
جاده‌های امن و راه‌های تخت …

88 فکر می‌کنند “و سرانجام رسید نوروز بی پدر …

  1. اشکار

    مرا ببوس، مرا ببوس

    برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت

    بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جستجوی سرنوشت

    در میان توفان هم پیمان با قایقران ها

    گذشته از جان باید بگذشت از توفان ها

    به نیمه شب ها دارم با یارم پیمان ها

    که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها

    شب سیه سفر کنم، ز تیره ره گذر کنم

    نگرتو ای گل من، سرشک غم بدامن، برای من میفکن

    دختر زیبا امشب بر تو مهمانم، در پیش تو می مانم، تا سر بگذاری بر سر من

    دختر زیبا از برق نگاه تو، اشگ بی گناه تو، روشن گردد یک

    امشب من

    ستاره مرد سپیده دم، به رسم یک اشاره، نهاده دیده برهم،

    میان پرنیان غنوده بود.

    در آخرین نگاهش نگاه بی گناهش، سرود واپسین سروده بود.

    بین که من از این پس دل در راه دیگر دارم.

    به راه دیگر شوری دیگر در سر دارم

    به صبح روشن باید از آن دل بردارم، که عهد خونین با صبحی

    روشن تر دارم… ها

    مراببوس

    این بوسه وداع

    بوی خون می دهد

  2. اشکار

    فریاد از این جدایی

    (بر خاطر ما گرد ملالی ننشیند آیینه صبحیم و غباری نپذیریم
    ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم)

    از بس که من تنها نشستم تا نیمه شبها نشستم
    دیگر میان آشنایان هم غریبم گویا که تنهایی بود تنها نصیبم
    فریاد از این دوری و داد از این جدایی دشمن نبیند آنچه دیدم زآشنایی

    سوزم از این بیگانگی این عشق و این دیوانگی ها دارم شکایت ها به دل از رنج این بیگانگی ها
    در سینه پنهان میکنم این آه سوزان ترسم که این آتش سرآرد از گریبان
    فریاد از این دوری و داد از این جدایی دشمن نبیند آنچه دیدم زآشنایی

    ای دل بیا بگذر از این راهی که رفتی و باکس نگفتی
    ترسم از این راهی که رفتی برنگردی و از پا درافتی

    ای دل بیا بگذر از این راهی که رفتی و باکس نگفتی
    ترسم از این راهی که رفتی برنگردی و از پا درافتی
    دیدی که درد عاشقی درمان ندارد این راه پر رنج و بلا پایان ندارد
    فریاد از این دوری و داد از این جدایی دشمن نبیند آنچه دیدم زآشنایی

    (بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست سرو چمنم شکوه ای از خاروخسم نیست
    از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم چون قافله عمر نوای جرسم نیست

    روی ناشسته چو ماهش نگرید
    روی ناشسته چو ماهش نگرید چشمم بی سرمه سیاهش نگرید
    عذر خواهی کندم بعد از قتل عذر بدتر ز گناهش نگرید

    با همه عاشقی و رندی و بی باکی ما
    شبنم صبح شبنم صبح خجل میشود از پاکی ما

    خاطرم گرد تعلق نپذیرد گویی
    در دل آب نشسته است در دل آب نشسته است تن خاکی ما
    در دل آب نشسته است تن خاکی ما

    عاشق پاکیم ار فرض کند ور نکند
    در بر اهل نظر در بر اهل نظر پاکی و ناپاکی من

    بر دلت گرد غمی مانده ز صد راه بیا
    بیا

    بر دلت گرد غمی مانده ز صد راه بیا
    می بخور تا نخوری غم می بخور تا نخوری غم ز طربناکی ما

    (چه سود پیش تو فریاد بی قراری من نه آه در تو اثر میکند نه زاری من
    امیدم از تو مبدل به ناامیدی شد نتیجه عجبی داد امیدواری من
    از بس که من تنها نشستم تا نیمه شبها نشستم
    دیگر میان آشنایان هم غریبم گویا که تنهایی بود تنها نصیبم
    فریاد از این دوری و داد از این جدایی دشمن نبیند آنچه دیدم زآشنایی

    سوزم از این بیگانگی این عشق و این دیوانگی ها دارم شکایت ها به دل از رنج این بیگانگی ها
    در سینه پنهان میکنم این آه سوزان ترسم که این آتش سرآرد از گریبان
    فریاد از این دوری و داد از این جدایی دشمن نبیند آنچه دیدم زآشنایی

    ای دل بیا بگذر از این راهی که رفتی و باکس نگفتی
    ترسم از این راهی که رفتی برنگردی و از پا درافتی

    ای دل بیا بگذر از این راهی که رفتی و باکس نگفتی
    ترسم از این راهی که رفتی برنگردی و از پا درافتی
    دیدی که درد عاشقی درمان ندارد این راه پر رنج و بلا پایان ندارد
    فریاد از این دوری و داد از این جدایی دشمن نبیند آنچه دیدم زآشنایی

  3. اشکار

    مستی

    مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
    غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

    شب که از راه میرسه
    غربتم باهاش میاد
    توی کوچه های شهر
    باز صدای پاش میاد
    من غمای کهنه مو بر میدارم
    که توی میخونه ها جا بذارم
    می بینم یکی میاد از میخونه
    زیر لب مستونه آواز میخونه
    مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
    غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

    گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
    می بینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
    کی میاد به حرفای من گوش بده
    آخه من غریبه هستم با همه
    یکی آشنا میاد به چشم من
    ولی از بخت بدم اونم غمه
    ولی از بخت بدم اونم غمه
    مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
    غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

    خسته از هر چی که بود
    خسته از هر چی که هست
    راه میافتم که برم
    مثل هر شب مست مست
    باز دلم مثل همیشه خالیه
    باز دلم گریه تنهایی میخواد
    بر میگردم تا ببینم کسی نیست
    می بینم غم داره دنبالم میاد
    می بینم غم داره دنبالم میاد
    مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
    غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

    شب که از راه میرسه
    غربتم باهاش میاد
    توی کوچه های شهر
    باز صدای پاش میاد
    من غمای کهنه مو بر میدارم
    که توی میخونه ها جا بذارم
    می بینم یکی میاد از میخونه
    زیر لب مستونه آواز میخونه
    مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
    غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

    گرمی مستی میاد توی رگهای تنم
    می بینم دلم میخواد با یکی حرف بزنم
    کی میاد به حرفای من گوش بده
    آخه من غریبه هستم با همه
    یکی آشنا میاد به چشم من
    ولی از بخت بدم اونم غمه
    ولی از بخت بدم اونم غمه
    مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
    غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

    خسته از هر چی که بود
    خسته از هر چی که هست
    راه میافتم که برم
    مثل هر شب مست مست
    باز دلم مثل همیشه خالیه
    باز دلم گریه تنهایی میخواد
    بر میگردم تا ببینم کسی نیست
    می بینم غم داره دنبالم میاد
    می بینم غم داره دنبالم میاد
    مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه
    غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

    غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه
    منو رها نمیکنه منو رها نمیکنه

  4. اشکار

    ول آشناییمون حرفا چه شاعرانه بود
    نگاه تو تو چشم من چه پاک و صادقانه بود
    اول آشناییمون عزیز و دردونه بودم

    به چشم مست و عاشقت
    گوهر یکدونه بودم
    حالا چی هستم واسه تو
    حالا کی هستم واسه تو
    یه جام خالی از شراب
    شکستنی مثل حباب

    اول آشناییمون برای تو راه بودم
    شعر بودم شور بودم الهه ناز بودم
    اول آشناییمون واسم یه پروانه بودی
    من همه سادگی و تو عاشق و دیوونه بودی
    حالا چی هستم واسه تو
    حالا کی هستم واسه تو
    یه جام خالی از شراب
    شکستنی مثل حباب

    اول آشناییمون برای تو راه بودم
    شعر بودم شور بودم الهه ناز بودم
    اول آشناییمون واسم یه پروانه بودی
    من همه سادگی و تو عاشق و دیوونه بودی
    حالا چی هستم واسه تو
    حالا کی هستم واسه تو
    یه جام خالی از شراب
    شکستنی مثل حباب

    اول آشناییمون حرفا چه شاعرانه بود
    نگاه تو تو چشم من چه پاک و صادقانه بود
    اول آشناییمون عزیز و دردونه بودم

    به چشم مست و عاشقت
    گوهر یکدونه بودم
    حالا چی هستم واسه تو
    حالا کی هستم واسه تو
    یه جام خالی از شراب
    شکستنی مثل حباب
    یه جام خالی از شراب
    شکستنی مثل حباب
    یه جام خالی از شراب
    شکستنی مثل حباب

  5. اشکار

    دعای سحر هایده

    سحرا وقت دعا
    من به پرباری ابرم
    به سبکبالی باد
    با خدا حرف میزنم
    با خدا که موج نورش
    توی لحظه هام میاد
    اون خدایی که همه عالم از اوست
    رو بلندی پای ابرا میشینه
    میدونم که های های
    گریه هامو میشنوه
    میدونم که اشکامو میبینه
    صدای اذون میاد
    صدای اذون میاد
    میپیچه تو نفس ساده صبح
    رو لبم نشسته آه و
    دل من غرق گناه
    سر میذارم روی سجاده صبح
    سحرا وقت دعا
    من به پرباری ابرم
    به سبکبالی باد
    با خدا حرف میزنم
    با خدا که موج نورش
    توی لحظه هام میاد

    اون به محراب یقینم میبره
    به سراپرده دینم میبره
    اون تسلای وجود
    سر هر بود و نبود
    به شکوه لحظه های
    بهترینم میبره
    اون که تاریخ بلند کبریاش
    تو دلاغریضه ستایشه
    سر به سجده ش میذارم تا بمیرم
    واسه رفتن تن من یه خواهشه
    واسه رفتن تن من یه خواهشه
    سر به سجده ش میذارم تا بمیرم
    واسه رفتن تن من یه خواهشه
    صدای اذون میاد
    صدای اذون میاد
    میپیچه تو نفس ساده صبح
    رو لبم نشسته آه و
    دل من غرق گناه
    سر میذارم روی سجاده صبح
    سحرا وقت دعا
    من به پرباری ابرم
    به سبکبالی باد
    با خدا حرف میزنم
    با خدا که موج نورش
    توی لحظه هام میاد

  6. اشکار

    پسر دهه ۵۰ و ۶۰ اینقدر با صفا ببین پدر دهه ۳۰ و ۴۰ چقدر با مرام بود
    آقا عکس های دوران جوانی درویش بزرگ را بگذارید

  7. محمد درویش نویسنده

    پدرم خیلی نازنین بود کوشان عزیز … خیلی نازنین بود … دل بزرگی داشت که با همه ی بزرگی اش هرگز نتوانست کینه ی هیچکسی را در آن حبس کند … او هیچ توقعی از زندگی نداشت … او برای من بسیار الهام بخش بود و هست …
    خدا سایه پدر را از سرت کوتاه نکند مرد …
    درود.

  8. اشکار

    ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دسته
    اگه نگی مستی بسته
    اگه نگی مستی بسته
    یه چشم به چشم تو چشم دیگم به دسته
    اگه نگی مستی بسته
    اگه نگی مستی بسته
    امشب که مست مستم
    دست و پای غم رو بستم
    امشب که لول لولم
    از من نپرس چی هستم
    ساقی امشب می بده پیمونه پیمونه
    دست غم کوتاهه از دل کنج میخونه
    آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز
    هر چه عاشق مثل خود دیوونه دیوونه
    ساقی از گوشه ی می خونه نرونم
    خونه ی امیدمه بزار بمونم
    چلچراغ میخونت روشن بمونه
    زنده باشی من زیر سایت بمونم

  9. اشکار

    به سلامتی درویش خان
    یا بقول کاسکوی من سلامتی برو بالا نوش
    ….سو تفاهم نشود صبحها که به او آب داغ و عسل و دارچین و آبلیمو می دهم این را می گوید
    یک وقت حاج آقای ادارتان این را نخواند!

  10. اشکار

    ای بابا خوبه که از سیاست حرف نمی زنم یا بقول آقای سررشته داری از تاریخ معاصر چیزی نمیگم وگرنه بجای ستاره های آسمون باید گل های قالی را می شمردم!
    حاج آقا سلام علیکم عید شما مبارک
    این بحث شیرین ازدواج موقت به کجا انجامید؟

  11. محمد درویش نویسنده

    مگه خودت خجالتی هستی رفیق؟
    که می خوای از زبون اون زبون بسته، حرف دل تو بزنی؟!

    در ضمن اون بحث شیرین را ولش کن.
    تو دیگه باید برای اصل مطلب قیام کنی رفیق!

  12. اشکار

    حالا شمام پاشو درویش خان یک تکونی به اون کمرت بده
    حاج آقا بخدا منظور بدبد نداشتم منظورم این بود که درویش خان بره برای مهمون ها میوه پاشه بیاره بخدا!

  13. اشکار

    ولی میگما (اروند! این دور و ورا نباشه)برای اهلش که دستشون تو کار بحث شیرینه بهترین جا برای اینکه دور از چشم حاج خانم باشند اکباتان است
    عجب پاتوقی شده اکباتان!

  14. ژوکر

    سلام جناب درویش.
    فرا رسیدن سال جدید رو به شما و خانواده محترم‌تان تبریک می‌گم.
    جای پدر گرامی‌تان همیشه سبز هست…

  15. شراره

    روحش شاد.
    من همیشه فکر می کنم روح تمام افرادی رو که دوست داریم و دوستمون دارن همیشه باهامون هست درست مثل قبلا که همه جا باهامون بودن…

  16. سروی

    دور نیست …
    خیلی دور نیست …
    همین دور و ورهاست …

    نگاهتان می کند …
    لبخند می زند و نگاهتان می کند …
    کمی … شاید … نگرانتان است …

    حواسش به شماست ،
    دلش پیش شماست ،
    قد کشیدن اروند را ، عاشقانه ، به تماشا ایستاده …
    سرخوشی های شقایق و امیر ، دلشادش می کند …

    یادتان رفته؟

    ” مرگ پایان کبوتر نیست.
    مرگ وارونه یک زنجره نیست.
    مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
    مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
    مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
    مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
    مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند.
    مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
    مرگ گاهی ریحان می چیند.
    مرگ گاهی ودکا می نوشد.
    گاه در سایه است به ما می نگرد.
    و همه می دانیم
    ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است…”

    خودم شنیدم که از قول دوست شاعرمان گفتید :

    ” کار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ ،
    کار ما شاید این است
    که در “افسون” گل سرخ شناور باشیم … ”

    همین دور و ورهاست …
    ایمان بیاورید …
    صدایش کنید … جوابتان می دهد …

    شک نکنید …

  17. محمد درویش نویسنده

    نه تنها جوابم می دهد که هنوز هوایم را هم دارد … ماجرای کارت سوخت را که یادتان هست سروی عزیز …
    ممنون از این همه روشنایی و شور و احساس …
    باشد که سایه ی آنها که دوستشان داری، هرگز بر بالای سرت غروب نکند …
    درود.

  18. عبداللطیف عبادی

    نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
    که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

    دنیای بی وفا همین است دیگر . پدران ما رفتند . ما هم می رویم و این بچه ها بزرگ می شوند و یک روز عکس ما را کنار دستشان می گذارند.
    وقتی پدرم مرد من در ایران نبودم . دو سال بعد از درگذشتش به ایران رفتم. در نتیجه هنوز مرگش را قلبا” باور نکرده ام . یک بار به من گفت در تلوزیونی ماهواره ای تبلیغ روغن دانهء انگور را دیده است و برایش بخرم . من گفتم این روغن در آمریکا به بازار آمده و هنوز به انگلیس نرسیده است . چند ماه بعد پدرم مرد . از آن زمان شش سال می گذرد و من هر وقت در فروشگاه به قفسهء روغن دانهء انگور می رسم خودبخود برای پدرم یک شیشه اش را بر میدارم و بعد یادم می آید که او دیگر زنده نیست . و دوباره شیشه را سر جایش می گذارم . پدرم جانباز شیمیایی بود و با عذاب بسیار مرد . در واقع شهید شد .
    بهرحال رفته ها رفته اند و باید به فکر عزیزانی باشیم که الان هستند و قدرشان را نمی دانیم . روح پدر خدابیامرزتان شاد باد .

  19. محمد درویش نویسنده

    آن قصه روغن دانه ی انگور نفسم را بند آورد لطیف … می فهمم که چقدر دوست داشتی زمان عقب می رفت و می توانستی آن روغن را به پدر برسانی … درست مثل ماجرای عسل بروجن!
    مرداد ماه رفته بودیم پیش هومان … پدر گفت: از آنجا برایم عسل بیاور، برایش خریدم … وقتی برگشتم، یادم رفت تا عسل را برایش ببرم. بهش گفتم: دفعه ی بعد که بیایم عسل را می آورم … اما دفعه ی بعد هرگز نرسید … نرسید … نرسید …
    کاش همان موقع برده بودم …
    کاش شما که این سطور را می خوانید یادتان باشد که خواسته های پدر و مادر را همان روز انجام دهید و به فردا نیاندازید … شاید فردا برای آنها دیر باشد …
    خدا پدرت را بیامرزد لطیف جان … چقدر سخته در غربت باشی و حتا نتوانی سر خاک پدر بروی و خودت را آرام کنی … چقدر سخته …

  20. mahtab

    من اعتقاد دارم ک تا زمانی‌ که یاد ادمها با ماست آنها نخواهند مورد. پدر من همیشه با منه.یاد همشان گرامی‌.ساله نوتون مبارک آقای درویش.

    زاده شدن آسان است
    تو، خودت میشوی
    مرگ ساده است:
    دیگر، خودت نیستی
    جور دیگری هم میتواند باشد
    مثل جهان آینهای
    مرگ میتواندت که بزاید
    و زندگی تا که هلاکت کند
    -هر راه به کمال راه دیگر است-
    و شاید این همان راه باشد:
    با مرگ است که ظاهر میشوی
    و زندگی است که آرام آرام محوت میکند.

    قونار اکلوف، ترجمهی محسن عمادی

  21. محمد درویش نویسنده

    سپاسگزارم بانو … خداوند همیشه شما را در رکاب پدر و او را در کنار شما محفوظ دارد.
    سال برازنده و نیکویی ، آکنده از عطر خبرهای خوش و لحظه های فراموش نشدنی برایتان آرزو دارم.
    درود …

  22. اشکار

    سردرویش خان سلامت الان جوج رو داغ داغ به نیش زدیم و داریم با دایره آی منا باخ منه باخ را می خونیم

  23. اشکار

    ارباب خودم بزبز قندی
    ارباب خودم چرا نمی خندی!
    بیا وسط درویش خان
    ..همه ما الان شنگولیم
    ..جای خالو هومان خالی قص برنو برقصه

  24. اشکار

    بردی از یادم دادب بربادم دل بتو دادم از پا افتادم
    یاد بانو دلکش پوران مرضیه بخیر کجایی ملوک ضرابی

  25. اشکار

    نرمک نرمک بر سر کویت می آید رعنا!
    یک دم بازا تا که ببینی چون گریم رعنا
    مایه نازی گل نازی رعنا مایه نازی عمر درازی رعنا

  26. اشکار

    درویش خان ماکه مجردیم اینجا جمعیم و داریم ملوک ضرابی می خونیم شما چرا الان نشستی اینجا پشت کیبورد؟
    درویش دلم گرفته
    سلام علیکم حاج آقای سبز

    پاسخ:

    چرا آنقدر زود زود دلت می گیرد مرد؟
    اگر جای من بودی چه می کردی؟

  27. عباس محمدی

    محمد عزیز
    کردار زندگی، چنین است؛ شکیبا باش و نوروز را خوش باش! اروند عزیز را ببوس.

    پاسخ:

    نوروز را خوشم عباس جان … با یاد پدر و مادرم خوشم … آنقدر خوشم که در طول این ۴۵ سال سابقه نداشته است!
    زنده باشی رفیق.

  28. اشکار

    یک شاخه گل در دستم سر راحت بنشستم
    از پنجره مرا دیدی مثل گلهان لرزون تو رو دیدم خندیدی پرسون پرسون لرزون تو رو دیدم

  29. محمد درویش نویسنده

    نه! دوست ندارم آرزویت محقق شود رفیق … خدا نیاورد روزی که سایه پدران تا ابد بر سر فرزندان باقی ماند … همان بهتر که فرزند داغ پدر را تحمل کند و نه برعکسش … که بسیار جانکاه خواهد بود …

  30. محمد درویش نویسنده

    مرگ گوشه ای از زندگی است که اگر درست به آن پرداخته شود، سبب زیبایی زندگی هم می شود … سبب می شود تا قدر لحظه های نامده مرگ را بهتر بدانیم و با هم بخوانیم و پای بکوبیم.
    درود …

  31. ضحي روستا

    با درود بر استاد عزیز من. خیلی متاسف شدم. امیدوارم روح پدر بزرگوارتون در آرامش باشد.
    از خدای مهربون برای ایشون طلب مغفرت می کنم .
    واقعا احسنت به شما…چقدر خوب با همه چی کنار می آید. ماشالله به روحیه و صبر شما. افتخار می کنم به شما. استاد کل زندگیم هستید…

    پاسخ:

    من استاد نیستم … استاد، “آهنگ کوثر” است که مرد و مردانه در بیابان های گربایگان فسا معجزه آ،رید و دو سال را در یک کانکس زندگی کرد.
    زنده باشید شما و ممنون از لطف بی مانندتان.
    بهترین ها را برایتان آرزو دارم.

  32. دوست آنیموس

    و شاید خاک مهربان ترین است تا در آغوش خود ما را برویاند و هستی دوباره بخشد و مگر این نیست که همه رویش ها از خاک است. برای روییدن در دل خاک کافی است دانه باشی
    ز خاک من اگر گندم برآید
    از آن گر نان پزی مستی فزاید
    خمیر و نانوا دیوانه گردد
    تنورش بیت مستانه سرآید
    هر چند بهار امسال را با پدر آغاز نکردی اما درک کرده ای که او مانند همیشه در کنار توست
    بهارت سرشار از زندگی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *