اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

یلدا را که دیدم؛ یادم افتاد که چقدر زود، دیرها از راه می‌رسند!

یلدای دوست داشتنی وبلاگستان دوباره می آید؟!

     انگار همین دیروز بود که هنوز نیامده بود و برای همین، پدرش را بابای فردا می‌نامیدند … امروز اما وقتی این دخترک نازنین را با آن فیگورهای خانومانه یا خانومونه! و با اون تن‌پوش‌های دلفریب و خوش رنگ دیدم؛ یادم افتاد که آن دیرها و آن دورها ممکن است زودتر از آنچه در خیال‌مان می‌گذرد، از راه رسد … غافل از این که ما هنوز در اندیشه‌ی فرارسیدن زمان مناسب هستیم برای بازکردن بند کفش و لمیدن بر ساحل آرامش …

چه هارمونی سزاوارانه ای ... بین دریا و یلدا ...

     آهای آدم‌بزرگای همیشه گرفتار و پرکار و بی‌حوصله!
    ما آدم کوچیکا، آیینه‌ی بی زنگار زندگی هستیم؛ فقط کافی است لحظه‌ای درنگ کنید و ما را دریابید …
    آنگاه درخواهید یافت که اغلب:
چنان به زندگی بی نشاط خو کردید
که نقش روشن لبخند یادتان رفته ست
و پیچک غم، برق ارغوان شادی را
به باغ خاطرتان، جاودانه پژمرده ست …

۱۲ نظر درباره “یلدا را که دیدم؛ یادم افتاد که چقدر زود، دیرها از راه می‌رسند!” داده شده است.

  1. نیلوفر گفت :

    ما آدم کوچیکا، آیینه‌ی بی زنگار زندگی هستیم؛ فقط کافی است لحظه‌ای درنگ کنید و ما را دریابید
    خیلی ها یا این رو نمی دونن یا از یاد بردن

  2. اروند گفت :

    البته نیلوفر خانوم شما که ماشاالله واسه خودتون خانومی هستید کدبانو … شما چرا شکسته نفسی می فرمایید؟! ولی موافقم که که خیلی ها اینو نمی دونند!

  3. پریسا در دریای خوشبختی گفت :

    دقیقا…چشم بهم بذاری عکس اولین روز مدرسه این جوجو خانم اینجاست

  4. اروند گفت :

    و شاید هم چشم هم بر هم نذاری! بستگی داره که تو سرازیری باشی یا سربالایی! یعنی فکر می کنی که کجای داستان قرار گرفته ای؟ داستان زندگی و مرگ …

  5. نیلوفر گفت :

    ظاهر زندگی با باطنش از زمین تا آسمان فرق می کند

    پاسخ:
    برونم کی خبر داد از درونم؟
    که این خاموش و آن آتشفشان است
    نقابی داشتم بر چهره آرام
    که در پشتش چه توفان ها نهان است …

  6. سانی گفت :

    چقدر این دخملک بامزه و خوشگله. خدا همیشه حفظش کنه .
    آدم بزرگا هم همیشه اینقدر به فکر کار و گرفتاریهاشون هستن که خیلی دیر به دیر به یاد این می افتن که با این چیزهای ساده هم میشه خوشحال بود
    ممنون که یادآوری کردی :*

    پاسخ:
    و ممنون که همراهی و همدلی می کنی سانی جان.

  7. هومان گفت :

    بهتره یه سری به خودم بزنم.
    منتظرتم

  8. اروند گفت :

    تا بری یه سری به خودت بزنی، بشمار سه اومدیم عمو جان …

  9. باباي فردا گفت :

    اروند عزیزم، نمی دونم چی بگم جز اینکه به داشتن دوستانی مثل تو و پدر گرامیت می بالم…

  10. اروند گفت :

    من که جداً دوس داریم وقتی پدر شدم، بشم یه چیزی تو مایه های بابای فردای نازنین. خوش به حال مامان فردا و یلدا …

  11. باباي فردا گفت :

    مطمئن باش معلمی در کنارت داری که بی نظیر تر از آن چه هستی خواهی شد.

  12. اروند گفت :

    شرمنده! اما مطمئن نیستم. در هر حال ممنون از لطف و مهربانی هایت …

نظر بدهید





تائید دیدگاه فعال است. دیدگاه شما ممکن است کمی طول بکشد تا ظاهر شود.



اروند از نگاه پدر با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از http://mohammaddarvish.com/.