بایگانی دسته: مرگ پدر

و سرانجام رسید نوروز بی پدر …

می‌روی سفر، برو، ولی
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده که رو به نور کرد
می‌روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانه‌ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟!
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می‌روی
زندگی‌ست!

عرفان نظرآهاری

یاد ندارم اول فروردینی که پیش پدر نبوده باشیم، همیشه دیدار و دست‌بوسی پدر در آغازین روز بهار، رکن ثابت ماجرای عید بود؛ فکر می‌کردم این ماجرا حالا حالاها ادامه خواهد یافت … اما بالاخره ماجرا به پایان رسید … همان طور که یک روز ماجرای من و تو و ما هم به پایان خواهد رسید …
برای همین است که می‌گویم: خسته‌ایم از این همه جاده‌های امن و راه‌های تخت! بیا و و با خودت هیچ چیز مبر … اصلن می‌روی سفر، برو … ولی زود برنگرد!

جز دلت که لازم است
هیچ چیز با خودت نمی‌بری، نبر، ولی
از سفر که آمدی
راه با خودت بیار
راه‌های دور و سخت
خسته‌ایم از این همه
جاده‌های امن و راه‌های تخت …

و سرانجام رسید … نخستین بهمن ِ بدون «پدر» را می‌گویم!

تنها چیزی که تو را از رسیدن به
رؤیاهایت باز می‌دارد
چشم‌پوشی از آنهاست

                              ریچارد باخ

    امروز دقیقاً ۱۴۸ روز از رفتن پدر می‌گذرد … امروز که پسرش آخرین وداع را با جفت ۴ زندگیش می‌کند … و حالا ناچار است تا نخستین بهمن زندگیش را بدون پدر درک کند …
    چند روز پیش بود که خبر شکسته شدن سرعت نور را خواندم؛ خبری که مدتها بود منتظر شنیدنش بودم! البته نه به خاطر آن که پوز اینشتین را بزنم و فرمول معروفش را به زباله‌دان بفرستم! نه … فقط به دلیل آن که ایمان دارم روزی خواهیم توانست آنهایی را که دوست داریم، دوباره ببینیم، بدون آن که به انرژی بدل شویم! فقط کافی است بتوانیم سوار بر ارابه‌ای شویم که سرعت حرکتش از سرعت سیر نور بیشتر باشد؛ مثلاً اگر می‌توانستم هم‌اکنون از مکانی که ۱۴۸ روز نوری با زمین فاصله داشت، دنیا را رصد می‌کردم، بی‌شک در‌می‌یافتم که پدر در آخرین لحظه‌های زندگیش – در آن تنهایی – چه می‌کرده است …
    با این وجود، هنوز هم احساس می‌کنم … نه! ایمان دارم که روح پدر همراه و یاور پسر است …

 

    همین چند هفته‌ی پیش بود که برای دیدن تالاب در آتش سوخته‌ی گندمان با خودرو شخصی‌ام راهی طبیعت بختیاری شدم تا به اتفاق هومان عزیز، سری به منطقه زده و از نزدیک عمق خسارت‌های وارد بر این سرزمین ناب را دریابم … قرارمان با هومان صبح خیلی زود بود، پنج‌شنبه بود و آماده شدیم تا از بروجن به سمت گندمان برانیم … تازه یادم افتاد که روز قبل کارت سوختم را در پمپ‌بنزین میمه (حدود ۳۰۰ کیلومتر آن سوتر جا گذاشته‌ام!)؛ کارت سوختی که متعلق به پراید گازسوز پدر بود و همیشه به دادم می‌رسید … امّا اینک آن را از دست داده بودم.
    هومان گفت: اشکالی نداره، نمی‌توانند از آن استفاده کنند! گفتم: چرا می‌توانند؛ چون کد رمز ندارد! گفت: پس برویم زودتر باطلش کنیم؛ گفتم: چگونه؟ پدر که رفته است و ما هنوز تشریفات حقوقی «مرگ» را انجام نداده‌ایم!
    خلاصه این که تقریباً همه گفتند که باید بی‌خیال آن کارت هلو شویم! چون خیلی راحت می‌ره توی گلو! نمی‌ره؟
    فردای آن روز … امّا … در پمپ بنزین میمه من آن کارت نیم‌میلیون تومانی را صحیح و سالم از کارگر شریف آنجا تحویل گرفتم و شرط را از آنهایی که می‌گفتند، کارت بی‌کارت! مگر ممکن است دیگر این کارت پیدا شود … بردم!
    می‌دانید چرا؟
    چون فکر می‌کنم روح پدر هنوز هم همین نزدیکی‌هاست و مثل همیشه هوای یگانه پسرش را دارد … چون فکر می‌کنم هنوز هم دلچسب‌ترین تبریک تولد را می‌توانم از پدرم بشنوم … برای همین است که  پند باخ را جدی می‌گیرم و هیچگاه از رؤیاهایم چشم نمی‌پوشم.
     شما هم نپوشید! چشم را می‌گویم … رؤیا را می‌گویم … عشق را می‌گویم …

نگو ستاره گم شده … تو آسمون تار من!

می‌چرخه
چرخ زمان
می گرده
گِرد جهان
اما دیگه تو
نمی‌آیی …

من و اروند و پدر ... تصویری که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد!

فردا که بیاید، می‌شود ۴۰ روز که دیگه نیامده‌ای تا به من و ما سر بزنی! باورت می‌شود پدر؟
۴۰ روز است که از پیش من و فریبا و اروند و امیر و شقایق رفته‌ای …
من مانده‌ام و شماره‌ای که دیگر در آن‌سویش کسی گوشی را برنمی‌دارد؛ شماره‌ای که سال‌ها بود گوشی‌ام به گرفتنش عادت کرده بود … ۴۴۱۹۴۴۶۵ … و حالا دلم بدجوری برای گرفتن دوباره این شماره تنگ شده است …
می‌بینی؟
حتا یک شماره تلفن می‌تواند بزرگترین دل‌خوشی آدم باشد! کاش آن شماره را بیشتر می‌گرفتم …
وای که چه بد رسمیه … این رسم … کاش می‌شد یه بار دیگه گوشی را برمی‌داشتی تا برایت اعتراف کنم که هرگز فکر نمی‌کردم نبودنت چنین حفره‌ی ژرفی در وجودم ایجاد می‌کند … کاش بودی پدر …
درست مثل همین دیروز … با هم حرف زدیم، گفتی بشین تو ماشین تا به کارها برسیم، می‌دانستم که باز هم آمده بودی تا پسرت را یاری دهی … مردمان را دیدم که چگونه برای عزیزان‌شان غذا می‌بردند … با خود گفتم: آنها که دیگر غذا نمی‌خواهند! انگار آن زن تیره‌پوش حرفم را شنید و بشقاب غذا از دستش افتاد و من از خواب بیدار شدم …
یادت هست پدر برایم چه گفتی؟! چه خوابی بود … حتا در خواب هم می‌دانستم که دارم خواب می‌بینم … کاش اشکم در خواب درنمی‌آمد و گریه بیشتر مجالم می‌داد تا در خواب با تو همنشین باشم …
به گریه گفتمش: از بوسه‌ای دریغ مدار
به خنده گفت که: این باده را به خواب بنوش!

اروند در آغوش پدربزرگ ... این روزها با ترانه های روزبه نعمت اللهی برایت بسیار گریسته ام پدر ...

این روزها چندباری به دیدنم آمده‌ای … و چقدر آرام و صبور … انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است …
و من باز در حسرتم که چرا از تو نپرسیدم از مادر چه خبر؟! آیا او را می‌بینی؟ اصلاً چرا با هم به دیدنم نمی‌آیید …
تو و مادر، ستاره‌های گم‌شده‌ی من در آسمون این روزهای زندگیم هستید … دوست دارم بدونید که هیچ وقت مثل امروز دوستتون نداشتم و دلم برای دیدن دوباره‌تون تنگ نشده بود …
افسوس که من دیر فهمیدم: «دم گرم حیات در پرتو خورشید است و دست زندگی در باد …»

 

همیشه یادتان هستم ... پدر و مادر عزیزم ...

امید آنها که این سطور را می‌خوانند، زودتر دریابند و بیشتر از هم‌نشینی با خورشید و هم‌نوایی با باد لذت برند …
هرچند می‌دانم: تلخ‌ترین چیز در اندوه امروزمان، شاید خاطره‌ا‌ی از پای‌کوبان دیروزمان باشد!
۱۰ صبح پنج‌شنبه – ۱۶ مهر ۱۳۸۸ – درکنارت هستیم و نگاهت در جهان راز را گرامی می داریم پدر …

چه ساده می رویم ...

نگاهش در جهان راز در پرواز و دستش
چهره‌پرداز جهانی راز

به یاد همه‌ی پدرهای دنیا

پسرها همواره بر دوش پدرها و بدون منت رشد یافته اند و قد کشیده اند و به این بالندگی هم پدرها دلخوش بوده اند ...

همکار عزیز و فرزانه‌ام، عهدیه کالیراد، منظومه‌ی روان و دلنشین پیش رو را ، دیروز بعد از بارش دلچسب و فرح‌بخش باران در تهران سروده …
و به حرمت همه‌ی آنهایی که از موهبت داشتن پدر محروم شده‌اند، تقدیمم کرده است … همراهی و غمخواریاش را می‌ستایم و برای پدر بزرگوارش که اینک سه سال است از او برای همیشه دور شده است، آرزوی درک روزگاری آرام‌تر و سبکبال‌تر دارم …

آب را گل نکنیم ؛ پدرم در خاک است …

وقتی دیروز باران بارید
“آن مرد در باران آمد” را به یاد آوردم
“آن مرد با نان آمد”
یادم آمد که دیگر پدرم در باران
با نانی در دست
و لبخند بر لب
نخواهد آمد
دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی‌اش
با زمین و تنهائیش
با خورشید و نبودنش
به یاد پدر سخت گریستم
پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت
پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست
خاطر خاطره ها رخ بنمود
زندگی چرخش یک خاطره است
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد
پدرم وقتی رفت آسمان غمزده بود
و زمین منتظر …..
زندگی چرخش ایام و گذار من و توست
و کسی گفت به من:
آب را گل نکنید
پدرم در خاک است
زندگی می‌گذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم
و زمین کوچک نیست
دل ما تنگ و نفس سنگین است
کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است
خاطر خاطره‌ها را نبریدش از یاد
زندگی می‌گذرد
کاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم

بیاد همه‌ی پدرای دنیا

توت مجنون خانه‌ی پدری …

بدرود، امّا تو خواهی بود
با من، تو خواهی گشت
درون قطره‌ای خون در میان رگ‌های من …
*

دیگر هرگز این خنده ها را نخواهم دید پدر؟!

نام آدام اسمیت را بسیاری از ما شنیده‌ایم، این فیلسوف اسکاتلندی قرن ۱۸ را به حق، پیش‌رو در پندارینه‌ی «اقتصاد سیاسی» جهان می‌دانند و از او با عنوان معمار نظام سرمایه‌داری در غرب یاد می‌کنند. با این وجود، برای نگارنده و در حال و روزی که اینک تجربه می‌کند؛ آدام اسمیت از منظر دیگری هم می‌تواند قابل احترام باشد؛ بخصوص وقتی که از قول او می‌خوانم:

«بازوی پدر و آغوش مادر، امن‌ترین جای آرامش برای هر کس است

پسر در آغوش پدر: تابستان 1345 ... چقدر زود گذشت!

باید اعتراف کنم که یکی از مهیب‌ترین کابوس‌های زندگی من، تجسم روز و لحظه‌ای بود که ناچار بودم با خبر مرگ پدر و مادرم مواجه شوم؛ کابوسی که اغلب ما ناچاریم بر واقعیت تلخش گردن نهیم و آن را به عنوان یکی از رسم‌های خدشه‌ناپذیر و بازی‌های اجباری زندگی در زمین بپذیریم.

دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را …
و فردا؟
**

و حالا من هر دو کابوس را به فاصله‌ی شش سال از سر گذراندم … کابوس‌هایی که درست به همان اندازه تلخ و جانکاه بود که می‌پنداشتم … اینک امّا دل‌خوشی‌ام این است که وقتی نوبت خودم فرا رسید و بند کفش به انگشت‌های نرم فراغت گشوده شد … می‌توانم مشتاقانه به سوی عزیزانی پرکشم که دلم برای دیدن‌شان بدجوری تنگ شده است … عزیزانی که هرگز طعم استثنایی محبت و مهر بی‌دریغ و بی‌منتشان از یاد و ذهن و جانم پاک نخواهد شد …

پدربزرگ نظاره گر رفاقت نوه هاست ...

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده‌های گمشده در مه
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه‌ها به درآیید … **

برای همین است که می‌اندیشم آن لبخندی که در هنگام مرگ بر گوشه‌ی لب پدرم نشسته بود، شاید نشان از دیدن آشنایی دوست‌داشتنی داشت … آشنایی که دست پدر را گرفت و با خود به آسمان‌ها برد …
البته می‌دانم …

«شهامت انسان در روابط شاد و خرم روزمره رشد نمی‌کند. برای رشد آن باید بتوانی دشواری‌ها و سختی‌ها را با موفقیت از سر بگذرانی و دوام بیاوری***

یک درس دیگر هم – امّا – مرگ به من می‌دهد: این که آنچه که بیشتر سبب پشیمانی و افسوس آدم‌ها را فراهم می‌آورد، کارهایی نیست که انجام داده‌اند؛ بلکه حسرت انجام ندادن کارهایی است که دیگر هرگز نمی‌توانند انجام دهند.

چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن
حرف‌های من
افتاد … **

وقتی که پدر رفت ... رفت که رفت ...

حالا دلم به دیدن توت مجنون خانه‌ی پدری خوش است … دلم به دیدن درختی خوش است که بیش از دو دهه‌ی پیش به اتفاق پدرم در باغچه‌ی منزل کاشتیم و با خود عهد بستیم که او را به سوی نور هدایت کنیم …
می‌بینید … پدر رفت … امّا انگار همچنان دل‌خوشی‌ها کم نیست …

یادبرگ سپاس از همکاران و دوستان محل کارم

می‌ماند یک سپاس و حق‌شناسی بزرگ از همه‌ی دوستان و عزیزانی که در طول این ۱۲ روز با محمّد درویش همراهی و همدلی کردند و کوشیدند تا در تحمل این غم بزرگ شراکت ورزند.
می‌خواستم بدانید که نام تک تک شما خوبان  در دل من ماندگار خواهد ماند و هرگز خاک نخواهد خورد …
و می‌خواهم بدانید: این غمخواری ناهمتا را با تمام وجودم حرمت می‌نهم و سپاس می‌گویم.
بخصوص باید از دوست دوران دانشکده – هومان عزیز، همسر و برادرزاده‌ی مهربانش – تشکر کنم که وقتی خبر را شنیدند، از صدها کیلومتر آن سوتر به راه افتادند تا در خاکسپاری پدر در کنارم باشند …
از مژگان جمشیدی، ناصر کرمی، یاسر انصاری، احمد محرابی، عباس محمدی، مرضیه ناظری، سید محمد مجابی، مریم نظری، فرهاد خاکساریان، محمّد آبیاری، شهرام شفیعی و مجتبی مجدیان صمیمانه قدردانی می‌کنم؛ باشد که در خروس خوان زندگی‌هاشان بتوانم جبران کنم.
همچنین از رییس، معاونین و تمامی دوستان و همکاران عزیزم در مؤسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع کشور و بسیاری از نهادهای دیگر که حقیقتاً همراهی‌شان برایم تسکین‌دهنده بود، با تمام وجودم قدردانم.

آخرین کاری که پدرم پیش از مرگ خندانش انجام داد، آبیاری این درختان در جلوی منزلش در صبح روز 7 شهریور 1388 بوده است.

می‌ماند یک سفارش!
تا آنجا که می‌توانید به مادر و پدرتان نگاه کنید … تا آنجا که می‌توانید چشم در چشم‌شان بدوزید … تا آنجا که می‌توانید در آغوش‌شان بگیرید … مباد که حسرت یک نگاه … مباد …

نقش هستی ساز باید نقش برجا ماندنی
تا چو جان خود جهان هم جاودان دارد تو را
****

* پابلو نرودا

** قیصر امین پور

*** باربارا دی آنجلیس

**** فریدون مشیری

پدرم رفت … که رفت!

باورم نمی شود که این خنده ها را دیگر نمی بینم ... اما از 8 شهریور 1388 دیگر نخواهم دید ... قدر پدر و مادرتان را بدانید ...

     مطابق معمول هر روز شماره‌اش را گرفتم … اما گوشی را برنمی‌داشت … روز قبل همه فرزندان و نوه‌ها مهمانش بودیم؛ گفتیم و خندیدیم؛ باورم نمی‌شد … رفتم به منزلش … همسایه‌ها می‌گفتند که صبح او را دیده‌اند که درختان باغچه جلوی منزل را آب می‌داده است … امّا وقتی وارد منزل شدم، دیدم که چشمانش را بسته است … طرح لبخندی بر روی صورت دارد و انگار که مدتهاست در خواب است …

      به همین سادگی … پدرم رفت … که رفت …

     آسمان غرید و قطراتی باران بر زمین ریخت؛  اروند درگوشم می‌گفت: «این که وقتی بابابزرگ رفت، باران آمد؛ یعنی خدا او را دوست داشته است. نه؟»

پدرم رفت تا به آب و روشنی بپیوندد ...

دنیا گذرگاهی است
آغاز و پایان ناپدیدار،
راهی،
نه هموار
یک بار از آن خواهی گذشتن
آه یک بار …

 

بزرگداشت یاد و نام پدر - ساعت 17:30 روز 10 شهریور 1388 در سهروردی شمالی - مسجد حجت بن الحسن عسگری

 

مراسم شب هفت آن مرحوم در زادگاه پدری - مسجد انقلاب شهرستان ساوه - 12 شهریور 1388