از دیدن این کامیون چه حالی به شما دست می‌دهد؟!

وقتی این کامیون را در حین تماشای این فیلم دیدم، دریغم آمد تا خوانندگان گرامی این سطور را از تماشایش محروم کنم …
منتها پیش از آن که حس و حال خودم را از تماشای این کامیون برایتان بگویم، ترجیح می‌دهم که خواننده‌ی نظرات شمایان باشم.
ممنون از جلیل نوذری عزیز که این فیلم را برایم فرستاد.

117 فکر می‌کنند “از دیدن این کامیون چه حالی به شما دست می‌دهد؟!

  1. مریم

    سلام آقای درویش
    از این که در قرن بیستم دارم زندگی می کنم و شاهد چنین وقایع ای هستم خجالت می کشم . آیا هنوز شعور ما به اندازه دانش پیشرفت نکرده است؟

  2. miri

    مدتی است که به این عکس خیره شده ام. کامیون در حال رفتن است ، ولی درخت داخل ان بغض کرده . ناگهان بغضش میترکدو با نومیدی عصیان میکند. میخواستم زنده بمانم . میدانی همانطور که مادر مرگ بچه اش را باور نمیکند . بهار هم مرگ مرا باور نمی کند .من میخواهم دوباره شکوفه کنم . خاک هم مرگ مرا باور ندارد .او اهسته از لابلای لاستیک چرخ این لعنتی زمزمه میکند .کجا میروی رفیق همنشین تنهایی من?دست دژخیم تبر ترا که پیام من به زندگی بودی ، از من گرفته. باد هم مرگ مرا باور ندارد . او میگرید و میگوید:میخواهم ترا دوباه در اغوش کشم . باران هم باور ندارد .قطره های باران میخواهند با نوازش های خود مثل هر سحر مرا از خواب دوشین بیدار کنند . حتی مرد راننده کامیون هم دوست ندارد مرگ من را باور کند. من خودم دو قطره اشکی که روی پهنه صورت تکیده و سوخته از افتاب او غلطید را دیدم . او میخواهد دوباره زیر نگاه سایه من بنشیند و خستگی کار را بدر کند. فقط و فقط یک تشنه لب به مرگ من یقین دارد . و انهم بیابان کویر است. او غمگین به من خیره مانده است ، تنها تن سوخته وشقه شقه شده اوست که به مرگ ایمان دارد !!!!

  3. miri

    اگر هنوز کسی

    به عمق فاجعه

    نمی اندیشد

    گناه از

    معصومیت سبز درختان

    نیست

    نه از

    پیام پرواز پرنگان

    نه از

    اشکهای آبی بارانها

    نه از

    چشمهای زلال چشمه ها

    نه از

    پیراهن پاکیزه برفها

    نه از

    صداقت بیکران آسمانها

    نه از

    صبر سنگین صخرها

    نه از

    افکار عمیق دریا ها

    گناه از ماست

  4. محمد درویش نویسنده

    راستش میری جان حالا که دوباره به این تنه پهن پیکر و قطور در قفس تنگ کامیون نگاه می کنم، یه جورایی بیشتر از قبل احساس همذات پنداری دارم!
    انگار این مهار بیابان زایی است که دارد شقه شقه می شود …

  5. miri

    براد م جناب درویش همیشه در سخت ترین شرایط به خدا توکل کنید . من هنو امیدوار به رفع فیلتر هستم . همانگونه که پس از یک ماه و اندی «چلچراغ» از بند سانسور و توقیف رست . مهار بیابان زایی هم رفع فیلتر خواهد شد.

  6. miri

    از: خدا
    به : تو
    تاریخ : امروز
    موضوع : خودت
    رفرنس نامه : زندگی
    من خدا هستم امروز می خواهم به تمامی مشکلات تو رسیدگی کنم به کمک تو هم
    نیازی ندارم پس روز خوبی داشته باشی
    من دوستت دارم و بخاطر داشته باش وقتی شرایط بنحوی هستند که تو نمی تونی
    از پس مشکلاتت بربیای اصلا سعی نکن که خودت پی راه حل باشی بلکه اونها را
    بعهده خداوند بگذار
    زمانش که برسد خودم رسیدگی می کنم تمامی مشکلات حل می شوند اما در زمانی
    که من تعیین می کنم نه زمانی که تو می خواهی
    وقتی که مشکلت رو پیش من می فرستی دیگه دلیلی برای نگرانی نیست بجای
    نگرانی روی چیزهایی تمرکز کن که الان توی زندگیت داری
    شاید تصمیم بگیری
    که این پیام رو برای یک دوست بفرستی متشکرم با این کار شاید از طریق
    جدیدی شرایط زندگی اونها رو لمس کنی که تا الان نمی دونستی
    حالا امروز یک روز خوب خواهی داشت
    خدا اکنون تلاش و دست و پا زدنت رو دیده و دستور می ده که دیگه تموم شه

  7. علی

    به هرحال این اتفاق در یک گوشه ی دنیا به وقوع پیوسته… اما هنوز این پرسش در ذهنم آژیر میکشد که در تمام دقایق یا بهتر بگویم در تمام ساعتهایی که جنایتکارها مشغول اعدام این الهه ی غرور و زیبایی بوده اند آیا هیچ مأمور، پلیس، مسؤول، سرباز، دلسوز، یا هیچ رهگذر باغیرت یا حداقل هیچ انسان زنده ای از آن حوالی عبور نمیکرده تا مسأله را به مسؤولان اطلاع دهد و جلوی این فاجعه ی زیست-محیطی را بگیرد؟؟؟!!! یعنی آدمها دیگر اینقدر گرفتار زندگی مثلا انسانی خود شده اند و تا این حد شعور و ادراکشان به یغما رفته است که انسان-نماها کنار گوششان و جلوی چشمشان هر عملی بخواهند مرتکب میشوند، اما آنها مثل بهایم سر به زیر افکنده عبور میکنند و خلاص؟؟؟!!! این درخت حتی اگر خشک و مرده هم بود، میبایست بعنوان یک موزه ی ارزشمند ژنوتیپی و فنوتیپی تا وقتی که ریشه هایش میپوسید و خودش نزدیک به فرو افتادن بود، حفظ و حراست میشد. پس به همین خاطر است که مثلا وقتی در ایران به بلای سیل گلستان مبتلا می شویم دیگر جایی برای اعتراض یا بهتر بگویم حقی برای اعتراض نداریم…!!!

  8. محمد درویش نویسنده

    علی آقای عزیز:
    همه ی آن شهد تلخی که با تمام وجودم از دیدن چنین مناظری در وجودم جاری می شود، ناشی از همین بی تفاوتی، همین خواب زدگی و همین انفعال است …
    درود.

  9. علی زمانی

    این جوری پیش بره عالم وآدم.البته آدم بیشتر ،دست به یکی کرده اند تا دنیا را ویران کنند واثری از حیات ،چه حیوان وچه نبات وچه جماد بقی نماند،حوادث طبیعی که چه عرض کنم شاید فخالق مصلحت دیده.ولی تغییرات که به وسیله انسانها در نابودی طبیعت وآثار باستانی و…بوجود میاد درواقع برای هیچ است. اون که درخت را با آن همه عظمت قطع میکند واقعا آثار وعواقبش را درک میکند .چی به دست میارد/تاسف من ازاین است اشرف مخلوقات کمربه نابودی موجودات بسته!بای هیچ نمداند نه خود ماند.نه کامیون ونه سازه های برآمده از بار کامیون.

  10. علی زمانی

    ویاد این سروده ی سنایی افتادم…
    چه‌کنم باکه‌کویم این سخنم

    گله از بخت یا زچرخ کنم

    جگرم خون‌گرفت و نیست‌کسی

    که شود غمگسار من نفسی

    روزعمرم‌به‌شب رسید ونبود

    جز تعب حاصلم زچرخ کبود

    ناله‌ام زان شدست سر ‌آهنگ

    کز عنا قامتم خمیده چو چنگ

    اشک چون لعل‌گشت در چشمم

    روز چول شب شدست بر چشمم

    دود دل جیب و آستینم سوخت

    سقف چرخ آه آتشینم سوخت

    من مسکین مستمند ضعیف

    باغم و محنتم ندیم و حریف

    گله دارم ز روزگار بسی

    با که گویم‌که نیست همنفسی

  11. یه بنده ی خدا

    سلام،
    عمداً با سلام شروع کردم چون یه عالم پیام و امید در دل همین کلام وجود داره
    چه جالب سلام کلام امید پیام.
    می دونید برای اینکه سلام که یکی از اسمهای خداست ( و جانِ معنای اون، اینه که من برای تو و برای همه سلامت و سعادت طلب می کنم ) چه دراز زمانی از عمر بشریت گذشته و چه رنجهایی تحمل شده تا از اون توحش اولیه ی بشر به یک فرهنگ و ادب در شروع یک دیدار یا آشنایی یا یک مواجهه ی انسانی تبدیل بشه.
    ببینید این پیکر بریده را بر آن غول آهنین
    و بخوانید مرثیه هایی چونان حزین
    ولی نکنید اشاره به غیر و به دیگران
    تو سقوط درختان را به دست خود ببین
    تا ما هر کدام در هر گوشه ای از این فراخنا و بر هر کاری که مشغولیم (مسئولیم) همینیم که هستیم، همین هست که هست.
    سرنوشت محتوم مردمی که آهسته آهسته خواب را و مرگ را باور کردند و به منادی شیطان حرص و دروغ و سستی و ترس و نا امیدی و … پاسخ دادند و سلام و عمق معنای آن را فراموش کردند.
    اما من از آنها (این ها) نیستم و نمی شوم و سرنوشت دیگری را آرزومندم و همیشه با سلام شروع می کنم و ادامه می دهم و به پایان می رسانم، سلام سلام …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *