آيا زنان كلاردشتي مي‌توانند در نرم كردن مواضع لطيف و ناصر مؤثر واقع شوند؟!

حسين عبيري گلپايگاني را مي‌شناسيم؛ همان صاحب عزيز تارنماي كوهستان سبز را مي‌گويم؛ از معدود فعالان حوزه محيط زيست را مي‌گويم كه – به صورتي كاملاً بي‌ادعا و چراغ خاموش – هم در حوزه‌ي مجازي و تئوري و هم در حوزه‌ي ميداني و اجرايي مي‌كوشد تا دست به ظرفيت‌سازي سبز زده و ايرانيان را با طبيعت هم‌آواتر و هم‌آغوش‌تر سازد … او در آخرين يادداشتش، رخدادي مسرت‌بخش را به نقل از خبرگزاري مهر يادمان انداخته است؛ از همان جنس رخدادهايي كه صحنه‌ي محيط زيست ايران سخت به آن نياز دارد و پيش‌تر ديده‌بان بيدار طبيعت بختياري هم به نمونه‌اي از آن در روستاي چين كوهرنگ اشاره كرده بود. يادتان هست؟
اغلب ما مي‌دانيم كه هميشه و در همه‌ي برنامه‌هاي محيط زيستي و توسعه‌ي سازمان ملل متحد –  UNEP و UNDP  – بر نقش زنان و آگاه‌سازي اين بخش از جامعه به منظور اطمينان از موفقيت‌هاي هر نوع طرح و برنامه‌اي كه به جلب مشاركت مردمي نياز دارد، تأكيد شده و مي‌شود. اما دست‌كم، بررسي كارنامه‌ي زنان ايراني – يا دست‌كم زنان در ايران! – در طول نيم قرن اخير داراي چندين و چند منتقد جدي از بين هم زنان و هم مردان بوده است كه شايد دو تن از مشهورترين منتقدين فعاليت‌هاي زنان – به ويژه در حوزه‌ي محيط زيست – دكتر ناصر كرمي و عبداللطيف عبادي باشند.

از ناصر كرمي، دست‌كم خلاصه يك سخنراني در وب وجود دارد كه تاحدودي گوياي مواضع اين روزنامه‌نگار باسابقه در تحليل چرايي مواضع انفعالي زنان و بي‌تفاوتي ايشان در مواجهه با تخريب‌هاي محيط زيست است. به ديگر سخن، ناصر كرمي بر اين باور است كه زنان به رغم آن كه انتظار مي‌رود با توجه به مأنوسيت و نزديكي بيشترشان به مام طبيعت، حساسيت‌هاي سزاوارانه‌تري را بروز دهند؛ امّا عملاً كارنامه‌ي محيط زيستي‌شان قابل دفاع نيست؛ نه كارنامه‌ي فردي و حقيقي‌شان و نه كارنامه‌ي صنفي و حقوقي‌شان. لطيف اما يك يا چندگام هم از ناصر جلوتر است (شايد به دليل آن كه ناصر بيشتر به فكر جانش است تا او! نه؟) و صراحتاً در مقاله‌ي بحث‌برانگيز اخيرش با عنوان: «فمینیست‌های ایران : تکیه بر زنانگی یا ضعیفگی؟» خشم بسياري از شهروندان مؤنث داخل و خارج از كشور را برافروخته است! نيافروخته است؟
فارغ از اين مدخل‌هاي لطيف! خواستم به سهم خود از هموطنان عزيزم، از زنان طبيعت‌خواه و شجاع كلاردشتي قدرداني كنم و بگويم: حركت‌هايي كه شمايان انجام مي‌دهيد مي‌تواند در صورت استمرار سبب بازمهندسي و تجديدنظر در بسياري از پندارينه‌هاي رايج در جامعه‌ي امروز را فراهم آورد.
درود بر پايمردي‌ها (بخوان پاي‌زناني‌ها) و سلحشوری هاي بي‌منتي كه براي نجات طبيعت ايران مبذول داشته و مي‌داريد.

273 فکر می‌کنند “آيا زنان كلاردشتي مي‌توانند در نرم كردن مواضع لطيف و ناصر مؤثر واقع شوند؟!

  1. شقایق

    نه منظورم این نبود!شما که کارت تلفن داشتین ؛ دوزاری شده تازگیا!؟

    من این مراسم مذهبی اعیاد ِ شبه عزاداری رو می گم که توی تلویزیون تبلیغش رو می کنن و آخرش می گن : مکان ؛ مهدیه تهران!
    و البته ربطش به اون کلاس رقص خصوصی با حضور پارتنر رو خودتون کشف کنید دیگه!

  2. شقایق

    آره خب…البته به شرطی که خیلی هم دیرنشه!

    پاسخ:

    نه! بازم خیلی هم دیربشه بهتره که اصلاً نشه! البته به شرط آن که یه جوری نشه که دیگه نشه! بشه؟

  3. کالیراد

    شقایق عزیز و دوست داشتنی سپاسگزار محبت سر خوش کننده تان

    درویش گرامی نوشته های ناب شما و دوستان طنز نویستان قلم را به وجد آورده ومرکب جسارت را روان می سازد
    سپاسگزار دوست بزرگی هستم که حرکت را نیرو محرکه است
    سربلند باشید

  4. غزاله

    درودي دوباره
    من هم همون غزال بي شيله پيله ام جناب درويش
    همون غزلكي كه مي گويد پوشيده چه گوئيم همينيم كه هستيم !
    شما شكسته نفسي نفرمائيد آقاي مهندس . حالا ما بعضي وقتها رسمي مي شيما، ظاهراً به ما نيومده 🙂
    در مورد سانسور فمينيست و اينها ترسيدم كه بيشتر بگيم كار دست هم جنسانم بدم و براشون درد سر بشه . در ضمن من بي معرفت نيستم به خدا …
    بدرود تا بعد

    پاسخ:

    واقعاً ترسیدید؟ یعنی شما کاملاً ادعاهای 9 گانه جناب عبادی و سخنان ناصر کرمی را تایید می کنید؟

  5. روشنک

    ” ممنون که از تیراندازی ام تعریف کرده اید … مرا یاد سرگروهبانم در گروه ۱۱ توپخانه انداختید … ماه های میانی سال ۱۳۶۴ … چقدر به دلیل آن که در قلب سیبل می زدم تشویقی از او می گرفتم و با مرخصی هایش به همراه پدر در شهرهای کردستان و آذربایجان غربی خوش می گذراندیم … ”

    هه هه .. منظورتان “خوشگذارني اسلامي” است ديگر نه ؟.. ( فعلن سوژه جديدي از بيانات به شدت مستدل بعضي ها دستمان افتاده كه جاي تقدير و تشكر دارد ! ) ..

    پاسخ:

    ای بابا … آخه آدم با بابا می ره خوش گذرونی اسلامی؟!

  6. بانو آنيموس

    كاليراد عزيز اين “دوستان طنز نویستان ” را خيلي آمده‌اند، نيامده‌اند؟!
    ما كه كلي به همين يك تيكه جمله خنديديم… نخنديديم؟!

    😉

  7. بانو آنيموس

    کالیراد عزیز این “دوستان طنز نویستان ” را خیلی خوب آمده‌اند، نیامده‌اند؟!
    ما که کلی به همین یک تیکه جمله خندیدیم… نخندیدیم؟!

  8. روشنک

    ” راستی! نظرتان را در باره فمینیست، زنانگی و ضعیفگی چرا سانسور کردید؟! ”

    همانطور كه خودتان بهتر مي دانيد وا‍ژه هايي مثل فمينيسم و زنانگي هميشه جزو تابوها بوده اند يا هر بار بنا بر ميل و نيتهاي نه چندان تميز افراد تغيير ماهيت داده اند . از مخاطبان خود انتظار زيادي داريد . تازگي ها اين واژه ها را به عنوان ناسزا يا شوخي به كار مي برند !.. مثل واژه روشنفكر !.. و خب اين واقعيتيست كه خيلي از زنان ايراني هم با وجود احساس شعله هايي كوچك و گاه به شدت مشتعلي در وجودشان ترجيح مي دهند همچنان در گله ها به چرا و نشخوارهاي بي ضرر و مقبول چوپان ها و سگهاي گله بپردازند . معمولن قرار گرفتن در اقليت كار سختيست .. : ) ..

    جداي از تعاريف فمينيسم به عنوان يك مكتب در ايران اين واژه به افرادي اطلاق مي گردد كه براي حقوق از دست رفته همجنسان خود بي توجه به كج فهمي ها و بدفهمي ها بي ادعا تلاش مي كنند .. همين !..

    ( هر جا ديديد جناب فيل تر زمخت و زبان نفهم ممكن است تشريف فرما شوند لطفن يك اشاره اي كنيد تا “سانسور” كنم ! )

  9. روشنک

    ” جدای از تعاریف فمینیسم به عنوان یک مکتب ، در ایران ” فمينيست ” به افرادی اطلاق می گردد .. ”

    واژه فمينيست در كامنت بالا جا افتاده بود كه تصحيحش كردم .

  10. شقایق

    روشنک ،
    این تکه نوشته ی شما:
    “و خب این واقعیتیست که خیلی از زنان ایرانی هم با وجود احساس شعله هایی کوچک و گاه به شدت مشتعلی در وجودشان ترجیح می دهند همچنان در گله ها به چرا و نشخوارهای بی ضرر و مقبول چوپان ها و سگهای گله بپردازند . معمولن قرار گرفتن در اقلیت کار سختیست”
    اشاره مستقیم به نوشته من داشت و بسیار برخورنده بود.
    من فکر می کنم تا وقتی که نتوانیم نظر مخالف را تحمل کنیم یا لااقل
    با استدلال و به دور از توهین نقدش کنیم ؛ باید همان آه ِ “از ماست که بر ماست” را مکررا سر دهیم.

  11. روشنک

    شقايق عزيز معمولن واقعيات برخورنده هستند . در هر صورت قصد بدي نداشتم . من كمي تند و تيز مي نويسم البته بدون اينكه عاصي شوم و از حد عبور كنم . به شما هم توصيه مي كنم آرامش خودتان را حفظ كنيد و آب خنكي ميل بفرماييد و نظر مخالف را تحمل كنيد . گله و نشخوار و چرا كلماتي نمادين هستند از آنچه بر ما و جامعه ما ميگذرد .

    .. : )

  12. پروانه . ا

    کاش اونجا بودم..

    رگ فمینیستیم زد بالا..

    آقای درویش گرامی
    از نزدیک زنهای روستایی شمال و استواریشان در کارها را می شناسم. وقتی بخواهند، مانند یک سیل خروشان حرکت می کنند.

    یک نویسنده پیدا بشود و برود از نزدیم ماجرا را ازبان آنها بشنود.. چه داستانی خواهد شد!
    خبر خوبی بود
    دست شما درد نکند

    پاسخ:

    درود بر پروانه عزیز و ممنون از لطفتان … خوشحالم که امشب شما را در مراسم شاهنامه خوانی دیدم. شب خاطره انگیزی برای من و اروند رقم خورد … زنده باشید.

  13. Montra

    مقایسه ی اندیش مندانه و بسیار زیبایی بود. ممنونم و مطمئنم روزی که گفتید فرا می رسه، تا حدودی هم فرا رسیده- وجود من و شما و امثال مون. مهم اینه تا اون موقع کارهای درستی رو که دوست داریم انجام بدیم و از موهبت هایی که بهمون داده شده، حالا در هر جنسیت یا به قول شما قالبی، لذت ببریم.
    راستی تولدت خانوم مهربون تون هم، هزاران بار مبارک.
    در برکت خدا باشید.

    پاسخ:

    ممنون از یادآوری های مهرورزانه و صمیمانه ات …

  14. عبداللطیف عبادی

    بنده – به دلیل عرب و لر بودنم – عقل درست و حسابی ندارم در نتیجه از خیلی از چیزهایی که باید بترسم ، نمی ترسم . اما صراحتا” و صادقانه عرض می کنم که از مواجه شدن با زنهای فمینیست ایرانی می ترسم! متاسفانه خیلی ها این ترس را با بیزاری معادل می گیرند و به من می گویند تو اساسا” از جنس زن بدت می آید . و بعد با همین پیش زمینهء ذهنی مطالبم را می خوانند و نهایتا” به همان نتیجه می رسند که روشنک و سایر همفکرانش رسیده اند .
    و اما توی روشنک!
    خطاب به شقایق نوشته ای ” خب این واقعیتیست که خیلی از زنان ایرانی هم با وجود احساس شعله هایی کوچک و گاه به شدت مشتعلی در وجودشان ترجیح می دهند همچنان در گله ها به چرا و نشخوارهای بی ضرر و مقبول چوپان ها و سگهای گله بپردازند . معمولن قرار گرفتن در اقلیت کار سختیست” . به ای ترتیب خود و همفکرانت را انسان و اقلیتی کوچک تصور کرده ای که در میان اکثریتی از ” گاوها و گوسفندان نشخوار کننده” قرار گرفته اید که مطیع مشتی ” سگ و چوپان ” هستند . داشتن یک چنین طرز تفکر و دیدگاهی اشکالی ندارد . اما مشکل از آنجا شروع میشود که حالا هر کسی که جزو همفکرانت نباشد و بخواهد با شما گفتگو کند را در دفتر و دستکت به حضور می پذیری ، اما در چهارچوب مذاکرهء ” اسنان با گاو و گوسفندان نشخوار کننده” و یا در بهترین حالت ، در چهارجوب گفتگوی یک انسان ( که خودت باشی) با سگهای گله یا چوپانهای همان نشخوار کنندگان. بعد هم وقتی محترمانه به شما تذکر می دهند که حضرت علیا بجای پاسخکویی به منتقدینت در حال بیان فحش های چارواداری به آنها هستید، می فرمایید که بروید یک لیوان آب خنک میل کنید! . خب . حالا بنظر شما بنده باید از گفتگو با خانمهای فمینستهای ایرانی مانند شما بترسم یا نترسم؟!

    پاسخ:

    خوب شد با استعداد طنازانه ات در شبانه های گرین بلاگی آشنا شدم؛ وگرنه با خواندن سطر اول کامنتت یه جور دیگه فکر می کردم!
    درود …

  15. سروی

    روشنک عزیز ، تا اینجا تمام کامنت های شما و اقای عبادی و سایر دوستان را خوانده ام .

    اگرچه اقای لطیف زبان تندی دارند اما تا حالا حرمت ها را حفظ کرده اند ( و امیدوارم در ادامه هم همینطور باشند )

    اما شما کمی تند رفتید … بحث کنید ، نظرتان را بگویید ، استدلال کنید … اینجا همه از بحث های منطقی استقبال می کنند … اما لطفا حرمت ها را هم حفظ کنید .

    پاسخ:

    مانده ام که چرا خودت در این بحث به طور جدی مشارکت نمی کنی؟ شاید داری به مامان کمک می کنی و تدارک پذیرایی از مهمان ها را انجام می دهی! نه؟

  16. سروی

    آقای درویش ، اگر خانم کالیراد حرفتان را گوش می کنند ، لطفا از ایشان بخواهید بیشتر به اینجا سر بزنند . دلم برای شعرهایشان خیلی تنگ شده بود … فکر نکنم حرف من را گوش کنند.

    پاسخ:

    چرا سروی جان … اتفاقاً با شما چون رودربایستی دارند، بهتر برخورد کرده و بیشتر گوش می کنند! از من دیگه حرف شنوی نداره! داره؟

  17. روشنک

    من برخلاف شما نوشته هاي آقاي عبادي را در برخي كامنتها و مقاله اخيرشان اصلن تند و صريح نمي دانم . صراحت لهجه و در عين حال رعايت رسايي و شيوايي كلام خود هنريست كه با مغلطه و قاطي كردن همه مسائل باربط و بيربط بعلاوه چاشني متلكهاي بي مزه و استفاده از كلمات معمول در زبان لمپنيسم بسيار متفاوت است .

    نوشته هاي من در مورد اين مقاله و لينكهاي اين پست يك اعتراض است نه حرمت شكني كه من به كسي بي احترامي نكردم و نمي كنم .

    نوع نوشتار ايشان براي من اصلن اهميتي ندارد من فقط مقاله آقای عبادی را فاقد منطق و مستدل یافتم . همين !

    کاش دوستان به جای اینکه خود را در جایگاه قاضی قرار دهند و کلمات را ریشه یابی کنند نظرشان را در مورد دو مقاله ای كه لینکشان آمده ابراز می کردند . فکر نمی کنم سکوت کردن در برابر یک مقاله توهین آمیز و فاقد هر گونه دلیل و منطق عقلانی نشان دهنده حرمت قائل شدن برای کسی باشد که نشانه بی حرمتی جنس زن برای جنس زن است و همچنان متأسفم كه برخي از دوستان بدون اينكه در بحثها شركت كنند مثل ناظران تشخيص مصلحت نظام عمل مي كنند و همه مي دانيم كه معمولن به چه نتيجه اي مي رسند .

    پاسخ:

    نوشته ای که: “کاش دوستان به جای اینکه خود را در جایگاه قاضی قرار دهند و کلمات را ریشه یابی کنند نظرشان را در مورد دو مقاله ای كه لینکشان آمده ابراز می کردند.”
    کاملاً موافقم. اما فکر کنم حتا شما هم هنوز در باره سخنان ناصر کرمی چیزی نگفته اید و به محتوای 9 ادعای مطرح شده در یادداشت لطیف هم اشاره ای نکرده اید! کرده اید؟

  18. عمو محسن

    دوستان عزیز ،
    من از همه ی شما ها بزرگترم ،
    ………………………….
    …………………..
    …………………….
    ………………………
    ……………………..
    نه شلیک نکنید ،
    ” تفنگت را زمین بگذار ”

    من سن شناسنامه ایم را گفتم !
    بزرگی شما از بزرگی من بزرگتر است ، نیست ؟
    بزرگی شما در پی بروز اندیشه شما است .
    خشم و عصبانیت ،
    از پس به بن بست رسیدن است ،
    اندیشه و خرد ورزی که بن بستی ندارد ،

    نوشته عبادی عزیز ،
    نشان از تحقیق و مطالعه دارد ،
    خواه دور از دیدگاه ما،
    خواه یکسویه نگرانه ،
    خواه با ادبیاتی خاص ،
    بروز تفکراتی مانند ،
    ” نه یک کلمه کم ، نه یک کلمه زیاد ” ،
    ” ………………………..”،
    ” ……………………” ،
    نظر گاه ، یکسویه نگری ، و ادبیات بکار رفته آن دیگری کنارمان را
    در بستر پردازش ذهن نمی نشاند، می نشاند ؟

    ذهن را تکانی بدهیم ،
    بگذاریم هوائی بخورد .
    و بعد ،
    این بستر را برای بیشتر دانستن هامان ،
    برای در هم آمیختن ذهن هامان ،
    بگذاریم که باز باز بماند ،

    با درود بر درویش عزیز .
    همین .

    پاسخ:

    ممنون محسن جان که به این بحث مهم پیوستی و از منظری متفاوت همه را دعوت کردی تا ذهن را تکانی بدهند!
    درود …

  19. روشنک

    من هيچ ارتباطي ما بين مقاله ها و لينكهاي اينجا و كامنتهاي خودم و آقاي عبادي با نظر اين دوست عزيزمون ” عمو محسن ” نديدم !.. طبق معمول دوستان به مرگ بر و درود بر گفتنها عادت كرده اند . هيچ كدام حتي نتوانستند بدون تحسين يا توهين حتي يك كلمه از نوشته هاي لينكها و كامنتها را نقد كنند . با كليات و احساسات به هيچ جا نمي رسيد دوستان !

    كاش همه ياد بگيريم كه نقد چيست و انتقاد كدام است . نه با تحسين و تملق و نه با توهين و تحقير و تخطئه به جايي نمي شود رسيد .

    در ضمن شعر عمو محسن خيلي ” ناز و خوشگل ” بود . من به نوبه خودم تشكر مي كنم .. : )..

    پاسخ:

    لطفاً یکبار دیگر یادبرگ عمو محسن را بخوان روشنک عزیز … حرفهای زیادی دارد این یادبرگ. فقط کافی است جور دیگر ببینیم!

  20. عبداللطیف عبادی

    این روشنک خانم – که سبک نوشتنش بنده را بیاد خانمی بنام اقدس خانم می اندازد – بنده را در نوشته های اقدس خانمی شان متهم به سطحی نگری ، بی دقتی ، بی منطقی ، حقه بازی ، بی دانشی ، متلک پرانی ، بد و بیراه گویی ، بی عقلی و ضدیت با زنان کردند. بعد هم که حوصله شان از فحاشی های باکلاس سر رفت ، چادرشان را به کمرشان بستند و جارو به دست گرفتند و از ظاهر فمینیستی – سانتی مانتالی شان بیرون آمدند و ضمن نشان دادن ماهیت درونی همهء خانمهایی که اخیرا” فمینسیت شده اند و تخود را دانه به دانه با کارد چنگال می خورند، شروع کردند به فحاشی های چاراداری و لاتی و لمپنی (از قبیل : نشخوار کن! ، سگ! ، چوپون!) و این قبیل اصطلاحات سخیف . حالا جالب اینجاست که علیرغم آنهمه کامنت نویسی (آنهم از نوع لوس ترین و سبک ترین و جلف ترینش که البته باید هم با ” هه هه هه! ” شروع شوند) نتوانست یک جمله از مقاله بلند بنده را بیرون بکشد و زیرش (ولو با چهارصد فحش) توضیح بدهد که کجایش نادرست است؟ همین خانم که در این کامنت دانی به مدت یک شبانه روز انواع اقسام فحش های محترمانه چارواداری را نثار این و آن کرده ، همچنان دربارهء مقالهء بنده می گوید ” در مورد تک به تک جملات مقاله ایشون میشه ساعتها بحث کرد اما محدودیتهای زمانی و نوشتاری در فضای مجازی این اجازه رو به من نمیده .. ” . عجبا! محدودیتهای زمانی و نوشتاری در فضای مجازی این اجازه را به روشنک خانمها و اقدس خانمها و صغرا خانمهای فمینیست شده می دهد که دربارهء شخصیت بنده اظهار افاضات کنند و نیز دربارهء وجود مبارک خودشان – که الحمدالله از هر انگشتشان هم یک هنر باکلاس می بارد توصیفات “مامانم اینایی” نمایند، (اخیرا” هنر عکاسی و سیگار کشیدن مد شده!) و همچنین به میزان کافی قت و توان دارند که هر وقت از نظر عقلی و منطقی کم بیاورند به سبک لات و الوات و لمپنهای کلاه مخملی چاله میدون به این و آن دشنامهای سخیف بدهند، اما برای جواب دادن به اصل نوشتهء بنده – طبق معمول – محدودیت زمانی و نوشتاری دارند.
    امیدوارم کسانی که مقاله ام را خوانده اند و بعد کامنتهای این روشنک خانم را هم ملاحظه کرده اند ، متوجه بشوند که بنده در آن مقاله سعی کرده ام شخصیت پنهان و واقعی چه کسانی را که در عمرشان ابتدایی ترین مطالب مربوط به مکاتب فکری و جهت گیری های اجتماعی را نخواهند اند و سطح عقل و درک و سواد و فهم و شعورشان در چه درجهء نازلی قرار دارد ، نشان بدهم . و نیز متوجه بشوند که همین خانمهایی که خودشان به خودشان می گویند فمینیست (بدون اینکه فرق بین فمینیسم و هویج را بفهمند!) وقتی چاره ای جز نشان دادن ماهیت و شخصیت واقعی و ضعیف و ناتوان خود میشوند ، برای گریز از مخمصه تبدیل به چه فحاشان و لمپنهایی میشوند و چگونه سایرین (و در واقع همه را ) به چشم یک مشت گاو و گوسفند نشخوار کننده و سگ و حیوان و جانور می بینند و چه دشنامهای چارواداری نثار دیگران می کنند. تاسف من از این نیست که چرا روشنک خانم اقدس خانم و صغرا خانم حجم عقلی و سطح درک شعرشان در این حدی هست که می بینید . اندو من از این جهت است که متاسفانه همین اقدس خانمها و صغرا خانمها لچک از سر برداشته ، قلیان به کناری گذاشته، و با گذاشتن سیگار ونیستون بر لب و انداختن یک عدد دوربین دیچیتال چینی بر دوش و بلغور کردن چهار اصطلاح فمینیستی در دهان، تبدیل به سخنگویان قشر نسوان مملکت و مدافعان حقوق آنها شده اند. با همین میزان درک و شعور و فهم و عقل و سواد و درک و شخصیتی که در کامنتهای روشنک خانم و امثال او می بینید.

  21. کالیراد

    سروی عزیز
    این لطف شما سبب تلاش من برای حضور با سلامی صمیمی خواهد بود. سپاسگزار محبت شما

    ما براي سادگي دير آمديم
    ما براي عاشقي بيگانه ايم
    ما به تاريخ کهن خو کرده ايم
    سرزمين مادري گم کرده ايم
    يادمان باشد که ما در عاشقي
    بيستون را بي ستون پا کرده ايم

    پاسخ:

    آفرین بر سروی که بانوی شاعر و دوست داشتنی ما را به سر ذوق و شوق می آورد.

  22. بانو آنيموس

    داشتم فكر مي‌كردم وقتي همه انسانيم، و همه مي‌دانيم كه جنس زن و مرد به هر شكلي با هم تفاوت دارند،‌ هيچ مردي نمي‌تواند به كمال كارهايي كه يك زن مي‌تواند انجام دهد و هيچ زني نمي‌تواند مرد باشد به تمام و كمال…
    چرا بايد اين‌چنين براي عدم تفرقمان كميسيون و هيات و بند و ماده و تبصره بگذاريم؟!
    هميشه اين نكته برايمان دردناك بوده كه چرا ما بايد كميسيون و رسته و دسته‌ي “حمايت از حقوق زنان” داشته باشيم؟
    مگر زن موجود ضعيفي‌ست كه بخواهيم از اون اين‌چنين مبتذلانه حمايت كنيم، يا مگر مردها نياز به حمايت روحي و عاطفي و انساني ندارند كه هيچ كميسيوني به اسم آن‌ها نيست؟!

    گاهاً دركي از تشكيل بعضي فِرَق و ايسم‌ها را ندارم… يعني دركش را دارم نمي‌توانم در مكتب فكري خودم با آن ارتباط برقرار كنم…
    نمي‌توانم دليل اين همه مبارزه و اين همه جدال را ميان انسان‌ها را هضم كنم…

    و حالا اگر از اين افق جهاني در ذهن خودم كناره‌گيري كنم، به همين دنياي كوچك خودمان، به همين كامنت‌هاي خانه‌ي درويش كه مي‌رسم؟ هيچ دركي از جدالي كه ميان دوستانم صورت مي‌گيرد هم ندارم…
    جداً چرا تا وقتي وارد حريم يكديگر نشده‌ايم و هيچ خطري از طرف كسي تهديدمان نمي‌كند، بايد به خودمان اجازه و جرات هتاكي و حتي زبان‌گزك به ديگري به خودمات را بدهيم؟

    شايد بعد از فهميدن چنين چراهايي، بعد از اين من هم علاقه به قرار گرفتن در دسته و رسته و يك مكتب “ايسم” دار شدم…

    پاسخ:

    چه روان و ساده احساس تان را بیان کردید … امیدوارم پس از یافتن پاسخ ها و درک سبکی و آرامش بی همتایش در تحلیل محتوای یادداشت لطیف هم مشارکتی سزاوارانه کنید.

  23. بانو آنيموس

    در ضمن حضرت درويش جايتان بسي خالي‌ست… بسي‌ها…

    پاسخ:

    ممنون که یاد درویش را زنده نگه داشتید … به شما می گویند: یک دوست بامعرفت.
    درود …

  24. روشنک

    .. : ) .. استفاده کردم . مرسی ..

    آقای درویش ؟ حالا متوجه شدید چرا علائم مورس را به نقد و جوابیه نوشتن ترجیح میدهم ؟..

    دوست ندارم دلنوشته های شما محلی برای ” بروز عصیبتها و بی منطقی ها و تعصبات بی جا و فحاشی ها ” شود . اینطور که پیش می رود و آقای عبادی هر لحظه گوشه ای از بهشت درونش را رو نمایی می کند و دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی گذارد که من البته خیلی وقت است که مخاطبم ایشان نیست !.. اگر به کامنتهای من دقت کنید خود متوجه می شوید . سعی می کنم ایشان را در حیطه فمینیسم و هر موردی به غیر از ” تاریخ و جغرافیا ” که حقیقتن در آن خبره هستند نادیده بگیرم . البته محفوظات خوبی هم در زمینه گیاه شناسی و جانورشناسی دارند که نمی شود از آنها گذشت .

    بدرود از این موضوع !..

    پاسخ:

    اتفاقاً ممنونم و خوشحالم که مورس را کنار گذاشتید و اتفاقاً می خواهم که طرف تان همان نویسنده “… از زنانگی تا ضعیفه گی” باشد. یادتان باشد که اینجا خیلی ها دارند چراغ خاموش حرکت می کنند و دوست دارند ببینند و بدانند در اردوگاه انتلکتوالها چگونه دو مخالف نظر می توانند در کمال احترام و بدون نقد شخصیت یکدیگر به تحلیل و نقد “اثر” و “اندیشه” بپردازند.
    درود …

  25. شقایق

    روشنک جان ؛

    اول آن که , خوش حالم که
    از دیروز آرامتری و احتمالا آن لیوان آب خنکی که به من پیشنهادش را داده بودی،برای خودتان هم گوارا بوده …

    بعد تر آن که ,
    من فکر می کنم شاید عامل ِاصلی تمام رنج هایی که همین الان در زندگی مان و ایران عزیزمان تحمل می کنیم ؛
    همین است که نمی توانیم با هم بحث و تبادل اندیشه کنیم

    وقتی کسی خلاف ساز ِ مرا بزند , فکر میکنم خارج زده است!
    وقتی کسی حرفم را نقد می کند ,او را مرتد می خوانم!
    وقتی حرف کسی را؛ “شعر کسی” را نمی فهمم , حرفش را مسخره و بی ربط می خوانم!
    وقتی از تمام حرفهای یک نفر , چهار تا جمله اش به مذاقم خوش نمی آید, خودش را ,شخصیتش را,دانشش را ,طرز فکرش را زیر سوال می برم!

    راستی چرا همیشه فکر می کنیم ما ؛در دو طرف یک بحث
    در دوکفه ترازو هستیم که اگر یک طرفش از توهین ها سنگین تر شود , حتما کفه دیگر بالا می رود!؟

  26. شقایق

    دوست عزیز و جدید من ؛

    من با فمینیستی به مفهوم دفاع از حقوق نادیده گرفته شده ی زنان مشکلی ندارم و موافقم
    ولی با حواشی اش نه !
    با استفاده از حربه های زنانگی برای دفاع از زنیتم نه!
    والبته با نادیده گرفتن “خودم” برای آن که مرد دیده شوم هم نه!
    پس با آن بخش از صحبتهای آقای عبادی کاملا موافقم ؛ هر چند! همان طور که من اجازه ندارم با کلماتم خانه و خلوت کسی را ویران کنم
    از شنیدن ِ کلمات و تعابیر و پشت بندش افکاری
    که در مورد من و هم جنسانم به کار برده می شود؛ نگران, برافروخته و گاه عاصی می شوم!والبته کاش این عصیان سخنان و نقدهایمان را آن قدر تند و تیز و گاه دچار خشم نوجوانانه نکند دوست من!
    که مجبور شویم با “بدرودی” از میدان به در رویم تا بیش از این اقدس خانوم مثالمان نزنند؛ نه؟

  27. شقایق

    در ضمن روشنک جان ؛
    چقدر با این قسمت نوشته هایتان موافق هستم:
    “صراحت لهجه و در عین حال رعایت رسایی و شیوایی
    کلام خود هنریست که با مغلطه و قاطی کردن
    همه مسائل باربط و بیربط بعلاوه چاشنی
    متلکهای بی مزه و استفاده از کلمات معمول در زبان لمپنیسم بسیار متفاوت است .”

    کاش همه مان یادمان باشد…

    پاسخ:

    آفرين … كاش همه ما يادمان باشد كه آنچه را بر خود نمي پسنديم، بر ديگران هم نپسنديم و البته قرار هم نيست كه ميدان را خالي كنيم. بايد بمانيم و به مدني ترين شكل ممكن از عقايدمان دفاع كنيم و اگر لازم بود شجاعانه اعتراف كنيم كه اشتباه كرده ايم و عذر مي خواهيم. همه ما براي آن كه ثابت كنيم شهروند متعهد امروز هستيم؛ شهروندي كه برايش پايداري سرزمين و حيات اجتماعي رو به رشد مردمش اهميت دارد؛ بايد ثابت كنيم كه آنقدر بزرگ شده ايم كه با عذرخواستن، هرگز كوچك نمي شويم.
    درود …

  28. عمو محسن

    درویش عزیز
    با درود

    درود بر شما و همه دوستداران محیط زیست که ،
    هوشمندی هایشان،
    این فضا را پر بار تر خواهد کرد .
    این باور من است.

    پاسخ:

    باورت را مي ستايم عمو محسن عزيز و اميدوارم چنين فضاهايي اجازه دهد به ما تا در آن به تمرين مخالفت كردن بدون خشونت ورزيدن و توهين كردن بپردازيم و بتوانيم از دستاوردهايش در دنياي بيروني هم بهره بريم.
    درود …

  29. بانو آنيموس

    بعد از يك كلافگي طولاني و عدم آرامشي كه اين‌جا برپا شده بود، احساس مي‌كنم الان كمي آرام‌ترم…
    در ادامه فرمايش‌هاي شقايق عزيزم، كه البته روي سخني با هيچ‌كس و همه‌كس دارم بايد بگويم:
    موافق و مخالف هميشه هست… موافقت و مخالفت هم…
    اما دوست “بودن” و “مخالفت” كردن و دوست “ماندن” است كه هنر است…
    كاش هنرمند باشيم همه‌مان…

    پاسخ:

    الهی آمین …

  30. عمو محسن

    بانو آرنیمس عزیز

    اگر مخالف حضور نداشته باشد ،
    واژه موافق باری نخواهد داشت .

    پاره ای از زیبائی های زندگی همین حضور هاست،
    حضور هائی است که در پی آن ، تراوائی ذهن به هوشمندی میرساند مان ،
    و آن وقت با هوشیاری ” تا ته بودن ” میتوان دوید .

    پاسخ:
    و تازه بايد يادمان هم باشد و بماند كه:

    هيچ ماهي
    هرگز
    هزار و يك گره
    رودخانه
    را نگشود …

    ما با هم و در كنار هم است كه مي توانيم تنوع خلاق خود را پيش برنده به جلو برانيم و تا “ته بودن” برانيم.

  31. بانو آنيموس

    عمو محسن خان جان، آنيموس به شدت موافق با مخالفت و ابراز نظر است، اما همانقدر هم معتقد است:
    دوست “بودن” و “مخالفت” کردن و دوست “ماندن” را بايد بياموزيم، وئلا زندگي بدون اصطكاك كه احتمالاً مرده‌گي و ايستاد راه رفتن…

    پاسخ:

    موافقم! بخصوص با اون قسمت اصطحكاكش خيلي موافقم! تازه براي كمتر كردن سوزش ناشي از اصطحكاك مي شود صبوري كرد و در زمان عصبانيت واكنش نشان نداد … مي توان زاويه ديد را تغيير داده و از منظري بالاتر به ماجرا نگريست و خلاصه مي شود حتا با چاشني طنز يا هر كاتاليزور مناسب ديگري كه مي دانيد، ماجرا را دلپذيرتر ساخت و صحنه تصادف را به خاطره اي ماندگار بدل ساخت! باور كنيد آقاي تهوري – آخرين كسي كه با ماشينش سه هفته پيش محكم به من كوبيد – الان در شمار دوستان دوست داشتني من است! شما هم امتحان كنيد و از تصادف و اصطحكاك نترسيد و به حس ناب “ناغافلكي بودنش” توجه كنيد كه كلي سبب انبساط روحيه و گريز از تكرار را فراهم مي آورد! نمي آورد؟

  32. بانو آنيموس

    بله… از اين تريبون ورود استاد محمد درويش رو اعلام مي‌كنم و خواهش مي‌كنم روي صحنه تشريف بيارن…

    (دايره‌ي پروژكتور روي شماست الان، حضار هم كه دارن كف مي‌زنن و اين آقايون هم اين جلو ايستادن و مي‌خوان بشينن دارن به هم بفرما بفرما مي‌زنن… شما دو انگشتي روي ميكروفون بزنيد همه ساكت مي‌شن) 😉
    خواهش مي‌كنم استاد، خواهش مي‌كنم…

    پاسخ:

    خب به نام خدا و با درود به بنيانگذار وبلاگستان مجازي سخنان گهربارم را آغاز مي كنم! بكنم؟ يا نكنم؟!

  33. بانو آنيموس

    من از اول بچگيم از مهدكودك‌ها! همش مجري بودم، ببخشيد كه خودم خودمو مجري كردما!
    حالا بفرماييد.

    پاسخ:

    اتفاقاً كارت حرف نداره! من يكي رو كه سر ذوق آوردي!

  34. عمو محسن

    بانو آرتیمس عزیز،
    من هم به آن نوع رفتار میگویم ” زنده” گی کردن .

  35. شقایق

    به! من خوشحال شدم فکر کردم قراره بالای سن اتفاق دیگه ای بیفته بانو جان!
    فقط سخنرانی!؟

    پاسخ:

    شرمنده … امکانات نبود! بود؟

  36. محمد درویش نویسنده

    شرمنده … يه خبر بد! اصلاً حواسم به ساعت نبود! بايد برم دنبال اروند و ببرمش فرهنگسراي ابن سينا … آخه امروز مراسم شاهنامه خوني توسط استاد صادقي اجرا مي شود.
    اما قول مي دهم شب دوباره برگردم.
    البته اگر اينترنت اجازه بده! آخه مي دونيد كه فردا چه روزيه! نه؟

  37. بانو آنيموس

    سر ذوق اومدي عمو؟ يك‌‌بار هم با هم صحبت كرده بوديم كه جنبه‌سنجي خواننده، بسيار مهمه… ذوق‌زدگي رو هم اضافه مي‌كنم…
    حالا ببينيد كودك دورن من چه حـــــــــــــــــــــــــالــــــــــــــــــــــــي داره…

    لبخندش بيشتر شبيه قاچ هندوانه شده الان! يه قاچ گنــــــــــــــده!

    پاسخ:

    گفتی قاچ هندوانه؟ می دانی من چقدر هنداونه دوست دارم؟

  38. بانو آنيموس

    شايد منم اومدم …

    پاسخ:

    حالا اومدی واقعاً؟ دیدی استاد صادقی چه اشکی از حضار درآورد و چه شوری آفرید؟ دیدی آن بانوی جوان با چه حس و تسلطی شاهنامه خواند؟ واقعاً شی بی نظیری برای من و اروند بود …

  39. بانو آنيموس

    عمو محسن چه خوب كه حالا تعريفمان يكي شده از زنده‌گي كردن،‌ اما من
    آنيموس هستم. داريد سر به سرم مي‌گذاريد؟! نمي‌گذاريد؟!
    😉

    پاسخ:

    طفلکی عمو محسن که چه گافی داد! نداد؟

  40. روشنک

    ” آفرین … کاش همه ما یادمان باشد که آنچه را بر خود نمی پسندیم، بر دیگران هم نپسندیم و البته قرار هم نیست که میدان را خالی کنیم. باید بمانیم و به مدنی ترین شکل ممکن از عقایدمان دفاع کنیم و اگر لازم بود شجاعانه اعتراف کنیم که اشتباه کرده ایم و عذر می خواهیم. همه ما برای آن که ثابت کنیم شهروند متعهد امروز هستیم؛ شهروندی که برایش پایداری سرزمین و حیات اجتماعی رو به رشد مردمش اهمیت دارد؛ باید ثابت کنیم که آنقدر بزرگ شده ایم که با عذرخواستن، هرگز کوچک نمی شویم.
    درود …”

    با شما موافقم . من از كسي انتظار معذرت خواهي بابت توهين هايش را ندارم . همه اعتراض من به مقاله توهين آميز آقاي عبادي بود و بس !.. ساير موارد را اشاراتي بيربط با موضوعي كه عنوان كردم مي دانم و ببخشيد كه در آن موارد پاسخي نمي دهم چون اصولن بلد نيستم اصل را رها كنم و به فرع بها دهم .

    از فيلم هندي و نقش قرص اعصاب بازي كردن هاي زنانه ( همان نقش مثبت گوگولي مگولي آشناي خودمان ) و ميانجي گري ها و خاله خامباجي بازي كردن ها هم خوشم نمي آيد و از خودم خجالت مي كشم در اين وادي ها قاطي شوم چون در حد من نيست . من از خودم انتظارات بزرگتري دارم تا ايفاي نقشهاي اين چنيني ..

    از جناب درويش خان هم ممنونم كه تحمل فرمودند .

    پاسخ:

    روشنک عزیز: تا اینجای قضیه تنها فردی که علناً به مخالفت آشکار با یادداشت لطیف پرداخته شما هستید و مقاله لطیف را “توهین آمیز” معرفی کرده اید. خواهش می کنم با توجه به 9 فراز اصلی مقاله لطیف، دلایل تان را برای توهین آمیز بودن این مقاله شرح دهید و حاشیه ها را واگذارید به حاشیه نویس ها. حیف نیست متن به این داغی و پر چالشی را رها کنیم و خود را با حاشیه ها سرگرم سازیم؟!

  41. عبداللطیف عبادی

    به محمد درویش
    من قریب به دو سال است که با خاله خانباجی های فمینسشت شده افرادی که در تیپ شخصیتی ” اقدس خانم” و ” زهرا رختشوره ” قرار می گیرند دهن به دهن و قلم به قلم نمی شوم . چرا کع لازمهء این کار این است که اول باید آنقدر خودم را کچک بکنم و شخصیتم را پایین بیاورم تا همطراز و رو در روی آنها شوم . من یکبار در جلسه ای که بزرگان محفل کمپین یک میلیون امضا در منزلی گرفته بودند – و البته در آنزمان خیلی لطف به من داشتند در واقع بخاطرم زحمت شام کشیده بودند – شرکت کردم . سطح عقلی و میزان درک و شعور و ادا و اطوارهای مملو از عقده های گوناگونشان را که دیدم ، به نامزد سابقم – که فعلا” سخنگوی کمپین یک میلیون امضا هست – گفتم بلند شو برویم که تماشای رفتار و شنیدن گفتار چنین موجودات عجیب و غریبی نه در شان من است و نه با ترتبیت و اصالت خانوادگی و عشایری من همخوانی دارد. شام را خوردیم و تشکر هم کردیم اما چایی بعد از شام را نخواستم و محفل گرمشان! بیرون رفتم . من این چند روزه با سه تاندون پارهء شدهء بازوی راستم تایپ می کنم (که اگر پزشک و فیزیوتراپم بفهمند بنده را از مطب بیرون می اندازند!) و در این بحث هم عمدا” شرکت کردم تا – به سهم خودم – نشان داده باشم که اعتبار و اهمیت وبلاگ دلنوشته های درویش اگر بیشتر از بلاگ مهار بیابانزایی اش نباشد کمتر هم نیست. بیشتر از این هم واقعا” قادر به ادامهء افتخار حضور در کامنت دانی این را ندارم – به علت درد دستم – و توانایی جدی گرفتن و پاسخگویی کامنتهای روشنک خانم هم ندارم – به دلیل آنکه بیشتر از این نمی توانم خودم را در حد و سطحش نگه دارم. جایی مطلبی نوشتم بودم دربارهء شخصیت ” فلرتیشیا ” که اگر عمری باقی بود بازنویسی اش می کنم. همان خانم سانتی مانتالی که در کف دست گالیور جا می گرفت و حکایتها داشت .

    پاسخ:

    عمیقاً متاسفم و امیدوارم هر چه زودتر این درد جانکاه پایان گیرد. اما دوست دارم که بعد از شنیدن و خواندن بحثها همچنان باشی و پاسخهایت را همه بخوانیم.
    در ضمن! یک نکته کوچک را جسارتاً عرض می کنم: نام مادر و مادر خانم من “اقدس” و نام پدرم “جواد” بود (البته مادر خانم من در قید حیات هستند)… من این سه موجود را به اندازه پاک ترین فرشته های آسمونی دوست دارم و واقعاً متاسف و ناراحت هستم که چرا هر بار که می خواهیم جنس زن یا مرد را تحقیر کنیم باید از این دو نام مقدس بهره بریم؟ لطیف جان تو می دانی دلیلش چیست؟!

  42. پارسا

    من ار اول بحث خواننده خاموش بودم و چیزی نگفتم اما الان که دارم جمله انتظار معذرت خواهی خانم روشنک رو از شقایق که این طور آرام و صبور و هوشمندانه نوشته می خوانم فکم افتاده رو میز از حیرت!!
    و خنده ام گرفته از تعبیری که از نوشته آقای مهندس داشتین!اون آفرین اول نوشته که نشانه تایید جمله های خانم مهندس هست رو ندیدید یا خودتان را به ندیدن زدید؟!!!!!
    خندیدیم!

  43. پارسا

    معذرت می خوام دکتر جان
    من نمیتونم تحمل کنم که به ادمی هرچی دلشون خواسته گفتن که نمی دونن چقدر محترمه و کی هست و چقدر ارزشمنده و حالا هم تعبیر نوشته شما را اینطوزی کردند!
    کاش شاهنامه خوانی نیودید استاد و جواب می دادید…

    پاسخ:

    نه پارسا جان! به اروند قول داده بودم و یادت باشد وقتی پدر شدی، تحت هیچ شرایطی قولت را به فرزندت نشکنی. این همه پیمان شکنی ها در جامعه امروز برای این است که پدران حقیقی و معنوی جامعه ما – شوربختانه – مثل آب خوردن قول های شان را شکسته اند! نشکسته اند؟
    درود …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *