اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

زندگی مثل حباب است؛ از حباب‌ها لذت ببرید!

تا دیر نشده حباب ها را دریابید! بی خیال ستاره ها ...

      ما برگشتیم و جای شما خالی، به اندازه‌ی یک دنیا بازی کردم و خندیدم و خنداندم … در باره‌ی این سفر رؤیایی و در کنار دوستانی باصفا و آسمانی بیشتر خواهم نوشت …
تا آن موقع این گل را به شما تقدیم می‌کنم … گلی که در کنار زاینده‌رود، در باغ بهادران به مشتاقانش چشمک می‌زند و می‌گوید:
من تشنه‌ی این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم …

     و من – به قول عمو حسین – بخصوص با اون  دامن زندگی خیلی موافق‌ترم!

   راستی! ممنون از کلروفیل عزیز که برایم داستان به این قشنگی نوشته …

قصه درخت چنار پیر

تقدیم به همه بچه های سبز سرزمینم. به خصوص دریا و اروند.

۲۳ نظر درباره “زندگی مثل حباب است؛ از حباب‌ها لذت ببرید!” داده شده است.

  1. اشکار گفت :

    این درویش خان چقدر بابای با حوصله ای است!قدرش را بدان شیرین سخن است
    اه!درویش خان که دست بند سبز بسته خطرناکه می گیرنش درویش خان باید دکتر ناصرالحکما را شیر کند بفرستد جلو سبز بپوشد و بگوید که خطری درویش خان را تهدید نکند اروند به درویش خان تذکر شفاهی بده پیش از اینکه نه از تاک بماند نه از تاک نشان

    رشته خوشکار که یک شیرینی محلی است دانه ای ۲۰۰ تومان شده و هیچکس نمی خرد و روی دست فروشنده ها باد کرده میوه فروشی محل ما دو صندوق گلابی را دور ریخت و گفت کسی نمی آید بخرد ….. اروند خوشبحال خانوم هایی که یک شوهر پولدار بی سواد دارند ای کاش من هم خانم بودم .. بکذریم

  2. اشکار گفت :

    اروند چی خوردی چقدر شیطونی کردی خاله و عموی میزبان را چقدر اذیت کردی تا میتونی شیطونی کن بچه های شیطون آینده دارند تامیتونی هرکاری دوست داری بکن…..

  3. اشکار گفت :

    راستی واقعا درویش خان توی خونه هم همیشه خوش اخلاقه یا از اون مردهای بیرون روشن کن و خونه تاریکه؟

    پاسخ:
    خودت چی فکر می کنی؟! هر چند شاید هنوز تجربه لازم را نداشته باشی!

  4. اشکار گفت :

    سوغاتی برام چی آوردی؟

  5. دریا گفت :

    سلام بر اروند عزیز،خیلی خوشحالم که برگشتی،امیدوارم حباب های زندگیت هیچ وقت سوراخ نشن

  6. اروند گفت :

    درود بر اشکار و دریا عزیز …. ممنون از لطف و محبتتون.

  7. آنا گفت :

    رسیدن به خیر . همیشه به سفر و گشت و گذار ، بازی و خندیدن و خنداندن .
    راستی مگر قرار نبود سفر تا امروز ادامه داشته باشه ؟ نکنه زیادی شیطنت کردین و …….. ؟ آره ؟

  8. اروند گفت :

    نه والله! اصلاً به ما می آد اهل شیطنت باشیم؟ گفته بودم که “تا” یکشنبه؛ یعنی تا “سر” یکشنبه نه “ته” یکشنبه! ما هم دیشب برگشتیم …

  9. آنا گفت :

    قبول نیست . مسئله کمی بوداره . آخه با محاسبه فاصله اونجا تا تهران و کمی استراحت و بقیه مخلفات، هرچی ارفاق کنیم با توجه به ساعت درج پست ، به سرش نمی رسیم . خب بگذریم . ما که از بازگشت پیروزمندانه شما خوشحال شدیم .

  10. اروند گفت :

    باورکن می رسیم! فقط کافیه یه مقداری از دریچه تساهل و تسامح به موضوع بنگرید؛ آنگاه خواهید دید که تقریباً نزدیک سرش رسیده ایم! نرسیده ایم؟

  11. آنا گفت :

    آهاااااان . از اون نظر ….

    پاسخ:
    نه! چرا از اون نظر؟ از همین نظر!

  12. شقایق گفت :

    رسیدن به خیر
    از این که خوش بودین و بهتون خیلی خوش گذشته, خوشحالم…

    عکس اون گل نارنجی محشر بود ,با اجازه سیوش کردم

    در ضمن ,عکس پدر و پسر هم حرف نداره!

  13. اروند گفت :

    خوشحالم که از اون گل الوان نارنجی رنگ خوشتون آمد. فقط این موقع هاست که می شه به ظرافتهای پنهان و افسونگر گلها دقت کرد … در مورد عکس پدر و پسر هم؛ خوشحالم که بر واقعیتها صحه می نهید!

  14. شقایق گفت :

    آره با اینکه بدم نمی آید باهات کل کل کنم!ولی بازم باید اعتراف کنم و به قول تو بر واقعیات صحه بگذارم که
    عکس عالیه!
    خدا برای همدیگه نگهتون داره مادر!

  15. اروند گفت :

    شرمنده می فرمایید خواهر!

  16. سانی گفت :

    اروند عزیز خوشحالم که سفر خوش گذشته. گل زیبایی بود ممنون لذت بردم. عکس های زاینده رود را هم در وبلاگ پدر دیدم. زاینده رود پر اب و خشک! تو عکس هم معلوم بود شده زمین بازی و محل پیک نیک 🙁
    راستی! چقدر هوس کردم یکی از اون حباب سازها داشته باشم… 🙂

  17. اروند گفت :

    راس می گی سانی جان … باور کن اونقدر که با اون حباب ساز بازی کردم و خندیدم، تا حالا با کمتر اسباب بازی دیگری حال کردم! یادم باشه وقتی دیدمت یه دونه واست بخرم.

  18. سانی گفت :

    واااااااااااااای دستت درد نکنه. پس به امید دیدارت :))

    پاسخ:
    خواهش می کنم … اصلاً قابل سانی عزیز و با معرفت رو نداره … به امید دیدار …

  19. شقایق گفت :

    من هر بار این عکسه رو می بینم …

  20. اروند گفت :

    تو هر بار که این عکسه رو می بینی چی؟! مردی بگو؟

  21. شقایق گفت :

    من که مرد نیستم ولی
    تو اگه مردی نوشته های منو سانسور نکن!

  22. اروند گفت :

    اتفاقاً من هم هنوز مرد نشدم! هیکلم فقط شده نیم صد کیلو!

  23. مهشید گفت :

    منم باهات موافقم،ولی بین خودمون باشه جاذبه هم خصوصیات خودش رو داره

نظر بدهید





تائید دیدگاه فعال است. دیدگاه شما ممکن است کمی طول بکشد تا ظاهر شود.



اروند از نگاه پدر با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از http://mohammaddarvish.com/.