نمی‌فهمم تو چه می‌گویی؟!

    اروند تازه‌گی‌ها خیلی کتاب می‌خواند، حتا در هنگام خواب هم ترجیح می‌دهد تا خودش برای خودش کتاب بخواند تا بخوابد … عضو کتابخانه مدرسه شده و تقریباً هر روز یک کتاب با خودش می‌آورد و می‌خواند … گفتن ندارد که برایم دیدن تلاش اروند و عطش کم‌نظیرش برای دانستن، بسیار شیرین است. او انرژی ناب و خالص زندگی من است …
    گاه اما در این میان پرسش‌هایی را هم طرح می‌کند تا پدرش را بیازماید! پدر هم اغلب بازنده است! نیست؟ یکی از آخرین پرسش‌هایش در باره‌ی کانگروها بود …
    آیا می‌دانید چرا به کانگرو، می‌گویند: کانگرو؟!

    ماجرایش را می‌توانید در جلد ۱۴ از مجموعه‌ی قصه‌های رنگارنگ بخوانید …
    وقتی اروند پاسخ پرسشش را و ماجرای کاپیتان کوک را برایم خواند، تکان خوردم! شاید شما هم خورده باشید … «تکان» را می‌گویم!
    این که چگونه می‌شود یک نام، یک دانستگی، یک طریقت، یک مرام، یک اعتراض، یک انقلاب، یک … از یک گاف ساده یا یک رخداد اشتباهی شروع شده باشد؟ نه؟ تازه فهمیدم که مهران مدیری در مرد هزار چهره چه می گوید؟ … من بی گناهم … من فقط اشتباهی بودم! همین.

 

    مؤخره:
    ماجرای پیامبر را که یادتان هست؟
    خواستم بگویم: امروز، اروند و کتاب بی ادعای «قصه‌های رنگارنگش» پیامبر من بود.

77 فکر می‌کنند “نمی‌فهمم تو چه می‌گویی؟!

  1. شقایق

    این خواب فرشته گونه و بی دغدغه پسرک نازنین، خود پیامبری است برای ما آدم بزرگ هایی که گاه یادمان می رود پاس داشتن آن دمِ اهورایی ازلی را… .

    پاسخ:

    برای همین است که اغلب پدر و مادرها به رغم فقر ظاهری، خود را ثروتمندترین آدمهای روی زمین می دانند! اصلاً چه اهمیت دارد اگر هیچ کاغذ پاره ای در هیچ دفتر اسنادی به نامم نباشد، وقتی اروند، فرزند من است؟

  2. شقایق

    راست گفتید ،
    گاهی نام ها ؛ خوش نامی ها ؛ بد نامی ها از یک اشتباهی شروع می شود !
    و کاش آن قدر بخت یار باشیم که “اشتباهی” خیلی اشتباه نباشد!

    پاسخ:
    یا اگر هم اشتباهی اشتباه می کنیم، حاصلش بیشتر خنده دار باشد تا گریه دار!

  3. شقایق

    درضمن صبح مرا ساختید! دیدن خواب آرام کودکان برایم مثل یک شربت سرد گوارای نشاط بخش است…

    پاسخ:

    دقت کرده ای که تاکنون چند صبح ساخته شده به من بدهکاری؟! آخرینش فکر کنم ماجرای کلخونگ بز پر بود! نه؟

  4. بانو آنيموس

    من که حتی پسرکم را ندیده‌ام و نمی‌دانم چه شکلی‌ست و دخترکم که نمی‌دانم گندمی‌ خواهد بود یا سپید روی مثل قرص کامل ماه یا آهو یا یک کودک معمولی،‌ هم او را می‌پرستم… نمی‌دانم کسان دیگری هم که فرزند ندارند هم این احساس را به کودک نادیده‌شان دارند یا نه…
    اما آنقدر از دیدن عکس اروند لذت بردم که گفتنی نیست…
    نمی‌دانم… بیچاره بچه احتمالاً از دست قربان صدقه رفتن‌های من و بوس و نوازش‌هایم امان نخواهد داشت…
    خوش به حالتان که اروندی به این با شعوری دارید… هیچ‌چیز شاید به این اندازه زیبا نباشد که آدم فرهیخته‌پرور باشد…

    پاسخ:
    بگذار برایت بگویم که پسرک ندیده ات چه جونوری از آب درخواهد آمد! آماده ای؟
    مثل شیرین ترین عسلی که نوشیده ای … مثل زیباترین چشم اندازی که در کلاردشت دیده ای … مثل لطیف ترین و عطرانگیزترین گلی که بوییده ای (بخصوص بوی گردنش) … و مثل بهشتی که همه برای خود ساخته ایم. بچه ها ؛ هدیه ی رفیق آسمانی ما به ما هستند. آیا از این بهتر هدیه ای سراغ دارید؟
    (در ضمن شرمنده! شما دختر دار نمی شوید! اصرار هم نکنید!!)

  5. بانو آنيموس

    راستش من هنوز مجموعه‌ی “به من بگو چرا” یم را نگه داشته‌ام که شاید روزی اگر پسرکم از من پرسید کانگرو یعنی چی و از کجا آمده، روو دست نخورم، و بالاخره منبعی برای جوابگویی با تاخیر داشته باشم فکر کنم چند دقیقه سرگرم کردن بچه‌ها و پی ِ “قوطی بگیر و بنشان” فرستادنشان نزد کسی، سربلند بیرونمان بیاورد از آن آزمون سخت ِ قهرمان‌ساز…
    😉

    پاسخ:

    به من بگو چرایت را حفظ کن … بهترین بهانه را به دسست می دهد تا بهترین مادر دنیا شوی بانو … چه بهانه ای از این بهتر که به بهانه به من بگو چرا لحظاتی شورانگیز و پرهیجان را آدم با فرزندش سپری کند؟

  6. بانو آنيموس

    راستی دیدید، تا سنین ۱۲- ۱۳ سالگی بزرگترین قهرمان زندگی هر کودکی،‌ پدر و مادرش هستند؟
    پیامبرش هستند؟!
    و او خود نمی‌داند که او نیز “پیامبری” ست…

    پاسخ:

    من همیشه گفته ام: دنیای بدون کودکان، همان برزخی است که خداوند وعده اش را داده است … این کودکانن که به ما آدم بزرگا یاد می دهند که کینه نورزیم، زود آشتی کنیم، بدون بهانه بخندیم و تا می تونیم بازی کنیم و بازی زندگی را جدی نگیریم!

  7. بانو آنيموس

    مراتب ارادت خودم را دوباره اعلام کنم شقایقم یا همان n باری که گفتم کافی می‌نماید؟!
    خوب برای ۱+n امین بار ارادت… تو لطف داری دوستم.

  8. شقایق

    موافقم ! دوستِ دوستم هم حرف ندارد!دارد؟

    پاسخ:

    بر منکرش لعنت … دوبار لعنت … سه بار لعنت … بسه یا برم بالاتر؟

  9. غزاله

    آخی جانم ، چقدر آرام و بی دغدغه مثال یک بره آهو یا یک فرشته پاک در خواب آسمانی بسر می برد این اروند نازنین ! خیلی خوبه به که به دانستن علاقه داره ، هر چند من یه وقتهائی میگم ای کاش کمتر بدونم تا کمتر حرص بخورم . البته این رویه حکومتهای دیکتاتوریست تا مردم کمتر بفهمند و از همه چیز کمتر سر دربیاورند تا اونها هم با خیال راحت تاراج کنند و مملکت را به یغما ببرند !!!
    راستی جناب درویش چندین ساله که در دنیای اشتباه خیلی چیزها و آدمها فقط اشتباهی هستند ، طفلکی ها خودشون هم میگن که ما بی تقصیریم ما فقط اشتباهی هستیم ؛ فقط همین … 🙂

    پاسخ:
    امان از این دنیای اشتباهی، رهبران اشتباهی، دوستان اشتباهی، بچه های اشتباهی و عشق های اشتباهی! نه؟

  10. بانو آنيموس

    دوستِ دوستت یک دانه است شقایقک، آن هم برای نمونه است و من هم به شدت روی او تعصب ورزی دارنده می‌باشمی.
    شقایق، دربست مخلصیم. ارادت جناب درویش، ببخشید که ما این خانه را برای قربان صدقه هم رفتن برای چند دقیقه قرض گرفته‌ایم…

    پاسخ:

    خواهش می کنم … کلبه ی مجازی من اصلاً تعلق دارد به شما! از قدیم گفته اند و ام: در کلبه ی ما رونق اگر نیست، مهم نیست! چون که صفا هست! نیست؟

  11. بانو آنيموس

    ۱- جناب درویش تشکر از تعریف شما، من بسی ذوقناک شدم بسی‌ها (موقع تعریف سطح جنبه‌ی طرف و میزان ِ ضربان قلب فعلی را در نظر بگیرید)!
    ۲- عذرخواهی از لودگی اندکی بیش از حد من…
    ۳- من برم یه زنگی به دوستم بزنم نیاز به قربان صدقه‌ رفتن دارم اسفناک، که نوشتن کافی نیست!
    فعلاً بــــــــــــــــــــــا اجازه…
    به این شکل رفتم: ‌http://www.pic4ever.com/images/hiker.gif‌)

    پاسخ:
    ۱- من در نظر گرفتم … خیالت راحت!
    ۲- کدام لودگی؟ من فقط صمیمیت و معصومیتی کودکانه دیدم که این روزها بدجوری کیمیاست …
    ۳- چه بامزه رفتی! مواظب خودت باش …

  12. شقایق

    البته من هیچ سوگندی نمی خورم که یه وقت بی شرف تلقی نشم!
    مثل بعضی ها که هی می آین پشت صحنه حرفاشون رو به من می زنن و از ترس شرافت می خوان دیگه ننویسن!!

  13. محمد درویش نویسنده

    آفرین! دلیلش این است که تو متولد آبان ماهی، اما اون طفلکی – به قول تو – فرزند بهاره! و احتمالاً آخرای بهار!! نه؟

  14. شقایق

    یک نفر دلشان فرزند پسر ندیده ای که شما وصفش را کرده اید را می خواهد ؛بدفرم!
    و هنوز نمی داند که چه بسیار مردمانی در گذشته ی دور و نه چندان دور در این خانه از پیشگویی ها ی شما متعجب و انگشت به دهان مانده بودند!

  15. محمد درویش نویسنده

    چه جالب! هیچ فکر نمی کردم با استفاده از “شگرد سخنگو” بتوان مانع از ریزش شرف شد! پس بگو چرا دولت دهم سه تا سخنگو برای خود انتخاب کرده است! نکرده است؟

  16. شقایق

    آفرین!اونی که باید می گرفتین رو گرفتین!دقیقا همینه!

    پاسخ:

    اگه قرار بود نگیریم که درویش نمی شدیم! می شدیم؟

  17. بانو آنيموس

    الغیاث ای تو غیاث المستغیث
    زین دو شاخه اختیارات خبیث
    و:
    القیاس القیاس منو با این حضرات القیاس؟ داشتیم قربان؟ نه داشتیم؟!
    نکنید آقا!!! با اعصاب من چی؟! بازی نکنید!
    این بی‌شرفی الانم “تازی”ش می‌ارزه به بی‌شرفی قیاس با حضرات! والا!

    اصلنا من ترجیح می‌دم بی‌شرف باشم تا اینکه با این شاخه خبایث مقایسه بشم!!! تمام ناخونامو جوئیدم استاد از استرس!!!

    در ضمن من به سبک آنتیگونه گفتم به شرفم سوگند…
    خودم که نبودم!!! داشتم نقش بازی می‌کردم!
    پکیدم بس که ساکت موندم!!!
    می‌دونید برای من نیم تا یک‌ساعت سکوت یعنی چی!؟

    نفسم بند اومد، شبیه اسمایلی یاهو سرخ و سبز شدم، حالت خفگی گرفتم!!!
    هوووه! نفس راحت…

    پاسح:

    خب پس من زدم به هدف! نه؟ چونکه اصولاً متولدین خرداد ماه نه می تونند پشت یه میز بند بشوند! و نه می تونند ساکت بمونند! تازه استاد دلیل و برهان آوردن هم واسه شیطون کاری هاشون هستند! نیستند؟ با این وجود از این که حالت خفگی تون به پایان رسید، خوشحالم و امیدوارم دیگه هرگز نفس تنگی بهتون عارض نشه.

  18. بانو آنيموس

    الاهی من قربون پسرم برم از الان! شما که منو کشتید!!! این گل پسر قند عسل از هم الان نفس مامان می‌باشندی! ضعف نمودم زان قد و بالای بلا!

    ولی الغیاث کنان آمده‌ام بر در ِ تو، که می‌شه یه دخترم داشته باشم؟!
    اصرار نمی‌کنما، ولی حالا شما یه بار دیگه یه نگاهی به طالع این آویزان به شاخ ماه بهار بندازید که در ساعت ۲۳:۵۰ دقیقه ۳۱ خرداد به دنیا اومده شاید یه دختر چشم عسلی مو فرفری مثل پری هم توش بود…

  19. محمد درویش نویسنده

    شرمنده! ۱۰ دقیقه عجله کردی و کار را خراب کردی! شاید هم درست کردی!! خلاصه دیگه از دست من کاری ساخته نیست! مگه این که از تبصره و تک ماده استفاده کنی … که البته در اون ورژن من تخصص ندارم! باید بری به سراغ روح نوستراداموس!!
    ولی از من به تو نصیحت … سعی کن راضی بشی به رضای دوست! و با همون قند عسلت بسازی … کسی چه می دونه؟ شاید یه عروس گندمگون پرانرژی شیطون بلا و شیرین گفتار مثل هلو نصیبتون شد! نشد؟

  20. بانو آنيموس

    من در باید عرض کنم من مرده‌‌‌ی این تگ کوئسچن شما هستم. نیستم؟

    در ضمن من از خودم بابت این هم عجله سپاسگزاری می‌‌کنم، باز خوبه برای یکبار هم که شده در عمرم اون ده دقیقه رو به جا آوردم، وئلا در هیچ جای تاریخ عمر من دیگر نخواهید یافت که من قبل از موعد مقرر به مکان یا زمان مورد نظر رسیده باشم…
    این تاخیر و اسلوموشنیزم، در زندگی من موج (طوفان) می‌زنه! :-/
    حالا من یه ترایی می‌کنم که با میشل جان یه گپ و گفتی داشته باشم، اما صحبت‌های پیشین من و او به هیچ‌نتیجه‌ی چشم‌گیر و یا حتی دندان‌گیری ختم نشده…
    اختر افکن من، بعضی جاها عجیب عنادورزی می‌کنه و از دست میشل هم کاری ساخته نیست…
    ولی من کماکان می‌میرم واسه کاکل زریه مامان، فکر عروس مروسم نکنید که من به شدت حسود و خودخواهم در مورد معشوق و محبوب‌هام!!!
    عمرن اگه بدمش به کسی…
    (باید منتظر باشم به خاطر این حرفم کائنات حالی ازم بگیره که نگو نپرس!)

  21. محمد درویش نویسنده

    هیچ وقت روزی را که خانه پدری را به قصد استقرار در منزل مشترک ترک کردم، یادم نمی ره …یه روز سرد آذر در ۱۳۷۵ … مادرم اشک می ریخت مثل ابر بهاری … تا چند روز و چند ماه اشک ریختنش ادامه داشت … آنقدر که رفت … در ۵۶ سالگی رفت … هنوز جوان بود … خیلی جوان بود … و نمی دانید که من چقدر دوست داشتم امروز پیشم بود و با اروند … با اروندش بازی می کرد و قدکشیدنش را می دید … خیلی دوست داشتم …

    اینها را گفتم: تا نکنید این کارها را و حتا نگویید این حرفها را … ثبت می شود در کائنات و یه چیزایی هرگز دیگه از حافظه کائنات پاک نمی شه! می شه؟

  22. مهتا

    الهی.. نوش جانش بشود..
    این کتاب خواندن و خوب خواندنش بزگترین اتفاق زندگی است.. شروع آدم شدن است.. شک کردن و حقیقت جویی است.. برای همین است که باید بگویم مبارک
    کتاب نخواندن و البته خوب نخواندن بدبختی می آورد.. استبداد ذهنی و ذهنیت استبداد زده حاصلش است .. جهل است که هزار بدبحتی دارد این جماعتی که یاد نگرفته اند خوب خوانند نادانند و همین نادان ماندن است که هزار بلا سر مردم آورده است .. ساندیسشان قورت می دهند شکی هم در کار نیست.. از کجا آمده است و ….

    پاسخ:
    درود … آن از ماجرای ساندیس؛ آن از ماجرای سهام عدالت آن یکی هم از ماجرای رای های ۷۰ هزارتومانی! نادانی و مطالعه گریزی و چشم محوری و دهن بینی دارد پدر این ملک و ملت را در می آورد! نمی آورد؟ بی خود نیست که ضریب هوش ایرانیان هم به این روز افتاده است! نیافتاده است؟

  23. بانو آنيموس

    حتی به شوخی هم نخواهم گفت… دلم سوخت… می‌دانم چه می‌گوئید… وقتی می‌گوئید مادر جوان، مادر من ۵۰ساله است… حتی تصورش را هم نمی‌توانم بکنم…
    نخواهم گفت هرگز دیگر… هرگز.

  24. محمد درویش نویسنده

    خداوند مادرتان را برایتان حفظ کند … برای خودتان … پسر گلتان و یاسمن عزیزتان … (نام نوه ی گندمگون تان است، شوکه نشوید!)

  25. بانو آنيموس

    سلامت باشید ولی حضرت درویش فعلاً جدن شوکه شدم… این یاسمن را از کجا آوردید؟!!!!
    نه به دلیل پیشگوئی شما از باب که من نیت کرده بودم، اسم پسرم با بگذارم:‌”یاسین”!!! و دخترم را “یاس” اگر داشتم…
    اگر یاسمن نام دختر یاسین باشد، شما هم به اندازه‌ی من متعجب می‌شوید، نمی‌شوید؟!!!!
    و حالا از بابت پیشگوئی‌تان! من در حد گیگابایت شوکه شدم!

  26. محمد درویش نویسنده

    من که گفتم شوکه نشوید! من که هشدار داده بودم! نداده بودم؟ چیزهایی هست در این دنیا که گقتنی نیست فرزندم! دانستنی است!! می گی نه برو از کماندار بپرس! یا مثلاً قصه آن ۲۰۰ تومانی را بخوان
    تازه اگه الان دارید شوکه می شید؛ بعداً که بقیه ماجرا رو گفتم چی؟! اونوقت بعد از ترابایت که دیگه چیزی نمی مونه! می مونه؟ اصلاً به اون مادربزرگ گندمگون شیطون رحم کنید حداقل! نه؟

  27. عمو محسن

    درویش عزیز

    باز هم از آن حرف ها زدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    آن هم به بهانه اروند تازتین .

    هنوز به خودم فشار میاورم که نگویم . بگویم؟

    باز هم منتظر خواهم ماند .
    شاید روزی جور ذیگر بگوئی .نمی گوئی؟

    اگر نگوئی من میگویم
    میدانی که اگر بگویم مفصل میگویم

  28. محمد درویش نویسنده

    بگو محسن جان … من می میرم واسه مفصل های تو … مفصل های رنگ به رنگ یه آدم ۷ ساله که رفته تو جلد یه آدم ۶۰ ساله و بیرون هم نمی آد! می آد؟

  29. سروی

    تلاششان برای بزرگ شدن ، برای دانستن ، فهمیدن ، بودن ، بهتر و بیشتر بودن ، قشنگ است … بچه ها را می گویم … بی خیال تلخ و شیرین روزگار ِ ناسازگار ، بودنشان را با همه ی وجود زندگی می کنند .

    کاش یادشان بماند … کاش یادشان نرود این روزهای رنگی رنگی

    تماشای معصومیت بچه های خوابیده را با دنیا دنیا منظره و تصویر عوض نمی کنم .

    پاسخ:

    درود … راست می گویید؛ یکی از تکراری نشدنی ترین مناظری که هر آدمی می تونه از دیدنش برای ساعتها لذت ببره، تماشای خواب عمیق و معصومانه کودکان است.

  30. محمد درویش نویسنده

    کردنش که می کنم! اما به جاش و به موقعش … الاًن زوده! زود نیست؟
    تازه اگه الاْن پرده ها رو براندازم که زندگی اون حس ناغافلکی شو از دست می ده! نمی ده؟ یه وقت هم دیدید طرف واسه این که پوز منو بزنه، گذاشت طاقچه بالا و نه در والنتاین ادای دین کرد و نه با والدین بزرگوار برای یه امر خیر زنگ آپارتمان شماره ۱۲+ عشق را زد! نه؟

  31. بانو آنيموس

    احتمالاً هم نامبرده‌ی مستتر با این شعر سر باز می‌زنه از همه چیز و رو به درویش می‌گه:
    ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه…

    زود که نیست اما من صبر می‌کنم… نمی‌کنم؟!
    😉

  32. محمد درویش نویسنده

    نه! نمی کنی!! (صبر را می گویم) البته اگه ۱۰ دقیفه دیرتر به دنیا آمده بودی، مساله کاملاً فرق می کرد و آنوقت ممکن بود صبر کنی! ولی الان نه … نمی تونی صبر کنی … دست خودت هم نیست! طبیعت خردادماهی همینه دیگه … باید بسوزی و بسازی.
    بعدش هم ، چرا می گویی زود که نیست؟ چرا سن و سالت را لو می دهی؟ مگر یادت رفته دیوار موش داره؟ نداره؟

  33. بانو آنيموس

    نه من عمراً لو بدهم موارد سکرت را!!! شما فرمودید “الاًن زوده! زود نیست؟”
    من هم عرض کردم زود نیست، چون بلا انکار من صبر ندارم از این باب می‌گویم زود نیست خوب! وئلا ۴۰ – ۵۰ سال که سنی نیست ننه! هست؟!
    مردم از دست این خرداد، کاش کمی متانت و آرامش اردیبهشتی داشتم…
    هوووه!

    پاسخ:
    آنیموس جان! پشت سر باد نمی آید … پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است … بی خیال گذشته ها باش! کار از کار گذشته و دیگه نه می تونی اردیبهشی بشی و نه تیرماهی! باید تلاش کنی تا مانند یک مدیر خوب، چالش ها و تهدیدها و تحدیدهای خردادماهی تو به مزیت و فرصت بدل سازی! درسته که تو کودکت حرف اول رو می زنه؛ درسته که حسادت بعضی وقتها دیووووونه ات می کنه؛ درسته که حریف رو نمی تونی تحمل کنی؛ درسته که از فرارسیدن ساعت ۲۵ واهمه داری؛ درسته که … اما
    اما در عوض، عنصر وجودی تو بر خلاف خاک در ماه پیش و آب در ماه بعد، هواست؛ یعنی می توانی با تدبیر و درایت از این خوی های فراردهنده ی یار – آن هم یاری در آن سوی آب! – بگریزی، یا دست کم مهارشان سازی! نمی توانی؟
    یادت باشد: رمز حکومت بر مردان، پیروی از قوانین آنان و کرنش در برابر خواست و آزادی های ایشان است! این قانون را بر روی طلا بنویس و آنگاه بر هر مردی که خواستی؛ حکومت کن بانو.
    درود …

  34. سروی

    میگم میشه فال من رو هم بگیرید؟

    پاسخ:

    شرمنده! مرا با بهمنی ها درگیر نکنید! چون هر که با بهمنی درافتاد، ورافتاد!! ورنیافتاد؟
    کافی است نگاهی به سرنوشت تلخ تهیه کننده ها و کارگردانهای بزرگ هالیوود بیاندازید که خواستند یک سکانس نامعمول را به “مارلون براندوی بزرگ” تحمیل کنند!
    یا کافیست نگاهی به دشمنان روزولت بیاندازید!
    اصلاً ببینید شهید مطهری و فرزندانش چه کولاکی می کردند و می کنند! نمی کنند؟
    یا دریابید عاقبت دشمنان حضرت محمد (ص) …
    همه بهمنی بودند … از براندوی بزرگ تا محمد عبدالله (ص) و از روزولت و مطهری تا سروی!

  35. حسین

    دیدم ،خواندم -مثل یک نامحرم دور از شما -این عرصه را آنگاه باز نففهمیددم ،میلرزم انگار…خیلی محشرید .دلم میخواد بتن آب پز بخورم.کاش درِ این بهشت شما قفل داشت که چون بز وارد نمیشدم.ببخشید !

  36. محمد درویش نویسنده

    خدا ببخشه حسین آقا … از قضا من بزها را دوست دارم … هم بزها و هم بزغاله ها و هم البته گوساله ها را! اصلاً ما همه با هم هستیم! شما چطور رفیق؟

  37. حسین

    بخدا دوهفته پیش بود پیشنهاد دادم بنی ادمی منو بدوشه.
    آنچه گفته آمد ادعاست و روزانه در خودرو خر مجالست میکنم بسیار همی..ما میدانیم(من و خر)آدمها مهربانند.
    آقای درویشٍ جان و بهتراست بگویم بهتر از جانم ممنون که پذیرفتی این نیم منه نیم بند دوپا گم کرده رو!
    اصولا چرای تک نفره بی سرنشین مطلوب نیم من است.
    شما باشید و پادشاهی کنید این گله را…برم اون ور زندگی پز میدم شمارو دیدم.این جمله خود حقیقت بود.
    آرزو:زلفمان گره بخورد در دل نهنگ

  38. محمد درویش نویسنده

    شکسته نفسی می فرمایید چرا؟ اتفاقاً درویش را هم به تو و خر اضافه کن! چون من هم می دانم که آدمها مهربانند. چرای تک نفره بی سرنشین رو خوب آمدی! منتها یه ذره بی احتیاطی کردی! نکردی؟ با این وجود ممنون که هم از اداره و هم از خونه به من سر می زنی! نمی زنی؟

  39. سروی

    ورافتاد آقا …هر که با بهمنی درافتاد … بشدت ورافتاد …
    راستی ، یه بهمنی ِ عزیز دیگه رو فراموش کردید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *