خاطرات روزانه
-
وقتی که نوبت به فوتبال می رسد!
دیروز همه ی برو بکس مهمون من بودند. فرخ و کیان و امیرطاها … رفتیم تو پارک کنار خونه مون…
-
خواستن، توانستن است!
یه چند وقتی بود رفته بودم تو نخ این پدر و مامانی … آخه هی آدامس بادکنکی میخوردند و باد…
-
عملیات بزغاله گیری خیلی چیزها رو روشن کرد! نکرد؟
در تنگهی سماع که رسیدیم، یعنی در قلب یکی از سبزترین و شادابترین جنگلهای بلوط زاگرس، واقع در بین راه…
-
چرا در پیک نوروزی، هیراد خوشگلتر از من شده؟!
یکی از ابتکارهای جالب معاون آموزشی پرطرفدار مدرسه اروند، یعنی آقای قاسمپور – که همین جا بدرودشان را از دوران…
-
چرا صداقت اروند کُشنده است؟!
چند روز پیش داشتم یه دونه تخممرغ شانسی با مارک TOTO باز میکردم، ببینم توش چیه … همون موقع، نصفی…
-
برای آنها که در سرولات اروند را دستکم گرفتند!
این عکس به خوبی گویای ماجراست! نه؟ این که سه تا آدم ِ گُنده لات به نامهای میثم و علی…
-
و سرانجام مامانی اومد به دنیا … اونم برای سی و هفتمین بار!
مامانی رو خیلی دوس دارم … نمیتونم بگم چقدر؟ امّا میدونم اونقدر دوسش دارم که با تموم شکلاتها و…
-
وقتی که همه حیرتزده ما را نگاه میکنند!
دیروز که داشتیم با پدر میرفتیم مدرسه، یه اتفاق بامزه افتاد … چون که به طرز عجیب غریبی احساس…
-
یه مَرده می ره دریا … بقیهاش باشه واسه فردا …
روز؛ داخلی؛ آخرین روز از دی ماه 1388 چند روزیه که ماشین نداریم … چون که آقای تهوری با…
-
یک روز فراموشنشدنی برای اروند و خانواده
همه میدانستند که ساعت 10:30 روز جمعه 25 دی ماه 1388، مسابقهی بزرگ روبوکاپ در دبستان فرهنگ سعادت برگزار میشود…