اروند درویش
-
اروند و اینشتین!
اروند: من فهمیدم چرا این آقاهه کله اش اینقده گُنده بوده! پدر: چرا پسرم؟ اروند: آخه واسه اون همه چیزایی که می دونسته، باید جا…
-
راهکار اروند برای مقابله با استرسهای شبهای امتحان!
روز، داخلی: پنج شنبه 9 اردیبهشت 1389 – 7 صبح از دیشب اومدم خونهی مادرجون و بابابزرگ جمال … چون که پدر میخواست از بوق…
-
وقتی که نوبت به فوتبال می رسد!
دیروز همه ی برو بکس مهمون من بودند. فرخ و کیان و امیرطاها … رفتیم تو پارک کنار خونه مون و جاتون خالی از ساعت…
-
آخرین یادداشت معلم برای من!
دیروز در پایان درس هدیههای آسمانی، خانم باطبی، معلم عزیز و دوستداشتنیام که خیلی برام عزیز است، به رسم یادبود هم یه دونه هدیه به…
-
خواستن، توانستن است!
یه چند وقتی بود رفته بودم تو نخ این پدر و مامانی … آخه هی آدامس بادکنکی میخوردند و باد میکردند و میترکوندند و دل…
-
عملیات بزغاله گیری خیلی چیزها رو روشن کرد! نکرد؟
در تنگهی سماع که رسیدیم، یعنی در قلب یکی از سبزترین و شادابترین جنگلهای بلوط زاگرس، واقع در بین راه لردگان به اهواز؛ ناگهان همه،…
-
چرا در پیک نوروزی، هیراد خوشگلتر از من شده؟!
یکی از ابتکارهای جالب معاون آموزشی پرطرفدار مدرسه اروند، یعنی آقای قاسمپور – که همین جا بدرودشان را از دوران مجردی تبریک و تسلیت عرض…
-
این بازی را بسیار دوست دارم! شما چطور؟
در هشتمین روز فروردین به باغ بهادران رفتیم و یه عالمه بازی کردیم، از جمله توپ تو سوراخ که من اول شدم، علی دوم شد،…
-
نفس کش!
هر کسی نخست این تصویر را ببیند، شاید آیندهی خوبی برای اروند در فوتبال آمریکایی پیشبینی کند! انگار که دارد نفسکش میطلبد! در صورتی که…
-
آقا ما برگشتیم … بیگی ما رو!
چی بگم براتون؟ از چاغالههای نیاسر بگم یا از وسط وسطی و استپ هوایی با نیلوفر و شقایق و علی و امیر و سپهر و…