بایگانی دسته: فقر فرهنگی

درسی که شکارچی‌ها از یک رسوایی در سرزمین ماتادورها باید بگیرند!

تصاویر دلگادو در روزنامه ها

    اخیراً انتشار تصاویری از کارلوس دلگادو، وزیر گردشگری جزایر بالریک متعلق به کشور اسپانیا، سبب بروز یک جنجال رسانه‌ای تازه و رسوایی بزرگ برای این سیاستمدار اسپانیایی شد. در این تصاویر که به صورتی گسترده در اغلب روزنامه‌های اسپانیا، اروپا و آمریکا منتشر شد و سپس از طریق تارنماها و شبکه‌های اجتماعی در تمامی جهان در دسترس قرار گرفت، جناب وزیر در حال لبخند زدن به دوربین در کنار لاشه یک گوزن دیده می‌شود! حتا او بخشی از اندام حیوان را بر روی سر خود نهاده و به شکلی مضحک در برابر دوربین عکس یادگاری گرفته است! رخدادی که نه‌تنها به ابراز انزجار بسیاری از فعالان محیط زیست و مخالفان شکار در اسپانیا منجر شد، بلکه جمعیت‌های دفاع از حقوق حیوانات را در سراسر آمریکا، اروپا، آسیا و اقیانوسیه به واکنش واداشت. این مسأله به ویژه از آنجا اهمیت دارد که چند ماه پیش، یک رسوایی دیگر از همین جنس، دامن پادشاه اسپانیا را گرفت و او به رغم عذرخواهی رسمی از مردم برای اقدام به شکار در یک سفر تفریحی به آفریقا – کشور بوتسوانا – درنهایت چاره‌ای جز تحمل ننگ برکناری از مقام ریاست صندوق جهانی حیات وحش را نداشت و 94 درصد از اعضای صندوق عذرخواهی او را نپذیرفتند.

    در مورد اخیر هم، خشم عمومی چنان افزایش یافته که بسیاری خواهان برکناری این وزیر شده‌اند و می‌گویند: فردی که اینگونه به حقوق حیوانات تجاوز می‌کند و سبب شده تا اسپانیای کنونی، 10 قرن عقب رفته و با دوران حاکمیت وحشی‌گری و خونریزی در قرن یازدهم میلادی مقایسه شود ، چگونه خواهد توانست اعتباری برای افزایش جذب گردشگر در جزایر بالریک، مینورکا، ماژورکا و فورمنترا بدست آورد؟

    امیدوارم چنین رخدادهایی سبب شود تا اندک هموطنانی که هنوز با افتخار از صفت شکارچی بودن خود یاد کرده و عکس گرفتن در کنار لاشه یک جاندار بیگناه را در ویترین افتخارات نداشته‌شان ثبت کرده‌ و می‌کنند، عبرت گرفته و دست از ادامه این جنایت و خوی خونریزی بردارند.

قرار دادن بخشی از بیضه گوزن بر روی سر خودش! چرا؟

    تا دیگر شاهد اتفاق تلخی که اخیراً در پارک ملی گلستان افتاد، نباشیم؛ رخدادی که به گفته ابوطالب ندری، عکاس خبرگزاری مهر در استان گلستان، شکارچی متخلف دستگیر شده در کمال خونسردی بگوید: اگر باز هم آزاد شوم – همان گونه که تاکنون دو بار دیگر به فاصله یکماه از بازداشتم، آزادم کرده‌اند – باز هم به منطقه آمده و به شکار ادامه خواهم داد.

    می‌ماند یک آرزو!

    اینکه ای کاش، اندکی از این همه تساهل و تسامحی که سازمان حفاظت محیط زیست، وزارت جهاد کشاورزی، وزارت نیرو و قوه قضاییه با متجاوزین به حیات گیاهی و جانوری و اندوخته‌های آبی زیرزمینی و سطحی کشور می‌کردند و می‌کنند، نسبت به خبرنگاران و فعالان حوزه رسانه که به انتقاد از سیاست‌های محیط زیستی با آبی/ خاکی در زیست‌بوم‌شان می‌پردازند، هم می‌شد.

 

 

 

 

 

مرگ خانمیرزا؛ رخداد تلخی که می‌تواند زنهاری شیرین بیافریند!

    شاید شمار اندکی از اهالی لردگان در جنوب استان چهارمحال و بختیاری باشند که هنوز خاطره‌ی روزهای طلایی خانمیرزا را در مرکز ارتفاعات سبزکوه و شمس‌آباد به یاد داشته باشند؛ روزهایی که در آن، بلوط‌های سر سبز و پرنشاط زاگرس در سرشاخه‌های رودخانه خروشان و گوارای خرسان، پیش از آن که کارون را بسازد و آبزیان خلیج فارس را دمی تازه بخشد، از برکت چشمه‌هایی جوشان و تالابی زیباتر و بزرگ‌تر از شیمبار، مجنون‌وار به زندگی لبخند می‌زدند و از بازیگوشی‌های تمام نشدنی سنجاب‌ها بر روی شاخ و برگ‌شان و پرواز بی‌پایان حواصیل‌های سفید و خاکستری، لذت و وقار و رضایتمندی را به خون مردم غیور دیار بختیاری می‌دمیدند تا آنها با اطمینان بدانند که این از “بخت” یاری آنها بوده است که بختیاری شده‌اند.

    دارم از تالابی با بزرگی حدود دو هزار هکتار – یعنی تقریباً برابر با تالاب بین‌المللی چغاخور – سخن می‌گویم که امروز اثری از آن باقی نمانده است! چرا؟

    و غم‌انگیزتر آن که نه‌تنها امروز اثری از آن تالاب جوشان و گوارا در دهه‌ی پنجاه شمسی باقی نمانده است، بلکه سطح سفره‌های آب زیرزمینی چنان کاهش یافته که زمین با پدیده‌ی فرونشست – یعنی خطرناک‌ترین و بی‌بازگشت‌ترین مرحله از بیابان‌زایی – مواجه شده است.

    و باز نگران‌کننده‌تر آن که ماجرا از مرز فرونشست زمین هم پیش‌تر رفته و اینک چند روزی است که از آن دیار سبز و خرم و پرطراوت دیروز، خبر می‌رسد که زمین در حال سوختن و از درون گداختن است؛ درست مثل قصه‌ی تلخ سال گذشته دریاچه پریشان در کازرون و سال‌های قبل‌ترش در سلطان‌آباد و قره‌باغ شیراز و گندمان در بروجن.

    به راستی چه اتفاقی در بام ایران رخداده است؟ چگونه است در خطه‌ای که بیشترین سرانه‌ی آب شیرین ایرانیان، همواره به نام او سند می‌خورده، باید کار به چنان بی‌سامانی بزرگ و غیرقابل جبرانی برسد که زمین از شدت عطش و بی‌آبی در درون بسوزد و زیستمندانش را فراری دهد.

    درحقیقت، همه چیز از آنجا آغاز شد که گروهی از مردمان خیرخواه در آغازین سال‌های پیروزی انقلاب اسلامی (در جهاد سازندگی آن روز) تصمیم گرفتند تا با زهکشی اراضی تالاب و خشکاندن آن، زمین‌های زراعی بیشتری برای مردم بیافرینند تا هم درآمدشان بیشتر شود و هم کشور را به خودکفایی در محصولات غذایی نزدیک‌تر سازند. می‌بینید؟ ظاهراً نیت‌ها خیر بوده است و بهانه‌ی قتل تالاب، شکوفایی اقتصادی و اشتغال‌زایی بیشتر بوده است؛ اما تاریخ همواره نشان داده است که نیت خیر، به تنهایی برای دستیابی به عاقبت خیر کافی نیست! هست؟ همانگونه که مردم ساکن در کنار تالاب بختگان، وقتی که تالاب کم‌جان را خشکاندند تا کشاورزی‌شان را گسترش دهند، دریافتند و همانگونه که متجاوزان به پریشان، زریوار، گاوخونی، ارژن، گندمان، کانی‌برازان، ارومیه و … دریافتند که نه باید و نه می‌توان به بهای مرگ تالاب‌ها و عقب‌نشینی آنها، زندگی و رفاه پایدار برای مردم به ارمغان آورد. بیش از سه دهه است که اینک بر مزار آن تالاب نگون‌بخت در خانمیرزا، محصولات پرخواهشی چون برنج و لوبیا کاشته می‌شود که به آب فراوانی نیاز دارند؛ آبی که برای تأمینش ناچار از حفر بیش از 700 حلقه چاه شدند و در نهایت، با این بارگذاری اشتباه و بی‌تناسب با توان بوم‌شناختی منطقه، هم دود از دهانه‌ی اغلب آن چاه‌ها درآمد و خشک شدند و هم دود از دل زمین تشنه و مظلومی که زمانی آن را با قطعه‌ای از بهشت هم عوض نمی‌کردند!

    و البته معلوم است که چه بر سر شالیزارها آمده باشد …

    باشد که این تجربه‌های تلخ و گرانبار، سبب شود تا هرگز به بهانه‌هایی چون رونق اقتصادی و ملاحظات اجتماعی و سیاسی، تیشه بر ریشه‌ی ضریب پایداری اکولوژیکی سرزمین نزده و شاخه‌ای را که خود بر آن منزل گرفته‌ایم، از بن نبریم.

    این، آن زنهار شیرینی است که امیدوارم از پس رخداد تلخ خودسوزی خانمیرزا، شنیده باشیم.

    انشاالله …

 

آیا برای نجات یوز هنوز فرصتی هست؟!

    فردا صبح – 12 آذر 1391 – در هفتاد و یکمین برنامه محیط زیستی طلوع در شبکه چهارم سیما به سراغ هومن جوکار می‌روم؛ مدیر سختکوشی که سالهاست با یوزها زندگی می‌کند و شاید بیشتر از هر متخصص دیگری در ایران، اینک از راز و رمز و شمار واقعی یوزپلنگ‌های آسیایی در وطن آگاهی دارد. این که چرا همچنان شمار یوزها به رغم گذشت 11 سال از آغاز پروژه بین‌المللی حفاظت از یوزپلنگ آسیایی و تغییر سه مدیر در راس آن، تا این اندازه اندک و شکننده است، به نحوی که نمی‌توان هنوز سایه خطر انقراض این گونه را از نظر دور داشت؟

    این که چرا به رغم این تعداد اندک از یوزهای باقیمانده، همچنان خبرهای ناگواری مبنی بر کشته شدن یوزها در جاده‌ها و یا به دست روستائیان و سگ‌های گله دامداران می‌شنویم؟

    و این که چه می‌توان کرد تا همچنان نسل آینده، نسل سپهرها و فرزندان‌شان بتوانند از خرامیدن یوز در سرزمین‌شان لذت ببرند؟

    با ما همراه باشید و از طریق 3000044، نظرات، پرسش‌ها، انتقادها و پیشنهادهای ارزشمندتان را برایم بفرستید تا ترتیب اثر دهم.

همچنین، پرسش برنامه فردا این است:

نماد حیات وحش ایران کدام است؟

1- یوزپلنگ آسیایی

2- ببر مازندران

3- شیر ایرانی

4- آهو

    شما می‌توانید پاسخ‌های خود را به همان شماره پیامک 3000044 ارسال دارید.

 

تفاوت بین ساخت دو فرودگاه در نانت و بجنورد!

    در طول چند روز اخیر، موج بزرگی از تظاهرات گروهی از فعالان محیط زیست در فرانسه، سبب ایجاد یک بمب خبری تأمل‌برانگیز در رسانه‌های گروهی جهان شده است. ماجرا از آنجا آغاز شده که دولت فرانسوا اولاند، رییس جمهور سوسیالیست جدید فرانسه که با اتحاد با حزب سبزهای فرانسه و تکیه بر برخی شعارهای محیط زیستی از جمله کاهش تعداد و تعطیلی برخی نیروگاه‌های اتمی فرانسه توانسته بود نظر بسیاری از رأی دهندگان این کشور را برای شکست رقیب راست گرای قدرتمندش – نیکولا سارکوزی – جلب کند؛ تصمیم گرفت تا یکی از طرح‌های جنجالی دولت قبلی، یعنی احداث یک فرودگاه جدید در ۳۰ کیلومتری شمال نانت در غرب فرانسه را به مرحله اجرا درآورد. اقدامی که نه تنها خشم فعالان محیط زیست آن کشور را برانگیخت و منجر به بروز تظاهراتی خشونت آمیز در روزهای شنبه و یکشنبه گذشته شد، بلکه بسیاری از کشاورزان منطقه و روستائیانی که ظاهراً نباید آنچنان با گرایه‌های محیط زیستی همراه باشند را هم به پشتیبانی از سبزها به خیابان‌های نانت کشاند. نکته‌ای که اغلب جای آن در بین اعتراض‌های مشابه فعالان محیط زیست در ایران خالی است و کمتر پیش می‌آید که مردم محلی هم در اعتراض به برخی نمادهای توسعه، مثل احداث جاده و پل و فرودگاه و سد با مدافعان محیط زیست همراهی کنند.

     دلیل اعتراض فعالان محیط زیست و کشاورزان فرانسوی به ساخت این فرودگاه جدید، ریشه در جانمایی آن دارد که دقیقاً در یک زیستگاه طبیعی ارزشمند با تنوع زیستی درخور تأمل موسوم به (Notr-Dame-des-Landes)، بارگذاری شده و بیم آن می‌رود که تردد هواپیماها و تشدید آلودگی شنیداری و هوا، کاهش کیفیت زیست در این منطقه را سبب شود. از این رو، معترضان بیش از یک ماه است که منطقه را به اشغال خود درآورده‌اند و با برپایی چادر و خانه‌های موقتی، حتا بر روی شاخه‌های درختان منطقه، اجازه فعالیت به ماشین‌آلات مربوطه برای زیرسازی و تجهیز فرودگاه جدید را نمی‌دهند. تا جایی که سرانجام، ژاندارمری و پلیس فرانسه مجبور به اعمال خشونت و استفاده از بمب‌های صوتی و گاز اشک‌آور برای متفرق کردن معترضین شد که در این بین، چندین نفر زخمی شده، ده‌ها تن بازداشت و خسارت‌های زیادی به اموال عمومی وارد شد.

    اما ماجرا به همین جا ختم نشده و اینک حزب سبزهای فرانسه، متحد پارلمانی سوسیالیست‌ها از تمامی مردم فرانسه خواسته‌اند تا در این اعتراض به آنها بپیوندند و به نوعی ماجرای اشتوتگارت 21 در آلمان را تکرار کنند . موضوعی که سبب شده تا ژان مارک ارو، نخست وزیر فرانسه که پیشتر شهردار نانت بوده است، وارد ماجرا شده و با دعوت به آرامش، خبر از تشکیل یک کمیسیون گفتگو برای معرفی اهمیت این فرودگاه و نیز شنیدن نظرات مخالفان داد.

    اتفاق رخداده را مقایسه کنید با ماجرای جانمایی غلط فرودگاه بجنورد در چند سال اخیر که سرانجام، مسئولین محلی تصمیم گرفتند برای استانداردسازی دوباره آن و کاهش خطر پرواز و فرود هواپیما، اقدام به یک عملیات پرخرج خاکبرداری و تراشیدن مهم‌ترین ارتفاعات منطقه، یعنی کوه باباموسی کنند ، آن هم به میزان دو میلیون و پانصدهزار متر مکعب! اقدامی که آشکارا بر منابع و اندوخته‌های آبی و گیاهی این کوهستان راهبردی، اثری کاهنده برجای نهاد و متأسفانه هیچ کس هم نپرسید که اگر در گام نخست، جانمایی فرودگاه درست انتخاب شده بود، آیا باز هم لازم به چنین تخریب محیط زیستی باورنکردنی و گسترده‌ای بود؟ آیا این همه کشورهای کوهستانی جهان، مثل سوئیس، اتریش و … که دارای ایمن‌ترین فرودگاه‌های جهان هستند هم، برای ساخت مسیرهای تردد و نشست و برخاست ارابه‌های آسمانی‌شان، اینگونه به جنگ زیست‌بوم‌شان و در سکوت و بی‌تفاوتی تلخ طرفداران محیط زیست می‌روند؟

چنین رخدادهایی است که نشان می‌دهد اصل پنجاه قانون اساسی ما هنوز تا چه اندازه مظلوم و مهجور مانده است؛ اصلی که می‌گوید: حفظ محیط زیست، لازمه حیات اجتماعی روبه رشد مردم ایران است و آنگاه ما به بهانه‌ی همان حرکت اجتماعی رو به رشد مردم، دستور ذبح ملاحظات محیط زیستی را چه آسان و بی مهابای فرداها امضاء می‌کنیم! ‌نمی‌کنیم؟

 

تهدیدی شگفت‌انگیز بر علیه جنگل‌های زاگرس در فلارد!

     چند سالی است که حال جنگل‌های زاگرس خوب نیست؛ موج خشکسالی‌های اخیر و کاهش سطح آب‌های زیرزمینی، افزایش شمار و تراکم دام در عرصه، هجوم ریزگردها، طغیان سوسک چوبخوار، افزایش معنی‌دار رخداد آتش سوزی، شتاب زمین‌خواری و تغییر کاربری اراضی به بهانه توسعه کشاورزی یا گسترش حاشیه‌نشینی در اطراف شهرها، افزایش ذغال‌گیری، ویلاسازی و مسکن مهر، شکار بی‌رویه، گردشگری بی ضابطه و بدون ‌تناسب با آموزه بوم‌گردی (اکوتوریسم)، تشدید فعالیت‌های عمرانی مانند انتقال خطوط انرژی، سدسازی، انتقال آب بین حوضه‌ای و احداث پل و تونل و جاده‌های جدید به همراه کشت در زیراشکوب بلوطستان‌ها و بنه‌های زخم خورده از تیغ سقزگیری، جهان گرمایی و تغییر اقلیم و … همه و همه دست به دست هم داده‌اند تا سیمای عمومی شش میلیون هکتار از بزرگترین رویشگاه جنگلی وطن واقع در باختر ایران‌زمین در بدترین شرایط بوم‌شناختی (اکولوژیکی) خود قرار گیرد؛ رویشگاهی که در آغاز دهه‌ی 40 هجری شمسی، پذیرای بیش از 12 میلیون بال از 140 گونه پرنده در تالاب‌های زیبایش از ارژن و شیمبار تا گندمان و چغاخور و از زریوار تا هشیلان بود؛ اما اینک حتا توانایی پذیرایی از یک سوم آن رقم را هم ندارد ؛ شناسه‌ای که آشکارا نشان می‌دهد حال زاگرس خوب نیست، آنقدر که ظاهراً حتا سنجاب‌های کوچولو و بازیگوشش هم با آن قهر کرده‌اند و رفته‌اند.

    حال در چنین شرایطی که به گفته‌ی صاحبنظرانی چون دکتر مجید مخدوم، سالانه هزاران هکتار از وسعت رویشگاه جنگلی زاگرس در حال آب رفتن و کوچک‌تر شدن است، از گوشه و کنار این بزرگترین و ارزشمندترین بوم‌سازگان (اکوسیستم) کشور خبر می‌آید که برخی از مدیران محلی، به بهانه‌ی اشتغال‌زایی و افزایش تولید کشاورزی، مردم را تشویق به دست درازی بیشتر به حریم منابع طبیعی و گسترش کشت در زیراشکوب جنگل‌های رنجور باقیمانده می‌کنند. به عنوان مثال، از استان چهارمحال و بختیاری در قلب هنوز تپنده‌ی زاگرس، گزارش‌های نگران‌کننده و در عین حال، شگفت‌انگیزی بدست می‌رسد که آشکارا نشان می‌دهد وخامت شرایط شکننده و آسیب‌پذیرِ راهبردی‌ترین رویشگاه کشور (زاگرس) هنوز حتا برای برخی از مدیران استانی و محلی هم شناخته شده نیست؛ چرا که ظاهراً به دنبال برخی اظهارنظرهای غیرمسئولانه‌ی مسئولان محلی! یکی از بهترین و بکرترین رویشگاه‌های جنگلی در فلارد لردگان با چراغ سبز ایشان، می‌رود تا به بهانه توسعه زراعت در سایه سار درختانش از حیز انتفاع بیافتد و عملاً امکان زادآوری طبیعی‌اش مانند بلوط‌های دشت برم در استان فارس به کمینه رسیده و مستعد خشک شدن گردند. آن هم منطقه‌ای که برخی از سرشاخه‌های رودخانه راهبردی کارون، موجودیت خود را مدیون همین رویشگاه است و در حقیقت، یک اقدام سهل‌انگارانه برای افزایش بیلان کاری یک مدیر محلی، دارد منافع ملی کشور و توان استراتژیک باختر ایران در حفظ اندوخته‌های ارزشمند آب شیرین را با مخاطراتی جدی و ریشه‌ای مواجه می‌سازد. در این بین، سکوت سنگین حاکم بر نهاد متولی جنگل‌ها در وزارت جهاد کشاورزی، بسیار پرسش‌برانگیز است و کمینه‌ی انتظار از علیرضا اورنگی، معاون وزیر و رئیس سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری کشور آن است که با حمایت جدی‌تر از مدیران استانی خویش، به آنها دلگرمی و شجاعت لازم برای ایستادگی در برابر فرامین طبیعت‌ستیزانه‌ی برخی از قدرت‌سالاران منطقه‌ای را بدهد. یادمان باشد که همین هفته گذشته بود که از عملکرد بخشدار طبیعت‌دوست گندمان در احیای مجدد تالاب گندمان ستایش کردیم ؛ سزاوار نیست که اینک عملکرد برخی از همتایان ایشان در لردگان، طعم شیرین آن خبر از دیار زیبای بختیاری را چنین تلخ سازد. همچنین، امیدوارم جناب عنابستانی – استاندار جوان و خوشفکر استان چهار محال و بختیاری- که در بهار امسال و در جریان برگزاری همایش انتقال آب بین‌حوضه‌ای شهرکرد، شخصاً شاهد سخنرانی منطقی ایشان در دفاع از توانمندی‌های آب‌شناختی استان بودم، در این زمینه هم به سرعت و مؤثر وارد شده و اجازه ندهد تا برخی از مدیرانش، چهره‌ای نامیمون و تضعیف شده از رویشگاه زیبای زاگرس در بام ایران ارایه دهند؛ چرا که همه‌ی ایران، چهارمحال و بختیاری را به بلوط‌های زیبایش، چشمه‌های گوارا و جوشانش و تالاب‌های رؤیایی‌اش می‌شناسند و نشاط و دوام و پایداری این همه در گرو صیانت شایسته و سزاوارانه از رویشگاه جنگلی زاگرس است.

 

سیاه نمایی را رها کنید، سفیدنمایی را بچسبید!

    چندی پیش اعلام شد که ایران در تازه‌ترین رتبه‌بندی کشورهای جهان از منظر شاخص سرزمین شاد یا HPI توانسته موقعیت خود را در سال 2012 نسبت به سال 2009 ، 4 پله بهبود ببخشد و از رتبه 81 به 77 در بین 151 کشور مورد بررسی برسد و در حقیقت خود را به صدر جدول نزدیک‌تر سازد . این موفقیت به ویژه زمانی بیشتر اهمیت می‌یابد که بدانیم قدرت‌های تراز اول جهان چون ایالات متحده آمریکا و روسیه در رتبه‌ای بهتر از 105 و 122 نتوانسته‌اند جای گیرند و حتا اغلب رقبای ما در شیخ‌نشین‌های حاشیه جنوبی خلیج فارس چون کویت، امارات متحده عربی و قطر در بین 10 کشور انتهایی این جدول قرار دارند. با این وجود، تقریباً همه در برابر این خبر خوش سکوت کردند، چه رسانه‌ها، چه مردم، چه تشکل‌های مردم‌نهاد و چه حتا نهاد متولی محیط زیست کشور. انگار کسی این خبرها را جدی نمی‌گیرد، حتا اگر نامش سازمان حفاظت محیط زیست ایران باشد! چرا؟

    در رخدادی دیگر، اشاره به حرکت ارزشی یکی از هموطنان عزیزم در منطقه سمیرم به نام غلام امیری کردم که چگونه کوشید تا یک خرس ماده را از غرق شدن در استخر باغش نجات دهد؛ این در حالی بود که اگر او آن خرس را مانند دیگر همشهری‌اش سلاخی می‌کرد، بی‌شک تا مدتها خبر نخست روزنامه‌ها و تارنماها بود! نبود؟

    همچنین، وقتی در سالگرد پروتکل مونترال در مورد حفره ازون اشاره به موفقیت ایران کردم، انگار داشتم در خلاء سخن می‌گفتم!

    چندی پیش با احسان محمدی، مدیر سختکوش پایگاه اطلاع رسانی زیست بوم گفتگو می‌کردم، او نیز از این مسأله شگفت زده بود و سیاهه‌ی مفصل‌تری از موفقیت‌های محیط زیستی کشورمان در طول چند ماه گذشته را به نگارنده یادآوری کرد که با کمترین عنایت و توجه رسانه‌ای و مردمی روبرو شده است. از او خواستم تا دیدگاهش را که حاوی هفت خبر خوش و افتخار محیط زیستی بود، منتشر کند تا در این باره شاید در فضای رسانه‌ای کشور بتوان بیشتر و جدی‌تر به فراکافت چرایی‌ بازتاب اندکش همت گمارد.

    به راستی شما چه فکر می‌کنید؟ چرا کسی موفقیت‌های محمدصادق فرهادی نیا، سید محمد مجابی، فتح الله امیری، صادق صادقی‌زادگان، علی نظری دوست، اصغر محمدی فاضل و … را که جملگی نام ایران را در عرصه‌های ملی و جهانی محیط زیست طنین‌افکن کرده‌اند، نمی‌بیند؟

    نگارنده بر این باور است که یکی از عمده‌ترین دلایل عدم توجه درخور اغلب رسانه‌ها، فعالان محیط زیست و عامه‌ی مردم به انتشار چنین اخبار امیدبخشی، ناشی از سیاست‌های انقباضی و سختگیرانه‌ی حاکم بر فضای رسانه‌ای کشور، به ویژه در طول سه سال اخیر بوده است؛ سیاست‌هایی که عامداً یا سهواً انتشار هر تحلیل تلخ و هر انتقاد جدی را با صفت نشر “سیاه‌نمایی” نهی کرده و از اصحاب رسانه می‌خواست تا برای پرنشاط‌کردن فضای جامعه به انتشار خبرهای خوش روی آورند. به سخنی ساده‌تر، با شگردی به نام “سفیدنمایی” به جنگ سیاه‌نمایی رفتند که حاصلش البته، نه‌تنها شوق و نشاط و امید مورد نظر را به همراه نداشت، بلکه نوعی وندالیسم پنهان را در جامعه گستراند. به عنوان شاهد، می‌توان به اُفت معنی‌دار فعالیت اغلب تشکل‌های مردم‌نهاد حوزه‌ی محیط زیست و کاهش چشمگیر تعداد تارنماهای محیط زیستی فعال در فضای مجازی در طول چند سال اخیر اشاره کرد.

    شما بگویید: وقتی از قول عالی‌ترین مقام‌های وزارت نیرو (علی ذبیحی، قائم مقام وزیر) اعلام می‌شود که نقش ندانم‌کاری‌های مدیریتی و فشارهای انسانی در بروز فاجعه در دریاچه ارومیه فقط سه درصد است! وقتی با صراحت می‌گویند که در اثر بارورسازی ابرها، سطح آب دریاچه ارومیه 70 سانتی‌متر افزایش یافته، در صورتی که در همان زمان معلوم می‌شود که 31 سانتی‌متر هم کاهش داشته است ! وقتی که اعلام می‌شود افسانه ببر مازندران را با کمک هم‌نوعان سیبریایی‌اش مجدداً زنده خواهیم کرد، اما حتا نمی‌توانیم میزبان خوبی از آن مهمانان بیگناه در تهران باشیم و جملگی را به کشتن می‌دهیم! وقتی با نواختن ساز و دهل از جشن خودکفایی در تولید گندم، حرف می‌زنیم و آنگاه دوباره به یکی از عمده‌ترین کشورهای واردکننده گندم بدل می‌شویم ؛ وقتی با افتخار از طرح‌های بزرگ سدسازی و انتقال آب در سرشاخه‌های کارون و دز و کرخه سخن گفته و اعلام می‌کنیم که خوزستان دیگر هرگز با کابوس کمبود آب با کیفیت روبرو نخواهد شد، اما در همان زمان شاهد مرگ بی‌سابقه بزرگترین نخلستان کشور در اروند کنار هستیم ؛ وقتی مشکل کمبود آب و خشکسالی در جنوب کشور را به گردن غربی‌ها و دزدی ابرها توسط ایشان می‌اندازیم؛ وقتی که بارها اطمینان می‌دهیم که جنگل زیبای ابر را از هر تجاوز و پروژه راهسازی جدیدی محافظت کرده و سپس آن را نقض می‌کنیم و ده‌ها و ده‌ها مورد نظیر آن؛ آیا شنوندگان خبرهای خوش حق ندارند تا پس از آن بمباران سفیدنمایی، به هر رویداد خوش و غرورآفرینی در کشور به دیده تردید بنگرند؟

    به نظرم اگر آن زمان که اشتباه کرده و خطایی مدیریتی را در حوزه محیط زیست و منابع طبیعی مرتکب شدیم، مردانه و صادقانه بر خطای خویش اذعان کرده و عذرخواهی می‌کردیم و به طور همزمان ظرفیت پذیرش نقد و تحلیل را در جامعه افزایش می‌دادیم، امروز هم می‌توانستیم در فضای شادمانه‌تری افتخارات خود را با مردم جشن بگیریم.

    امید که یادمان نرود، اگر اعتماد از دست برود؛ همه چیز از دست خواهد رفت.

شادمانی ایرانیان از منظر سرانه مصرف گل، غمبار است!

    هفته‌ی گذشته یکی از دوستانم را دیدم که به تازگی از  کره جنوبی بازگشته بود. گفتم: عکس‌العمل آنها در مواجهه با خبر شکست تیم فوتبال‌شان از ما چه بود؟ گفت: من اصلاً خبر نداشتم که تیم ما با کره‌ جنوبی بازی دارد و سرگرم تهیه متن سخنرانی‌ام بودم؛ اما صبح روز بعد از بازی، وقتی که وارد سالن کنفرانس شدم، دیدم همه به افتخار من دست می‌زنند و گل می‌دهند و تبریک می‌گویند! و تازه آن زمان بود که دریافتم: ایران برده است …
و من دریافتم که در حقیقت آنها برده‌اند؛ آنهایی که در ورزشگاه آزادی هم آن حرکت شریف و مسئولیت‌شناسانه را انجام دادند و در پایتخت خود – سئول – نیز، پس از شکست تیم محبوب‌شان، با یک ایرانی آن‌گونه مؤدبانه و مهربانانه برخورد کرده و به او تبریک گفتند.
داشتم فکر می‌کردم که اگر وضعیت برعکس بود، ما چه پژواکی نشان می‌دادیم که یاد تیتر نخست برخی از روزنامه‌های ورزشی خودمان در فردای روز پیروزی افتادم که چگونه نوشته بودند: “تیر کاپیتان جواد در قلب یاران جومونگ!”

    راستی چرا اینگونه شدیم؟ و چرا آن گونه که شایسته است، رهبران و سیاستگزاران جامعه متوجه این خشم و کینه و تحریم لبخند جامعه نیستند؟ خشمی که می‌تواند بنیان‌ها و شالوده‌ی نظام اجتماعی را بلرزاند و خود بارزترین شاخص تشدید فرآیندی ویران‌گر باشد که من آن را “بیابان‌زایی انسانی” می‌نامم و پیش‌تر هم در همین تارنما بارها در موردش نوشته‌ام.

    اینک می‌خواهم از همان گل‌هایی شروع کنم که شهروندان سئول، به هموطن ما دادند تا شهد شیرین گلی که تیم فوتبال ما توسط جواد نکونام به آنها زد را کامل کنند؛ اما در حقیقت، گل واقعی را ما خوردیم! نخوردیم؟

    اخیراً، منصور واعظی، دبیر شورای فرهنگ عمومی به عنوان متولّی درج مناسبت‌های رسمی در تقویم سالانه کشور، خبر از افزوده شدن 12 مناسبت جدید در تقویم سال 1392 داد . یکی از آن مناسبت‌ها، ورود دوباره روز ایمنی در برابر زلزله و بلایای طبیعی (20 مهر) بود؛ مناسبتی که از سال 1389 به ناگهان و به همراه روز ملّی گل و گیاه از تقویم‌ها حذف شدند؛ آن هم در کشوری که یکی از مهم‌ترین خطرات بالقوه‌ی آن، استقرار تقریباً تمامی گستره‌اش بر روی کمربند زلزله‌خیز جهان است. خوشبختانه اما با اعتراض نخبگان و فعالین این حوزه، مجدداً از سال آینده این مناسبت به تقویم‌ها بازخواهد گشت. با این وجود، همچنان خبری از بازگشت روز ملی گل و گیاه به تقویم‌های رسمی کشور نیست. در صورتی که اعتراض رؤسای سندیکاهای تولید گل و گیاه در سراسر کشور و بسیاری از طبیعت دوستان همچنان به این روند ادامه دارد! چرا؟

    اهمیت و حساسیت مسأله، زمانی حادتر می‌شود که بدانیم، میزان مصرف سرانه گل در ایران با حدود هفت شاخه در سال ، کمتر از یک بیستم میانگین‌های جهانی آن – یعنی 150 شاخه در سال – است؛ این در حالی است که مردم ساکن در اغلب کشورهای عضو اتحادیه اروپا، حتا در همین بحران اقتصادی، همچنان و به طور متوسط سالی 300 شاخه گل مصرف کرده و به آنهایی که دوست‌شان دارند، هدیه می‌دهند. در حقیقت، وضعیت در کشور چنان نگران کننده است که به گفته غلامحسین سلطان محمدی، رئیس اتحادیه تولیدکنندگان گل و گیاه استان تهران، نیمی از مردم ایران، سالی یکبار هم گل نمی‌خرند ! این در حالی است که تجارت و صادرات گل در جهان، در شمار یکی از پردرآمدترین خدماتی است که هم می‌تواند به اشتغال‌زایی و افزایش درآمد سرانه مردم کمک کند و هم بسیاری از مشکلات مربوط به تولید محصولات آلوده کشاورزی و نگرانی از آلایندگی منابع آب و خاک را به کمینه می‌رساند؛ اما متأسفانه سهم ایران از تجارت 30 میلیارد دلاری گل و گیاه در جهان حتا به 20 میلیون دلار هم نمی‌رسد و سبب شده تا رتبه کشورمان در بین 117 کشور صادرکننده گل، در جایگاه نازل 107 قرار بگیرد .

    در عوض و متناسب با کاهش اشتیاق ایرانیان برای هدیه دادن گل به یکدیگر، آمار نزاع‌های خیابانی به ازای هر یکصدهزار نفر جمعیت، شتابان در حال افزایش است و بسیاری از بزهکاری‌ها و ناهنجاری‌های اجتماعی به رشد نگران کننده خود ادامه می‌دهد.

    از این رو، به نظر می‌رسد چنانچه دولت و بنگاه‌های اقتصادی مرتبط بکوشند تا افزایش مصرف و صادرات گل را در اولویت شایسته‌تری قرار دهند، هم با مردمانی شادتر روبرو خواهیم شد که راندمان کاری مطلوب‌تری را نیز از خود بروز می‌دهند و هم هزینه‌های مربوط به بهداشت و درمان و کلانتری و زندان به شکل امیدوارانه‌ای کاهش خواهد یافت. زیرا به تجربه ثابت شده، مردمی که در خیابان به یکدیگر لبخند می‌زنند، در چهارراه‌های زندگی، کمتر با یکدیگر گلاویز می‌شوند.

    باشد که تا فرصت باقی است، به عنوان یک اقدام نمادین و دلگرم‌کننده هم که شده، دولتی که صفت خود را “مهرورز” نهاده است، دوباره روز ملّی گل و گیاه را به تقویم رسمی کشور بازگرداند و فرهنگ اهدای گل را به عنوان نمادی از مهرورزی، بایسته‌تر پاس دارد.

 

 پاره‌ای از بازخوردهای این یادداشت در:
– روزنامه اعتماد
– خبرگزاری ایسنا
– تابناک
– خبر نت

– خبرخوان سریع

– زیست بوم

پایگاه خبری تحلیلی شهرستان بختگان

وب سایت خبری تحلیلی نایبند

دریاچه ارومیه صفحه نخست روزنامه همشهری را اشغال کرد!

    همان طور که پیش‌تر هم اشاره کردم، تجربه سفر اخیرم به دیار آذربایجان غربی نشان داد: ظاهراً در ارومیه موضوعات مهم‌تری از مرگ تدریجی دریاچه، برای قرار گرفتن در سبد اولویت‌های مردم و مسئولین قرار دارد و هنوز آنگونه که سزاوار است، مرگ نگین فیروزه‌ای شمال باختری وطن جدی گرفته نشده است؛ واقعیت تلخی که دیروز در گفتگو با اسدالله افلاکی، دبیر صفحه محیط زیست پرشمارگان‌ترین روزنامه کشور – همشهری – در میان نهادم و از چنین بی‌تفاوتی و فضای وندالیسمی  حاکم بر حوضه آبخیز دریاچه ارومیه گله کردم.

    امّا امروز، با مشاهده صفحه نخست همشهری، اندکی امیدوارتر شدم؛ چرا که دیدم مرگ تدریجی بزرگترین آبگیر داخلی کشور، هنوز آنقدر مهم است که بتواند سهم عمده‌ای از فضای آن را به تصرف درآورد.
مشروح این گزارش به همراه گفتگوی نگارنده با اسدالله افلاکی را می‌توانید در این نشانی بخوانید؛ گفتگویی که تا همین لحظه هم، بازتاب‌های رسانه‌ای گسترده‌ای در فضای مجازی کشور به همراه  داشته است.
امید که این حساسیت‌ها سبب شود تا مرگ دریاچه ارومیه اینگونه غریبانه تداوم نیابد.

ارومیه؛ از دریاچه ای که داشتیم تا دریاچه ای که داریم!

    سطح تراز دریاچه ارومیه در اردیبهشت 1375 رقمی در حدود 1278.5 متر را نشان می‌داد. شانزده سال و پنج ماه پس از آن تاریخ، آن رقم به 1270.65 متر کاهش یافته است؛ یعنی نزدیک 8 متر از ژرفای آب در دریاچه ارومیه کاسته شده و اینک تا نقطه صفر، یعنی ارتفاع 1267 متر، کمتر از 3.65 متر فاصله مانده است.

     تصاویری را که ملاحظه می‌کنید، نمایشگر وضعیت امروز دریاچه ارومیه است که در بیستمین روز از مهرماه 1391 در سواحل باختری این دریاچه از شمال تا جنوب ثبت کرده‌ام.

     امّا آنچه که برای نگارنده در طول این سفر غم‌انگیزتر از مرگ تدریجی دریاچه ارومیه بود، نگرانی مردم محلی از کاهش درآمدشان، از افزایش قیمت کارگر، از هزینه بالا برای کف شکنی چاه‌ها، از قیمت گزاف کود شیمیایی و از پوست کلفت شدن آفات در برابر سم‌های چینی موجود در بازار بود! آری … هیچ جا ندیدم که کسی دلش به حال این نگین فیروزه‌ای بسوزد و در ماتم از دست دادنش، آنقدر نگران باشد و دلش بلرزد که بخواهد شیوه معیشتی خود را تغییر دهد و فشار بر سرزمین را دست کم برای یک مدت کوتاه به کمینه رساند.

     کشف دلیلش هم به نظرم چندان دشوار نیست، ما هیچ کاری برای همراهی و آگاهی مردم در حل این بحران نکرده‌ایم و فقط شعار داده‌ایم که یا همه چیز خوب خواهد شد و از زاب یا ارس آب خواهیم آورد و یا این که خشکسالی به پایان خواهد رسید و بغض آسمان دوباره بر ارومیه باریدن خواهد گرفت و اگر هم بغضش نترکید، با ابزارهایی روسی، ابرها را بارور کرده و بغضش را می‌ترکانیم.

عقب نشینی دریاچه در جوار محور ارومیه به سلماس در شمال باختری حوضه

مردمی که روزنامه نخوانند، غرق می‌شوند!

    حق دارید اگر از مشاهده این تیتر در مهار بیابان‌زایی، اندکی شگفتزده شوید. هرچند که می‌دانم و می‌دانید که این روزها آنقدر اتفاق‌ها و رویدادهای عجیب و غریب در پیرامون‌مان رخ می‌دهد که دیگر کمتر آدمی از شنیدن خبری یا مشاهده‌ی رخدادی، حیرت زده می‌شود! نه؟

    با این وجود، همچنان بر این باورم که خبر افزایش محسوس شمار غرق‌شدگان در سواحل سه استان گلستان، مازندران و گیلان در تابستان امسال ، خبری بس تأمل‌برانگیز و شگفت‌آور است؛ چرا که از سال گذشته، بارها و بارها و به صورتی پیوسته و مکرر در اغلب رسانه‌های دیداری، شنیداری، نوشتاری و مجازی کشور اعلام شد، میزان آلودگی آب دریای خزر به حدی رسیده که دیگر توانایی پذیرایی از ایرانیان را در هیبت کاربری یک استخر طبیعی از دست داده و خردمندانه نیست تن به آبی بسپاریم که در برخی از مناطق آن، به ویژه در استان مازندران، میزان آلودگی‌اش از مرز یکصدبرابر حد مجاز هم گذشته است.

    و شگفتا که وقتی به آمار غرق شدگان در شش ماهه‌ی نخست سال جاری در دریای خزر می‌نگریم، درمی‌یابیم که همچنان سواحل آلوده بزرگترین دریاچه جهان در استان مازندران، بیشترین قربانی را از هموطنان ما صید کرده است! چرا؟

    نگارنده در یادداشتی که سال گذشته منتشر کرد ، این نوید را داد که هرچند، خبر افزایش آلودگی آب در سواحل دریای خزر می‌تواند بسیار نگران کننده باشد؛ اما دست‌کم یک بازخورد مثبت هم خواهد داشت و آن این که از این به بعد کمتر شاهد مرگ هموطنان عزیزمان در این دریای آلوده خواهیم بود و متوسط سالانه 200 کشته در سواحل ایرانی خزر به طرز محسوسی کاهش خواهد یافت. اما آماری که اخیراً خبرگزاری مهر از قول سازمان پزشکی قانونی کشور منتشر کرده است، نشان می‌دهد که در شش ماه نخست 1391، بر میزان تلفات بیش از 46.1 درصد اضافه شده و شمار غرق شدگان از 210 نفر به 307 نفر افزایش یافته است.

    این درحالی است که اغلب مسئولین کشور از رییس مرکز آمار گرفته تا مدیرانی عالی‌رتبه‌تر، نسبت به کاهش نرخ زاد و ولد در ایران هشدار داده‌اند؛ بنابراین، دلیل این افزایش، نمی‌تواند مرتبط با فزونی شمار نفوس ایرانیان در یکسال گذشته باشد! می‌تواند؟ در عین حال، میزان مواد آلاینده ریخته شده به دریای خزر هم در طول یکسال گذشته، اگر زیاد نشده باشد، بی‌شک کم هم نشده و همچنان این دریا پذیرای 122 هزار و 350 تن مشتقات نفتی آلوده‌کننده و خطرناک در سال است؟ مشتقاتی که به گفته‌ی رئيس پژوهشكده اکولوژی درياي خزر، دست کم 16 نمونه از آنها سرطان‌زا هستند! افزون بر آن، چگونه می‌توان در برابر پدیده‌ شنا کردن در آب‌هایی سکوت کرد که سالانه 304 تن كادميوم، 34 تن سرب و هزاران تن پساب و فاضلاب انسانی و کشاورزی دیگر به حجم دیگر آلاینده‌های انبوهش اضافه می‌شود؟ کافی است بدانیم که فقط از رودخانه سفيد‌رود سالانه سه و نيم تن از بقايای حشره‌کش‌ها و دیگر پساب‌های خطرناک و سمی، به دریای خزر تخلیه می‌شود، به نحوی که اداره کل محيط زيست استان گيلان سال گذشته خبر از کاهش 50 درصدی ورود ماهيان از سفيد رود به دريا می‌دهد. زیرا سفيد رود سالانه 1840 تن نيترات و فسفات به دريای خزر می‌ريزد. افزون بر آن، تنها از كارخانه چوكا روزانه هیجده هزار متر مكعب فاضلاب به درياى خزر ریخته می شود! آیا در چنین شرایطی باید از خبر در معرض انقراض قرار گرفتن بیش از 400 گونه‌ آبزی خزر شگفت زده شویم؟ در حقیقت شاید شگفت‌آورتر آن باشد که چگونه هنوز می‌توان در چنین آب آلوده‌ای ردپایی از ماهی خاویار و سفید و کیلکا و … یافت؟!

     و شاید شگفت‌آورتر از آن، اینه به رغم چنین شرایطی، همچنان بر شمار آن گروه از ایرانیانی که بستر دریای خزر را به عنوان گور ابدی خود برمی‌گزینند، افزوده می‌شود! چرا؟

   به دیگر سخن، دلیل افزایش اشتیاق ایرانیان به شنای مرگ در خزر، ارتباطی با کاهش مواد آلاینده این دریا هم ندارد و حتا مدیرکل دفتر بررسی‌های آلودگی‌های دریایی سازمان حفاظت محیط زیست هم در چهاردهمین روز از خرداد سال جاری، صراحتاً از مردم خواست تا تن به آب دریای خزر نزنند که به شدت آلوده است و احتمال ابتلا به بیماری‌های قارچی هم بیشتر شده است .

    پس تنها احتمالی که باقی می‌ماند، این است که مردم ایران پیوسته و با شتابی دمادم افزاینده تن به شنای مرگ در خزر می‌دهند، زیرا ظاهراً دیگر روزنامه نمی‌خوانند یا آنچه را که در رسانه‌های متنوع موجود می‌خوانند و می‌شنوند و می‌بینند، جدی نمی‌گیرند! می‌گیرند؟

 

طرح یا لایحه؛پرسشی که با سرنوشت منابع طبیعی گره خورده است!

    سرگذشت شکل‌گیری قانون جامع منابع طبیعی کشور برمی‌گردد به آخرین سال‌های حضور دولت هشتم در ساختمان پاستور؛ قانونی که به رغم آن که سرانجام پس از چند سال نقد و بررسی و چکش‌کاری در قالب یک لایحه و در زمان ریاست علی سلاجقه بر مسند سازمان جنگل‌ها، مراتع و آبخیزداری کشور به مجلس هشتم فرستاده شد، با چنان تغییرات شگرفی از سوی نمایندگان مجلس شورای اسلامی روبرو شد که ماهیتش از “لایحه” به “طرح” تغییر کرد و سرانجام در اثر اعتراض‌های متعدد انجمن‌های تخصصی ذیربط و دلسوزان منابع طبیعی و محیط زیست کشور و نیز دخالت مقام معظم رهبری، در آخرین روزهای مجلس هشتم، از صحن بهارستان پس گرفته شد تا در فرصتی مناسب‌تر و فراغ بالی بیشتر، دوباره مجال بررسی دقیق‌تر توسط نمایندگان مردم در مجلس نهم را بیابد.

    امّا چرا باید ضرورت حضور یک قانون جامع در حوزه منابع طبیعی، بیش از هشت سال فدای ترس از تصویب طرحی شود که برخی آن را به درستی، قانون واگذاری منابع طبیعی نامگذاری کردند تا قانون جامع منابع طبیعی ؟
شوربختانه هم‌اینک، بخش منابع طبیعی کشور در بسیاری از زمینه‌ها، به ویژه تعاملاتش با بخش‌های صنعت، معدن، دام و زراعت با لکنت‌ها و کاستی‌های فراوانی روبروست؛ کاستی‌هایی که گاه منجر به درگیری‌های خشونت‌بار بین مأمورین حفاظت از منابع طبیعی با ذینفعان آن شده و می‌شود. شهادت چندین و چند جنگلبان و مجروح شدن بیش از چهار هزار نفر دیگر از این مأمورین در طول چند دهه‌ی اخیر، گواه آن است که قوانین موجود از شفافیت لازم و درخور برای ممانعت از ترویج پرخاشگری در این حوزه و صیانت شایسته از موجودیت منابع طبیعی کشور برخوردار نیست؛ حوزه‌ای که سالهاست به عنوان قبله‌ و آمال شماره‌ی یک کلان‌زمین‌خواران قدرت‌سالار کشور مطرح است و البته قابل درک است که به راحتی حاضر نخواهند شد تا این شکار لذیذ را از دست بدهند .
در تأیید این مدعا کافی است به ماده ششم از طرح پیشنهادی نمایندگان مجلس هشتم توجه کنیم که در صورت تصویب نهایی، عملاً بستر ساده‌تري براي واگذاري منابع طبيعي به سودجويان و زمين‌خواران را مهيا مي‌ساخت. زیرا به موجب آن، براي تبديل آن بخش از اراضي ملي به كشاورزي كه قبل از سال 1365 مورد تصرف قرار گرفته‌اند، اجازه صدور سند داده شده است. همچنين به آن گروه از افراد كه تا سال 1389 اقدام به تصرف اراضي ملي كرده باشند ، اجازه عقد اجاره نامه 99 ساله را مي‌داد. رخدادي كه سبب ساز تشويق بيشتر متخلفان و متعرضان به انفال را فراهم آورده و آشكارا اين پيام خطرناك را صادر مي‌كرد كه اگر به عرصه هاي طبيعي تجاوز كنيد، در نهايت هنگامي كه دولت مقاومت متجاوزان را ببيند، كوتاه آمده و قوانين را به نفع آنها بازنگري خواهد كرد تا اموال مسروقه شان، قانوني شود!
و این ماجرا در بهار سال 1389، عیناً در طرح جنجالی الزام وزارت نیرو به صدور پروانه حفر چاه برای آن گروه از متخلفینی که به صورت غیرقانونی تا پیش از سال 1384 اقدام به حفر چاه کرده بودند، توسط نمایندگان مجلس هشتم تکرار شد و به رغم مخالفت بدنه کارشناسی دولت و تشکل‌های مردم‌نهاد و انجمن‌های تخصصی ذیربط به قانون درآمد.
چنین است که اینک که دوباره بحث بررسی مجدد این قانون در صحن بهارستان مطرح شده است از نمایندگان محترم دوره نهم مجلس شورای اسلامی، به ویژه 120 عضو فراکسیون محیط زیست و اعضای کمیسیون کشاورزی، آب و منابع طبیعی می‌خواهم تا با لحاظ گرایه‌های متخصصان، پژوهشگران و علاقه‌مندان این حوزه، وضعیت فرسایشی پیش‌آمده را به پایان رسانده ایران عزیز را صاحب قانونی جامع، شفاف و مترقی در حوزه منابع طبیعی کنند؛ چارچوبی حقوقی که سزاوار و هم‌سنگ با اصل مترقی پنجاه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران باشد.

وقتی نماد شعور در پای نماد شعار به مسلخ می‌رود!

    هفته‌ی گذشته خبری بهت‌آور از بروجن، همه‌ی بنیان‌های فکری دوستداران و فعالان محیط زیست را به لرزه درآورد و مات کرد! خبر آن بود که حدود 50 الی 60 اصله درخت در فضای آموزشی یکی از مدارس قدیمی شهرستان بروجن واقع در استان چهارمحال و بختیاری قطع شده است؛ آن هم نه به دستور شهرداری یا وزارت مسکن و راه‌سازی یا هر ارگان توسعه‌ساز دیگر، که به دستور مدیر مدرسه و موافقت مدیران ارشد اداره کل آموزش و پرورش بروجن، این اقدام بهت‌آور صورت گرفته است.
آنچه که در مواجهه با این رخداد، بسیار غم‌انگیز و ناامیدکننده می‌نماید، آن است که فرمان قطع درختان از سوی افرادی صادر شده که انتظار می‌رود یا می‌رفت یکی از اصلی‌ترین وظایف‌شان آن باشد که بتوانند به موجزترین، جذاب‌ترین و کاراترین شکل ممکن، فرزندان امروز و مدیران فردای این مملکت را با حرمت طبیعت، حفظ درختان و پاسداری از محیط زیست آشنا کنند و ایشان را به مدافعینی بالقوه از اصل پنجاه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بدل سازند. امّا نه تنها این کار را انجام ندادند، بلکه به بهانه‌ای مضحک و شرم‌آور چون، افزایش دید بینندگان برای تماشای شعارهای نوشته شده بر دیوار مدرسه، همه‌ی ‌درختانی که از حدود 20 سال گذشته تا امروز و به دست دانش‌آموزان همان مدرسه کاشته شده بود را کف‌بر کردند!

و لابد یکی از آن شعارهایی هم که می‌خواهند روی دیوار مدرسه بنویسند، سخن پیامبر بزرگ اسلام (ص) است که می‌فرمایند: «در نزد من، شکستن شاخه یک درخت، همچون شکستن بال فرشتگان است.»
توجه کنید که این قتل عام سبزینه در استانی شکل گرفته که چندسالی است به شدت با تبعات نفس‌گیر خشکسالی دست به گریبان است و نگارنده به گوش خود در همین خرداد ماه گذشته از زبان فرماندار محترم بروجن – آقای فتاح کرمی – در نخستین همایش مهار بیابان‌زایی در بام ایران شنید که خطاب به حاضران، اینگونه خوشامدگویی کرد: به شهر بیابانی بروجن خوش آمدید!
اما انگار زنهار نهفته در این پیام فرماندار، حتا نتوانسته تا چند قدمی ساختمان فرمانداری نفوذ کند و از دیوار اداره آموزش و پرورش بروجن عبور کرده و خود را به دفتر ریاست برساند!
با این وجود و به رغم این رخداد تلخ، آنچه که در پس این ماجرا همچنان امیدبخش می‌نماید، واکنش قاطعانه، دلسوزانه و کم‌سابقه‌ی اغلب مدیران محلی، استانی، نمایندگان مجلس شورای اسلامی و حتا آموزگاران و دانش‌آموزان همان نهاد آموزشی بوده است که به شدت نسبت به آن واکنش نشان داده و اعلام انزجار کرده‌اند؛ واکنشی که با پوشش رسانه‌ای نسبتاً قابل توجهی که صورت گرفته، این امیدواری را می‌آفریند تا دیگر مدیران طبیعت‌ستیز و درخت‌انداز متوجه هزینه گزافی که باید بابت چنین دستوراتی بپردازند، بشوند. بی‌شک کمینه‌‌ی انتظار از وزیر آموزش و پرورش آن است تا هر چه سریع‌تر دستور عزل شخص یا اشخاصی که چنین فرمان نابخردانه‌ای را صادر کردند، بدهد تا فرزندان این آب وخاک دریابند در سرزمینی زیست می‌کنند که حرمت یک درخت هرگز پایمال نمی‌شود و شعار نهفته در پنجاهمین اصل از میثاق‌نامه‌ی ملّی‌مان به شعور رسیده است؛ در سرزمینی که دیگر هرگز شاهد به مسلخ رفتن نماد شعور (ملاحظات محیط زیستی) در پای نماد شعار نخواهیم بود.
انشاالله.