جهان سر به سر چو فسانه است و بس!

لطفاً  هیچ کاری نکنید! فقط بر روی این تصویر کلیک کرده تا بتوانید در ابعادی بزرگ‌تر آن را ببینید …
آنگاه برایم بنویسید که دارید چه می‌بینید و چه احساسی را تجربه می‌کنید؟
حتمن من هم در عوض برایتان خواهم گفت که فردوسی بزرگ بیش از هزار سال پیش، در انتهای داستان کیومرث چرا می‌نویسد:

جهان سر به سر چو فسانه است و بس
نماند بد و نیک بر هیچکس

147 thoughts on “جهان سر به سر چو فسانه است و بس!

  1. عباس پالاش

    سلام

    ممنون از دوست عزیز آقای درویش گرامی

    پیگیر نوشته ها و تلاش شما در فاجعه نوشهر هستم و تلخ کامی بیشتری بود چون تازه از نوشهر برگشته بودم. شاید دوستان مشاهده می کردند که ما انسانها و زمین و خورشید و منظومه شمسی و … در برابر عظمت خلقت تا آنجا که می دانیم، نقطه هم نیستیم، قدری از غرور و خودخواهی که ریشه حیات انسان را از بین می برد دست بر می داشتند که در این عظمت سیارات و ستارگان، جایی جز زمین این گونه آبی و دوست داشتنی نمی شناسیم. جالب تر اینکه اگر از سمت دیگری حرکت کنیم و به سراغ ذرات و مولکولها و اتمها و … برویم، جهان عظیم دیگری با ما و در ماست که انگار انسان در میانه های این جهانها ایستاده، جهانی است در جهانی.

    حس حیرت، بزرگی، کوچکی و قدردانی

    این از حس تصویر.

    اما نگاه به کامنتهای رسیده.

    بحثی در مورد آقای هاوکینگ و کتاب Grand Design است که نکته ای که به ذهنم می رسید این است که گفتن اینکه هیچ چیز نبوده ولی قوانین فیزیک بوده یا گرانش بوده، حرف درستی نیست و اشکال دارد. قوانین بدون بودن چیزی؟ از کجا آمده اند از قبل هر چیزی؟ قوانین انتزاع و مدلسازی ذهن ما از رابطه بیرونی است، اگر چیزی نباشد، قانونی هم نیست.

    حال نوبت روایت شماست از فردوسی بزرگ.

  2. فلورا

    در سالهای دانشجویی کتابی خوندم به نام “کتاب روح بشر” از دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی که یه جورایی به طرز فکرم شکل داد… ابتدای کتاب با چند بند ترجمه ی نهج البلاغه شروع میشه که بسیار زیباست:

    درمان تو در خود توست
    تو بدان بصیرت نداری
    درد تو نیز از خود توست
    تو بر آن آگاهی نداری
    تو آن کتاب مبینی هستی که
    به یاری حروف اندک آن
    رازهای نهفته آشکار میشود
    آیا گمان میبری که جرمی کمینه و کوچکی؟
    و حال آنکه راز “جهان بزرگ” در کتاب “روح” تو مندرج است.

    درویش عزیز، انسان و زمین از روی عشق و برای عشق آفریده شدن و زیبا آفریده شدن… تا اینجای کار هیچ عیبی نداشته… اینکه سرنوشت بشر و کره زمین بعد از مرحله خلقت به اینجایی رسیده که امروز هستیم شاید به قول ونگوگ اینطور بشه توضیحش داد که ” بهترین و خلاق ترین و نابغه ترین نقاش هم گاهی تابلویی میکشه که شاید لزومن زیباترین تابلوش نباشه!”

    بعضی از جلوه های هستی طوریه که آدم مجبور میشه اعتراف کنه که خداوند اونها رو در یکی از اون روزهای بی هنریش آفریده!

    این جملات پارادوکس زیاد داره… اما مگر هستی ما سرشار از این پارادوکسها نیست؟

  3. RS232

    به آقای درویش عزیز:
    من هم آنقدر خودم را به شما نزدیک احساس می کنم که حتی یادم می رود که هر بار سلام کنم!
    به میری عزیز:
    راستش من فقط خواستم مرز میان بافته ها و یافته های انسان را یادآوری کنم اگرنه سواد درست و حسابی ندارم و فقط دانشم محدود به تکه هایی است که از لای روزنامه ها پیدا می کنم و می خوانم. در ضمن خودم هم یکی از طرفداران پر و پا قرص صنایع بافندگی هستم! پس به بحث خود ادامه دهید که ما هم مستفیض می شویم.
    به مسعود عزیز:
    شرمنده می فرمایید قربان. افاضات فدوی این حقیر را چه به ساختن روز شما؟
    به فلورای عزیز:
    کاملا حق با شما است. من هم اعتقاد دارم که خداوند در زمان آفرینش برخی از حضرات حواسش پرت شده و یا اینکه دستش خط خورده است. اگرنه خداوند و این همه کج سلیقگی محال است.
    به عباس پالایش عزیز:
    به عقل ناقص من آنچه که ما به عنوان قانون خلقت از آن یاد می کنیم در واقع پتانسیل وجودی است و هیچ وابستگی به موجود ندارد. قانون رشد دانه گندم وجود دارد حتی اگر هیچ دانه گندمی وجود نداشته باشد. ولی در مورد قوانین فیزیک حق با شما است زیرا فیزیک فقط در سیطره یک سیکل زمانی ثابت معنی پیدا می کند و این فیزیکی که ما می شناسیم ابتدایش همان انفجار بزرگ است.

  4. محمد درویش نویسنده

    مخلصیم آرش جان …
    گاه می شود بهترین سلام زندگی را بدون بیان کلمه ای شنید و گاه، هزاران سلام و پر تب و تاب از چسب راضی هم نچسب تر از آب در می آید!
    سلام تو از گروه اول است رفیق …

  5. محمد درویش نویسنده

    به فلورا:
    نه! هستی ما پارادوکس یا ناسازه ای ندارد. آنچه که ما از آن به عنوان ناسازه یاد می کنیم؛ فقدان حجت و دلیل علمی است برای تشریح رخدادها.
    البته باورم این است که هر چه بر دانایی بشر افزوده شود، از شدت این پارادوکس ها کاسته نمی شود! زیرا بیشتر می فهمیم که چقدر نمی فهمیم و نمی دانیم!
    با این وجود، همین که یک گل سرخ وجود دارد که تقارنش ناهمتا و فریباست … و همین که لادنی هست که اتفاقی نیست! و همین که مرغ سحر و عروسی فیگارویی است که می توان آنها را شنید؛ نشان می دهد که تقارن ها و هامونی ها همچنان در جهان ما می توانند کولاک کنند …
    درود.

  6. محمد درویش نویسنده

    به عباس پالاش:
    درود بر شما و ممنون که ماجرای غم بار نوشهر را پی می گیرید.
    از میان حس هایی که برشمردید، حس قدردانی برایم ارزشمندتر است.
    اما فردوسی بزرگ از حس دیگری هم سخن می گوید! از حس عدم قطعیت!
    اصلی که هزار سال پس از او، اینک در شمار مهم ترین اصول پذیرفته شده در دانش نوین بشری است.
    چرا فردوسی جهان را افسانه می خواند؟ آن هم سر به سر و کران تا کران؟
    و چرا از ناپایداری بد و نیک سخن می راند؟
    آیا منظور او از این ناپایداری، تفاوت فرهنگ ها و بینش ها هم هست؟
    مثلاً قربانی کردن و خون ریختن برای یک تازه عروس، هنوز هم در اینجا یک عمل نیک است؛ اما در آن سوی آب یک عمل بد!
    شاه عباس صفوی ، زمانی پادشاه بزرگ و وطن پرست و معمار ایران نوین بود و زمانی خون ریزترین حاکم ایران!
    مصدق، روزگاری سیاستش رفت لای پتو بود و زمانی دیگر تداعی کننده و الهام بخش در خودکفایی هسته ای مملکت!
    و چقدر از این مثال ها می توان زد؟
    در حالی که همان گونه که پیش تر در مورد آن عکس ناسا به عرض ۲۰۰ هزار سال نوری گفته بودم، ممکن است همه ی این هیاهوها و خشم و نفرت ها و اشک ها و آه ها، متعلق به ۱۰۰ هزار سال پیش باشد!
    زیرا که
    جهان سر به سر چو فسانه است و بس!

  7. محمد درویش نویسنده

    به میری:
    حق با شما می تواند باشد زیرا در آن هنگام بشر بیشتر می داند و بهتر می تواند پاسخ پرسش های امروزینش را بدهد.
    اما حق با شما می تواند نباشد! زیرا در آن هنگام، بشر پرسش های استخوان دارتر دیگری را کشف کرده است که هنوز پاسخی برای آنها ندارد! پرسش هایی چند برابر پیچیده تر و بیشتر از پرسش های امروز!
    درود …

  8. بهراد

    آقای درویش
    سلام
    من به تازگی با وبلاگتون آشنا شدم. در سخنرانی شما در پتروشیمی بندرامام حضور داشتم. عالی بود.
    تعریف زمان در فیزیک در واقع توالی رویدادها است. قبل از بیگ بنگ رویدادی وجود نداشت که توالی آن ها زمان را تعریف کند و فیزیک و قوانینش هم وجود نداشت.
    چندی پیش با دوستم بحثی داشتم و بهش ثابت کردم که ما اصلا” وجود نداریم!

  9. فلورا

    آقای درویش براتون خوشحالم که از منظر شما هستی هیچ پارادوکسی یا ستیز ناسازی نداره… چون کمتر رنج میبرین!

    اما مطمئنم که شما هم میدونید جواب بسیاری از نادانسته های ما تا ابد از چنگهای خام علم بدور خواهد ماند… یعنی شما واقعا فکر میکنید یه روزی میاد که محبت و عاطفه و عشق و کلا اخلاق بوسیله علم تشریح میشه؟

    یعنی بعنوان نمونه مشکل محیط زیست بر روی کره ی زمین که بزرگترین عاملش بی اخلاقی و بی خردی بشر و حرص و آز گروهی از اونهاست بوسیله علم قابل تحلیل خواهد بود؟؟!!

    یاد اون دکتر فیزیک در داستان مصطفی مستور افتادم که میخواست عشق رو در کمند نمودارهای فیزیکی ش به زیبایی تشریح کنه و …

    همین حالا تو خونه بغلی تون خوندم که ۲هکتار از جنگلهای زیبای ساحلی مارون بخاطر مانور سپاه نابود شده… آقای درویش این بی اخلاقی ها و ندانم کاری ها قابل حل شدن بوسیله هیچ علمی نیست؟
    هرساله اعضای ۲۰ کشور صنعتی جلسه ای میگذارن برای کاهش تولید گازهای گلخانه ای و جلوگیری از گرم شدن زمین چرا هیچوقت این اجلاس به نتیجه قطعی نمیرسه؟
    فکر نکنیم که در کشورهای متمدن تر در حال تخریب زمین نیستن و یا تخریبش نکردن ، اونها هم اشتباهاتی به بزرگی هوشمندی شون مرتکب شدن که کار به اینجا کشیده… ما در زمانه ای بفکر حفظ محیط زیست وطن افتادیم که اونها تخریبهاشون رو انجام دادن و فرهنگ سازی برای حفظش رو شروع کردن و فرهنگ سازی شون نتیجه داده…
    اما کاش ما همزمان با اونها فرهنگ سازی میکردیم و طبیعت بکرمون رو حفظ میکردیم … نه اینکه دقیقا همون راه رو بریم و بعدا بفکر حفظ این زیباییها بیفتیم

  10. محمد درویش نویسنده

    فرض کنیم که من اشتباه می کنم و تو درست می گویی …
    آنگاه چه خواهد شد؟ تو چه نفعی از فکر درستت خواهی برد؟ آیا برآیند تحلیل تلخ تو از سرانجام گیتی می تواند بر کیفیت زندگی و هم افزایی آدم ها و یا اصولاً نشاط خودت بیافزاید؟!
    حقیقت داستان این است که من آن ” باور راستی” را که زندگیم را تلخ تر و آینده را تیره تر بنماید معاوضه می کنم با باور رؤیا گونه ای که هرگز نمی توانم ثابتش کنم، اما وقتی در افق اندیشه ام، می بینمش به زندگی همچنان لبخند می زنم و بسیاری دیگر هم ممکن است با لبخند من، لبخند بزنند! نمی زنند؟
    .
    وقتی ما نمی دانیم و دانش ما به ما اجازه پیش بینی دقیق آینده را نمی دهد، این نابخردی است که همه ی پل ها را خراب کنیم! نه؟
    درود …

  11. محمد درویش نویسنده

    درود بر بهراد گرامی:
    سبب خوشحالی ام را فراهم کردید که آن سخنرانی مورد توجه شما قرار گرفته است. برای شما و همه همکاران سختکوش و عزیزتان بهترین ها را آرزو دارم …
    هر چند زیاد هم مهم نیست! چون ما که اصلن وجود نداریم! داریم؟
    سرفراز باشید …

  12. فلورا

    من اون مطلب رو ننوشتم که گفته باشم شما اشتباه میکنین… معمولا اینجا هرکس دیدگاهش رو مینویسه تا همه ازجمله خودم از درک طرز فکر دیگران جامه ی نویی برای فکرمون بدوزیم… نه اینکه بی خود همدیگرو تایید کنیم و به به چه چه کنیم… فکر نمیکردم قانون اساسی اینجا هم تغییر کرده

    اینکه نوشتم براتون خوشحالم… بهتون طعنه نزدم شما به حساب طعنه زدن گذاشتین… و فکر میکنید من میخوام طرز فکرتون رو عوض کنم

    من حتی از خوندن مباحث مربوط به هاوکینگ هم در این پست بسیار استفاده بردم… هرچند ادامه پیدا نکرد متاسفانه…

  13. RS232

    همیشه رویاهای شیرین به واقعیت نمی پیوندند ولی در پس هر واقعیت شیرین یک رویای شیرین وجود دارد.

  14. میترا البرزی منش

    درویش عزیز
    آنچه از این تصاویر بر ذهن من اثر می گذارد این است که به هر صورت در این جهان لایتناهی و بی کران که شناخت آن خود معمایی است، من هستم و فرصتی یگانه ( همانطور که شاملو گفته است)برای بودن به من ارزانی شده است. این دیگر تا حدودی و نه کاملا در اختیار من است که تعریف کنم چگونه باشم در این بزرگی بی انتها؟ مدت هاست که به نظر می رسد ارزش های زیستمند بودن و بودن در دست تغییر است. بعضی ها ارزش های زندگی را به شیوه هایی که من قدیمی تر نمی فهمم و درک نمی کنم تعریف می کنند. اما من می اندیشم برخی ارزش ها برای بودن و چگونه بودن نباید این چنین زودگذر باشند و با تغییر شرایط و زمان تغییر کنند.می اندیشم ارزش هایی که از زمان اسطوره سازی انسان ها بر جای بوده اند ، برخی هنوز هم ارزشمند هستند. پس با این تصویری که به نمایش در آمد من بیشتر به چگونه بودنم می اندیشم زیرا هرچه ذره ای بسیار ناچیز ولی بودن و فرصت زندگی و هستی در این لایتناهی ارزشی است که نباید فراموش کرد و به بهانه داد بلکه باید برایش بهایی درخور قایل شد.

  15. یک وبگرد

    خیلی عکس جالبیه استاد
    اینکه ماها چقدر کوچیکیم و چقدر چیزا هس که هنوز نمیدونیم !@
    و چقدم ادعا داریم که اشرف مخلوقاتیم 🙁
    در حالیکه هنوز مخلوقاتو اصن نمیشناسیم

  16. یک وبگرد

    فکر کن! من اینقده خودمو تحویل میگیرم رو زمینم منت میذارم که راه میرم!بععععععععععععد چقدم کلا!!!!!!
    دچار یاس فلسفی شدم استاد !!!

  17. خاکبان

    تنهابرداشت من از این تصاویر این است که انسان در قیاس با دنیا چقدر کوچک و بی مقدار است و در عمل چقدر مغرور … به کجا چنین شتابان ؟

  18. محمد درویش نویسنده

    برای همین است که بارها گفته ام:
    وقتی مقصدی را نمی توان نشانه گرفت؛ چرا با بادهای وزیده بر بادبان کشتی وجود نرقصیم و به هر سو نخرامیم و پا نکوبیم؟
    چرا نگذاریم که احساس هوایی بخورد و پای هر بوته که خواست بیتوته کند؟
    چرا کفش ها ی مان را نکنیم و به دنبال فصول از سر گلها نپریم؟
    ما که می دانیم: کار ما شناسایی راز گل سرخ نیست! هست؟

  19. یک وبگرد

    من که تحویل میگیرم استاد جان!!!@شمام گفتی دیگه الان رفتم اورانوس!
    چی بگم دیگه!میدونین که ترجیع بند رو !؟@

  20. محمد درویش نویسنده

    به میترا البرزی منش:
    در شگفتم که چرا این فرصت یگانه را اغلب ما درک نکرده یا باور نمی کنیم؟ چرا متوجه نیستیم که تعداد ستاره های کشف شده موجود در جهان از مجموع ذرات شن و ماسه موجود در همه ی بیابان ها و نواحی ساحلی جهان بیشتر است! و تازه اگر تعداد سیاره ها را هم به این نسبت بیافزاییم، وضعیت شگفت آورتر هم می شود …
    آنگاه در بین همه ی آن ستاره ها، ما خورشید را به جا می آوریم و از بین همه سیاره ها؛ زمین را!
    این یعنی ما بسیار خوش شانس هستیم! نیستیم؟
    درود …

  21. محمد درویش نویسنده

    به آرش از سانفرانسیسکو:
    رویاها مهم ترین رکن بالندگی و نشاط در هر جامعه است.
    اگر سرزمین کاستاریکا در شمار امن ترین و شادترین سرزمین های جهان جای گرفته است؛ برای این است که مردمانش بیشتر از هر جای دیگری در زمین رویا می بینند و باور می کنند …
    .

  22. سیمین

    حکیم عمر خیام پس از عمری مطالعه و تحقیق در ریاضیات ستاره شناسی فلسفه و ادبیات بالاخره به این نتیجه رسید:
    اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
    وین حرف معما نه تو خوانی و نه من
    هست از پس پرده گفتگوی من و تو
    چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

  23. پالاش

    ممنون. نمی دانیم فردوسی هم همین را در نظر داشته یا نه، ولی نگاه تان جالب بود، مشاهده و گفتگو درباره چیزی که شاید اکنون نیست موضوع جالبی است. شاید بشود پرسید جهان چیست؟ جهان در ذهن من با جهان در ذهن شما متفاوت است و حتا شک داریم جهان بیرونی هم این گونه است یا خیر. مساله جهان های موازی هم حکایت غریبی است. کتابی در دستم هست که به موضوع عجیبی اشاره می کند، می گوید خدا خلقت را در روز ششم تمام کرد، پس هر آنچه تصور کنید، باید از قبل موجود باشد منتها در دسترس تان نیست

    در مورد قانون بدون بودن موجودات هم ، این موضوع انتزاع ذهن و بازی زبانی است که نباید در دامش افتاد.

  24. حمید رضا ن .

    کوچکتر که بودم فکر می کردم ستارگان سوراخ های کف بهشت هستند که از آنجا نور بیرون می آید، بزرگتر که شدم با رصد آسمان دانستم که چه رویای کودکانه زیبایی داشته ام!!
    گاهی اوقات با خود می اندیشم که زندگی روی کره ای که در فضای نا متناهی معلق است بس… وحشتناک است.
    مخصوصا” زمانی که می دانی همه اجرام به دور هم در دورانند، پس نه نقطه آغاز پیداست و نه پایان!
    اینجا بی نهایت است …
    ابتدای شروع انتهای پایان است و انتهای پایان ابتدای شروع!
    دروغ و حقیقت حول یک دایره می چرخند، دایره ای که هیچگاه تمامی ندارد!
    و من در این نقطه به مرکز ثقل زمین نزدیکم….

  25. محمد درویش نویسنده

    سوراخ های کف بهشت!
    .
    از این دلپذیرتر نمی شود! می شود؟
    درود بر مردی که رؤیاهای کودکی اش را هنوز از یاد نبرده است …
    در نخستین روز از آخرین ماه پاییز می کوشم تا در بازی “ابتدای شروع انتهای پایان” شناور شوم …

  26. محمد درویش نویسنده

    به عباس پالاش:
    از این جالب تر آن است که اخیراً عکس تو را در کنار فرزندت – حین آموزش نوت بوک – دیدم!!
    راستی کدام عجیب تر است رفیق؟!

  27. یک وبگرد

    میگم که مهندس جان!
    این همکارای ما اینجا که میان اصن آدمای دیگه ای میشن 😀
    خدا وکیلیش من مهندس حمیررضا ن . رو به این لطافت تو زندگیم ندیده بودم !!!! :
    😀
    و ایضا بقیه دوستان !راستییییییییی کجان!!!!!!؟ :-O

  28. محمد درویش نویسنده

    برای همین است که می گویند: نقش محیط را در تکوین یا نمایان شدن شخصیت آدم ها نباید نادیده گرفت.
    همین پارسای عزیز خودمان را بنگر که چقدر متحول شده و تازه یادش افتاده که چرا تاکنون به آن همه چشمک ستاره ها در شب بی تفاوت بوده و نوشخند پر مهر زندگی را چرا تاکنون به دلش راه نمی داده است؟
    درود …

  29. یک وبگرد

    آخ آخ مهنددددددس!تو فضاس ها
    نمیدونین چه حالی داره میکنه صب از خونشون زنگ زد که من امروز نمیام 😀
    نیس که الان یه هفتس هر روز صب اومده شب رفته !
    فکر کنم به زودی تو بلیطتون برنده شه !!!!اینقده که مادرش دعاتون میکنه طفلکی

  30. محمد درویش نویسنده

    و زندگی شاید همین باشد …
    این که بتوانی بهانه ای باشی برای شادی دل یک پدر و مادر و خوشی رؤیاگونه ی آدمی که هرگز ندیده ای …
    .
    همین چیزهاست که حضور بی مقدار و ناچیزمان را در این جهان بی انتها، گاه از هر سیاه چاله ای وزین تر می سازد و به قول حمید رضای عزیز تو را به مرکز ثقل زمین و به گرانیگاه گیتی نزدیک تر می نمایاند! نمی نمایاند؟
    درود بر آرش عزیز …

  31. حمید رضا ن .

    ارادت ویژه داریم جناب مهندس
    خود شما نیز رویاهای کودکیتان را با مجله های کیهان بچه ها با خود به چهل و چند سالگی آورده اید .نه؟

  32. سیمین

    تو راز جهان تا توانی مجوی
    که او زود پیچد ز جوینده روی

    که بهر تو این است ازین تیره گوی
    هنر جوی و راز جهان را مجوی
    که گر بازیابی بپیچی ز درد
    پژوهش مکن گرد رازش مگرد
    بلند آسمان را که فرسنگ نیست
    کسی را بدو راه آهنگ نیست

    چه باید همی زندگانی دراز
    که گیتی نخواهد گشادنت راز
    چپ و راست هر سو بتابم همی
    سراپای گیتی نیابم همی

    این هم یک شعر از شاعر مورد علاقه شما آقای درویش!

  33. پالاش

    البته ما جسارت نمی کنیم به پرنیان بانو بخواهیم آموزش بدهیم، بانو لطف کرده سر زده بودند محض نظارت و سرکشی!

    عجیب تر هست پروازی ست که از شنیدن بابا بابا های این قند عسل دارم

  34. پارسا

    سلااااااااااااااااااااام دکتر
    من نوکرتونم
    من آمده ام وای وای من آمده ام !!
    آقا ما حالیدیم در حد بوندس لیگا .باورتون نمیشه بایث واستون تعریف کنم 😀

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *