اروند درویشسفرنامهعكس ها و یاها

آقا ما برگشتیم … بیگی ما رو!

چی بگم براتون؟ از چاغاله‌های نیاسر بگم یا از وسط وسطی و استپ هوایی با نیلوفر و شقایق و علی و امیر و سپهر و بردیا و غزل و عمو هومان و پدر و علی و امید و ارسلان و سحر و … و یا از مهمون نوازی عمو هومان و خاله حمیرای عزیز … و یا از عملیات بزغاله گیری در منج و یا …

    اصلن بهتره برای شروع از اون دختره بگم که بین راه قم به کاشان تو یه دونه پرشیا نشسته بود و داشت از شیشه عقب ماشین به ما زل می‌زد…
اروند (با یه عالمه ذوق و شوق): پدر نیگا کن، امیر چه جوری داره به اون دختره تو ماشین جلویی نگاه می کنه!
امیر( به سرعت و قاطعیت جواب می‌ده): نه دایی جان … من کجا بهش نیگا می‌کنم، اروند داره دروغ می‌گه! اون دختره همش داره به من نیگا می‌کنه!!

    بر می‌گردم …

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

18 دیدگاه

  1. من ندیده میگم که پذیرایی خالو هومان حرف نداشت!
    ایکاش خالو مجرد بود و ما همگی به اتفاق ایشان هوار جهانگیر خان می شدیم
    حیف از خالو هومان که زود ازدواج کرد واقعا حیف

    پاسخ:

    چرا به جهانگیر می گویی: “خان” و به هومان می گویی: “خالو”؟

  2. کباب بره درسته با برنج محلی لرستان (چمپا؟) روغن و کره و ماست محلی
    نان خانگی و عسل کوهستان و شیره ملایر

  3. اروند نازنین

    به “درویش عزیز ” بگو نمیتوانیم !!
    اگر میخواهد بگیریمش ،
    باید و باید ،
    رژیم بگیرد ،
    چون نتوانستیم بگیریمش که شب ،
    در همین فضای عکس ،
    در چادر یا کنار آتش تا صبح بگوئیم و بگوئیم ،
    سرما بهانه اش شد برای رفتن .نشد ؟

    پاسخ:

    حالا نه که خودتون تونستید دوام بیاورید و بمانید! تازه با اون همه تجهیزات فرامدرن!!
    در ضمن ما اهل گرفتن رژیم نیستیم! ما فوقش رژیم تعیین می کنیم و یا فوق ترش اینه که می زنیم تو دهن رژیم!!

  4. اروند جان رسیدن به خیر
    خوشحالم که در دیار مردان ِ مرد و در کنار خانواده ی گرم و صمیمی عمو هومان و با همراهی همسفران دوست داشتنی ، از طبیعت جادویی آن دیار لذت بردی

    روزگارت همیشه بهاری … همیشه شاد … همیشه …

    1. واقعن جای همه بروبکس خالی بود … تو زندگیم اینقدر وسطی و مافیا و هفت کثیف و استپ و مسابقه دانستنی ها و مشاعره و … بازی نکرده بودم.

  5. اروند نازنین

    به آقای پدر و یا همون “درویش عزیز “خومون بگو ،
    با شکیبائی و استقامت و خردمندی و صمیمیت ،
    شما رژیم بگیر ،
    تعیین نوع آن با خودت .
    قبول ِ قبول.

  6. اروند عزیز
    باید همه از پدر ممنون باشیم که چنین فرصتی را فراهم کرد آن هم در روزهای آغازین بهار 89 در کنار خانواده ی دوست داشتنی عمو سعید و عمو محسن عزیز و جهت ی های نازنین در سرزمین همسایه آسمان …
    و
    سروی عزیز و باطراوت
    ممنون از این همه لطفی که به ما و طبیعت بختیاری دارین؛ امیدوارم در سفرهای بعدی افتخار میزبانی شما در سرزمین آب ها را داشته باشیم

    1. اتفاقن باید از من ممنون باشی عمو جان! حالا هر کی که ندونه، تو که می دونی … اگه اروندی در کار نبود، این سفر شکل نمی گرفت! می گرفت؟
      باز هم بابت همه چیز ممنون.
      سفری بود فراموش نشدنی.

  7. اگه من یکی از این بزغاله ها رو می گرفتم خیلی خوب می شد ولی حالا که نشد … غصه داره؟راستی این علی فوکول یه چاغاله هم به ما نداد…!البته حسابش رو رسیدم…شانس آوردید شما جای علی نبودید…اگه بودید وای…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا