اروند درویشپرسش های کلیدیخاطرات روزانه

چرا صداقت اروند کُشنده است؟!

چند روز پیش داشتم یه دونه تخم‌مرغ شانسی با مارک TOTO باز می‌کردم، ببینم توش چیه … همون موقع، نصفی از شکلات دور تخم‌مرغ شانسی را دادم به پدر تا بخوره!
    پدر (در حالی که از این حرکت سخاوتمندانه‌ی پسرش داشت ذوق‌مرگ می‌شد): واقعن دادی من بخورم پسرم؟ مگه دوست نداری خودت؟
    اروند: چرا … ولی شما هم پدر عزیز من هستید و باید بخورید!
    پدر (که هنوز فکر می‌کرد داره خواب می‌بینه، با احتیاط پرسید): توی تخم‌مرغ‌شانسی‌هایی که تو بازار است، کدومشون بهتره؟
    اروند: خُب معلومه، KINDER از همه بهتره!
    پدر: پس چرا کیندر نخریدی؟
    اروند: آخه نداشت … تموم کرده بود و من مجبور شدم، توتو بخرم!
    پدر: چرا کیندر بهتره؟ چون اسباب‌بازی‌های بهتری داره؟
    اروند: آره … اسباب‌بازی‌هاش که خیلی بهتره؛ منتها طعم شکلاتش هم خیلی خوشمزه تره!
    پدر (با ترس و لرز فراوان): آهان … اگه کیندر هم خریده بودی، نصف شکلاتش را به من می‌دادی؟
    اروند (بدون هیچ درنگی): معلومه که نه! شکلات کیندر خیلی خوشمزه س … گفتم که!

    در این لحظه‌ی تاریخی پدر دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشت و شاید هم داشت، منتها از ضربه‌ی وارد توسط صداقت اروند کاملاً مدهوش شده بود! نشده بود؟
    نظر شما چیه؟ حاضرید بهای صداقت را پرداخت کنید و واسه خودتون، اطرافیان و دوستانی را گردآورید که در مواجهه باشما، بیشتر از آن که خوشایند‌تان حرف بزنند؛ صریح و صادقانه گفتگو کنند؟

    می‌دونید؟
    داشتم فکر می‌کردم چی می‌شه که آدم کوچیکا یواش یواش یاد می‌گیرن که صادق بودن  هم می‌تونه همیشه خوب نباشه؟
    و چی می‌شه که دیگه کمتر می‌تونی آدمی رو پیدا کنی که به قول سهراب عزیز: باغ در ته چشمانش پیدا باشه و وجودش، بی‌خبری خیامی‌مان را آشفته سازد؟!

ناگهان رنگی دمید:
پیکری روی علف‌ها افتاده بود
انسانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای صدا همراه تپش‌هایش
زندگی‌اش آهسته بود
وجودش بی‌خبری شفافم را آشفته بود …

اروند درویش

دقیقاً ۲۰ دقیقه از ساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ مهر سال ۱۳۷۹ گذشته بود که در زایشگاه اقبال تهران به دنیا آمدم و فکر می‌کنم از همان لحظه – یا شاید هم قبل از آن! – به سلطان بلامنازع سرزمینی تبدیل شدم که هرچند بزرگی‌اش از یک‌صدم هکتار بیشتر نبود و تعداد ساکنینش هم فقط دو نفر بودند! اما به هر حال تقریباً مطمئنم که قلب آن سرزمین کوچولو و آدم‌های اندک اما مهربانش، با پوم‌تاک قلب من هماهنگ است و فکر می‌کنم هیچ‌چیز در دنیا ارزشمندتر از این نیست که آدم‌هایی باشند که تو را فقط و فقط به خاطر خودت و بدون هیچ منت و چشمداشتی دوست داشته باشند. و تو با حضور آن‌ها و لمس لرزش دلشان، احساس کنی... عمیقاً احساس کنی که «زندگی، ضرب زمین در ضربان دل ماست ...»

نوشته های مشابه

‫405 دیدگاه ها

    1. عجب قدرت بینایی شگفت انگیزی دارید!
      بیشتر از دو سوم مردم همین که بتونند یه بنده خدایی رو ببینند که شبه باغ هم از ته چشماش معلوم باشه، از شدت خوشحالی ممکنه دو تا پشتک بزنند و یه دونه مهتاب بالانس! حالا شما نه تنها باغ را می بینید که میوه باغ را هم می بینید! بنابراین باید به شکرانه ی این نعمت سوار چرخ و فلک بشوید!
      درود …

  1. اروند دوست داشتنی،
    خوش حالم برایت. این گونه صداقتی هم آرامش واقعی رو بهت هدیه می ده، هم تو را آز دام بندهای خودساخته و خودخواسته رها می کنه. باشد که این گونه بمانی.
    صداقت موفق ترین سلاح پیش رویة و این رو همه ی آدم ها از بچگی می دونن، ولی بزرگ که می شن بعضی هاشون… اصلن ولش کن.

    پاسخ:

    ادامه بده … ولش نکن!
    اینجا همه خودی هستند! من هم که نخودی!!

  2. اروند جان،
    وب لاگ بابات شیکمو شده. کامنت های مونترا رو تا ته می خوره. استخوونش هم نمی ده بیرون! یه شکلات بهش می دی؟
    دیروز- روز مهندس رو- به پدرت تبریک گفته بودم که هیچ اثری ازش نبود. راجع به این قورباغه ها هم که نوشتنی داشتم ولی سیو نشد!

    پاسخ:

    بهتونه به خدا … من باورم نمی شه!

  3. این روزها رفقای اینطوری کم هستند اروند جان … رفقایی که بتوانی روی صداقتشان حساب کنی ، حتی با پرداخت هزینه ی این صداقت .

    من ترجیح می دهم … این طور رفقا را ترجیح می دم به دیگرانی که دروغ را همراه با چاشنی لبخند های مصنوعی به خوردم می دهند .

    من مفهوم “دروغ مصلحتی ” را نمی فهمم .

    اما اروند جان یادت باشد ” جز راست نباید گفت … اما … هر راست هم نباید گفت … ”

    خیلی خوب می شود اگر بچه ها یاد بگیرند چطور حرف های تلخ را ، شیرین بیان کنند … خیلی خوب می شود …

    من می میرم برای آن باغ ته چشمهات ، بچه…

    نکته: این “بچه ” ، از آن کلمات است که من عاشقشان هستم ، ته عشقم را به موجودات عالم با این کلمه بیان می کنم ، چون بچه ها پاک ترین مخلوقات عالم هستند و در نتیجه خیلی خیلی به خداوند شبیه اند … نیستند؟

    1. نمی گفتی هم می شد فهمید که آن “بچه” را با چه شور و شوقی بیان کردی!
      ته ته ته مرام و معرفت و آرامشی دختر … درست مثل ساحل! نه؟
      مواظب خودت و قلب مهربونت باش.

  4. ممنون و … چشم اروند جان .

    تو هم مواظب باغ انارت باش …

    پاسخ:

    باغ انار واسه خوردنه! نه نیگاه کردن!! فقط باید حواسمون باشه که یه جوری نخوریم که واسه سالهای بعد مجبور بشیم سماق بمکیم!
    به همین راحتی و البته خوشمزه گی!

  5. منم شکلات می خام!!!!!!
    معلومه درویش خان خیلی پولداره که با این احوال حذف یارانه ها هنوز شکلات خارجی میخره!

  6. ببین اروند! چطور میخشو کوبونده که حتی شکلات رو هم درویش خان با ترس و لرز می خوره
    اما هومان خان بختیاری گمان نکنم اینطوری باشه فقط یک نگاهش کافی تا علی کوچولو حساب کار دستش بیاد و چای پررنگ با حب قند های بزرگ رو بیاره

  7. قضیه اینه که آقای درویش تقریباَ مطمئن بود که اگه اروند دوست داشت به اون نمیداد شکلات رو. دیدین از اول پرسید “واقعن دادی من بخورم پسرم؟ مگه دوست نداری خودت؟”
    اروند جان یه دونه ای . دور دونه ای

    یه سوال از آقای درویش که ارتباط مستیم به مطلب این پست نداره

    یه سوالیه که خیلی وقته داره ته دلم رو قلقلک می ده. اصلاً تو این جمع هر کی پدر شده میتونه جواب بده

    حس پدر شدن چه حسیه؟از ابتدای لحظه ای که فهمیدین پدر شدین چه حسی نسبت به بچه داشتین؟
    حس مادر شدن رو میتونم حدس بزنم چه جوریه. اما میخوام بدونم پدر شدن چه شکلیه؟چه رنگیه؟

    پاسخ:

    راستش تا حالا و توی این 45 سال که از خدا عمر گرفتم، طعم خیلی چیزارو درک کرده و چشیدم. بی اغراق می گم که هیچکدومشون مثل احساسی که از لمس انگشتای پنبه ای و لطیف اروند در ساعت 11:58 دقیقه صبح روز 10 مهر 1379 تا امروز درک کردم نیست؛ و فکر نکنم بشه بهتر از اونو پیدا کرد!
    واسه همینه که همیشه به دوستان مجردم می گم: حالا اگه زن هم نمی گیرید، نگیرید! منتها بچه دار بشوید!

  8. باشه، نخودی دوست داشتنی…
    می دونی؟ همون که سروی راجع به دروغ مصلحتی گفت. بعضی از آدم بزرگ ها با تغییر تعریف های معمول می خوان خیلی چیزها رو توجیه کنن. من هنوز ترکیب دو کلمه ی “دروغ” و ” مصلحتی” رو نمی تونم درک کنم! تناقض عجیبیه، اروند جان. به نظر من صداقت بهای سنگینی نداره، پیامد خوبی داره حتا اگه خوبیش در ابتدا به نظر نرسه. خوبه، خیییلی خوبه اگه یاد بگیریم نه تنها در هر شرایطی صداقت- و مابقی مولفه های اخلاقی- رو در الویت بدونیم، بل که ظرفیت پذیرش صداقت دیگران رو هم داشته باشیم و با برخوردهای نسنجیده باعث نشیم پیامد صداقتی رو که نسبت به ما داشتن، سیاه و دردناک ببینن. مهمه این قضیه، خیلی.
    پ. ن. ها:
    1- بهتون کدومه، پسر خوب!؟ جدی جدی شیکمو شده و کامنت هام رو می خوررررره…
    2- باغ انار چشم های قشنگت رو منم می بینم، دوست کوچولوی خیییلی دوست داشتنی.

    پاسخ:

    مرررررسی دوست بزرگ خییییلی عاشق من! (من که می گویم یعنی اروند البته!!)

  9. اصلا پسر به این بزرگی که نباید تخم مرغ شانسی بخره بی خیال کودک درون!
    دیگه وقت اونه که سیراب شیردون رو مزه کنی با آبگوشت

  10. اصلاً تو این جمع هر کی پدر شده میتونه جواب بده
    ..من که پدر نشدم ولی هروقت خونه میام و کاسکوی من میگه سلام
    خوبی حالت خوبه چطوری یجوراییم میشه
    گربه که نگو و نپرس

  11. اگه رفتی کله پزی سفارش آبگوشت بده با یک ملاقه از روغن کله با یک مغز داخلش سنگک ترید کن آی با ترشی لیته می چسبه پشتبندش هم چایی شیرین
    منکه امروز عصر میرم سیراب شیردون می گیرم

  12. کی بیام!؟
    چرخ و فلک بازی رو می گم!

    پاسخ:

    امروز که دیزنی لند تعطیله! انشاالله بگذاریم برای هر شب!

  13. اروند صادق شدیدا” دل تنگت شدیم …
    اشکار خان پسر گل این قدر بچه های نازنین خواننده اروند را از ما نترسان؛ از اون دوستایی هستی که هر کی داشته باشه نیازی به دشمن داره یا نداره؟

    پاسخ:

    خیالت راحت عمو جان … داره! نداره؟

  14. اروند نازنین

    ” اناری می کنم دانه به دل می گویم،
    کاش این مردم دانه های دل شان پیدا بود ”

    می دونم که ، پوشته شکلاتی کیندر رو باز کرده بودی،
    داشتی قطعه های داخلش رو سوار میکردی ،
    سرت پائین بوده و پاسخ ” پدر” رو دادی .

    خودت که بودی و دیدی ” سرولات ” تو چابکسره ،
    اما ما حالا توی تهرون نشسته ایم و هنوز داریم به بهانه اون سفر حرف میزنیم ،

    تا دونه های دلمون رو از ” باغ انار ” های ته چشمها مون بریزیم بیرون ،

    میدونی چرا ؟
    چون همه مون بعد از نوجونی و در هنگام جونی و بعدش در میان سالی و …………
    سخت دنبال همین میگردیم که،
    ” اروند نازنین ” با راحتی و سادگی گفت ،
    ما با پیچیدگی هامون ،
    خیلی پیچیدش کرده ایم ،
    آب و تابش داده ایم ،
    اصلن مثل اینکه اون پشتای ذهنمون قایمش کردیم ،
    بقیه اش رو شاید همینجا بگم ،
    البته جاش فرق نمیکنه ،
    چون ،
    گفتنی ها رو باید گفت .

    پاسخ:

    دقیقاً همین طوره … هم گفتنی ها رو و هم خواندنی ها رو و هم خوردنی ها رو و هم … باید گفت و خواند و خورد و …!

    1. قبول نیست عمو! من گفتم بیایید خونه من تا براتون شعبده بازی اجرا کنم! اونوقت شما نیمه شب اومدید و سه ساعت با همدیگه پشت سر من حرف زدید! اونم تو خونه من! در حالی که من خواب بودم و نمی تونستم بحثاتونو بریزم به هم!
      اصلاً قبول نیست!
      راستی!
      خاله فرزانه: او انار را کردی دانه؟ خوشمزه بود؟

  15. اروند جان٬ دلت دونه‌اناریه…. روزگارت سرشار از عطر سیب و بهارنارنج…

    پاسخ:

    مررررسی آنیموس جان … جمعه ها هم می ری سر ِ کار؟ یا چون امروز سرکاری، به فکر اروند افتادی؟!

  16. به غاز پا طلای باغ همسایه‌مون من الان دیدم توو کامنتا٬‌ در مورد انار و دونه‌انار و اینا حرفی رد و بدل شده…

    موضوع اون ده دقیقه‌ست٬ از پدر بپرس حتماً برات تعریف می‌کنن جریان چیه!
    ما توو بلاگفا یه شکلکی داریم٬ بجوری نیشخند می‌زنه٬ آدم دلش ضعف می‌ره٬ کاش اینجا هم از اونا بود! البته تو نباید به من بخندی‌ها…
    حالا من یه کاری کردم…

    پاسخ:

    نه … چرا به خندم؟ دوس داشتی کردی دیگه … کار را می گویم!

  17. ولی اون “من” حسابی ایهام داشت ها، کلک! 🙂

    پاسخ:

    نصف لذت زندگی به ایهامشه دیگه شیطووون! مگه نه؟
    فکر می کنی واسه چی سهراب می گه:
    کار ما نیست
    شناسایی راز گل سرخ؟

  18. خیلی زیباست …این صداقت کودکانه خیلی زیباست…اروند عزیز، من نه تنها حاضرم بهای صداقت را پرداخت کنم و دوستانی صریح و صادق داشته باشم ، بلکه حاضرم هرچه لازم است بپردازم تا در بین انسانهایی زندگی کنم که از صداقت و صراحت کلام نرنجند …
    کوچکتر که بودم فکر می کردم صداقت با ارزش ترین هدیه ایست که می توانی به انانکه دوستشان داری بدهی،کمی بزرگ تر که شدم کشف کردم بعضی ها دوست دارند صداقت را (شاید بهتر است بگویم حقیقت ) به طرق مختلف برایشان کادو پیچ کنی و ان طور که دوست داشته باشند تحویلشان بدهی…!! البته الان دیگر فکر نمی کنم بلکه اعتقاد دارم که صداقت همان ارزشمند ترین هدیه است .
    برای روح پاک و بزرگت یک دنیا ارامش ارزومندم.

    1. ممنون از آرزوی قشنگت برای من.
      کاش سرانجام یه نفر پیدا بشه تو زندگی هر آدمی که بتونه این ارزشمندترین هدیه رو بهش تقدیم کنه؛ آدمی که در برابرش نترسی که خودت باشی.
      اونوقت همه کارها روبراه خواهد شد …
      درود بر دخترخاله …

  19. نه جمعه را دربست منزل بودم، بعدازظهر ديگه نه كتاب خوندن جواب داد، نه استراحت، نه نوشتن و نه موسيقي خالي گوش دادن، دلم يه فعاليت گروهي مي‌خواست…
    كانكت شدم به قصد ديدار دوستان ِ دوست اينجا.
    🙂

    پاسخ:
    چه قصد خوبي كردي … حالا قربتن الا الله بود يا نه؟!

  20. فاطمه عزیز

    هیچ دیده ای ،
    وقتی سخن از صداقت به میان میآید ،
    گوش های مان شنوا میشوند ،
    و با سخن هایمان عمیقن ” صداقت ” را تائید میکنیم!

    قطعن همه دیگران کنار ما ،
    خواستار بروز صداقت از آن دیگران روبرویشان هستند ،
    حتا خود ِ خودِ ما ،
    اما،
    آنسو تر ،
    این بروز صداقت را که از دیگران انتظار داریم ،
    شده یکی از نیاز های مهم ما ،
    واقعن بروزش مشکل شده ؟
    چقدر آن را کم داشته ایم که اینگونه مشتاق آن هستیم ؟

    “صداقت ” ی که ما ،
    برای بروزش و برای دریافتش گاه تعاریف شخصی خاص داریم ،

    راستی این “صداقت” چیست ؟؟؟

  21. حق با شماست عمو محسن مهربان،همه ی ما مشتاق صداقت هستیم ….اما یک سوال …مگر صداقت، یکی از همان مفاهیمی نیست که اگر با خودمان رو راست باشیم تایید می کنیم که در هر موقعیت و در هر جای دنیا تعریفش یکیست و تغییر نمی کند؟
    پس چه می شود ما را،که هر یک شروع می کنیم به ارائه ی یک تعریف باب میل خودمان از صداقت!
    راستش من باور دارم تنها ،کسی که با خودش صادق باشد می تواند با دیگران هم صادق باشد…و انچه اهمیت دارد اینست که چقدر با خودمان صادق هستیم یا به قول اروند عزیز چقدر نمی ترسیم که خودمان باشیم…

  22. اروند چه سلیقه ای داری.منم عاشق دلخسته کیندرم و گوشتو بیار جلو ؛یه وقتایی که خیلی از خودم راضی ام برای خودم یواشکی می خرم
    یه ویترین دارم از اسباب بازیای داخل کیندر و کسی چپ نگاش نمیکنه،ولی تو بخوای بهت میدم.جدی گفتم.

    پاسخ:

    بي خود نبود از همون اول ازت خوشم اومده بود ها!
    كيندرتم به مولا!

  23. پارسای عزیز

    این اصلن از خاصیت چنین فضائی است ،
    ارتباط “صادق” انه ” انسان ” ها با یکدیگر ،

    گسترش این ارتباط ها ،
    پایان همه ،
    رنج ها ،
    آزردگی ها،
    گسست ها،
    و آغاز،
    بهم پیوستن ” انسان ” ها است ،
    تصور کن چه فضای زیبائی برای زیستن ” انسان “،

    طراوت و سخاوت و صداقت و عشق و گرمای لطیف بروز ذهن ها در آن موج میزند .

  24. فاطمه عزیز

    زیبا توصیف میکنی ،
    اما ،
    من مشکلی دارم با :
    ” خودمان ” ،
    از درون این ” خودمان ” برای مان بگو ،

    تصور نمی کنی در درون ” خودمان ” نهفته هائی است که:
    این چنین ما را نیازمند ” صداقت ” می کند ؟

    اصلن چرا صداقت عادت مان نشده ؟
    چرا این چنین در بروز ش از دیگران به انتظار نشسته ایم ؟؟؟؟

    1. ما “صداقت” عادت مان نشده، چون صداقت مان از جنس “دانايي” نيست! اغلب آنها كه صادق هستند، يا كودكند، يعني هنوز بلد نيستند و يا نمي دانند كه چرا نبايد صادق باشند؟ و يا ظاهرن بزرگ شده اند، اما در حقيقت، صداقتي كه بروز مي دهند، صداقتي كودكانه است؛ نه به اين خاطر كه مي دانند و باور دارند كه صداقت، هميشه و در همه جا بايد بهترين پاسخ و گزينه ي ممكن باشد و با كمال ميل هم هزينه هايش را بپذيرند.
      بايد اعتراف كنم – كسي كه دارد اعتراف مي كند، البته پدر اروند است! – كه بعد از 45 سال از زندگي، كمتر ديده ام آدم صادقي كه صداقتش نه از كودكي و نه از حماقت كه از صفاي دل و معرفت و بينش عميقش سرچشمه گرفته باشد.
      وقتي سردمان مي شود، مي لرزيم و ناخودآگاه، تن پوشي گرم تر را مي جوييم. چرا وقتي ناصادق مي شويم، حال مان بد نمي شود و نمي لرزيم؟!
      اين آن پرسشي است كه بايد در پي پاسخش برآييم.
      درود …

  25. نمی لرزیم؟
    من فکر می کنم هنوز می لرزم ؛ از سرمای اوقاتی که ناصادقم !

    پاسخ:

    خيلي خوبه اين لرزيدن … اين لرزيدن، يعني هنوز اميدي هست! واي به حالي كه ناصادق باشيم در عين آرامش و دروغ بگوييم در كمال خونسردي و …

    1. حالا ديدي تقصير خودته!
      اين دفعه ديگه مي خواستم بي خيال “مامان” بشم! اما انگار خودت دوس نداري! داري؟

  26. اروند عزیز

    این بار هم پیام من را به پدر برسان ،
    و بگو که من حرف هایش را ،
    با آن نوع گفتار زیبایش ، هضم کردم ،
    اما ،
    ما که با دانائی مان می دانیم قبل از اینکه به سرما برویم و بلرزیم ، باید تن پوش هایمان را بر تن کنیم ،

    چرا قبل از بروز ،
    رفتارمان را با “صداقت “نمی پوشانیم ،

    آنقدر که در نیازش سخن می گوئیم ،
    تن پوشی اندازه اش دوخته ایم .
    گاه این تن پوش هائی که برایش می دوزیم تنگ یا گشاد نخواهند بود ،
    هیچگاه ،
    ارزشش،
    و،
    تاثیرش را در زندگی عمیقن درک کرده ایم ؟
    یا هنوز در”نیمه پنهان” مان مانده ایم ؟؟

  27. چه چلنج قشنگی بین شما و استاد محسنه دکتر جان .

    پاسخ:

    خب بيا وسط پارسا جان!
    از چه دلتنگ شدي؟

  28. سروی مهربان

    من که گفته بودم ،
    ذهن کوچکی دارم،

    “اما … هر راست هم نباید گفت … ”

    درکش برایم دشوار است ،
    بیشتر برای مان می گوئی .

  29. و سلامي که پر از خاطره است و کلامي شيرين
    راستي يادت هست که چرا خنديدي؟
    که چرا گوشه ي چشمي به شقايق دادي؟
    و نگاهي که به من مي خنديد
    سادگي؛ لبخندي است که تو بر لب داري
    راستي يادت هست که چرا خنديدي؟
    و چرا عاشق يلدا بودي؟
    دست در دست صداقت؛ ديروز، به کجا مي رفتي؟
    و چرا پشت به يلدا کردي؟
    راستي ياس چرا مي خنديد؟
    و چرا قامت مجنون لرزيد؟
    تو چرا پشت به ليلا کردي؟
    و چراهاي دگر
    با کلامي شيرين، با نگاهي در باغ
    او فقط شيفته ي سادگي يلدا بود
    او فقط شيرين را به صداقت مي خواست
    و من امروز بدنبال صداقت هستم
    با چراغي در دست
    کاش ميدانستي که صداقت همه ي دانايي است
    و صداقت سيبي است که به ليلا دادي
    خوشه ي انگوري است که به يلدا دادي
    سبدي پر ز گل سرخ اميدي است که دستم دادي
    کاش دنبال همان شيخ بدنبال صداقت بودي
    کاش ميدانستي که صداقت رودي است پر از احساس سپيد گلسرخ
    و صداقت همه ي خاطره هاست
    و صداقت همه ي دانائيست
    کاش ميدانستي که پر از لبخندي
    پر از احساس سپيد گلسرخ
    کاش مي دانستي که صداقت همه ي دانائيست

    پاسخ:

    عهديه عزيز: خوشحالم كه تو نيز در اين بحث شيرين مشاركت كردي و روي زيبا را چند برابر ساختي.
    درست مي گويي:
    صداقت: همه ي دانايي ست

  30. کالیراد عزیز

    ما در هر کجای زمان که می ایستیم،
    تصور مان آن است که همه دانائی مان با ماست ؟
    اما ” صداقت ” از ما جاری نمیشود !

    این تصور از دانائی غلط است یا از ” صداقت “؟؟

    پاسخ:

    او كه مي پندارد: همه ي دانايي اش با اوست، شايد درست راه رود؛ اما بي شك راه ِ درست را نمي رود و هرگز به مقصد نخواهد رسيد.
    به باور من، اشكال از دانايي ماست …
    ما هنوز آنقدر دانا نشده ايم تا در برابر عظمت ناداني مان< تمام قد تعظيم عرض كنيم. به همين سادگي ....

  31. به نظرم تصور غلطی از دانایی .

    من یادمه 7ساله که بودم فکر میکردم پدرم قد بلند ترین آدم دنیاست و مادرم باهوش ترین آدم دنیا!
    و الان میدانم که نیست

  32. دکتر من اهل وسط اومدن نیستم !او آرش بود که مدام وسط سن بود!!

    راستی امروز بعد قرنی گوشیش رو برداشت و حال اروند رو هم پرسید.حالش هنووز خوب نیس 🙁

  33. پدر ” اروند نازنین ”

    ما و همه ی ما ،
    حتا خودِ خودِ ” درویش عزیز “،
    آیا می ایستیم تا — همه دانائی—در ما بنشیند و بعد حرکت آغاز کنیم ؟
    و در پس آن دانائی ،
    تصورمی کنید از تمامی وجود ما ” صداقت ” جاری است ؟
    یا در حرکت هامان آرام آرام به دانائی میرسیم ؟
    ( چگونگی اش بحث دیگری میطلبد )
    پس از هر کجای زمان که شروع کنیم ،
    ظاهرن با تمام دانائی مان ،
    تمام دانائی مان تا آن لحظه زمان ،
    آغاز کرده ایم ،
    با کدام سنجشگری دانائی با صداقت تمامن هسو شده اند ؟
    تصور نمی کنید گاه بی ” صداقت ” ی ها ،
    دانسته ،
    از دانائی هاجاری می شوند ؟
    و این اصلن ساده ای نیست که از آن بگذریم ،
    ساده است که به آن به پردازیم .

  34. درسته…
    “گاهی بی صداقتی ها ی دانسته از دانایی ها جاری می شود.”

    و گاهی از ترس ؛ ترسی که میوه ی همین دانایی است که گفتید !

  35. عمو محسن نازنینم ،

    امروز “حالم” خیلی خیلی بده … فردا بین کلاس هایم حدود یک ساعت بیکارم … سعی می کنم بنویسم … همه ی سعی ام را می کنم …

    وقتی به جرم صداقت راه نفسم را می بندند ، ناچارم “هر راست” نگویم … این روزها – عمو محسن – نفس کم می آورم … باور کنید … نفس کم می آورم …نفس کم می آورم …خیلی …

  36. سروی مهربان

    با پیشینه ای که از زمان حضور در این فضا داشته ام ،
    به ذهنم نمی نشیند که:
    -نفس کم می آورم –
    را از سروی مهربان بشنوم ،

    در این ابتدا ،
    در این جوانی پر از هوشمندی ،
    این فضا به بیکرانی – نفس – های همگی شما عمیقن نیاز دارد ،
    از چه دلگیر شدی ؟
    سهراب را که همیشه بیاد داری ،

    ” هر کجا هستم باشم ،
    آسمان مال من است ،
    پنجره ، —— فکر —– ، هوا ، ——- عشق —— ، زمین مال من است ،
    چه اهمیت دارد ،
    گاه اگر میرویند ،
    قارج های غربت ؟

    باز هم میگویم ،
    نفس های جوانان هوشمند ” ما ” ،
    باید که ،
    این فضا را بارورتر کند .
    تا آن دورهای ِ دور زمان .

    می دانم ، میدانم ،
    با جسارتی پر از طراوت ،
    با نفس های گرم و لطیف خود ،
    این فضا را پر بار تر خواهی کرد .
    نیاز به نفس های پر توان ،
    همچون نفس های -سروی مهربان -،
    این آدرس را بمن نشان داد .

  37. اصلاً هر حرفی را به هر کسی نمیشه زد.
    به هر کس به اندازه فهم او از دنیا باید گفت.
    گاهی وقتی حرفی را به کسی که, نمیفهمد اندازه حرفت را می زنی, او عکس العملی دوست نداشتنی بروز میدهد

    پس هر راستی را به هر کسی نمیتوان گفت

    اما کاش میشد به همه صادق بود. کاش همه دلا مثل دونه انار بود. چقدر دنیا قشنگ بود. چه بی مرز میشد مهر ورزید. چه بی مرز میشد دوست داشت. اصلاًَ میتوانستی راحت عاشق شوی. میتوانستی راحت بگویی دوست داری. به همین خوشمزگی

  38. عمو محسن خوبم اگر بخواهم حرف دلم را برایتان بگویم باید اعتراف کنم من بعنوان یک اذر ماهی صریح، بیش از اینکه نگران و منتظر بروز صداقت از سمت دیگران باشم ، دغدغه ی رنجش خاطر اطرافیان نازک طبعم را دارم که وقتی به جای اینکه تملقشان را بگویی رک و راست با ایشان به مناظره می نشینی ،از تو که دلت نازک تر از هر نازکی است می رنجند…
    می گویید نه از دوست خوبمان که بر صراحت کلام و کلا اخلاق اذر ماهی ها واقف اند بپرسید….

  39. متین عزیز

    معنی حضورمان در این فضا مگر همین نیست ،
    ” من ” اشتباه آمده ام ؟

    شاید ها ،
    اگر ها ،
    ……..
    …….
    هرگز ما را به آن بی مرزی ها نمی رساند ،
    همانگونه که نرسانده است ،

    این فضا با این ” ذهن های هوشمند ” که من شناخته ام ،
    برای آن است که با جسارت در کنار یکدیگر ،
    به سوی همان نیاز های درونی و ” انسان” ی خویش در بستری از دانائی نزدیک شویم .
    اینگونه نمی اندیشی .

  40. عمو جان اگر این فضا اینگونه نبود که این حرف ها اینجا زده نمیشد

    عمو محسن عزیز اما دنیای بیرون با دنیای اینجا فرق میکنه. زیرا عمو محسن ها و آقای درویش ها و شقایق ها و…ی دنیای بیرون اندکند

    این فضا محلی است برای کشف انسان بودن. همین جای این فضا را دوس دارم. اینجا میشه از” من ” گفت. ” من “ی که جسم نیست. ” من “ی که جنسیت ندارد.
    اینجا به بهانه اروند مینویسیم از چیزهایی که میخواهیم کشف کنیم. از چیزهایی که میخواهیم.
    دنیای بیرون اما جور دیگریست. تعداد آدم های این چنینی در دنیای بیرون اندکند. خیلی اندک.
    نه شما اشتباه نیامده اید. اینجا همه ما میخواهیم بدانیم. میخواهیم که برایمان بگویید تا درس بگیریم. من گفتم به همه کس نمیتوان گفت.
    من به ساحل با صداقت میگویم. زیرا میفهمد.
    زیرا میفهمد. اما به همه نمیتوان گفت.

    شاید حق با شما باشد.
    من میخواهم مرزها را بردارم اما نمیدانم چگونه.
    من تمرین میکنم که بردارم.
    مدتی است تمرین میکنم احساساتم را بیان کنم
    اگر کسی را دوست داشته باشم میگویم دوسش دارم
    اگر دلگیر باشم میگویم دلگیرم
    من سعی میکنم اما همیشه نمیتوانم
    شاید باید بیشتر سعی کنم
    عمو جان بگویید چگونه اما و اگر ها را برداریم. به ما یاد دهید
    اصلاً‌بگویید کدام شاید را برداریم.
    چگونه؟
    چرا؟

  41. راستش؛ من فکر می کنم
    متفاوت بودن از خود آدم آغاز می شه
    یعنی بازتاب رفتار و منش خود آدم است که بر اطرافیانش :خانواده,دوستان نزدیک,دوستان معمولی,همکاران و… تاثیر می گذارد
    و ایمان دارم که در هر محیطی(حتا کاملا جدید) می توانیم کسی یا کسانی را به جا آوریم که در راستای ما بیاندیشد

  42. به نظرم لازم نیست همه را با “ناراستی” ؛ راضی نگه داریم ؛
    باید به آنها که غیر از اینند بقبولانیم که “راستی” چه معجزه ی بی نظیری است ؛
    اصلا مگر ما شیفته ی کودکان به خاطر همین شفافیتشان نیستیم؟
    به خاطر همین پیدا بودن دانه های دلشان…

  43. و چقدر این شعر سهراب عزیزم به وجدم می آورد:

    “…
    بگذاریم غریزه پی بازی برود
    کفش ها رابکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
    بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
    چیز بنویسد
    به خیابان برود
    …”

    مرسی اروند عزیزم از یادآوریش.

    پاسخ:

    قابلي نداشته بيد!

  44. متین عزیز
    فاطمه عزیز

    “درویش عزیز” با آن ذهن خوش نقشش ، زیبا برایمان گفته است ،
    درست راه رفتن ، نشان از راه درست رفتن نیست .

    بازتاب رفتار های ما در برابر کسانی که روبرویمان هستند،
    بهر دلیلی ،
    شاید از همین “درست راه رفتن” ها باشد ،
    اما اینجا ” درست ” بودنش را ظاهرن آن ها تعریف کرده اند ،
    که به بیان — فاطمه عزیز – از تو نرنجند ،
    ظاهرن برای –نرنجیدن — آنها ،
    این ” درست راه رفتن” است ،
    اما برای ” زندگی ” کردن ، ” راه درست ” کدام است ،
    در اشاره ای دیگر “درویش عزیز” می گوید :
    “همیشه کوتاه ترین راه بهترین راه نیست “،
    و ما ،
    ( در آن گفتگوی قبلی در جریان ، بسیار به این مسئله پرداخته شده است )
    در این بین بیشتر کوتاه ترین راه را بر می گزینیم ،
    اگر همچون من به هوشمندی و توانائی این نسل باور داشته باشید ،
    هم آوا خواهیم شد که در بستر همان هوشمندی با تلاش بیشتر ” راه درست ” را می توان یافت ،
    تلاشمان کم بوده ،
    تلاشمان که کم شد ،
    آزردگی ،
    رنجش ،
    عصبانیت ،
    پرخاش و خشم نگران مان میکند ، نگران که شدیم ، انتخاب کوتاه ترین راه ما را خلاص می کند ،
    اما این پایان راه است ، یا آغاز ورود به هزار توی آزاردهنده ذهن و روح خود ِ خود ِما .
    شاید ،
    در برخورد با دیگران روبرویمان ،
    ما انتخاب میکنیم که : بر ما منطبق هستند یا نه ،
    اگر بر ما منطبق بودند ، خوشحال و با رضایت کنار شان می نشینیم و گاه به تائید یکدیگر می پردازیم ،
    ( جای گفتن های بسیار دارد ، که گاه اینگونه انتخاب ها هیچ رشدی را بدنبال ندارد )
    اگر برما منطبق نبودند ، یا از آنان می گذریم ،
    ( اگر وابستگی های دیگری در بین نباشد )
    و یا می مانیم و می پذیریمشان “دربستر همان ” درست راه رفتن ” ها !!!!!!
    و بعد باز ،
    در چرخه همان نرنجیدن ها،
    تصور نمی کنید برای — نرنجیدن —- و مهمتر از آن :
    برای رشد دیگران کنار خود ،
    که بتوان همه خود مان و خودشان به بروز بنشینند راه بسیار است ،
    راستی در این راه ،
    چه اندیشه ها داشته ایم ؟
    چه تلاش ها کرده ایم ؟

  45. این قسمت خیلی درسته و دقیقا همون چیزیه که من می واست بگم:

    “در برخورد با دیگران روبرویمان ،
    ما انتخاب میکنیم که : بر ما منطبق هستند یا نه ،
    اگر بر ما منطبق بودند ، خوشحال و با رضایت کنار شان می نشینیم و گاه به تائید یکدیگر می پردازیم ،
    ( جای گفتن های بسیار دارد ، که گاه اینگونه انتخاب ها هیچ رشدی را بدنبال ندارد )
    اگر برما منطبق نبودند ، یا از آنان می گذریم ،
    ( اگر وابستگی های دیگری در بین نباشد )
    و یا می مانیم و می پذیریمشان “دربستر همان ” درست راه رفتن ” ها !!!!!!”

  46. شقایق عزیز

    در (61) به نکته ای زیرکانه اشاره کرده اید ،
    تصور من این است که این اشاره کلید گشایش دریچه های نخستین است.
    دریچه هائی که ” راه درست ” در پشت آن ها است ،
    ” راه درست ” مجموعه ای است که هر یک ازما با بینش و تلاش خود میتوانیم یکی از آنها را برگزینیم و همراه یکدیگر یسوی رنگهای زندگی پیش رویم ،
    نه آنکه بر خطوط موازی بهم نرسنده ،
    از رنجش و آزردگی نگران بمانیم.

    پاسخ:

    زيركانه رو خووووب اومدي عمو جان!
    حقا كه جفتتون آبان ماهي هستيد! نيستيد؟

  47. فاطمه عزیز

    گاه دیده ام که ” درویش عزیز” بدون نگاه به ستاره ها ،
    تنها از بروز رفتارها ،
    یا گفتار های دیگران کنار خود ،
    ماه تولد و خصوصیات فردی آنان را باز گو میکند !!!

    ” درویش عزیز ” گاه که اندکی خطا دارد فقط بخاطر بروز رفتار یا گفتاری است که :
    تابش هائی از همان ” نیمه پنهان ” بر ما نشسته باشد ،
    اما فرق نمی کند ،
    نشانه ها برای او ، بروز رفتار ما است ،
    ما می توانیم رفتار مان را به آن کونه که :
    می خواهیم ،
    درست می پنداریم ،
    نیاز درونی ما است ،
    آزرده امان نمی کند ،
    بروز دهیم .
    تنها عامل بروز آن تلاشی پویا و خردمندانه است .

    پاسخ:

    اتفاقن من به ستاره ها نگاه مي كنم!
    اصلن كدام ستاره را مي توان سراغ گرفت كه از غزل و ميثم و شقايق و سروي و فاطمه و سحر و پارسا و آرش و علي و اميد و شيرين و جيران و اروند و متين و برديا و سپهر و … درخشنده تر و پيش برنده تر باشد؟

  48. درویش عزیز

    گفتید هستم ،
    خوشحال شدم .

    کفتید نیستم ،
    شیطنت ها داشت زبانه می کشید .

    گفتید شرمنده ،
    ماست ها را کیسه کردم .

  49. عمو ؛ این که نوشتین ماه بود!
    D:

    آآآآممممما
    من نمی دونم چرا هیچ جوره نمی تونم کیسه کنم!ماست ها را می گویم!

    1. پس نمي توني كيسه كني! نه؟
      باشه … يه دوره فشرده كيسه كردن ماست در كهريزك كه براي ليدر جنبش (بخوان سران فتنه!) برگزار كردند؛ متوجه عمق داستان خواهيد شد! نخواهيد شد؟

  50. شقایق عزیز

    آخه مزه نواختن های ” درویش عزیز ” ،
    هنوز در من نشسته است !!!!

    پاسخ:

    نشستن را خووووب اومدي!!

  51. همین که ناتوانی من در کیسه کردن ماست ها باعث شد ؛ شما متوجه عمق داستان شوید و “باشید”! خوبه!

    در ضمن من کهریزک رو هستم!

    پاسخ:

    شجاعتتون تحسين برانگيزه!
    حقا كه عنوان ليدر جنبش زيبنده شماست!

    1. پس كو چرا با هم نيستين؟
      چرا يه عده تون رفتين شمال و بقيه هم ليدر جنبش را تنها گذاشتين! نذاشتين؟

  52. مرسی واقعا! بابت ِ این لقب شکوهمند و این صفت جسورانه!!!

    هستیم دیگه! پس شما این جا چی کار می کنین!؟

  53. اروند نازنین

    وقتی شما نیستین ،
    ما همه با هم هستیم.

    وقتی شما هستین،
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ما همه کنار شما هتیم .

    پاسخ:

    خودمووونيم … تو هم كم شيطووووون نيستي عمو جان!
    فكر كن حالا كه اينجووووري هستي؛ وقتي در سن و سال پارسا بودي چه اتيشي مي سوزوندي! نمي سوزوندي؟

  54. میگماااا خوب اسمی واسه خانم مهندس گذاشتم ها !
    بهش می آد نافرم!

    ها ها ها !تازه خبر ندارین در اعتراض هایی که تو اداره میشه هم لیدر میشن !این که حالا جنبش کیف آورانه است
    من به لیدر پیشنهاد میدم مدیرعزیز را زمینگیر اینجا کنه ! (:

  55. چه كشكي؟ چه ماستي؟ كدوم جنبش، چرا مي‌خواين ماستا رو كيسه كنين؟!
    كهريزك كجاست؟ من نبودم، توضيح بدين، بعضي كامنتا رو خوندم كشف نكردم جريان چيزه…
    به منم بگين!!!
    تُن ِ خدا؟؟؟؟

    پاسخ:

    یعنی واقعن جریانش به گوش شما نخورده؟
    مگه اینترنت شما حزب اللهیه؟!
    خدا به دور مادر!!

  56. سلام اروند كوچولوي عزيز
    از روزي كه اومدم تو تشكيلات بابات از كار وزندگي افتادم.واسه همين ديگه وقت نشده يه سري به پسر عزيز دوست عزيزم بزنم.صحبت اگه شانسي بازاره كه يادم باشه در اولين فرصت كه ديدمت يه توپ شانسي از توليدات خودم كه اسمش هم تاتينا است بهت كادو بدم شايد از آدامس داخلش خوشت نيومد وهمه رو دادي به بابا جونت.من كه خوب مرام شما بچه ها رو بخصوص پسراشو ميدونم چون مثل تورو دارم.عين خودت توپولي وپدر… وقتي مصلحت باشه ودنبال منافع بچ ه گانه خودتون باشيد بخشش ميكنيد ولي خدا نكنه راضي به بخشيدن نباشيد اون وقت خدا به داد ما باباها برسه . ضمنن توپ شانسي تو خونه هم موجوده فقط كافيه يه روز كه با بابائي اومدي گردش يه سري به من بزني تا تقديمت كنم يا اگه من احساس پولداري كردم واومدم رستوران در خونتون برات ميارم.تا بعد

    پاسخ:

    به به … عمو مهرداد عزیز …
    اتفاقن عم داریوش گفته بود که رفتی تو کار تخم مرغ شانسی!
    اما فکر می کردم اومدی بیرون از توش!
    نیومدی؟
    در ضمن امیدوارم هر چه زودتر احساس پولداری کنی!

    در ضمن؛ تشکیلات بابامو حال کردی؟
    خیلی های دیگه رو هم از کار و زندگی انداخته! نیانداخته؟
    می گی نه برو از مامان شقایق بپرس!

  57. بانو آرنیموس عزیز

    کشک و ماست به کنار ،
    اصلش ،
    همون جنبشه ،
    جنبش ” پیدا کردن دانه انار دلها ” ست،

    شما آدرسش را دارید ؟

    پاسخ:

    کاش هرگز نشانی اش را نیابیم و البته هرگز از یافتن نشانی اش هم ناامید نشویم!
    کاش همیشه یه جورایی آوییزووون بمانیم
    در این دنیایی که
    نمی دانیم
    در گذشته می گذرد یا در آینده!
    هستیم یا رفته ایم؟
    آمده ایم یا مانده ایم؟!

  58. در كامنت‌ها بگرديد هويداست…
    عمو محسن نامي‌ست، دلش يه مشت انار سپيد دانه است…

    پاسخ:

    از قضا “سرخ دانه” است!
    می گی نه؟
    برو از مامان شقایق بپرس!!

  59. آقای محترم ِ اروند خان

    آدم هی چیزایی که می دونه رو نمی گه! اِهه!

    پاسخ:

    من از طرف پسرم از شما عذر می خوام!

  60. بانو آنیموس عزیز

    تو این فضای عجیب قشنگ ،
    یک کسی هست که ،
    بعضی هامون میگن ،
    ” عمو “،
    بعضی هامون میگن ،
    ” عمو درویش “،
    من میگم ” درویش عزیز “،
    همین ” درویش عزیز ” بمن گفته :
    ” کفش هایت کو “،
    به پا کن و برو ، برو و برو حالا حالا ها باید بروی ،
    من هم در راه رفتنم ،
    برای یافتن ها ،
    من فهمیده ام که :
    ” بهترین چیز رسیدن به نگاهی است ،
    که از حادثه عشق تر است .”
    اما “درویش عزیز” می گوید ،
    باز هم باید بروی ، این تازه آغاز راه است !!

    پاسخ:

    این راهی است که
    ته
    ندارد! دارد؟
    .
    ..
    هر چه بیشتر بروی، بیشتر در خواهی یافت که چقدر بیشتر مانده تا بیشتر رفته باشی!
    و این خاصیت “معرفت” است؛
    معرفتی که می تواند:
    صداقتی پایدار
    به ارمغان آورد.

  61. من هم معتقدم رفتن و رسيدن، مفهومي ندارد، اگر هم داشته باشد آن رسيدن، بالاخره روزي لوث مي‌شود، اما مهم همان رفتن است…
    آدم بايد هميشه در رفتن و رفتن و رفتن باشد و ما درس پس مي‌دهيم در محضر دو عمو: محسن و درويش…

    و خرسنديم كه دوستان نابمان هم همراهمان هستند، مخصوصاً گل‌هاي سرخ و سياهش!

    پاسخ:

    درود بر آنیموس دوست داشتنی …
    خالق شازده کوچولو می گوید:
    مهم، فقط نفس حرکت است
    و نه مقصد
    که چیزی نیست؛
    جز توهم مسافری در راه مانده

  62. خداوکیلی راس می گن عمومحسن!چه آنیشی میسوزوندین

    ولی من آتیش چیه کبریت بی خطرم

    پاسخ:

    یه دفعه بگو مثل متین مهندس کشاورزی هستم و خلاص!

  63. بانو آنیموس عزیز

    من از ” درویش عزیز” که :
    با تلاش فراوانش خستگی را خسته کرده است ،
    با خلاقیت و تازه های هنرمندانه اش، دیگران کنار خود را انگیخته می کند.
    و نواختن های دل نشینش که از نت های زیبائی جاری می شوند .
    آموخته های بسیار دارم ،
    برای همین ،
    از همگی تان ،
    ” خواهم خواند “،
    به فرمان ” درویش عزیز “،
    ” خواهم راند ”
    تا آن دور های دور ، آنجا که :
    ” و فوت باید کرد ،
    که پاک پاک شود صورت طلائی مرگ ” .

    پاسخ:

    این که بتوانی مرگ را
    در صورتی طلایی
    تصور کنی،
    عین سعادت است
    عین نشاط است
    عین تردامنی
    عین زندگی
    .
    .
    .
    درود بر عمو محسن عزیز.

  64. پارسای عزیز

    فکر می کنید ” دکتر جان ” شما نیاز به شیطنت ندارن ؟
    خوب یک نوع شیطنت هم همینه دیگه ،
    با چراغ خاموش همین دور و ورها مواظب ما هستن !!!

    درویش عزیز ” ما چشم براهیم .

  65. من عمرا این فکرو نمیکنم!
    چون مطمئنم که دکتر از اون که شما فکر میکنید هم شیطونتره!
    اصلا خداوکیلی کی فکر میکنه…بیخیال!

    چون من در رول دانکی بازی میکنم!چیزی نمیگم.لی شما از خود دکتر بپرسین

    پاسخ:

    چی رو بی خیال رفیق؟
    من گفتم:
    اینجا همه خودی هستند و من هم:
    نخودی!
    نگفتم؟

  66. درویش عزیز

    یعنی به ” ما ” نگقته بودی ؟!!

    نه باور کردنی نیست ،
    میگید نه ،
    نگاه کنید ، همین الان با نور بالا ……………!!!!!

  67. پارسای عریز

    “باید گفت و خواند و خورد و …!”
    خود ” درویش عزیز ” این ها رو گفته بود .
    پس اون …….. فهمیدنیه ؟؟
    آها ها ها ،
    اما ،
    من باز هم نفهمیدم !!!!!!

    1. کاش یک نفر برای جوان پارسای پیر پیرهن چرکین ما شرح می داد که:
      بهتر است
      در جوانی یک سایه گام برداری و
      شراب بخوری!

      تا این که
      همچون
      بارُن درخت نشین
      بخواهی خودت را فورن به بالای درخت برسانی!!

      ممکن است همان جا بمانی پارسا جان ها!
      نگی که بهت نگفتم!!

  68. دکتر جان من تمام قد معذرت می خوام.

    پاسخ:

    معذرت خواهی شما برای بررسی در درگاه قبله عالم پذیرفته شد؛ هر چند قول نمی دهم، ایشان بی خیال عمه خانوم شود!

  69. شرمنده عمو محسن … رمق نوشتن ندارم … دعوام نکنید لطفا …

    پاسخ:

    راس می گه عمو!
    بهمنی ها کلن اینجورین! یه موقع هایی رمق ندارند!! حالا خوبه که سروی مهندس کشاورزی نیس مثل متین!!! وگرنه که اصولن موصولن فقط ممکنه یه موقع هایی رمق داشته باشن! نه؟

  70. سروی مهربان

    بدور از خستگی های روزانه ،
    امید دارم همیشه برانگیخته و پرتوان ،
    هوشمندی هایت را در فضای حضور همگی ما به پراکنی ،
    از شازده کوچولو یادم مانده که :
    انتظار میتواند چه زیبا هم باشد.
    منتظر نوشته هایت مممممی مانیم .

    لحظه های پر طراوتی داشته باشی.

    پاسخ:

    انتظار می تونه زیبا باشه، بخصوص اگه صورتی باشه؛ زرد باشه؛ پرتقالی باشه و یا سرخ باشه! مگه نه پارسا؟

  71. تو فکر تشکیل یه ngo برای دفاع از حقوق این مهندسین کشاورزی پیش این درویش پدر هستم. تو رو خدا منصرفم نکنین.

    پاسخ:

    تلاش مذبوحانه ای است البته! با این وجود من قول می دم که جلوی عملیات تخریبی پدر رو بگیرم و نذارم تا تو از برآورده شدن آرزویت منصرف شوی! آخه می دونی چرا؟
    مهندسای کشاورزی می تونند بیشترین کمک را به حفظ محیط زیست بکنند! چون که کاری از دستشون برنمی آد و جمعیت به خوبی مهار می شه! نمی شه؟

  72. اروند جان! فكر كردي. من شكلات خيلي دوست ندارم و تلخشو بيشتر دوست دارم مثل MILKA ولي مجبورم سه رديف بخورم و بقيه اشو بدم به بابا امير، وگرنه خودش يواشكي برميداره مي خوره! به اين ميگن صداقت بزرگا. اونوقت مي پرسي چرا آدم بزرگا بعدن يادشون مي ره صادق باشن؟

    پاسخ:

    کی گفت بعدن؟ آدم بزرگا از همون وقتی که آدم بزرگ شدن؛ صداقتشون یادشون می ره! نمی ره؟
    اصلن می دونی چیه؟ بگذار یه جمله قصار واست بگم:
    من صادق نیستم؛ پس آدم بزرگ هستم!”
    به قول پدر!
    آدم بزرگونه گی که از در اومد؛ صداقت از پنجره می رود! نمی رود؟
    اینایی رو هم که می بینی از صداقت دم می زنند و من دوستشووون دارم؛ اغلب هنوز آدم بزرگ نشدند یا دست کم دوس دارند که نشن و یا از این که شدن؛ خوشحال نیستن و یا هنوز یه خورده آدم کوچیکای خودشونو به رسمیت می شناسن! نمی شناسن؟

    راستی صدرا جوون: انگار وبلاگ جدیدت اونقدر خوشمزه بوده که پدر همه محتویاتشو خورده! مگه میلکا بوده؟!!

  73. سلام فرزند دلبندم
    ما کلی پول خرج کردیم تا شدیم تولید کننده توپ شانسی که نگند تخم مرغ شانسی چون با پوسته تخم مرغ شانسی نمیشد کاری جز دور ریختن آن انجام داد لذا بر آن شدم تا شکل آن را عوض کنم.لذا پس از تلاش زیاد توپ شانسی را درست کردیم که گرد وکاملن عیت توپ 40 تیکه با رنگ آمیزی قشنگ است که حتمن جدای از اصل ماجرا عکسشو برا بابات میفرستم تا ببینی من از توش نیومدم بیرون.فعلن

    1. مهرداد جان: دیگه لازم شد تا یه چند تا توپ شانسی برام بفرستی تا در پرمخاطب ترین وبلاگ آدم کوچولوهای سرزمین لی لی پوتی خودم، واسش تبلیغات را بیاندارم! نیاندازم؟

  74. البته اروند جان پای شکلات خوشمزه Kinder که به میون می یاد مقاومت خیلی سخته، بزرگ و کوچیک هم نداره… مثلاً شما خودت 20 سال دیگه رو در نظر بگیر! بزرگ شدی و هنوزم به شکلات Kinder علاقه‌مندی، حالا حاضری اون رو با کسی شریک بشی؟! بدون شک پاسخ منفی هست.
    نتیجه‌گیری اینکه همیشه هم بزرگترها مقصر نیستند، بعضی وقت‌ها تقصیر شکلات‌های خوشمزه هست!!!
    اما در مورد بقیه مسائل بهتره فعلاً توی همین عالم بچگی بمونی، زمان خیلی مسائل رو بهتر از توضیح بزرگترها بهت نشنون می‌ده، فقط امیدوارم این روحیه و این صداقت رو مثل یک گوهر تو وجودت حفظ کنی.

    پاسخ:

    درود بر دوست سرزمين فردوسي عزيز:
    20 سال ديگه مي بينمت و آنوقت بهت خواهم گفت:
    آري
    اينچنين بود
    برادر!

  75. کم کم دارم به این فکر می افتم که دسته جمعه بریم رشت عیادت این دختر بی رمقمون ؛ که دیگه داره نگرانم می کنه!

  76. این جمله :
    “من صادق نیستم؛ پس آدم بزرگ هستم!”

    من را یاد دمو ها یی ؛ که گاهی مجبورم از پروژه ها بدهم انداخت !

    پاسخ:

    اين صداقتت
    منو كشته
    اي ليدر جنبش!
    مي گم حالا ماجراي اين دموها را ميتا بيتا … اينا مي دونند؟!!

  77. دوستان عزیز و اروند بسیار عزیزم
    شاید اگر صداقت از سر دانایی با صداقت کودکانه و از سر شیطنت های بچگی توام می شد
    و یادمان می رفت که برای زندگی کردن باید دروغ گفت باید تظاهر کرد باید نرنجاند
    اگر یاد می داشتیم که برای راه درست رفتن باید “نه” هم گفت
    اگر ایمان می داشتیم که “زندگی لبخندی است که تو بر لب داری”
    اگر آسمان را آنقدر نزدیک می دیدیم که ستاره چیدن را با آن تجربه کنیم
    اگر میدانستیم که آسمان اروند ها همیشه آبی است و پر ستاره
    اگر میدانستیم که می شود کودکانه خندید شاد بود و از شاخه گلی به اوج رسید
    می شود صادقانه شقایق را ستود و برای سروی آرزوی سلامتی نمود
    می شود عاشق شد
    عاشق یاس سر دیواری که فقط می خندد
    می شود دل به دل خاطره داد
    می شود صادق بود از سر دانایی از سر کودکی و …..

    خواندن آنچه درویش گرامی به بهانه ی اروند عزیز کانونش می شود و ستارگان بیشمار این صفحه از تاریخ آن را رغم می زنند بی شک خواندنی است و در خاطر ماندی

    زندگی خاطره ی خاطره هاست
    کاش در یاد شقایق باشیم
    کاش هرگز نشویم کیش در این صحنه ی سخت
    کاش من خود باشم
    سکه ام یک رو داشت
    و کف دست مرا میدیدی
    قلب من آنجا بود
    و به لب داشت فقط لبخندی

    همیشه سربلند باشید و سر افراز

    پاسخ:

    شرمنده مي كنيد بانو …
    كانون شماييد … من كه گفتم: همه خودي هستيد و من هم
    نخودي!

  78. تشکر میکنم از قبله عالم و قول مردانه میدم که دیگر بالای درخت نروم

    پاسخ:

    خيلي خووبه … اصلن براي سلامتي ات هم بهتره! چون اخيرن شاخه ها به دليل كاهش مواد غذايي خاك و هجوم آفات مختلف دچار بيابان زايي شده و هر آيينه ممكن است ت ت رقييي بشكنند!

  79. درویش عزیز
    متین عزیز
    فاطمه عزیز
    سررشته داری عزیز
    ژوکر عزیز

    ظاهرن همه گی تان بر این واقعیت اجتماعی که :
    بزرگ تر ها صادق نیستند هم عقیده اید ،
    باکلمه قصار تان :
    “من صادق نیستم؛ پس آدم بزرگ هستم!”
    و بعد ،
    اگر یاد نوشته های “وضعیت آخر ” بیفتید :
    “پای کودک درون را به میان می کشید ”
    خوب میدانیم که من بزرگ شناسنامه ای همگی شما هستم ،
    بگوید با این ” آدم بزرگ ” ی که یک جورائی یواشکی آمده میان شما ،
    شمائی که هنوز یا کودک هستید یا کودک درون تان فعال است ،
    “چگونه باید میان شما پذیرفته شوم ”
    حتمن نخواهید گفت که :
    وقتی بزرگ شدی ،
    آن وقت صادق نخواهی بود ،
    وقتی صادق نبودی خردورز نخواهی بود ،
    وبعد نتیجه بگیرید که :
    بزرگ شدن= بی خردی است ،

    ( تصورم این است که همگی تان با خردورزی و نگاه تیز بینانه به این :
    کلمات قصار ،
    یا ،
    شناخت کودک درون رسیده اید ،
    خطابه خوان و واعظ و همایش ساز هم نیستید .)

    اگر براین تفکر نیستید ،
    پس برایم بگوئید :
    چگونه راه “صداقت” را طی کنم ،
    چگونه “صادق” باشم ،
    چگونه به ” صداقت ” برسم ،

    اروند نازنین ،
    سوگند که به ” تشویش اذهان ” ساکنین این فضا نپرداخته ام ،
    پس حکم اعدام هنوز زود است ،
    آرام بنوازید ،
    اگر از این فضا در نیابم ،
    شاید هیچ فضای دیگری به کمکم نیاید ،
    پس ،
    کمکم کن ، کمکم کن ،
    می خواهم ،
    باید ،
    راهی جز این ندارم ،
    که:
    ” انسان ” باشم .
    پس بگو برایم بگویند .

    پاسخ:

    اول بياييد در تاريخ بگرديم ببينيم مي شود آدم صادقي يافت كه دردسترس باشد! آنگاه كافي است زندگيش را مرور كنيم و ببينيم چگونه روزگار گذرانده و چه هزينه هايي را براي صداقت خودش پرداخته!
    آنگاه با خود خلوت كرده و تصميم بگيريم كه آيا براي داشتن چنين صداقتي حاضريم آن گونه هزينه اي را بپردازيم يا خير؟

  80. شقایق بسیار عزیز مرسی از لطف بیکرانت

    و صداقت اینجاست

    سر کوی سادگی در دفتر دلدادگی

    دیروز دعوتنامه ای به دستم رسید
    قله ی صداقت
    کوهستان صفا
    جاده ی صمیمیت
    ایستگاه دوستی
    اتوبوس یکرنگی
    منتظر قدمهای شما هستیم
    آسمان یکرنگی اینجا همیشه آبی است
    و کودک دانایی پذیرای شماست
    یادتان باشد که “کودک دانایی” میزبان شماست
    دانایی بدون کودکی از صداقت کم کم دور می شود
    تا کودک نباشی نمی دانی برای خندیدن نباید بدنبال دلیل بگردی فقط باید بخندی
    یادمان باشد در دنیای کودکی همیشه اصل دوستی است و با هم بودن
    شتاب در رسیدن به قله معنا ندارد
    دستان کودکی در با هم بودن گره خورده است
    اینجا کسی به دنبال نردبان انسانی نیست تا بالا تر بپرد
    اینجا صداقت است که تو را به عرش می رساند
    وقتی به عرش رسیدی و همسایگی آسمان را تجربه کردی
    وقتی کهی در کهکشان شدی
    لبخند را به خاطر بسپار
    زندگی خاطره ی خاطره هاست

    1. دوستان بدانند كه هر نوع حركت دسته جمعي به هر طرفي و با هر مقصدي، چنانچه بيشتر از سه نفر مشايعت كننده داشته باشد، نياز به اخذ مجوز از وزارت ما دارد!
      ما هم به اين راحتي ها مجوز نمي دهيم! مي دهيم؟

  81. اروند نازنین

    من می دانم آسمان آبی است،
    حتا،
    وقتی مادرم مرُد ،
    آسمان باز هم آبی ماند .

    اما،
    نمیدانم ،
    اگر بدنبال نردبان ” انسان” ی نباشم ، که هستم ،
    این “صداقت” چیست ؟
    من بدنبال پیدا کردن چگونگی بروز آن ،
    یا عدم بروز آن از ” انسان ” هستم ،

    این ” صداقت “از کجای من ” انسان ” بروز میکند که به عرش می رساندم ؟
    و از آن سوی دیگر ف
    این ” صداقت ” کجا تعریف شده که ” انسان ” در آن جای نمیگیرد ،

    این ” صداقت ” برای کیست ؟ برای چیست ؟

    شاید تعریف مان از ” انسان ” دو گونه است !!

    من بدنبال نوری هستم در این فضا ،
    که بر من بتابد ،
    بتابد و روشنم کند ،
    تا بدانم چگونه ” صداقت” را بیابم ،
    یا بهتر بگویم ،
    در خود بنشانم ،
    اگر کودک دانائی ،
    بهر شکل و دلیلی می توانست در “من ” ها ئی که زمانی نشسته بود ،
    تا —- آدم بزرگ —- شدن مان با “ما” بیاید ،
    امروز سروی مهربان از آدمها نمی رنجید و پر طراوت می بود ،
    فاطمه عزیز برای نرنجاندن آن دیگری کنار خود ، درون خود را آزرده نمی کرد ،
    متین عزیز نگران دیگران روبروی خود نبود ،

    چیست رمز و راز نیامدن کودکی دانائی با ” انسان ” تا —آدم بزرگ — شدن او .

    در این ” فضای کوچک ” حضور،
    درپی رمز گشائی جامعه ” انسان ” ها نیستم ،
    زبان مشترکی را در این فضا یافته ام ،
    و انگیخته در پی پر بار تر شدنم در همین فضا هستم ،
    همین .
    .

    1. من صداقت را در “اعتراف هاي ژان ژاك روسو ” ديده ام رفيق …
      و با خود مي گويم: آيا حاضرم كه چنان هزينه اي را بپردازم تا نامم به عنوان معلم اخلاق و تربيت در تاريخ بشر ماندگار گردد؟
      اصلن چرا مانند ژان ژاك روسو كم هستند؟ چرا حتا دوستان آدم نمي گذارند كه آدم “روسو” شود؟ حتا براي دقيقه اي؟!
      اين يك درد بزرگ است رفيق من! نيست؟

  82. درویش عزیز

    با این نواختن هایت ” چشم ” م را که در آوردی ،
    ( دیروز چشم پزشکم گفت تا دو هفته نباید جلوی کامپیوتر بنشینی و من هم دارم عمل میکنم !!!)
    امروزنوبت کجا ست ؟

    آمدنم به این فضا برای آن بود که:
    از هوشمندی های شما بیشتر بیاموزم ،
    پس برایم بگوئید از :
    معنی ” صداقت “که کودک درونمان فهمیده ،
    اما ما باید گردشی کنیم در تاریخ ( میدانی که من اصلن میانه خوبی با تاریخ ندارم ) ،
    و بعد ،
    ترازوئی بدست وزن های صداقت و هزینه هایش را بسنجیم !!!

    بلیط سوار شدن به قطار تاریخ ،
    دانستن معنی ” صداقت ” است .

    پیچیده ام ،
    نپیچان مرا .

    پاسخ:

    من نمي پيچانم عمو جان!
    تو كه خودت مي داني اگر بخواهم بپيچانم، راهش طور ديگري است! نيست؟
    حرفم اين است كه ما بر روي چه بستري از دانايي نشسته ايم و مي خواهيم به سوي صداقت برانيم؟ ما چقدر مي دانيم از آدم هاي صادقي كه در تاريخ حضوري پررنگ يا كم رنگ داشته اند؟
    هيچ با خود انديشيده اي كه چگونه سقراط در سه هزار سال پيش گفته است:
    “براي ازدواج کردن لحظه‌اي درنگ نکنيد. اگر زن خوبي نصيبتان شود، خوشبخت مي‌گرديد و اگر زن بدي گيرتان آمد [مثل من] فيلسوف مي‌شويد.”
    راستي! چند فيلسوف و اديب و دانشمند ديگر مي شناسي كه اينگونه عريان از شكستهاشان سخن بگويند؟ و چرا؟!

  83. لطفاً مجوز بدهيد حضرت اروند ابن محمد ِ درويش…
    ما امروز داريم همينجوري با سرعت نور كار مي‌كنيم و به اين خواب كه ما را اساساً در گرفته توجه نمي‌كنيم تا ما در را در نَنَوَردَد! (عجب كلمه‌اي) تا ساعت چهار با سرويس محترم به سوي منزلستان بشتابيم و همي بخوابيم. بخوابيم مي‌گويم، بخوابـــــــــــــــــيم مي‌شنويدها!

    پاسخ:

    اونوقت چرا خوابيدن را جمع مي بنديد!؟

  84. اصل همون نخودي است که همه را به وجد می آره و شاید بهتره بگم مرکب ذهن رو منبسط می کنه

    عمو محسن عزیز
    برای احترام به نوشته های ناب شما پاها را کنار هم جفت می کنم و سر تعظیم فرود می آرم
    تا حالا فکر نکردم چرا صداقت با دانایی جاری نمیشه آخه صداقت من ریشه کودکانه داره
    یعنی سکه من یه رو داره
    اگه صفا رو بیابم صادقانه سلام می کنم
    و گرنه تنها به جهت وظیفه سلام می کنم
    میشه دوست داشت و نگفت دوستت دارم
    میشه عاشق بود و کاسه مجنون را نشکست

    راستی شاید بهتره بگم
    صداقت در دانایی به جای دانایی در صداقت
    اگه با خودمون صادق باشیم حتمان به درجه ای از دانایی خواهیم رسید که صداقت جاری شود

    من به آواز قناری قاصدک خو کرده ام

    واژه شناسی یقینان علم گسترده ای است در گستره ی ذهن ما
    ولی من با احساس کلمات بیشتر خو کرده ام

    پاسخ:

    همه اينجا اصل هستيم … اون هم از نوع 24 عيار! شك نكن بانو …

    1. از اين بازتر ديگه راه نداره
      داره؟

      یه ضرب المثل چینی هست که میگه: اگه از دوران مجردیت لذت نمی بری، ازدواج کن. اونوقت حتما از دوران مجردیت لذت می بری!

      حالا تو هم اگه از بازي روباز من لذت نمي بري، با يكي ديگه بازي كن!
      اونوقت لذت خواهي برد! (از بازي با من البته)
      نخواهي برد؟!

  85. کالیراد عزیز

    نوشته های شما ربایشی عجیب برای ذهن دارد ،
    برای همین لذتی عمیق در من جاری کرد ،
    ( همین است که یواشکی آمدنم به پای کامپیوتر ادامه یافته) ،

    من از این بالا ( شناسنامه ام ) چیز ها دیده ام ،
    ( همگی تان بشکل، به نوعی ، در زمانی خواهید دید )

    شاید من نمی خواهم آن لذت هائی که اکنون در من می نشیند ،
    بازم دارد از این که بدانم :
    چرا در دیگران نمی نشیند ،
    آزرده،
    خسته ،
    نگران ،
    گاه ناامید ،
    حضورشان را از ” ما ” دریغ می کنند .

    گاه ساده ترین راه را برمی گزینند ،
    عدم بروز خویشتن ،
    یا ،
    بروز خویشتن منطبق بر نگاه آنان !!

    من با بزرگی شناسنامه ایم آمده ام ،
    می خواهم که پیوند زنم خود را با بزرگی های ” هوشمندانه ” همگی شما ،
    پس ،
    در انتظار تابش های همگی تان هستم .
    بازهم برایمان بنویسید .
    بیشتر و بیشتر .

  86. اروند نازنین

    این “درویش ” عزیز هنوز بلیط قطار را بمن نداده باز ،
    از داخل قطار تاریخ میگه ،
    نکنه خود ش رو به میخ تاریخ بسته ؟؟

    یواشکی در گوشش بگو ،
    بابا این ” صداقت ” چیه که انقدر در تاریخ بدنبالش میگردی ،

    اینو بهش بگو از شرش خلاص شو !!
    مگه تو رفتی همه وبلاگها رو تا ته تاریخ دیدی و این وبلاگ خوشگلِ پر از آدمای خوش فکرو ساختی ؟؟

  87. اروند نازنین

    اینو هم در گوشی به اون ” درویش عزیز ” بگو ،
    این بازی روباز تاریخه ،
    اون چیزائی که تو تاریخه همشون روباز هسن ،
    بسته هاش که تو تاریخ نمی آد ،

    بگو این میخواد از امروز تا آون فرداها روباز باهاش بازی کنی ،
    مثل همون بازی با ……………..5 ساله ،
    مثل همون بازی با ………………،
    بگو چشمش داره در میاد ،
    انگار یادش رفته .

  88. هر چي شقايق بگه،‌با اجازه بزگترا، بععععععععععععله!
    D:

    پاسخ:

    آهان … به اين مي گويند: صداقت!
    به همين سادگي و البته خييييلي خوشمزه گي! مگه نه آنيموس جان؟

  89. با اروند موافقم که در تاریخ پشت سرمان (که اتفاقا من هم از آن دل خوشی ندارم) کمتر بوده اند کسانی مثل روسو که صادقانه اعتراف کرده اند (تازه آن هم در آخر عمر و وقتی که خیلی هم از لحاظ روانی ردیف نبودند!)
    ولی گاهی فکر می کنم ؛
    تاریخ مدرک خوبی برای استناد نیست!

    1. آگاهي از تاريخ، نشان از وسعت ديد دارد؛ تا ديگر مپنداريم كه زمان فقط زمان ماست و حق هماني است كه ما از آن بهره مند هستيم.
      تاريخ را كه بداني، خطاهايت كم و كم و كمتر مي شود و مي تواني به جاي آن كه وقتت را براي تكرار اشتباه هاي گذشتگان به هدر دهي، تجربه هاي واقعن نو را بياموزي و به كار گيري.
      اين مي تواند مسيري باشد كه به صداقت ختم شود.
      هر چند مي پذيرم كه اين البته يگانه راه نيست و نخواهد بود!
      مثلن راه آنيموس هم يكي ديگر از راه هاست! نه؟

  90. صادقانه بگویم

    من فکر می کنم صداقت و راستی اصل است و باقی مباحث فرعیاتی است که به آن می چسبد یا می چسبانیم!

    حتا اگر راستی ام باعث شود آن علف تلخی شوم که به دهان هیچ بزی شیرین نیایم!

  91. هوم…به نظر من هم راه ِ آنیموس بهتره!

    پاسخ:

    خوبه دیگه … حکم حکومتی هم که از سوی رهبری جنبش صادر شد! دیگه چی می خوای آنیموس؟ بگو بسم الله و برو …

  92. خیلی موافقم که تاریخ ؛ راهی است برای نامکرر شدن اشتباه گذشتگان، مثل آنچه پیش تر در مورد دنیای آبی آرمانی اروند عزیز گفته بودید و من حظ کرده بودم ؛
    ولی من فکر می کنم اگر در تاریخ کسی نتوانست
    به این معنا نیست که من در زمان خودم هم نمی توانم!

    من ایمان دارم که اگر فقط یک نفر در کل تاریخ بتواند کاری را انجام دهد ؛ آن یک نفر می تواند “من” باشم!
    با تمام جبر جغرافیایی ام…

    پاسخ:

    حقا که لیدر جنبشی شقایق … بت شکنی شقایق … روح منی … ببخشید! مایی شقایق!

  93. اروند نازنین

    ممنون ،
    از پنجره قطارِ ” تاریخ”ت پیام تو را شنیدم ،

    – من ِ” آدم بزرگ ” تاریخ را ندانسته ام که به ” صداقت ” نرسیده ام !!
    – استادان تاریخ هم اگر به ” صداقت ” نرسیده اند ! ،
    حتمن ” کودک درونشان ” با آنان نبوده است !!
    تمام .
    راستی همه اش همین است ؟
    آیا ،
    تاریخ فقط از ” صداقت ” ها و چگونگی دستیابی اش میگوید ؟
    اگر چیز های دیگری هم دارد ،
    برای بقیه هائی مثل من که از روشنی های آن چیز های دیگر” تاریخ “ی به بستر بی
    ” صداقت ” ی افتاده اند چه باید کرد ؟
    من می خواهم از بی “صداقت ” ی به ” صداقت ” برسم ، چه باید بکنم ؟؟
    تاریخ بخوانم ” صداقت ” من را فرا میگیرد ؟؟
    ایا خوانندگان تاریخ آنقدر کم اند که ما اینگونه بدنبال “انسان ” ها ی ” صادق ” میگردیم ؟؟
    خواهش می کنم ، خواهش می کنم ،
    من را بر سر دوراهی —– هرچند —— مگذار .
    کور شدم .
    راهی فراگیر تر از این استثنا ها برایم بگو .

    پاسخ:

    برای ماندگاری صداقت، برای نهادینه شدن صداقت، راه دیگری وجود ندارد؛ صداقت باید به معرفت وصل باشد و نه فقط به احساس! چون احساس یه موقع هایی کم می آورد و مدام نیاز دارد که هوایی بخورد و یا به قول آنیموس: بخوابد یا بخواباند!!

  94. سروی مهربان

    از اونجائیکه داره بارون نرمی میاد ،
    با نود و هفت درصد رطوبت ،
    هواش هشت درجه است و دیدش پنج کیلومتر ،
    تازه نقطه شبنم ش هم هشت و خورده ای درجه است ،
    برامون بگو .
    من که از همین جا با تجسم حال و هوای اونجا ،
    دارم ذهن م رو هوا میدم .

    منتظر یم .

    پاسخ:

    عمو جان!
    انگار نمي خواي چشمات خوب بشه … نه؟!

  95. ببین اروند من در یک ساعت اخیر پنجاه بار

    آمدم ؛ تشریف نداشتید…

    پاسخ:

    منزل خودتونه … شما راحت باشین!
    اصلن چه من در میان شما باشم یا نباشم؛ لطفن نهضت را ادامه دهید لیدر جنبش!

  96. مرسي، روي ماه ِ ليدريه جنبش رو مي‌بوسم و خودم رو به ادامه خواب دعوت مي‌كنم…
    حالا هر كي ندونه فكر مي‌كنه من الان خونه‌ام و مشغول عيش و شعف!
    نه آقا! من پشت ميز شركتم و كماكان…

    پاسخ:

    مگه پشت میز شرکت و کماکان … نمی شه؟ اتفاقن خیلی از ماجراهایی که اولش بی رنگه و بعدش یواش یواش صورتی و پرتقالی و نارنجی و سرخ می شه … از همین پشت میز و گوشه ی مانیتور شروع می شه! نمی شه آنیموس جان؟
    صداقتتو شکر!

  97. سلام

    چقدر دلم تنگ شده بود برای روی ماه همه تون …

    ممنون که به یادم بودید ، ممنون که سراغم رو گرفتید ، ممنون که خواستید دسته جمعی بیاید رشت ( که کاش میومدید ) … ممنون …

    عمو محسن نازنین ِ مهربون ( اروند نشونه وگرنه دوباره حسودی می کنه )
    اینجا داره بارون می باره … همچنان داره بارون می باره و من چقدر این صدای برخورد بارون رو با شیروونی خونه هامون دوست دارم … برای من این صدا ، صدای زندگیه ، صدای بودن ، صدای بارون …

    من از چتر متنفرم .
    کم پیش میاد با خودم چتر ببرم ، بعضی وقت ها به اصرار مامان چترم رو به دنبال خودم می کشم اما کم پیش میاد که روی سرم بگیرم … اجازه نمی دم یه ذره چتر! بارون خدا رو از من بگیره …

    آآآآآآآآآآآآآی من عاشق بارونم …. آآآآآآآآآآآآی من عاشق بارونم.

    پاسخ:

    چه خوب که در رشت زندگی می کنی! اگر در یزد بودی (با میانگین سالانه 50 میلی متر باران) که تا حالا پلاسیده بودی! نبودی؟

  98. خیییییلی لذت بردم و یاد گرفتم از گپ و گفت های صادقانه، خیییلی… مرسی. اما یه کم نگران سروی شدم. الان می رم بهش سر بزنم.
    و خییییلی مرسی به خاطر لحظه های خوبی که دارم این جا تجربه می کنم، اروند جان. از آقای درویش پدر، عمو محسن و بقیه ی دوستات هم تشکر می کننننم.

    پاسخ:

    نگران سروی نباش! حالش توووپه! مگه نه سروی؟

  99. صابخونه کجایی؟
    مهمون دعوت می کنی ؛ خودت می ذاری می ری پسر جون!

    پاسخ:

    باباجون چند بار بگم؟
    اینجا همه صابخونه هستند … همه خودی هستند و البته
    من هم نخودی!
    شما راحت باشید و اینجا را منزل خودتان بدانید و با لباس راحتی بگردید … منتها نه خیلی زیاد راحت!! متوجه که هستید؟ لباس را می گویم!

  100. چرا “هر راست نباید گفت” ؟

    اول باید توضیح بدهم که مقابل این جمله این نیست که باید “ناراست” گفت … نه … من فکر می کنم “هر راست ” باید در جایگاه مناسب خودش عرضه شود …

    تصور کنید گل زیبایی در کثیف ترین جایی که می شناسید بروید ، البته از زیبایی گل چیزی کم نمی شود اما امکان از بین رفتنش در آن مکان زیاد است ، بی آنکه دیده شود ، بی آنکه کسی از زیباییش بهره ببرد

    می توانید بگویید از اعتبار گل کم نمی شود ، بله قبول دارم ، نفس وجود گل در آن مکان هیچ ایرادی ندارد ، اما آن گل در آن مکان خریدار ندارد … دیده نمی شود … بوی زیبایش ، بین آن همه ناپاکی به مشام نمی رسد .

    به نظر من ، “راستی” هم همینطور است .
    وقتی گوش شنوایی برای شنیدن این “راستی” وجود ندارد ، بیان آن ، تنها به هدر دادن انرژی است … باور کنید …

    اگر کسی خواب باشد(مثل من) با تلنگر سر انگشت سحرآمیز امثال شمایان ، بیدار می شود اما با کسی که خودش را به خواب زده نمی شود کاری کرد …

    نمی شود آدم ها را بسوی دانائی هل داد ، نمی شود دانائی را به کسی نوشاند ، نمی شود قبای دانائی را بر تن کسی کرد …
    دانائی باید و باید آرام آرام در روح و جان “آدم” نفوذ کند … باید بخشی از وجود “آدم” شود

    این که می گویم “آدم” چون معتقدم ظرف و مظروف باید به هم بیایند ، باید در خور هم باشند . چون معتقدم تا “آدم” نباشی ، دانائی در فرد حلول نمی کند ، با فرد ، آمیخته نمی شود .

    ایمان دارم که “صداقت” بهترین احساسی است که تا کنون تجربه کرده ام و ایمان دارم تا کنون برای هیچ حسی همچون”صداقت” بهایی چنین سنگین نپرداخته ام …

    راضی ام؟
    گاهی که خسته می شوم …نه .
    گاهی که کم می آورم …نه .
    گاهی که راه نفسم بسته می شود … نه.

    نه اینکه لزوم “صداقت ” را درک نمی کنم … بلکه از عدم درک این صداقت توسط دنیای اطرافم خسه می شوم

    ناراضی ام؟
    گاهی که خود ِ خودم ، من ِ بدون نقاب ، من ِ فارغ از عرف و عادت -آزادانه- راه میرود ، می دود ، می خندد ، می گرید ، می رقصد ، می خواند ، می نویسد و سرخوشانه زندگی می کند … آنوقت … آنوقت … با همه ی وجودم راضی می شوم از این “صداقت”

    گاهی که تاوان “صداقت” م را با دانائی می پذیرم – آنوقت که هنوز نفسم بند نیامده – راضی ام

    عمو محسن نازنینم ،
    نه اینکه “صداقت” را فقط به وقت خوشی ها بخواهم ، نه ، اما می گویم …گاهی برای تحمل هزینه و تاوان این “صداقت” نازنین ، کم می آورم

    صداقت “من” با منافع خیلی ها تداخل یا تضاد پیدا می کند ، صداقت “من” مرزهای عرف و عادت را می شکند ، صداقت “من” روح عریانم را نشان می دهد و این برای آنها که روحم را در پوشش دلخواهشان نمی بینند ، نا خوشایند است … خیلی…

    پاسخ:

    برای همین است که قطار فقاهت سنگین می رود و قطار سیاست، خالی!
    اما قطار صداقت … صداقت … صداقت … این یکی محشر است؛ مثل تشک خوشخواب می ماند! در نیشابور سوار شو و تا مراغه به خواب … نرم و راحت و بدون تکان اضافی یا احساس گناه!
    هدیه صداقت، سبکبالی است و هدیه سبکبالی، افزایش توان آدمی برای تمرکز و دست یازیدن به خلاقیتهای بالاتر و والاتر …

  101. آره شقایق جان …
    بوی خاک بارون خورده رو تصور کن … بوی خاک بارون خورده …

    تصور کن!

    پاسخ:

    و البته هر چه خاک خشک تر باشد، بوی بارون خورده اش دلچسب تر خواهد بود … می دانی چرا؟

  102. ادامه ی 161:

    و برای همین … برای همین … آزارم می دهند …

    راستی برای هاست سایتم یه ذره مشکل پیش اومده که شرکت قول داده “زود” حلش کنه … خدا می دونه “زود” یعنی چی …

    پاسخ:

    کلن سایتت مشکل داره … بر خلاف خودت که نداری … مشکل را می گویم!
    دیر می آد بالا … کُنده … بی رنگه! اصلان به ساحل ِ پر جنب و جوش و شیطوون نمی خوره! به ساحلی که واسه خودش یه پا کامپیوترمن … وُمنه!
    من پیشنهاد می کنم این سایت را به یک مهندس کشاورزی بی بخار هدیه کنی! البته منظورم “متین” نیست ها!!

  103. به فاطمه:
    صورتی ِ عزیز من ،

    یادت باشه “رک بودن” معنیش این نیست که واقعیت رو تف کنی توی صورت کسی …

    یادت باشه که میشه حرف های تلخ رو ، شیرین بیان کرد . این به معنی کادوپیچ کردن واقعیت نیست ، این به معنی دیدن زیبایی در تلخ ترین اتفاقات دنیاست …

    در دلنوشته های پدر نازنین اروند هوشمندمون ، یک مطلب در مورد یک عکس بود … عکسی که در گوشه ای از اون یکی از زیباترین مناظر دنیا وجود داشت … منظره ای که چشم زیبابین می خواست برای دیدنش…

    1. سروی جان دارم کیف می کنم از این نوع دیدن نابت …
      درست مثل “ساحل” می توانی تکیه گاه و آرامش بخش باشی دختر!
      درود …

  104. هورررررا، سروی این جاست. هورررااا، حالش خوبه…
    یه فردا رو مرخصی دارم ها. نمی خوابم که! مقاله، قهوه، بیسکویت، نت و دوباره مقاله، قهوه… خلاصه خبری از خواب نیست!!!

    پاسخ:

    البته خواب هم بد نيست! هست؟ اصلن مي گي نه! برو از آنيموس بپرس كه مي دانم كلي خاطره از خوابيدن داره! نداره؟

  105. این تکه ی حرفات معرکه بود اروند عزیز؛
    که گفتی هدیه صداقت سبکبالی است و “عدم” احساس گناه…
    دقیقا همینه 🙂

  106. من هم با اروند موافقم آنیموس جان ِ من !

    از پشت میز کار و حتا تو اداره می تونه اتفاق های سرخی رقم بخوره که بعد که بهش فکر می کنی به نظرت باور نکردنیه !

  107. اروند جانم
    این “هم” رو خوب نیومدی فرزندم!
    لیدر جنبش مخلص شماست دربست!تو راهی و سر پایی هم سوار نمی کنه ابدا !

    1. قبله ي عالم به سلامت باد … اميدوارم جسارت جان نثار را با ديده ي اغماض نگريسته و از خطاي اين چاكر درگاه ملوكانه بگذريد!

  108. مثل این که خوشت می آد هی لپای من قرمز بشه ها!نه؟

    پاسخ:

    نه به خدا! من استقلالي هستم؛ اونم دو آتيشه و سه موتوره! اون پدره كه از چيزاي قرمز خوشش مي آد! نمي آد؟

  109. سلامی پر از صداقت از سر کودکی و شیطنت
    به همه ی ساکنین سرزمین صلح و دوستی به همه ی کودکان صداقت جو و صداقت پیشه به اروند شقایق و سروی عزیز

    عمو محسن گرامی

    صداقت تنها کلید دست یافتن به دلهاست
    دل انسانها بخشی است و دل همه ی موجودات(جاندار و بی جان) بخش اصلی داشتن صداقت است.
    سلام می کنم به همه ی حاضرین
    به همه ی موجوداتی که آمده اند تا به احترام انسان و به صداقتش تعظیم کنند
    سلام به هستی که امروز به من آموخت صداقت ملاک رسیدن به ماورا’ است
    به من آموخت که باید همسوی همه ی نیروهای مثبت با صداقت گام بردارم
    آموخت که خیلی خوب نیست اگه صادق نباشی
    آموخت که چقدر صداقت کودکانه می تونه آدم را در رسیدن به نیروهای مثبت یاری کنه
    آموخت با صداقت کودکانه بزرگ شو و با صداقت دانایی به انسانیت برس
    امروز آموختم که باید صادق بود
    باید عاشق بود
    باید چشمها را شست
    و باید گفت:
    امروز روز دیگری است
    آغاز پرواز
    نقطه ی آغاز
    من امروز یک بار دگر متولد شدم
    تولدی صادقانه

    1. اين كودكي و شيطنتت همين بود بانو؟ باباجوون برو از مردم ياد بگير كه چگونه تو اداره شوون هم شيطووني مي كنند و هم مي خوابن! نمي خوابن؟! (مردم كه مي گم: البته منظورم آنيموس نيست! خيالش راحت!!)

  110. پس
    تولدتون مبارک خانم کالیراد عزیزم
    کی بیاییم تولد بازی؟

    پاسخ:

    بازي از اين بهتر؟
    متوجه نشدي كه دقيقن الان وسط تولد بازي هستيم؟!

  111. همين چند دقيقه پيش آنيموس را ديدم كه داشت سوت‌زنان از اين گوشه كنارها رد مي‌شد… كاملاً سر به هوا بود!

    پاسخ:

    به به …
    می بینم که صداقتت در حد بندسلیگاست! نلیگاست؟!

  112. من می گم به افتخار تولد این عزیز ؛ آنیموس از خاطراتش بگه!
    (ر.ک : جواب ِ کامنت 166)

    پاسخ:

    آي گفتي! پسر!! فقط كافيه لب تر كنه … قول مي دم هيت اينجا بتركونه وبلاگستانو.
    مي گم حتا اگه نصفشو هم تعريف كنه تمومه! نه؟

  113. مرسی شقایق عزیز

    “کاش می دانستی
    لحظه ی بودن برای دوستان کم می رسد
    لحظه ی بودن درون خاطرم هم می رسد”
    میزبان مرکب های منبسط تان هستم و حضورتان را سرمه ی چشم خواهم نمود
    به میهمانی یاس که میروی لبخند را از یاد نبر
    یاس مهمان سر دیواری است و فقط می خندد
    کاش من یاس سر کوی شقایق بودم
    کاش مهمان دقایق بودم
    به سراغ من اگر می آیی
    قلمت را بردار
    و سر کوی دلم منزل کن

    پاسخ:

    چه هارموني جالبي … دقايق و شقايق!
    درود …

    1. اتفاقن مي خواستم ببينم كي اول جاشو خالي مي كنه!
      بازم تو دوست بامعرفت …
      عمو محسن امروز رفته سمنان و در دسترس نيست!

  114. بايد امروز آنيموس را ببيند، نمي‌دانم از عصبانيت يا هيجان زيادي از دست بعضي همكاران علي‌رغم پيراهن آبي لاجوري كه زير سارافونش پوشيده لپ‌هايش گل انداخته، چند تا داد هم زده، سر بعضي دوستان كارشكن!
    مثلاً همكاري كه صداي زنگ تلفن مشتركش با آنيموس را بسته و آنيموس كه بايد تمركز كند روي نوشتن گزارش خبري و همكار محترم دارند به جاي آنيموس از خاطرات نه چندان سرخشان تعريف مي‌كنند!

  115. هدیه ی صداقت که گفتید ، دوست داشتنیه … اما کافی نیست …

    پسرم شما هر چی فحش بلد بودی نثار این سایت ما کردی ، گردن بنده از مو باریک تر ، اما شما اصلا سر می زنی به سایت ما که نگران بالا اومدنش هستی اروند جان؟

    شما یه مهندس کشاورزی قابل معرفی کن ، من سایتم رو میدم بهش.

    کاش باشم …تکیه گاه و آرامش بخش … کاش باشم …

    به مونترا عزیز:
    وقتی اینجا هستم خوبم ، کنار شما که هستم خوبم … باور کن …

    پاسخ:

    بله دخترم … سرمی زنم!
    پس فکر کردی پا می زنم؟!

  116. راستی چرا هرچی خاک خشک تر باشه بوش بهتره؟چون تشنه تر و مشتاق تره؟

    پسرم شما که هر چی فحش بلد بودی نثار سایت ما کردی … آخه این انصافه؟

    کاش باشم … تکیه گاه و آرامش بخش … کاش باشم …

    به مونترا عزیز:
    خوبم نازنین ، وقتی اینجا کنار شماها هستم خوبم …باور کن

    پاسخ:

    پرسیده ای: چرا هرچی خاک خشک تر باشه بوش بهتره؟چون تشنه تر و مشتاق تره؟

    جواب این سوال رو می دونم … منتها دوس دارم با یه مثال توضیح بدم!
    تا حالا بوسه گرفتی (یا دادی ) از کسی (به کسی) که خییییلی دوسش داری (یا دوستت داره)؟
    فکر کن فاصله بین بوسه ها زیاد و زیادتر بشه (مثلن برسه به هفته یا ماه یا سالی یکبار)…
    اونوقت نمی تونی حدس بزنی که بوسه ها تا چه اندازه نفس گیرتر و داغ تر و بیاماندنی تر می شه!
    باور نداری؟
    برو از متین بپرس!!

  117. به جان خودم این شماره ی 195 نیومده بود که من 196 رو نوشتم …
    چه جالب وقتی 196 رو نوشتم یه چیزایی رو جا انداختم ، یه چیزایی رو اضافه کردم …

    احساس آدم رو موقع نوشتن نشون می ده .. خیلی باحال بود …اینکه هر دفعه چی برام مهم تر بوده …

    خوشم اومد …

    پاسخ:

    حالا چرا جان خودت، وقتی متین هست؟!

  118. ای بابا اینجا جشن تولدبوده من دیر رسیدم؟
    چرا من کلا دیر میرسم؟

    پاسخ:

    نه … فکر نکنم تو همیشه دیر برسی! هر چند یه موقع هایی هر چه دیرتر، بهتر! نه؟

  119. اِ راستی کالیراد عزیز ، این تولد صادقانه تون مبارک …خیلی

    عمو محسن ایشالا سمنان خوش بگذره …یعنی سمنان اینترنت نداره؟

    پاسخ:

    ایشان برای سرکشی به کارخانه های شان در سمنان هستند نه برای سرکشی به وبلاگهای پدر من!!

  120. آسمان ، آبی تر،
    آب ، آبی تر ، من در ایوانم ، رعنا سر حوض .

    رخت می شوید رعنا.
    برگ ها می ریزد .
    مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است .
    من به او گفتم: زندگانی سیبی است ، گاز باید زد با پوست …

    طفلک متین … دلتون میاد؟

    تو کارخونه هاشون یه خط اینترنت موجود نمی باشد که یه گوشه ی چشمی به وبلاگ های پدرت بندازن؟

    راستی … “اشک می ریزم” رو جا انداختین

    1. – نه دیگه! اونجا تو کارخونه هاشون کار می کنند و تو خونه هاشون وبگردی! درست برعکس اینجا!

      – دلم که می آد! اونم بدجور!!
      ولی راستش نمی دونم چرا!
      تو می دونی؟!

      – اشک ریختن که دیگه همه جا هست! بزار اینجا جا بیافته! نه؟

    1. همه چی در دنیا می تونه به همه چی ربط داشته باشه دختر!
      یعنی این اصل محیط زیستی را هنوز باور نداری؟
      برو از متین بپرس!!

  121. بذار ببینم وردپرس کدومش رو میفهمه؟ اینقدر پدر نازنینت از وردپرس تعریف می کنه …

    این رو:

    😉

    یا این رو:

    ;(

    پاسخ:

    پدر من ِ نازنین! یا پدر نازنین ِ من؟
    می دونی که این دو تا با هم فرق دارند! ندارند؟
    فرقشونو می تونی از متین هم بپرسی تازه!!

  122. آها …اولی رو فهمید …

    راستی ..آره .. هر چی فکر می کنم می بینم جابیافته بهتره …

    :-؟

    پاسخ:

    چی جابیافته بهتره؟ خورش قرمه سبزی؟!

  123. متین ساعت 8 رفت خونه شون ، البته احتمالا با تذکر آیین نامه ای مادرش روبرو شده … بنابراین ترجیحا الان بهش زنگ نزنم بهتره …وگرنه من هم دچار تذکر آیین نامه ای می شم …

    پاسخ:

    چه جالب! متین و من جفتمون ساعت 8 می ریم خونه و می خوابیم!

  124. سوالم رو عجالتا خودت جواب بده اروند جان …. بی خیال متین … می خوای سر جفتمون بر باد بره؟

    پاسخ:

    بستگی داره که چه جوری بر باد می ره!
    یه موقع هایی بر باد می ره که زیاد هم بد نیس!
    اما یه موقع هایی به باد می ره! که البته خیییلی بده! بد نیس؟

  125. خیلی باحاله که آدم ادمین باشه ، هی اشتباهات خودش رو ویرایش کنه ، اونوقت هی اشتباهات دیگران رو با شیطنت پاک نکنه … نه؟

    باز شما دست به ویرایش زدید؟

  126. چی تند تند پشت سر من حرف میزنین؟

    پاسخ:

    کجا پشت سرت حرف زدیم؟ ما فقط گفتیم این که می گن: متین “مهندس کشاورزیه” بهتونه! مگه نیست؟!

  127. درود بر اروند خان
    منم خیلی صداقت دارم یک نمونه این که من از ساعت هفت تا نه شب تلویزیون نگاه می کنم ولی این همان خاکپور تا هر وقت که دلش بخواد اخبار نگاه می کنه.ولی من سر ساعت خودم یعنی ساعت9 می زنم اخبار.راستی وقتی هم که عصبانیه از موقعیتش سوءاستفاده می کنه وگاهی وقت ها 7 تا10 شب نگاه می کنه تازه وقتی میره پای کامپیوتر هم(اگه عصبانی باشه) با این که پای کامپیوتر هست ما حق نداریم چیزی نگاه کنیم.آخه شما بگین هم تلویزیون هم کامپیوتر؟هیچ کس هم که نمی تونه بهش چیزی بگه.آخه انصافه بزرگتر ها از اختیاراتشون سو ءاستفاده کنن؟
    اگه این طوریه من هم بلدم به عنوان دختر خانواده چی کار کنم.نمونه ی رفتارش همین چند وقت پیش،البته ت قصیر شما هم بود عمو جون فقط 40%،یادتون اومد؟…

    پاسخ:

    خوب شد یادآوری کردی … بگذار شنبه شب وقتی اومدیم خونه تون، به اتفاق همدیگه دخل این پدر را می آوریم! باشه؟
    راستی! چیزی نمی خواهید تا برایتان بیاورم نیلوفر جان؟

  128. این جواب 196 عجب مثالی داشت پسر!
    مثل اینکه خیلی با تجربه ای اروند جان!
    ما با مثال مناسب سن پسرهای 9 ساله توضیح دادیم “تشنه تر و مشتاق تر” … اونوقت شما اومدی صاف زدی تو خال…

    208:
    قورمه سبزی های من همیشه جامیافته … اگه مردی اناربیج بپز یه جوری که جا بیافته …

    209:
    متین البته 8 نمی خوابه … مطمئن باش

    210:
    “برباد رفتن” و “به باد رفتن” جالب بود … خوشم اومد …خیلی

    211:
    بستگی به پدر و پسر داره

    213:
    بله … با عرض شرمندگی …یادم نبود

  129. وقتی عمو محسن نیست این جا چقدر سوت و کوره …چقدر ساکته … چقدر هیشکی حرف نمی زنه … چقدر همه با چراغ خاموش میان و میرن … چقدر شقایق نمی نویسه … چقدر دیگه تنور بحث ها داغ نیست …چقدر … چقدر …آخ که چقدر جای عمو محسن خالیه …

    عمو محسن بیا دیگه … مُردیم از سکوت …

  130. در طول مسیر جاده های کویری ،
    ذهن جامانده بود در فضای پر طراوت حضور همگی تان .
    و من دچار این ذهن ،

    سفر همیشه برای من لایه های گوناگونی دارد ،
    واگر سفر ، سفر کاری باشد ،
    فرصتی است زیبا که بهانه برای پرداختن به نیاز های درونی در طی راه فراهم است .
    باور دشواری است که پس از چهارصد و گاه هشتصدو پنجاه کیلومتر ،
    و هشت تا ده ساعت کار اندکی دشوار و دقیق ،
    بدون خستگی باز گردی وبا ” آرامش ” بیاسائی .

    وقتی که امید و علی ، ……….. ،…………… ، اروند وآرتین ،
    روزبه و………………..و سروی مهربان و ………… ، در ذهن نشسته اند ،
    انگیزه ها توان بسیار بیشتری از ” گوه ” خستگی دارد که بخواهد ذهن را پاره کند و تن را فراگیرد.
    در حین راندن ،
    قطاری را که در خط موازی با جاده پیش میرفت دیدم ،
    با آن واگن های چسبیده بهم ،
    یک باره،
    کرم ابریشم به ذهنم نشست ،
    و آن تلاش پر از ترس از بزرگتر ها برای برگ درخت توت ،
    و بعد ،
    به انتظار پیله و پروانه های قشنگ ،

    نمی دانستیم با پیله ها چه کنیم ،
    اما رنگ هایشان عجیب زیبا بود و جنس شان لطیف ،

    این کرم ابریشم گونه مکانیکی ، در حرکت بود بر روی ریل .
    اما حالا ، کرم ابریشمی در ذهن من می خزید !!

    راستی ،
    من برگ درخت توت را بیشتر دوست داشتم یا ،
    کرم ابریشم را ،
    پیله را ،
    پروانه را .

    میدانستم با برگ درخت توت میتوانم به نگاه کرم ابریشم بنشینم ،
    به لمس پیله به پردازم ،
    و ” پرواز” پروانه را با افسوس دور شدنش نگاه کنم ،

    راستی ،
    پروانه به پیله بر میگردد ؟
    پیله به کرم ؟

    سروی مهربان ،
    این پروسه زندگی آنان است ،
    ** برگشت نا پذیر است .
    از آن سو ،
    اگر روزی دیگر درخت توت در دسترس نبود ،
    ( تصور کن ” محیط زیست” ش را رعایت نکردیم و منقرض شد .)
    ما حتمن نمی توانیم با برگ درخت چنار آن کرم خوش زایش را تغذیه کنیم .
    اگر همان لطافت پیله و زیبائی پروانه و “پرواز” دلنشینش را آرزو داشته باشیم،
    باید کاری کرد ،

    اگر هر چقدر تلاش کنیم و ” هزینه ” ،
    شاهد آن لطافت پیله و پرواز نخواهیم بود .
    این چنین تلاشی ، تلاش در بستر دانائی نیست ،
    هزینه زا است ، رمق گیر است ، خسته کننده است ،
    چون باری نخواهد داشت .
    این بستر دانائی است که ما را به شناختی برای ،
    جایگزین تغذیه یا راه های بازسازی بستر رشد آن گونه درخت راهنما میشود .

    و بعد این به ذهنم نشست :
    اگر فضای پرواز برای پروانه نباشد چه باید کرد ؟
    پروانه را به پیله برگردانیم و نگهش داریم؟؟؟
    تصورش هم برایم عجیب بود .
    باید که باز هم از همان بستردانائی ، فضای رشدش را فراهم آوریم .
    نگاهی بینداز به ” قورباغه های نهار خوران و …………” .

    من می دانم که :
    شعر فضای دلربائی برای زیستن فراهم می آورد ،
    شعر شوق برانگیز است ،
    شعر گاه برانگیخته می کند .
    من میدانم :
    ضرب المثل ها گاه تلنگر های جانانه دارند که در پس شان میتواند حرکت آغاز گردد .
    من میدانم :
    کلمات قصار چکیده حکایت های طولانی اند و گاه محرک و تاثیر گذارند ،
    اما هیچکدام توان برابری با ذهن هوشمند ” انسان ” را برای نشاندن در جهت خودشان را ندارند.

    اگر تصور کنی که :
    “هدیه صداقت سبکبالی است و “عدم” احساس گناه”
    این تنها یک سوی قضیه است ،
    میتوانیم ادعا کنیم هرکس ” عدم احساس گناه ” در او پدید آمد ” صادق” است ؟
    اصلن فکر کن آقای مهندس …………. باتحصیلات لیسانس مهندسی ،
    در یکی از دانشگاههای شهرستانی از ایران،
    در هر ساعت در آمدی برابر با سه میلیون تومان دارد .
    بدون هیچ کار تولیدی ،
    بدون هیچ تولید علمی ،
    تنها از بستر رابطه های اقتصادی آنسوی قانون ،
    آیا او احساس گناه میکند ؟
    اگر نمی کند او ” صادق ” است ؟
    اگر میکرد بمدت مثلن شش سال برگناه هان خویش می افزود ؟
    آیا او سبک بال نبوده که بر این بستر چنان تاخته است ؟

    “برای ازدواج کردن لحظه‌ای درنگ نکنید،
    اگر زن خوبی نصیبتان شود ، خوشبخت می شوید،
    اگر زن بدی گیرتان آمد {مثل من } فیلسوف می شوی”.

    نگاهی گذرا بیاندازیم به همان واقعیت های اجتماعی که بر آن تاکید میگردد ،
    ( من گاه ییشترر اوقات از این می گذرم ، کمکی بمن نمی کند )
    بر اساس این واقعیت ها در این کنونه ما میباید هفده تا بیست و پنج درصد مزدوجین مان،
    در بستر فیلسوف شدن در حال حرکت باشند !!!!!!!!!!!!!!
    هستند ؟؟؟؟؟؟

    تمام اینها در زیر مجموعه عظیم ” زندگی ” گاه پر از لطافت و طنازی و شیطنت های گرم ،
    و گاه پر از هیجان و شوق و رنگین کمان های کودکانه اند ،

    اما ،
    هیچگاه ،
    بستر زندگی را نمی توان بر پهنه معنی آنها فراهم کرد .
    چنین بستری حفره هائی خواهد داشت هرچند کوچک ،

    تصور کن تلاش فراوان برای نگهداری آب در ظرفی با حفره ای حتا کوچک در آن ،
    این تلاش یا بخشی از آن به هرز خواهد رفت ،
    هرچند که تلاشت را ادامه دهی .

    خاصیت حفره همین است ،
    هرچند کوچک ،
    راه ادامه ، این گونه تلاش نیست ،
    راه ، بستن حفره است ،

    *** ما حفره ها را بسته ایم ***؟

    ” انسان ” امروز ،
    با هر خصوصیتی نمیتواند نیاز هایش را با نسخه های تاریخی سامان بخشد .
    وقتی ” انسان ” با مسائل ریشه دار در تاریخ روبرو ست ،
    تاریخ با تمام توانش تنها میتواند ماهیت آن مسئله را با شرایط تاریخیش برایمان روشن کند ،
    تاریخ توان حل مسائل ” انسان ” را در کنونه هر زمانی نخواهد داشت ،
    تاریخ آنسوی کنونه زمان ماست ،
    جنس آن ، با جنس زمان ما ، یک گونه نیست .

    ” انسان ” نمی تواند بدلیل آلودگی حاصل از بهره گیری از اتومبیل ،
    از حیوانات و یا گاری و درشکه بمبارزه با آن برخیزد ،

    **”مهار بیابان زائی” نشان مان میدهد ، می آموزدمان ،
    که چه باید بکنیم ،
    با ابزار های دانائی .
    برای حل مسائل امروز مان ،
    با همه درد های امروزین .

    شاید :
    ” از تاریخ فرا می گیریم که ” صداقت ” چقدر خوب است ”
    اما ،
    در کنونه زمان خویش باید از بستر دانائی به ” صداقت ” برسیم ،
    دانائی هیچ تضادی با ” صداقت ” – ” مهرورزی خالصانه “- ” نیاز های درونی” انسان ندارد ،
    ما نیاز داریم بیاموزیم که از بستر دانائی چگونه ،
    نیاز های ” احساسی “، ” درونی “، خالصانه ” ،” عاشقانه ” و ” لطیف کودکانه ” خود را بروز دهیم .
    شاید گاه ما ،
    از بستر احساسی خواسته ایم به این نیاز ها دست یابیم ،
    و شاید برای همین دچار ،
    دلسوزی و ترحم می شویم !!
    دلسوزی و ترحم به ” انسان ” بهر صورتش ،
    تحقیر ” انسان ” است .
    نیاندیشیدن به ” بزرگی ” انسان ” است .

    اصلن هیچوقت اندیشیده ای که کودکان چرا “صداقت ” دارند .
    کودکان دانسته اند چه کنند که ” صداقت ” از آنان جاری شود ؟؟
    یا بروز رفتارشان ، معنی” صداقت ” است؟
    یا واژه ” صداقت ” از رفتار آنان بر خواسته ؟
    کدامیک ؟

    تصور من این است : اگر در میان چنین گفتارهائی ،
    از کلمات قصار ،تا تمام حکایت ها و تجربه های تاریخی پیش رفته شود ،
    احساس رها شود ،
    بستر دانائی به پستوی پنهان خویشتن رود ،
    آغاز گرفتاری است،
    نیمه پنهان وجود ، نوری نخواهد خورد ،
    تاریک تاریک خواهد ماند ،
    نیاز های ” انسان “ی آبیاری نمیشوند ،
    خسته و کوفته می کنند ،
    می رنجانند ، چین ها بر پیشانی می نشانند ،
    لب ها با زمزمه های عاشقانه قهر می کنند ،
    لطافت های عمیقن زیبا حوصله بروز نمی یابند ،
    طراوت از رنگین کمان خود خالی می شود ،
    و تور های در آب از طراوت خالی ،
    و،
    عادت فضای راحتی برای بروز میابد .
    و،
    عادت ” انسان ” را میبرد تا ته تاریخ ،
    و،
    مسخ می کند ” انسان ” را .

    این نوشته مستقیم از ذهن بر روی کادر کوچک در اختیارجاری شد .
    بدون هیچ دوباره خوانی و یا ” ادیت “،
    اما بدون حاشیه های بسیار آن.
    می خواستم از ناپیوستگی ها یا درهم ریختگی های آن ،
    میزان همان خسته نشدن ها قابل لمس باشد .
    می خواستم با ” همگی تان ” بوده باشم ،
    پوزش از این را ، می بایستی در آغاز می آوردم ،
    شاید این هم نشانه همان ها باشد .

    بهر صورت تمام نشده است اما………………
    شاید بعد از سفردوباره امروز توان نوشتن باز هم باشد اگر……………….

    پاسخ:

    آنها که خواندن تاریخ را عبث می دانند؛ از دو حال خارج نیستند؛ یا تنبل هستند و حوصله خواندن تاریخ را ندارند، یا به تاریخ اعتماد ندارند، یا خودشان را مافوق تاریخ می دانند و یا اصولن خود از دل تاریخ آمده اند و “تاریخ ناطق” هستند! (البته ممکنه از دو حالت بیشتر شده باشه!!) به هر حال، قصه عشق، خیانت، صداقت، شجاعت، ایثار و تولید (متین می دونه منظورم چیه!)؛ قصه هایی هستند که با ظهور انسان آفریده شده اند و درسهای بزرگی در تاریخ از آنها به یادگار مانده است.
    آنچه که در تاریخ خطرناک می نماید؛ مطلق پنداشتن آن و ماندن در مرداب تاریخ است.
    برای همینه که سهراب می گوید:
    پشت سر باد
    نمی آید
    پشت سر
    خستگی
    تاریخ است.

  131. عمو جان
    ایت تکه عالی بود :
    “اگر فضای پرواز برای پروانه نباشد چه باید کرد ؟
    پروانه را به پیله برگردانیم و نگهش داریم؟؟؟”

    این دغدغه همیشگی ذهن من است در محیط هایی که تفاوت را
    نمی پذیرند…

  132. “بر اساس این واقعیت ها در این کنونه ما میباید هفده تا بیست و پنج درصد مزدوجین مان،
    در بستر فیلسوف شدن در حال حرکت باشند !!!!!!!!!!!!!!”

    عمو جان ؛
    خیلی خوشحالم براتون که شما این هفده تا بیست و پنج درصد را نمی شناسید !
    چون تقریبا 60 درصد اطرافیان ِ من گاها جونیور و بیشتر سینیور هستند در
    همین شاخه از رشته فلسفه!

  133. راستی اروند جانم ,

    من همان وقت می خواستم
    این مثال بوسه ای که برای اشتیاق خاک ِ خشکیده زدی را بنویسم ،
    منتها خجالت کشیدم

    پاسخ:

    خجالت برای چی؟
    مگر بوسیدن خجالت دارد؟ این همانی است که می تواند نشانه ی رسیدن به نگاهی باشد که از حادثه ی عشق تر است …
    ما باید یاد بگیریم تا دوست داشتن هامان را فریاد زنیم و نترسیم و نفرتهامان را روی یخ بنویسیم و آب کنیم.
    این می تواند همان صداقتی باشد که در پی اش “آرامش” ظاهر خواهد شد.
    دقت کرده ای که آدم های ترسو هرگز آرامش ندارند و هرگز نمی توانند عاشق شوند! می دانی چرا؟ چون دروغ می گویند و چون نمی توانند صادق باشند!
    درود …

    ولی چه خوب که تو گفتی!

  134. بچه ها عمو محسن اومد …

    عالی بود عمو محسن … مثل همیشه

    راست می گید “عدم احساس گناه” نمی تونه الزاما به معنی “صداقت ” باشه

    و اون بحث پیله و پروانه هم خیلی به دلم نشست .

    1. صداقت، یعنی: برداشتن سنگ از وسط جاده ای در تاریکی شب؛ آن زمان که کسی تو را نمی بیند تا برایت هورا بکشد!
      اگر اینگونه هستیم … صادق هستیم و می توانیم ادعا کنیم که قادریم تا “عاشق” هم باشیم.
      درود …

  135. آره ، این می تونه یه معنی صداقت باشه ، یا بهتر بگم یه برداشت از صداقت ، یا بهتر تر بگم یه نمونه از بروز صداقت …

    از اونجایی که صداقت هزینه داره و من هم مثل شما معتقدم برای عاشق شدن و عاشق ماندن حتما و حتما باید صادق بود … پس رحمت به روح دوست شاعرم که گفت:

    نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست
    عاشقی شیوی رندان بلاکش باشد

  136. البته فکر نکنم فقط کافی باشه که دخلش رو بیاریم . خراب کردن روحیه اش با من ،نابود کردنش با شما.راستی من چیزی جز آوردن دخل آقای خاکپور نمی خوام.خودتونم بیاین برام رحمته.تازه دوباره امروز م دوباره بد اخلاقی کرد.چیز عجیبش این بود که 10%من،40%علی و50%بابام تقصیر داشت.توی 10%من هنوز اختلافه.آخه مورخان گفته اند که ممکنه 10%کمتر باشه و اکنون ساعت 2وده دقیقه نه اون با من حرف می زنه نه من،فکر کنم به اشتباهش پی برده و حالا می خواد زیر آبی بره…

    1. به به! پس زیرآبی هم می ره؟!!
      راستی! چرا درصد حمیرا را ننوشتی؟ فکر کنم مورخان درست گفته اند! و 5 درصد از مال خودت را باید بدهی به او!

    1. نیلوفر تو رو می ذاره تو جییب بغلش و باهات یه قل دو قل بازی می کنه شقایق جان!
      تو هنوز مو را هم کامل ندیده ای؛ چه رسد به پیچش مو!!
      نگاه کن که چه بلایی سر خان بختیاری آورده است!!

    1. به قول آنیموس که وبلاگش را معدوم کرد! و رفت …
      من دیدم! آخه من نخودیم و می تونم هر چیزی رو ببینم! نمی تونم؟

  137. نه نه نه ،مامانم توش نقشی نداشته البته بیشتر موقع ها نداره و همیشه توی دعوا هاش آتش بس می شه اما بابا تا آخرش می جنگه تا آخرش پیروز شه و البته من رو هم دسته کم نگیرید.

    1. بابا باید تا آخرش بجنگه! وگرنه که خان بختیاری نمی شد نیلوفر جان! می شد؟
      تو را هم دست کم نمی گیریم … اصلن کی جرأت داره دست کمت بگیره؟!

  138. آنیموس رو خوب اومدی !

    می شه یه کلاس خصوصی ى نخودی بودن برای من بذاری اروند؟

    پاسخ:

    کلاس خصوصی نرخش خیلی بالاست! فکر کنم باید همه ی پاداش عیدتو اِخ کنی بیاد! می کنی؟ … اِخ را می گویم!

  139. سلام عمو جان. آنیموسی معدوم نشده٬ فقط یه کمی کدهاش دست‌کاری شده٬ برای دوستان خاص٬ و یک عموی خاص٬ در آدرس دیگری خواهم بود.
    در جمعی که خصوصی‌تر می‌خواهمش…
    قلمتان به دیده…

  140. راستی شما به دلستان من رفته‌اید تا حالا؟!

    delestane.blogfa.com

    (اروند جان٬ عذر می‌خوام روی صحبتم با شما هم بود٬ یه لحظه فکر کردم اینجا کامنتستان ِ دلنوشته‌های پدر هست…

    1. اولن که اینجا و آنجا نداره! همه یکی و اهالیش هم، همه خودی هستند! ما هم که نخودی!
      ( کلاس خصوصی هم نداریم! داریم؟)
      دوم این که ترانه دلستانت اشک مان را درآورد دختر! (اشک مان را که می گویم، یعنی اشک پدر اروند البته!)
      سوم این که مواظب خودت و دل پراحساست باد …

  141. پاداش و عیدی چه قابلی داره؟حقوق اسفند و فروردین رو هم بذار روش…
    بابا ما گه قبلا گفته بودیم دربست…

    1. مرا یاد فیلمی مشهور با شرکت دمی مور و رابرت رد فورد می اندازی! نمی اندازی؟ پیشنهادت را می گویم البته!

  142. نه عمو خان!!!! شما می‌خواستید ناغافلکی این کریم آب منگول را قشون کشانه راهی بدخواهان آنیموسی بفرمید! من عرض کردم خبر مبری نیست!
    ولی سپاسگزارم بدفرم از هواخواهی عمویانه‌تان… تا درس عبرتی باشد برای سایر بدخواه مدخواهان!

    پاسخ:

    قابلی نداشت … به هر حال “دوست” به همین دردها می خورد! نمی خورد؟ اگر دوست حاضر نباشد برای دوست خط خطی شود دیگر چرا رفاقتی؟ چه مرامی ؟ چه صداقتی؟
    .
    .
    .
    حالا خوشگله بیشتر یا پولداره؟!
    اعتراف کن!
    اینجا مجلس کاملن خودیه! و من هم که نخودی!!
    می گی نه!
    برو از خود شقایق بپرس!

  143. من هم خوشحالم که باور میکنی که باور می کنم ؛
    اوهوم!عالیه!صداقت را می گویم!

    پاسخ:

    می دانی صداقت یعنی چه شقایق؟
    با تو هم هستم آنیموس!

    صداقت یعنی:
    نباید بال و پر خود را جمع کنید تا از در عبور نمایید؛
    نباید سر خم کنید تا به سقف نگیرد؛
    نباید از نفس کشیدن بهراسید که مبادا دیوارها شکاف بردارند؛
    نباید از دوست داشتن و دوست داشته شدن گریزان باشید که مبادا کلیشه ها شکسته شوند؛
    و نباید از این که خودتان باشید، بترسید … مبادا که نخودی فرض تان کنند!

  144. می گم اروند ؛ به نظرت این همه علامت تعجب بعد ِ نه عمو خان! یه جورایی شک برانگیز نبود؟!
    به نظرت نباید تا کسی نیست ازش اعتراف بگیریم؟

  145. عمو خان خان و بانو شقایق (که انشاءالله خدمت شما بانو خواهم رسید بدفرم و سرتایم مقتضی‌ش) خوشگلی و مهربانی این دوست مفروض بدجوری تر از پولدار بودنشان می‌باشه٬ حالا اگه این نور رو با لامپ دویست ولت از تووو چشم من بردارید٬ من دیگه می‌رم بخوابم که صبح علی‌الطلوع یک امتحانکی دارم حوالی سه چهار ساعت!!!!

    1. آهان …
      حالا شدی دختر خوب و حرف گوش کن …
      قول می دهم این موضوع بین من و شقایق و سروی و متین و عمو محسن و بقیه بروبکس بمونه و هرگز به جاده مخصوص درز نکنه! می کنه؟!!

      راستی!
      حالا متولد چه ماهی هست این شازده پسر با سلیقه؟!

  146. زنده باد اهالی این اتاق ابی دوست داشتنی ….
    خانوم کالیراد عزیز نوشته هایتان خیلی دلنشین است …خیلی…و سخاوتمندانه به من انگیزه هدیه میکند… امشب از روی “یاس مهمان سر دیواری است و فقط می خندد” یک تصویر ایستاده ی رنگی ساختم…تولد دوباره تان مبارک.
    در اتاق ابی اروند،همیشه کلی انرژی های خوب جریان دارد.
    راستی سروی نازنینم ،ممنون از 164درواقع ممنون از بیان تجربه ی اون روز صبح ،کاملا موافقم تف کردن واقعییت خیلی بده….عکس رو هم یادمه.

    1. خوش آمدی فاطمه خانوووم …
      کم پیدایی دختر!

      اتاق آبی را خوب آمدی ها … چون من استقلالی هستم و با رنگ قرمز میونه ای ندارم! دارم؟

      راستی!
      یادم باشد واسه 164 یک هدیه به سروی بدهم!
      متین جان: اگر یادم رفت تو به آنیموس یادآوری کن تا یادم بیاندازد!

  147. عموووووووووووووو؟ اعتراف زورکی می‌گیرید؟ حالا شمایل حضرت عباس هم می‌خواهید؟ تازه باج سیبیل هم٬ آن هم در جاده مخصوص؟!
    ای امان همسایه‌ها…..
    ولی حالا که جریان دارد قشنگ می‌شود و ما داریم از ترسمان هی دروغکی اعتراف می‌کنیم٬ بگذارید از آبان ماهی‌ها هم یادی بکنیم…

    1. امان از این آبان ماهی ها …

      آبان ماهی ها (مردانش را می گویم)، از جاذبه درخوری برای جنس مخالف برخوردارند و هرگز کم نمی آورند! خیالت راحت …
      منتها از خبرهای خوب که بگذریم؛ می رسیم به این که آبان ماهی ها بسیار سیاستمدار هستند و بنابراین خودت بهتر می دانی که سیاست و صداقت پارادوکس عجیبی دارند! ندارند؟ آنها موجوداتی پراحساس هستند که می دانند چگونه باید از آب ماهی بگیرند! اما با این وجود، شناگرهای ماهری نیستند! چون اغلب در بین راه خودشان را نیش می زنند!!

    1. امان نامه برای چی؟
      مگر ما می خواهیم شما را “سیاست” کنیم بانو؟
      راحت باشید تو رو خدا

      .
      .
      .

      حالا چه جوری به قلاب افتادی؟ یا انداختی؟!

  148. بر و بچ خواستون باشه سروی پرسپولیسیه.تازه مهندس کشاورزی هم نیستا!!!!!

    فقط به سروی هدیه میدین. منم میخوام؟ آنیموس، شقایق ، فاطمه شما نمیخواین ؟ لیدر جنبش هدیه بگیران کی میشه؟
    کی جرات داره شقایه جان.من به شخصه از آبان ماهی ها میترسم. خواهر کوچیک ما آبان ماهیه. والله بابا منم که بهمنیه ازش حساب میبره. باورتون نمیشه از سروی بپرسین که من چقدر از ایتن بچه فسقلی حساب میبرم.

    چشم بانو آنیموسی من. لینک نمیکنم. اما امان از دست کسانی که مزاح حیاط خلوت احساسات آدم( وبلاگ) میشوند. منم دو اتا از اینا دارم . درکت میکنم. باعث شدند بخش نظرات وبلاگم رو تاذیدی کنم. اگه دوس نداشتم وبلاگو رو منم جامو عوض میکردم

    1. از قضا من فکر می کنم بیشتر از تو مهندس کشاورزی باشه! می گی نه برو از مامان شقایق بپرس!
      با این وجود پیشنهاد شیرینی همگانی را هستم. اما در اینجا حیاط خلوت نداریم! داریم؟

  149. اِ . ساحل بین آقای درویش به تو میگه مهندس کشاورزی. شاید هم داشتن یه دوست فابریک مهندس کشاورزی اونو مهندس کشاورزی کرده. البته شما که میگین من مهندش کشاورزی نیستم. هستم؟

    پاسخ:

    نه! تو نیستی … ولی ساحل هست! نیست؟
    در ضمن از کجا فهمیدی من آقای درویش هستم؟ من همون کودک شیطووونه هستم! نیستم؟

    در ضمن دنبال ساحل هم نگرد! او از دیروز افتاده رو مقاله عباس پالاش و اینبار می خواد به صورتی روکم کنکی وارد جدال با عبداللطیف عبادی شود!

  150. در این تعبیر دیواری من هم به شدت همراهم٬ شقایق جان شما دیوارتان هم کوتاه باشد٬ قدتان…
    الاهی قربون قد و بالات مادر…

  151. ما ساعتی‌ست که از امتحان بازگشتیم٬ خداقوتمان بدهد٬ انقدر روی مطالب اشراف و آگاهی داشتیم که الان هم که سوال‌ها را دیده‌ایم و خودمان “شخصاً ” جواب داده‌ایم٬ نمی‌دانیم خوب بوده یا بد!!!
    ولی مهم این است که این روز برای ما روز موعود بود و بالاخره برای این ور سال از شر مطالعه‌ی نه چندان مورد علاقه٬ رها گشتیم. 🙂

    1. خیلی خوب ماجرای امتحان را توصیف کردی آنیموس جان … آخ … ببخشید! یادم نبود طرف خیییلی غیرتیه! نه؟
      به هر حال، حق داری اگه نتونی خوب رو جواب ها تمرکز کنی! چون حالا با توجه به صید جدید، باید روی چیزای بهتری تمرکز کرد! نه؟
      درود …

  152. پدرجان اروند خان! اینجا شکلک یه ابرو بالا انداخته ندارد؟!
    یادش به خیر سال 78 که شما خوبش را هم می‌دانید…
    این جا فقط همچین یک نمه‌٬ نه فکر کنید بیشترها… یه نمه بوی بدجنسکی می‌آیدا!!!!

    1. آهان … راس می گی … آخه من که فقط چهار فصل ویوالدی رو گوش می کنم! این سوسن خانوم را هم از اروند شنیدم … اونم گذری!!

      با این وجود، موافقم!
      این که سوسن خانوم باید یه دونه باشه!

  153. قیافه‌م دیدنی تر شد اگر بدونی در این فاصله که من اینجا نبودم کجا بودم و چه اتفاق غیر منتظره‌‌ی عجیبی برام افتاد!!!!
    دارم می‌ىم مهمونی٬ فعلاً تا بعد خدافظی.

    (عجیب توو شوک هستم!)

    1. خوش بگذره … هر چند تو می تونی حتا همزمان رو سه نفر تمرکز کنی! نمی تونی؟
      راستی! سوسن خانوم هم اونجا پخش می شه! نه؟

  154. راستش با اون شوکی که اون وقت که عرض کردم خدمتتون فهمیدم من همون یه نفر رو هم سخت بتونم مدیریت کنم!!!!
    هنوز جای شاخایی که ظهر روی سرم در اومده درد می‌کنه!!!!

    1. من که گفتم: اگه طرف آبان ماهی باشه تا حالا نه تنها وبلاگ عمومی که وبلاگ خصوصی و خصوصی ترت را هم یافته و تازه آنهایی را هم که پاک کرده ای با استفاده از کش گوگل دوباره بازیابی کرده! بدتر از همه این که ردت را در همه جا رصد کرده و سرانجام در وبلاگ متین، سفینه تجسسی اش به زمین نشسته! ننشسته؟!

    1. باباجوون اینقدر تمرکز ساحل را به هم نزن از دیشب تا حالا داره جواب عباس پالاش و لطیف را می ده! نمی ده؟
      در ضمن من جوکش را نشنیدم، ولی می تونم حدس بزنم! به نظرم از مهندسای کشاورزی و مهندسای کامپیوتر بهتر هم هستند!
      .
      .
      .
      آفرین شقایق!! درسته … معلم ها همیشه نامبر وان هستند! نیستند؟

  155. واقعا که !

    اروند جان داری جلوی روی من ، پشت سرم حرف می زنی؟!
    مگه نبینمت ، لپاتو گاز می گیرم … حالا ببین!

    چرا اینقدر منو اذیت می کنی؟ هاااااااااااااااان؟!

  156. به عمو هومان عزیزم :

    عمو هومان ، آقای درویش همیشه از شما تعریف می کنن ، از شما و عمو محسن … خیلی …

    تصورم از شما و عمو محسن ، دوتا بابای نازنین و دوست داشتنیه که میشه با خیال راحت بهشون تکیه کرد.

    می دونید ، من خیلی دوست ندارم از جزئیات زندگیم بگم ، همیشه اکراه دارم از اینکه در مورد زندگی شخصیم حرف بزنم ، شاید چون از بچگی یادم دادن که حرف خونه، مال توی خونه است!

    خیلی شهامت می خواد که آدم از زندگی شخصیش حرف بزنه ، اون هم تو اینترنت ، چون خواننده های مطلب ، تو رو ندیدن و فقط از روی نوشته هات در مورد خودت و خانواده ات قضاوت می کنن …

    بخاطر همین من خیلی در این زمینه شجاع نیستم ، نه اینکه مسئله ی خاصی تو زندگیم باشه … نه … ولی از قضاوت شدن می ترسم .

    وقتی نیلوفر از دعوای بین شما و خودشون ( نیلوفر و علی ) گفت ، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چقدر این دختر شجاعه و بعدش اینکه چقدر این دختر غمگینه … غمگینه که اومده اینجا ، جایی که مطمئنه پدر عزیزش اونجا رو می خونه ، داره درباره ی غصه اش حرف می زنه .

    شاید باور نکنید ولی دخترها یه جور دیگه باباهاشون رو دوست دارن ، شاید بخاطر احساس نیاز به یه تکیه گاه باشه ، شاید بخاطر اینکه دخترها ایمان دارن که پدرشون قویترین مرد روی زمینه … نمی دونم چرا … نمی دونم …

    یه چیزی در گوشتون میگم ، لطفا به کسی نگید … بین خودمون باشه … یه وقت هایی بود که پدرم باهامون قهر می کرد و تا یک ماه با ما حرف نمی زد … اینقدر طولانی میشد که اصلا یادمون می رفت سر چی قهر کرده …

    بابام مرد خیلی خوبیه … باور کنید … پدرم یه “آدم” واقعیه … اما با ما زیاد قهر می کنه … و این قهرها باعث شده که دیگه نتونم به عنوان یه تکیه گاه محکم روش حساب کنم … چون خیلی وقت ها که بهش نیاز دارم ، قهره!

    عمو هومان نازنینم ،

    لطفا با نیلوفر آشتی کنید … خواهش می کنم … خواهش می کنم … خواهش می کنم …

    لطفا مرد بزرگ زندگیش رو ازش دریغ نکنید ، لطفا تکیه گاهش رو ازش نگیرید ، حتی برای چند ساعت ، برای چند دقیقه ، حتی برای چند ثانیه … بچه ها – مخصوصا دخترها – بدون این تکیه گاه خیلی می ترسن … دخترها بدون باباشون ، خیلی می ترسن .

    اینکه نیلوفر اعتراف کنه که حتی 10 درصد از اون ماجرا تقصیرش بوده یعنی خیلی خیلی دوستتون داره ، چون اگر غیر از این بود همه ی تقصیرها رو مینداخت گردن شما .

    یادتون نره ، شما قویترین مرد زندگی نیلوفر هستین …
    در عین قدرت ، بگذرید … بی خیال درصدها …

    لطفا با نیلوفر آشتی کنید …

    کاش میشد این رو فقط عمو هومان بخونه … کاش میشد …

    پاسخ:

    فردا شب مهمان عمو هومان و خانواده عزیزش هستیم و در این باره حسابی بحث کرده و جایت را خالی خواهیم کرد سروی نازنین.
    درود …

  157. به عمو هومان و خانواده ی نازنینش سلام گرم من رو برسونید …
    راستی تعطیلات عید شما چرا اینقدر زود شروع میشه؟

    من نمی ترسم به اونهایی که دوستشون دارم بگم : ” دوستت دارم”
    چه کوچک باشن چه بزرگ
    دوست داشتن که جرم نیست

    گرچه به قول شاملو عزیز:
    ” دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
    دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

    روزگار غریبی ست نازنین “

    1. نه! این تعطیلان نوروزی نیست … برای یک سخنرانی در دانشگاه شهرکرد عازم بام ایران هستم و اروند خان هم افتخار همراهی با پدر را مرحمت فرموده اند! چون هواپیما سواری خیییلی دوس داره!
      در ضمن ما نفهمیدیم که بالاخره می ترسی یا نمی ترسی؟!

    1. آفرین …
      هر وقت کم آوردی، بگو از صندوق تعاونی اعتبار اداره یک وام فورس ماژور برایت بگیرم … (کم آوردی که می گویم، منظورم هزینه ی اعتراف صادقانه است!)

  158. مرسی اروند جان …
    امیدوارم تعاونیتون وام های قابل توجهی بده چون هزینه ی یه همچین اعترفا صادقانه ای! خیلی بالاست … می دونی که؟!

    پاسخ:

    نه نمی دونم! واسم تعریف کن …

    1. صد آفرین! آی کیو واقعن در حد بندسلیگاست! نلیگاست؟
      در ضمن بدو برو دختر جواب لطیف را بده که با توووپ پر آمده است!

    1. ببینیم و تعریف کنیم … البته خداییش از خوب جایی شروع کردی!
      ماجرای 10 میلیون دلار را می گویم!

    1. کی؟ من! اصلن کی جراتشو داره؟
      منتها جوجه رو آخر پاییز می شمارند ها …
      بیا برو ببین چه جوابی بهت داده … اونوقت بعدن صحبت می کنیم! (شاید هم بهتره بگم به همه ی زن ها داده!)

  159. از قضا، قضيه مربوط به يك دي ماهي غيرقابل پيش‌بيني‌تر از خردادي‌ها مي‌باشندي!
    راستي سلام…

    1. ببين آنيموس! من كاري ندارم تو مجبوري در چند جبهه بجنگي!
      يادت هست در نخستين كامنت دل نوشته ها چه نوشتي؟
      بدو برو به پيمان و عهدت وفا كن!!

  160. چند تا مسئله رو یادم رفته بود بگم … الان میگم:

    1 – با توجه به قول 261 ، جایزه ی من یادتون نره قربان .

    2- با توجه به استدلال 328 ، منم هواپیما سواری خیلی دوست دارم ، منم با خودتون می برید؟

    3- در مورد 332 ، سر فرصت ، مفصل در این مورد حرف می زنم … دلم می خواد ببینم عمو محسن چی می گه در این مورد.

    4- می دونی الان عمو محسن کجاست؟ چرا به اینجا یر نمی زنه؟ هنوز از سمنان بر نگشته؟

  161. جوک مهندسای کامپیوتر؟بگین ببینیم شما کدوم ورژنشو شنیدین!؟

    ولی دکترجان من با خانوم مهندس موافقم !نمیشه کسی کامپیوتر خونده باشه و خاص پسند و با سلیقه و صیاد نباشه و آبی ازش گرم نشه!به قول شما می شه؟

  162. پارسای عزیز

    خیلی خیلی ممنون هستم ،
    میدانم که ” چشم ” ها یم خوب خواهند شد،
    چون باید زیاد از شما بخوانند ،

    اگر چه از آن ها کار بسیار کشیده ام .

    یاد داشت 346،
    نشان از آن دارد که همه شما ،
    هوشمندان کامپیوتر ” کار ” ،
    قدر “چشم ” هایتان را خوب میدانید ،

  163. همون ورژنش که اشاره لطیفی به نسخه معروف مهندسین کامپیوتر که reset کردن میباشد دارد

    و اما جوک
    یه روز سه تا مهندس یکی شیمی، یکی برق و یکی کامپیوتر سوار ماشین بودند. ماشین خاموش میشه .
    مهندس شیمیه میگه اشکال از بنزینشه
    مهندس برقه میگه اشکال از استارتشه
    و مهنس کامپیوتره میگه بهتره همه مون یه دور پیاده شیم و دوباره سوار شیم . احتمالاً روشن میشه

  164. آهاهان این که جوک نیست متین جان . این واقعیته.
    منتها در مورد مهندسای سخت افزار این دفعه از خانوم مهندس بپرس که این بچه های سخت افزار ما چه جوری سیستمای بینوای مارو درست میکنن!
    هاهاها

    ولی هر جوکی به یه واقعیتی برمیگرده ها .مثل جوک مهندسای کشاورزی!نه؟
    درمورد شما امیدورام صادق نباشه

  165. این جوک رو یه مهندس کامپیوتر وقتی به من گفت سیستمم رو رست کنم بهم گفت.
    مهندس درویش میگه من مهندس کشاورزی نیستم. هستم بابای اروند؟

  166. من می خواستم اینجا یه چند تا جوک یا نه مطلب کامپیوتر ی بانمک بنویسم.از دکتر و این فضای فرهیخته شرمم اومد .می ام وبلاگ خودتان
    دکتر جان ما ارداتمندیم

  167. اروند جان پدر شما مهندس کشاورزیه یا مهندس کشاورزی شناس؟
    ما تو اینترنت خوندیم ایشون بیابان شناس هستند اما گویا مهندس کشاورزی شناسی هم بلدند؟
    در 28 سالگی(در آستانه 29 سالگی) مجرد بودن دلیل محکمی برای مهندس کشاورزی بودن نیست؟
    فکر کنم همین کافی ست. نیست؟

  168. من ایمان دارم که تو مهندس کشاورزی نیستی متین جان و خودت خوب بلدی از خودت دفاع کنی ولی با این حال بدخواه مدخواه داری بگو بیام به حسابش رسیدگی کنم.

  169. شب خوش…..اروند عزیز استقلالی،کم پیدا که نه ولی کم سعادت شدم چون این روزها کمتر میرسم به دوستان خوبم در اتاق های رنگارنگ این دنیای مجازی سر بزنم….بین خودمون باشه قول دادم ترم اخری ،دانشجوی حرف گوش کنی باشم و طبق زمان بندی پایان نامه ام رو جلو ببرم….(مدیونی اگر یه وقت فکر کنی استاد راهنمام تهدیدم کرده…خودم خیلی مسالمت امیز قول دادم!باید کشف کنم ببینم استادم متولد چه ماهیه راستش خیلی خطرناک به نظر میرسه)
    مهمونی خوش بگذره پسر خوب.

  170. جاتون خالیه دکتر جان نافرم ها 🙁

    اتفاقا این که در آستانه 29 سالگی مجردین دال بر همینه که نیستین!
    چون کسانی که بدو بدو میرن خونه بخت اینور قضیه بهشون حال نمیده که میرن اونور!نه دکتر؟نه خانوم مهندس؟

  171. راستی یه سوال سروی جان
    فیلد تخصصی تون چیه ؟

    و اینکه بابا این جمله بد ضایع بود ها
    من ایمان دارم که تو مهندس کشاورزی نیستی
    مگه عیبه حالا؟ D:

  172. خوشا به حال تمام پیله هایی که پروانه هستند و بد به حال پروانه های در پیله مانده
    چشمانم را دیروز با قطره ای شبنم که از برگ درخت توت خانه مان چکیده بود شستشو دادم
    امروز جور دیگری می بینم
    برای کهکشان خورشید بودم
    برای زمین پیله ی پرواز
    تمام لبخند کودکانه ام را در پیله ی صداقت پیچاندم
    تقدیم همه ی بزرگانی که جوهرشان جوهریشان است
    برایم بال پرواز باشید عمو محسن شقایق سروی اروند فاطمه و درویش گرامی

    باید از پیله بیرون پرید
    باید از برکه بیرون دوید
    باید آنسو ترک پر کشید
    باید از عشق معنا گزید
    باید از یاس درسی گرفت
    راه و رسم صداقت گرفت

  173. حضرت عمو رفته‌ايد كجا؟ مي‌خواهيد يك سرولات ديگر خلق كنيد؟
    اين پست ديگه يه ربعي طول مي‌كشه كامنتاش بياد بالا، بس كه زياد شده… يا عمو مددي!
    خوشِدون باشِد…

  174. به سروی عزیز
    شاید تقدیر این بود تا کامنت نیلوفرم؛ یگانه دختر یادگار زندگیم فرصت شناخت بیشتر از شما را برایم مهیا کند و بیش از پیش رفیق آسمانی را سپاس گزار باشم.
    هرگز توصیه های کم همتای شما را در زنگی فراموش نخواهم کرد. به امید دیدار

  175. سروی عزیز … ببین این هم یکی از دسته گل های نیلوفر ما؛ ظاهرن باید شش دانگ حواسم را جمع کنم! چون اگه یکیش هم کم باشه مثل کامنت بالا هومان خاکپور میشه نیلوفر …

  176. عمو هومان عزیز،
    آشنایی با شما ،و خانواده ی دوست داشتنی تون یکی از اتفاقات خوب روزگار منه .

    آخر هر سال اتفاق های خوب زندگیم رو میشمرم و به خودم می گم ببین امسال خدا چه هدیه هایی بهت داده دختر.

    امیال ، از آن سالهای خیلی پرباره … کلی هدیه گرفتم …

    شما ، حمیرا خانم ، نیلوفر و علی ، آقای درویش و اروند ، عمو محسن و مامان فرزانه و غزل ، شقایق بانوی بسیار دوست داشتنی خودم ، آنیموس عزیزم ، مونترای نازنینم ، خانم کالیراد ، و همه ی دوستان خوب دیگری که به برکت این اتاق آبی نصیبم شده .

    درکنار همدیگه … زیر سایه ی سبز خدا … زنده باشید و شاد … همیشه …

  177. عمو هومان خان ،

    نیلوفر چون خودش گُله ، همه ی کارهاش هم همین جوری گلبارونه …
    بی حواسی خودتون رو گردن دختر عموی من نندازید لطفا…

  178. يادتان مي آيد که خدا دست شما را بگرفت
    يادتان هست براي دل سجاده قناري پر زد
    و شقايق ابدي شد
    و صداقت روئيد
    ياس خنديد و باران باريد
    کودکي دست به دامان پدر، عيدي خواست
    و گدايي که صداقت مي خواست
    يادتان مي آيد سفره شان خالي بود
    پدري چشم به دستانت داشت
    و تو مَحرم نشدي، به حرم جا نشدي
    يادتان مي آيد سبدي پر ز انار،کاسه اي آب خنک
    راستي يادت هست که چرا خنديدي
    و چرا آنسوترک،خنده را دزديده اند
    يادتان هست نسيمي مي وزيد
    در ميان گيسوان ياس، بالا مي پريد
    يادتان مي آيد کودکي در زير باران مي دويد
    و نسيمي آمد، بي صدا، نيم نگاهي زد و رفت
    کودکي دي با چراغ روشني، ياس را مي کاويد
    و قناري سر سجاده به رويا پيوست
    و صداقت سر کوي عاشقي، در کوچه ي دلدادگي
    دست در دستان کودک مي دويد
    او صداقت مي خريد

  179. کالیراد عزیز

    غیر از این نمی تواند باشد ،
    در این سو ،
    در فضای مجازی ” اروند نازنین ”
    ذهن هائی بروز می کنند که،
    لایه های ” کودک درونشان ” با هوشمندی جاری است ،
    در کنار یک دیگر ،
    دریچه های تازه تری می گشایند .

    آن سو تر ها ،
    انگار لطافت پیله ها ماندگارشان کرده ،
    انگار جسارت پروازشان خشکیده .

    از دریچه های گشودهِ :
    اروند ،
    درویش ،
    کالیراد ،
    شقایق ،
    سروی ،
    ………. ،
    …….. ،
    نسیم پرواز خواهد آمد ،
    باورم این است :
    سایه بال های هوشمندیتان بر ما خواهد نشست .

    1. درود بر همه دوستان …
      واقعن همگي خسته نباشيد … بخصوص پارسا و متين جان!
      در ضمن جناب پارسا، يادت باشد دفعه پيش در باره بحث دل نوشته ها و فمينيسم چه نوشتي! اين بار اگر مشاركت جدي نكني، معلوم مي شود كه آن حرفت بهانه اي بيش نبوده! بوده؟
      درست مثل آنيموس! مگه نه آنيموس؟!
      هر چند البته او توجيه شرعي دارد و مجبور است همزمان روي 2 نفر تمركز كند! نه؟

  180. سروی جان اومدید و جواب منو ندادید؟

    متین جان از من بپرسین!کشاورزی ها چیزی شون نیست خصوصا اگه هنرهای دستی هم داشته باشن!!

    خداروشکر چند روزه خانوم مهندس اینورا پیداش نیست!

  181. به پارسا:
    ببخشید یادم رفت.

    من نرم افزار خوندم . الان هم تدریس می کنم هم برنامه نویسی .

    برای ویندوز اپلیکیشن ها : vb.net , سی شارپ ، البته تا پارسال سفارش ویبی هم می دادن ، الان که خیلی کمتر شده

    برای وب اپلیکیشن : ASP , ASP.net

    php رو دوست ندارم . یه کم کار کردم اما دوستش ندارم . ویژوال نیست . خیلی شبیه ++c هست

    سی شارپ رو هم زیاد دوست ندارم اما عاشق vb.net هستم

    تدریسم تو زمینه ی همین زبانها و البته SQL و برنامه های گرافیکی هست.

    البته به فوق دیپلم ها ساختمان داده و پایگاه داده ها و سیستم عامل و مدار منطقی هم درس می دم.

    دیگه … همین !

  182. کلا 8 تا زبان رنامه نویسی کار کردم اما الان سفارش کار برای اینها که گفتم بیشتره .

    البته تابستون یه پروژه ی فوق لیسانس نوشتم با C !

    برام جالب بود که استادشون هنوز با C کار می کرد. بهر حال پولش خوب بود
    😀

  183. آهااان
    خب یعنی تیمی و پروفشنال فعلا کار نمی کنین‘ پروژه ایه و دانشجویی.درسته؟

    خب خوبه .یعنی فکر کنم برای شروع خیلی خوبه

    موفق باشید
    سوالم برای این بود که یه کار تو شمال بهم پیشنهاد شده که به نظر من خود مدیر پروژه هم خیلی بارش نبود.می خواستم کلا یه چیزایی دستم بیاد سروی جان!

  184. سی یه زبون علمیه و اتفاقا بیشتر برای پروژه های ارشد از غیر کامپیوتر از این استفاده می شه
    یعنی با تمام ارادت من به مایکروسافت زبانها ویژوال باعث شدن حرفه ای از غیر حرفه ای تشخیص داده نشه

    ادب میگه من هم براتون در مورد کارم توضیح بدم که فکر کنم حالا کار ما رو هم احتما لا می دونین دیگه.به خاطر خانوم مهندس میگم.

  185. مرسی عمو محسن عزیز

    تو آن شب تاب بی تابی
    و من چون کودکان مستانه می خندم
    صداقت همچنان در شهر می گردد
    صداقت همچنان جاریست

    سپاس بیکران بر کرانی بی پایان

    1. يه جورايي بين كاليراد و عمو محسن شباهت مي بينم … موافقيد بچه ها؟
      انگار نوع نگاه شون به زندگي به رغم جنسشون با هم هارموني داره! نداره؟

  186. اروند عزیز
    از نظر سن و سال که من صاحب همون صندوقچه ای هستم که تو گاهی بهش سرک می کشی
    اما از نظر حضور اثر گذار در چین زمان همیشه شاگرد عمو محسن گرامی هستم
    سربلند باشی

    1. چرا شكسته نفسي مي فرماييد؟
      عمو محسن كه فقط هفت سال داره! شما هم – فوقش – دو تا هفت سال!! مادربزرگ چيه كه مي فرماييد؟ نفرماييد!
      از قضا من باور دارم آنها كه هنوز به صندوقچه دلشان سرك مي كشند؛ سن شناسنامه اي برايشان بامزه ترين لطيفه دنيا مي تونه باشه! نمي تونه؟
      درود …

  187. درویش عزیز

    هیچ به کودکان نگاه عمیق کرده ای ،
    ترس را نمی فهمند ،
    ” ما ” می ترسانیم شان ،
    همیشه سئوال از آنان جاری است ،
    “ما ” جواب شان رانمی دهیم ،

    اما اینجا ،
    در این فضای خاص ،
    من دیدم که هیچکس نمی ترسد ،
    من دیدم که همه پاسخ میدهند ،
    من دیدم که طراوت جاری است .

    پس نترسیدم که بیایم و ندانسته هایم را بدانم .

  188. اروند نازنین
    میدانی که ،
    همان امید و علی و ……..،
    سخت در تدارک سفر هستند ،
    سراغ تورا گرفتند ،
    و دل گیر از نیامدن ” اروند نازنین ” در این سفر ،
    میفهمم شان .
    برای همین یاد داشتی را که صفحه اول برنامه سفرشان نوشته اند، اینجا برایت میگذارم .

    برای همه کسانی که ” خرد ورزی” خویش را در فضای “همه ” گی مان می پراکنند.

    “جاده” ها بسیارند،
    و ،
    ” راه” ها فراوان،
    “راه ” مان که یکی بود،
    “جاده ” های بسیاری را با یکدیگر پیمودیم ،
    ” جاده ” که چیزی نیست،
    “راه ” ها را اندیشه کن ،
    اگر ” راه” مان یکی شد ،
    بستر یگانگی مان را تا آن دور ها گسترده خواهیم نمود .
    و،
    ذهن هامان را از ” راه ” های دیگر بر نخواهیم گرفت،
    و ،
    ” جاده ” های دیگری را در گستره پیمایشمان خواهیم نگریست .

    خوب گوش کن ،
    می شنوی ؟
    ” جاده ” تو را می خواند .
    کوله پشتی ات را بردار ،
    لوازم ” سفر ” را آماده کن .
    از خود بیرون آ،
    دیگران را در خود راه بده،
    هنر مندی های ذهن ت را در پهنه جمع به پراکن ،
    فضای حضور جمع را نرم و بر انگیخته ساز ،
    فضای بودن مان را در یکپارچه گی همه گی مان ، هوشمندانه پر وقت کن ،

    “وقت ” مان اندک است ،
    از عمق ” بودن “مان ،

    برای مان ” وقت ” بساز ،
    توانائی های تو در بودن با خود و برای خود هویدا است ،
    جمع مان را دچار هوشمندی های خود کن،
    خوب گوش کن ، از همین نزدیکی ، از میان جمع مان ، صدائی می آید ،
    می شنوی ،
    “در جمع که هستی،
    فقط به جمع بیاندیش،
    و با جمع باش ”
    طراوت جاری خواهد شد .

  189. سلام بر آقا اروند عزیز…
    من تقریبا شانزده از شما بزرگترم(البته فقط با متر سن و شاید قد!)، ولی اعتراف می کنم که با شما نمی تونم مثل همه اونایی که 16 سال از من کوچکترن صحبت کنم. کسی نمی دونه شاید یه روز یه جایی شدم خانوم معلم اروندی که آرزوم اینه مثل الانش جاری باشه. می دونی که “جریان”، یعنی “خلق مدام”، یعنی جانشینی برای خدا که مثل اون، همیشه در حال خلق کردنه، خلق لحظه های موندگار، فکرای ناب… و خوبی ها…
    آروز می کنم هیچ وقت بزرگ نشی و اگرم شدی از نوع دریا و اقیانوس شدن باشه…
    به امیدش…

  190. رهگذر عزیز

    اما برخلاف شما ،
    من آرزو میکنم ” اروند نازنین ” بزرگ بشه ،
    به بزرگی ” اقیانوس” ،
    اما،
    نه از اون ” اقیانوس ” هائی که عمق شون خیلی کمه ،
    برای همینه که هیچوقت بهش ،
    ” آقا اروند عزیز ” نمی گم .
    وقتی هم که به اقیانوس عمیقش برسم بازم میگم ،
    ” اروند نازنین ”
    این ” آقا ” گاهی وقتا بدجوری گلوی “کودک درون ” رو فشار میده .

  191. اول اینکه بببببببببببببببببله … واقعا عمو محسن و خانم کالیراد نازنین ، جنسشون یکیه ، با اینکه جنسیتشون فرق می کنه … هر دو نازنین هستند .

    فکر کنم عمو محسن این روزها مشغول تدارکات سفر هستند و دیگه فرصت نمی کنن ادامه ی اون بحث شیرین رو برامون بنویسن .

    هر کی از راه می رسه یه بد و بیراهی نثار این سایت ما میکنه … بگید بلد نیستید باهاش کار کنید چرا از سایت من ایراد میگیرید آخه؟

    یه بار دیگه به سایت من فحش بدید وسط همین اتاق می شینم گریه می کنم .

    نه ارشد ندارم … چند سال پیش یه آزمون برگزار شد برای تدریس تو سما ( دانشکده های فنی وابسته به دانشگاه ازاد )
    لیسانس ها هم می تونستن شرکت کنن با این شرط که اگر تو امتحان نمره شون با فوق لیسانس ها برابر شد ، اولویت با اونا باشه(فوق ها) و البته مجوز تدریس فقط برای مقطع فوق دیپلم صادر میشد.

    من هم رفتم تهران ، 3 نوع امتحان دادم ( علمی ، روانشانسی و گزینش )

    جالب بود .
    بعدش برای هر دانشکده ای اسم 3 نفر رو زدن تو سایت . دعوت شدیم به تهران برای دوره ی بدو خدمت . برامون هتل گرفتن . 10 روز تهران بودیم . صبح تا غروب کلاس داشتیم . بعدش دوباره امتحان گرفتن … و … قبول شدم دیگه .

    حالا با اون مجوز درس میدم . دانشگاههای غیر انتفاعی هم اون مجوز رو قبول دارن چون می دونن با چه مصیبتی و سخت گیری اون مجوز به ما داده شده .

    من با این روند موافقم . چون تو مقطع فوق دیپلم بچه ها بیشتر کار عملی دارن و اکثر فوق لیسانس هایی که من میشناسم ( تو شهر خودمون ) به دلیل مهارتشون در تست زنی تو کنکور ارشد قبول شدن و دو خط برنامه در راه رضای خدا بلد نیستن بنویسن .

    میدونم که زبان سی واسه پروژه ها استفاده میشه . بیشتر پروژه های درس سیستم عامل پیشرفته رو با سی یا سی شارپ می نویسم …

    من برنامه نویسی رو با سی شروع کرم اما کلا به vb.net یه ارادت ویژه ای دارم . به نظرم خیلی قشنگه . همون کار رو با سی شارپ هم میشه انجام داد اما من از ; و } { متنفرم .
    دیباگ کردنش سخته .

    حرفه ای و غیر حرفه ای یعنی چی؟
    یعنی مثلا شما با اسب و شتر و گاری و کالسکه میرید مسافرت و از ماشین کولردار استفاده نمی کنید چون اونهایی که مثلا با اسب می رفتن سفر ، از پس مشکلات بیشتری بر می اومدن و حرفه ای تر بودن؟

    باید از قابلیت های برنامه های جدید استفاده کرد.

    مثل این می مونه که بگید من فایل رو به دیتابیس ترجیح می دم.

  192. سروی مهربان

    با همه ناتوانی در برابر همگی تان ،
    من هنوزهستم ،
    اگر چه شاید قول هایم مانند ” سروی مهربان ” محکم نباشد ،
    اما در کنار شما ها بودن برایم مغتنم است .
    در میان این گقتگوهای جاری ،
    کمتر پر گوئی کردن ضروری است ،

    گفتگوئی که شروع شد ،
    خطابه و بیانیه ای نیست که بدین سادگی بسته شود ،
    مگر ” انسان ” ایستا است که بتوان او را در این محدوه پایان داد ؟

    من هنوز می خواهم ” هر راست رابگویم ” ،
    میدانی چه راه درازی در پیش روست ؟
    اما درازی راه مسئله پیچیده ای نیست ،
    جاری کردن طراوت در این راه چگونه است ؟

  193. کدوم گفتگوی جاری؟

    اینا چیپس وسط فیلمه … منتظریم فیلم ( صحبت های شما ) شروع بشه.

    همین نیم ساعت پیش ، متین داشت بهم می گفت : ” آخ جون عمو محسن اومد ، الان دوباره حرف های خوشگل می نویسه”

    زود بگید تا چیپسامون تموم نشده …

    منتظریم …

  194. عمو محسن اگه هر راست گفته بشه قضیه شیر تو شیر میشه. نه بابای اروند؟ مثلاَ اگه بگم پشت سر من بعضی ها چیا میگن یه کم قضیه شیر تو شیر نمیشه؟
    بگم ؟

  195. متین عزیز

    میدونی مختصات این سایت چیه؟
    من فکر می کنم ،
    محور x نداره ،
    محور y نداره ،
    همه چیزش روشنه ،
    مرکز مختصاتش هم ” انسان ” ه .

    و اصلن ،
    مثل او فیلمی که ” سروی مهربان ” وسطس چیپس میخوره نیس ،
    چون فیلم ها ( مخصوصن فیلمفارسی ) ش اصلن پشت پرده نداره ،
    مثل فیلم مستند ها ساده و رونه ،
    تازه اینجا تدوین هم نمی خواد .

    پس زود زود همه ش رو بگو

  196. چیپسام تموم شد ….

    عمو محسن …

    فیلم با چیپس مزه میده ، فوتبال با تخمه …
    حالا می خواد فیلمش آواتار باشه
    فوتبالش دربی پایتخت …

    قانونش اینه …
    فیلم با چیپس ، فوتبال با تخمه

    داشتم می نوشتم ، برادرم اومد گفت می دونی چند باره که داری این آهنگ رو گوش می دی ، از وقتی نشستی پشت کامپیوتر تا حالا 10 بار این آهنگ تکرار شده ، خوب عوضش کن !

    منم بهش گفتم ، اصلا متوجه نشدم ، چون گوش نمی دادم ، میشنیدم .

    چیپس خوردن هم واسه من مثل شنیدن آهنگه … اصل نیست …از سر عادته …

    با این حال …
    چیپسام تموم شد … عمو محسن

    1. سروی جان! نه به اون همه پیاده روی که می کنی و نه به اون چیپسایی که می خوری! می ترسم آخرش تناسب اندامت را به بهای اهلی شدن در پای این خانه ی مجازی از دست بدهی ها!
      عمو جان! شما هم به سروی رحم کن و بیشتر از این او را منتظر نگه مدار!
      به خصوص حالا که همه می دانیم ابعاد این کلبه مجازی، نه نیازی به محدودیت در محور ایکس ها دارد و نه ایگرگها!
      درود …
      راستی رهگذر عزیز! آرزو می کنم که به آرزوی قشنگت برسی و یه روزی – که دیر نیست – چنین شاگردی را از نزدیک تجربه کنی.
      در ضمن پارسا جان ما همچنان منتظریم تا مانند کلبه اروند در دل نوشته ها هم بدرخشی!

  197. سلام و درود
    سلامی سرخ از زبانی سبز
    وقتی حضور همه ی عزیزان را در چین زمان احساس می کنم
    وقتی نوشته های ناب عمو محسن بسیار عزیز رو می خونم
    وقتی شقایق و سروی نوازشگر روح کودکانه می شوند
    وقتی کودکانه هایم را با شما بزرگواران تقسیم می کنم
    یادم می آید که

    صداقت سر کوی سادگی دل داده است

  198. سروی مهربان

    اگر قرار باشد که هر قانونی را به پذیریم ،
    مثلن قانون :
    چیپس با فیلم ،
    تخمه با دربی ،
    ان وقت اگر آن دیگری کنار مان بپرسد:
    این قانون ها را از کجا آوردی ،
    چه باید گفت ؟

    من میگویم یک ” شیطونی ” بود و بس .
    ( الان من هم ” شیطنت ” کردم ).

  199. اروند عزیز
    مشتاقانه منتظر اون روزم. منتهی فکر کنم جای معلم و شاگرد، خیلی از ساعتای یه همچین روزی عوض بشه! مخصوصا اگه اروند نازنین ما همون اقیانوسی شده باشه که عمو محسن گفت…
    به امیدش…

    1. درود بر رهگذر عزيز …
      نامي كه براي خودت انتخاب كرده اي، مرا ياد شخصيت ناظر در قصه مريم و مهرداد و بهروز و قايقران مي اندازد!
      انگار تو هم اينجا واقعن ناظر هستي! نيسي؟
      .
      .
      .
      راستي! همه ي ما مي توانيم اقيانوس باشيم، به شرط آن كه غم زمان رفته را در حال نخوريم و آن را هم نسوزانيم!
      خوشحالم كه هستي رهگذر عزيز …

  200. اروند نازنین ،
    بلاخره دیدی ،
    این ” درویش عزیز ” مثه همیشه ،
    هیچ وقت به حرفای من گوش نمی کنه ،
    فقط منتظره من یک چیزی بگم ،
    اون وقت نواختن هاش رو شروع کنه ،

    مگه من نگفته بودم ” انسان ” موجود پیچیده و ظریفی است ،
    مگه من نگفته بودم وقتی این ظرافت هاش جاری بشه ،
    هیچ چیزی تو دنیا نمی تونه با هاش برابری کنه ،
    لطافتای درون ” انسان ” عجیب روح نوازه و دل نشینه و طنازی های بی نظیری داره ،
    اما ،
    ما بهشون فرصت جاری شدن نمی دیم ،
    انقده برای خودمون قانون و مسئله درست کردیم که ذهنمون یک کمی خسته شده ،
    همه چیزو اول پیچیده می کنیم و بعد تازه میشینیم که این پیچیدگی هارو حل کنیم !!
    بعد یک دفعه می بینیم ،
    داریم خالی خالی میریم ،

    ببین چه خواب های خوبی میبینیم ،
    چه آرزو های قشنگی داریم ،
    چون اون ها این مسئله ها و قانون های ما رو کنار میزنن و درست میان وسط ذهن هامون ،
    برای همین سهراب گفته بود ،

    ” پرده ها را به کناری بزنیم ،
    بگذاریم که احساس هوائی بخورد ”

    تازه ،
    به شقایق عزیز هم بگو ،
    اگه مرکز مختصاتمون همون ” انسان ” بمونه ،
    از خیلی رکورد ها رد می شیم ،
    شاید دیگه اصلن به رکورد هم فکر نکنیم ،
    به ” شانه ” هائی فکر کنیم که محل آرامش ” گونه ” های اون دیگری کنارمونه .
    به ” کودک درونی ” فکر کنیم که ” بالغ ” ش ،
    پر از سخاوته ،
    پر از عشششششششقه ،
    پر از زززززززندگیه ززززززرده .

  201. به آقای درویش عزیز:
    چیپساش مزه ی کامپیوتر می داد و من عاشق کامپیوترم . نتونستم ازش بگذرم .
    اگر چیپسش مزه ی پیاز و جعفری می داد ، آقای پارسا مجبور بود دوباره تنها چیپس بخوره و به روزگار بد و بیراه بگه .
    😀

    به عمو محسن نازنین و شقایق دوست داشتنی خودم:
    بعضی عادت ها آزار دهنده هستند ، دست و پا گیرند ، “حال” آدم رو بد می کنند و من سعی می کنم ، همه ی سعی ام رو می کنم که کنارشون بگذارم…

    اما بعضی عادت ها آرامش بخش و خوش آیندند ، شاید مثلا از سر عادت باشند اما یک جایی توی ضمیر ناخودآگاهم دوستشان دام . حالم “خوش” می شود … مثل چیپس وسط فیلم یا تخمه ی همراه با فوتبال… مثل “شنیدن” موسیقی سنتی موقع رانندگی ، مثل بوسیدن تمام عروسک هایم درست قبل از خواب… مثل درد دل کردن پیش ماهی نه چندان قرمز کوچکم …

    اما من هم مثل عمو محسن با آنچه از سر عادت به قانون تبدیل شود و آن وقت گریبان روح و روانم را بگیرد مخالفم.

    اختصاصا به شقایق بانو:
    مگه قرار نشد هر وقت اشتباهی مر تکب شدم یا هر وقت فکر کردی حرفی زدم که به نظرت درست نبوده بهم بگی ؟ مگه با هم قرار نذاشتیم ناگُلا ؟

  202. به آقای درویش:
    عمو محسن راست میگه . شما منتظر می مونید یکی انتقاد رو شروع کنه بعد نظرتون رو می گید.

    این یه روش سیاستمدارانه ی ناجوانمردانه است .
    به نظرم اگر انتقادی دارین خودتون باید مستقیم بگید . همون طور که شقایق و عمو محسن گفتن .

    من معتقدم اگه آدم های دور و ورم از من اتقاد کنن ، اگه نوع رفتار و گفتارم براون مهم باشه ، اگه در مورد آنچه که “من” هستم نظر بدن ، معنیش اینه که من برای اونها مهم هستم ، یهنی برای من اهمیت قائل هستن ، یعنی دوستم دارن ، یعنی دلشون می خواد من بهترین ها رو بگم و به بهترین نحو ممکن رفتار کنم . “این” برای م خیلی ارزش داره . چون بهم ثابت می کنه که تو دنیا آدم های نازنینی وجود دارن که نگران من هستن و دلشن می خواد من بی عیب و نقص باشم.

    به همین دلیل:
    عمو محسن و شقایق عزیز،
    ممنون
    دوستتون دارم … هر دوتاتونو … خیلی زیاد …

  203. سروی مهربان

    فراموش کردم بگویم :
    اینبار به خواست ” بچه ” ها ،
    زمینه برنامه سفر را آن ها دارند آماده می کنند،
    من هم بقول ” درویش عزیز ” ،
    “نخودی” قضیه شده ام .
    البته از بالا !!!!!!!

    با مکثی کوتاه ،
    به هر دو مورد خواهم پرداخت ،

    اگرچه بحث ” صداقت ” سوار بر بحث ” سرولات ” شده است ،
    اما در کنار یکدیگر پیاده و آرام دنبال شان می کنیم،
    مگر خسته شده باشید و بهانه هایش را بر من می نوازید !!!

    مثل همان بزرگتر های تاریخی نصیحت می کنم نواختن های ” درویش عزیز ” ی را نیاموزید !

  204. سروی مهربان

    من که گفته بودم :
    ممکن است قول هایم مثل قول های” سروی مهربان” محکم نباشد ،

    اما آن هائی را که اینجا میگویم یادم می ماند ،
    خیلی چیز ها مانده که بگویم ،
    به قول آن کوچولو ،
    بعدن میگم .
    قول .

  205. الان ” درویش عزیز” مثل غول چراغ جادو ،
    یکباره ظاهر میشه و میگه :
    من کجا نواختم ،

    نواختن هام هنوز مونده ،

    من از همین الاته دستام بالاست !!!!!!!!

  206. امروز اداره ما همه رفته بودن مرخصی ساعتی. از رئیس گرفته تا آبدارچی. بجز نگیبان دم در 4 تا از همکارهای خانم مونده بودن با ما 3 تا جوون.
    ما هم”شیطنت ” کردیم و از درخت ها بالا رفتیم. بالای درخت هم به ساحل زنگ زد میگم من بالای درختم. یه دفعه گفت چی؟
    اروند جات خالی بود.
    موشک بازی هم کردیم.

    1. حالا مگه قول زنونه چشه سروی جان؟!
      د ِ همین کارا رو می کنید که واستون از زنانگی تا ضعیفگی می نویسند! نمی نویسند؟!

  207. رفتم بخوابم یادم اومد شعر رو اشتباه نوشتم ، از دوست شاعرم خجالت کشیدم اومدم تصحیحش کنم…

    واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

    مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟

    بگذارید به حساب خستگی … امروز با 130 تا موجود نازنین ِ وحشی ِ شیطون ِ دوست داشتنی سرو کله زدم .

    موندم جواب حافظ رو چی بدم …

  208. سروی مهربان

    سیزدهم بهمن به “اروند نازنین ” سرزدم ،
    دیدم ظاهرن این “اروند نازنین ” ما هم ، گاهی اوقات عصبانی میشود ،
    یاد داشت کوتاهی برایش نوشتم .

    بعد از ظهر شده بود ،
    واژه ” خاطره ” هنوز در ذهنم نشسته بود ،
    نمی دانستم چطور برای “اروند نازنین ” از خاطره بگویم ؟
    این به خاطره ها پرداختن گاه من را بد جور اذیت می کند .
    هنوز با آن کنار نیامده بودم که یاداشت ” سروی مهربان ” از راه رسید .

    روان نوشته بود ،
    اما نشان از آن داشت که ذهن دچار ” رنج ” شی است ،
    و باز از همان ” بزرگتر ها ،

    ” البته ، ما بچه ها باید به این کنجکاوی های پدرونه و مادرونه عادت کنیم ،
    چون بالاخره اونها کار خودشون رو می کنن .”

    سخت مانده بودم ،
    انگار از بالا فشارم میدادند ،
    این ” باید ” و ” عادت ” از کجا آمده ؟
    نکند از همین “باید” ها و “عادت” ها ،
    ” اروند نازنین ” گاه عصبانی میشود ؟
    این بود که یادداشت کوتاهی برای ” سروی عزیز ” نوشتم .

    باور نداشتم که آن نوشته کوتاه ،
    از خاطره نویسی به سرولات رود واز شکلات کیندر سر در آورد ،
    و نمی دانم تا کجا ادامه یابد ،
    اما میدانم ذهن من خواهد رفت ،
    حتا اگر تعطیلات “نوروز” در پیش باشد ،
    کرکره ذهن را که نمی توان کشید و تعطیلش کرد !!
    این اصلن “قول” دادن نمی خواهد ،
    چون عادت نکرده ام ،
    پذیرفته ام که ” ذهن ” اگر به پای ” قول ” و ” عادت ” بنشیند ،
    آزرده می شود و بعد خستهِ خسته ، خسته که شد آنوقت ………………. ،

    خودم را جمع کردم ، یاداشتی نوشتم ،
    سخت بود برایم ،
    چون ” انسان ” و ظرافت های کم نظیر و پیچیده گی های فراوانش برایم عجیب برانگیزنده است ،
    من لطافت ها ، ظرافت ها و طنازی های ژرفی از ” انسان ” ها دیده ام ،
    پیچیدگی هایش را ساده تر میتوان شناخت ،
    اما ظرافت هایش پنهان تر است ،
    و گاه پنهان تر می کنند !!!
    وقتی ذهن پنهان شد و یا پنهانش کردیم ،
    عادت ها می نشینند در گلوگاه بروز رفتار هایمان ،
    باید ها میشوند ” ایست ” گاه احترام نهادن هایمان ،

    آن جا که ” احترام ” میتواند بروز عمیق و خالصانه خود ِ خودِ ما باشد .
    پس آنچه در ذهن داشتم را نوشتم و می نویسم ،
    نه برای نمایان شدن حضور در این فضای پر از طراوت ،
    که برای “پیوند” زدن ذهن به داشته های بسیار تازه تر همگی تان ،

    آن جا که ” صداقت ” به میان گفتگو هایمان نشست ،
    شاید دیگر هیچ چاره ای نباشد برای رعایت و حفظ آن .

    اگر نیم نگاهی به آن سوی این فضای مجازی بیندازید ،
    گفتگو های در جریانی را شاهد میشوید که میتوانند ذهن ها را تکانی بدهند ،
    ذهن هائی پر بار که ” روبرو” ی هم نشسته اند !
    اما گاه حاشیه ها بسیار است ،
    و گاه ” انسان ” در مر کز مختصات ادبیات شان ننشسته است .
    و من نمی دانم چرا ؟؟
    همه آن مطالعات و خردورزی هر کدام از حاضران در گفتگو،
    بر چه نقطه ای استوار است که اینگونه جاری میشود ؟
    مگر اصل موضوع نگاه ،عملکرد و تفکر ” انسان “،
    خواه ” زن ” یا ” مرد ” بر آن تیتر مورد گفتگو نیست ؟
    پس چرا گاه اینگونه در روبروی هم ایستاده اند ؟
    چرا در کنار یکدیگر راه رشد روبرو را نمی گشائیم ؟
    و این ” تحکم ” ها و ” نشدن ” ها و ……………. ،
    را به پشت سر ، که همان ” تاریخ ” است پرتاب نمی کنند ؟
    چگونه در این فضای امکان حضور یافته اند ؟
    گاه آنچه در واحدی از زمان نشدنی به ذهن میرسد ،
    نمی تواند فقط ” آرمان” ی خواندش و بعد خطی بر آن کشید !!
    تلاشی بوده است و ” نشدن” ی مانده است ؟؟
    در پس آن همه خردورزی و تفکر ،
    با چه کشکی و چه پشمی که نمیتوان راه را بست .
    اگرچه خروج هر تفکری ، از هر ذهنی میتواند محترم باشد ،
    (برای من همیشه اینگونه بوده است) ،
    و من در پی این احترام همیشه به شناخت هائی رسیده ام ،
    اما خود چنین حکم هائی هرگز صادر نمی کنم ،
    زخم ها خورده ام ، فحش ها شنیده ام ، اما ایستاده ام .
    چون احترام ذهن خود را ساده نخواهم فروخت .

    در فضای این سو که ایستاده ایم ،
    آن هم کنار هم ، من ندیدم :
    حکمی صادر شود ،
    بایدی جاری شود ،
    “انسان ” را نشانده ایم در مرکز مختصات فضای حضورمان ،
    از او میگوئیم و اگر ” انتخاب ” کردیم ، بر خود می نشانیم .

    به تصور من گاه ” عادت ” ها و کمی بیشتر ” باید ” ها ،
    ما را به چنین بستری می کشاند .
    من به عینک خود فرمان داده ام که ” باید ” ها و “عادت ” ها را نبیند ،
    هوشمندی عینک من در این است ،
    اما ” ذهن ” کوچک و بزرگ سالم میباید که همه هزینه های آن را به پردازد ،
    فشار بسیاری وارد میشود ، اما هیچ گاه رنجش و خستگی اش بر لذت عمیقش سوار نمی شود .

    باز هم با این ” میان گفتار ” ،
    ” قول ” می دهم ادامه دهم همان گفتگو های میان مان را .

    پاسخ:

    يك روز شقايق به من مي گفت: هر بار كه كامنتي از عمو محسن مي خوانم، ناخودآگاه مي گويم، اين ديگه آخرشه! خيلي عالي نوشته و … اما بعد كه كامنت ديگر عمو از راه مي رسه، مي بينم كه اينگونه نيست و هنوز مانده تا برف زمين آب شود! نمانده محسن جان؟
    خلاصه اين كه اين ميان گفتارت واقعن چسبش خيييلي زياد بود، نبود رفيق قديمي من؟
    هميشه چسبناك باشي …
    درود …

  209. اروند عزیز
    داستانی رو که گفتی نخوندم، ولی دقیقا همون ناظریه که می گی..
    یه تعبیر دیگه هم جلال آل احمد یه جایی گفته بود…
    در هر حال از کشف وبلاگت خوشحالم…
    به امید تداوم این آشنایی…
    به امیدش…

    1. رهگذر عزيز … شما همين الان هم ديگه ناظر صرف نيستيد. وگرنه مثل قبل ترها با چراغ خاموش حركت مي كرديد! نمي كرديد؟
      در حالي كه حالا از خودتان ردي به يادگار باقي مي نهيد … ردي كه اميدوارم هر روز بر ژرفاي آن در كلبه مجازي درويش افزوده شود.
      درود …

  210. رهگذر عزیز

    من اول بقول ” درویش عزیز ” با چراغ خاموش اومدم ،
    بعد یواشکی چراغ کوچیکامو روشن کردم ،
    دیدم چه فضای پر نوریه ،
    اما ،
    نوراشونو، تو چشم روبروئیشون نمیندازن ،
    نوراشون میتابه به ” ذهن ” هر کی کنارشونه ،
    دیدم این ” نور بالا ” با اون ” نوربالا” ها خیلی فرق داره ،
    ” نا غا فلکی ” جسارتم گل کرد و خودمو هل دادم میونشون ،
    شاید با این عرض و طول جاشونو تنگ کرده باشم ،

    ولی با –” مهربانی های خالصانه اشان ” –خوشامد هم بهم گفتن ،
    من –” قدر دان ” –همشون هستم ،
    خوبی اینجا اینه که اهالی اینجا خودشون زمان میدن ،
    من که ” اهلی ” شدم .

    1. و خوبي اينجا اينه كه

      آدم اينجا تنهاست
      و در این تنهایی
      سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است …

      در اينجا آدم مي تونه تمرين “خودش”باشه را هر چند بار كه دوس داره تكرار كنه …
      تا بفهمه كه چه موجود شريفيه و تا چه اندازه بايد خودشو بيشتر دوس داشته باشه و به خودش بيشتر احترام بذاره …
      درود بر عمو محسن عزيز كه نور مي تاباند بد فرم!

  211. به عمو محسن عزیزم:

    من مرده ی این ” ایست گاهی ” هستم که جدا می نویسید . اون مکث حرف “ت ” و نفس گیری برای “گاه” ، این یه نفس ، یه عالمه اکسیژن رو پمپاژ میکنه به قلب و ذهنم .

    چقدر من اینجای نوشتتون رو دوست دارم :
    ” باید ها میشوند ” ایست ” گاه احترام نهادن هایمان ،

    آن جا که ” احترام ” میتواند بروز عمیق و خالصانه خود ِ خودِ ما باشد .”

    البته شاه بیت غزل حرف هاتون همونه که شقایق گفت .

    به آقای درویش و شقایق:
    خوش به حالتون . من غبطه خوردم که در اون جا و پیش شما و پروانه خانم نبودم .
    خوبیش اینه که شما ها از دور هم بودن ، کلی انرژی گرفتین و من مطمئنم اینقدر نازنین هستین که بخشی از انرژی تون رو به این اتاق آبی هم منتقل می کنید .

  212. خیال من مدت هاست که راحته … چون بهش اجازه ی پرواز دادم … خیال من کفتر جلدیه که اجازه داره بره ، بگرده ، رها باشه و می دونم که به وقتش برمی گیرده …

    خیال من مدت هاست که راحته … خیالت راحت …

  213. اروند جان میشه یه پُست دیگه بنویسی که ادامۀ گفتگوها به اون پست منتقل بشه؟؟!! داره سر به 500 تا میزنه. نکنه این اقیانوس از لبۀ server سرریز بشه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا