اروند درویشسفرنامهعكس ها و یاهانوروزنامه

نفس کش!

هر کسی نخست این تصویر را ببیند، شاید آینده‌ی خوبی برای اروند در فوتبال آمریکایی پیش‌بینی کند! انگار که دارد نفس‌کش می‌طلبد! در صورتی که داستان می‌تونه اینجوری یا اونجوری هم باشه!
اصلن فاصله‌ی خنده و غم می‌تونه خیلی کوتاه باشه … مهم اینه که یه کاری کنیم که زمان توقفش هم کم باشه! با اندک بهانه‌ای شادی کنیم و غم‌ها را به سرعت فراموش …
درست مثل آدم‌کوچیکا …

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

19 دیدگاه

  1. ناز نفست اروند
    بابات که تا حالا خیلی هارو کشته منجمله منو
    ببینم اون شعرهایی رو که برات فرستادم(اشعار کوچه باغی) رو به شیوه بیات تهران برای بروبچ خوندی؟

    پاسخ:

    ببینم … پدر دیگه کیارو کشته؟!

  2. اروند از هایده بیشتر خوشت میاد و یا مهستی؟
    تا بحال بصدای پوران گوش دادی؟

    پاسخ:

    نه! من از صدای اون آقاهه بیشتر خوشم می آد که می گه:
    دونه دونه اشکام رو گونه هامه
    اگه تو نباشی
    اینا باهامه

  3. بله اروند جان …
    کاش می شد …
    بی بهانه خندید …
    کاش همه یاد می گرفتیم که بی بهانه بخنیدم

    که بی بهانه ، با هم بخندیم … کنار هم و نه روبروی هم …

    کاش …

    و اما در مورد اون عکس دوم :
    به نظر من اروند داره می گه : “پدرم اییییییییییییینقدر مطلب ننوشته داره که باید در مورد سفرمون بنویسه”

    پاسخ:

    البته درسته … پدرم مطلب ننوشته زیاد داره که احتمالن یه عالمشو با خودش باید ببره خدمت فرشته های اون دنیا!
    منتها اینجا رو اشتپ کردی! من دارم یه چیز دیگه به امیر می گم و البته امیر هم داره جر می زنه!!

  4. من تا اسم فوتبال آمریکایی میاد مزه بچگی میاد زیر زبونم. از اینکه بابا و شوهر خاله ام رو هم مجبور میکردیم با ما فوتبال آمریکایی کنن. این شرط برگشتن به خونه بود. ته بازی همه لباس ها و سر و کله مون گلی بود. چه لذتی داشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا