اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

کاش قانون جاذبه وجود نداشت!

یه چیز خوب حباب ها اینه که خیلی خوب در برابر قانون جاذبه قد علم می کنند!

امروز داشتم با پدر از خونه‌ی مادرجون برمی‌گشتم و تو راه ازش پرسیدم: این قانون جاذبه به چه درد می‌خوره؟ کاش اصلاً نبود!
پدر: خودت چی فکر می‌کنی؟
اروند: من فکر می‌کنم به هیچ دردی نمی‌خوره و فقط باعث شده تا ما نتونیم پرواز کنیم!
پدر: چرا دوست داری پرواز کنی؟
اروند: خُب معلومه … کیه که دوس نداشته باشه پرواز کنه؟ پرواز خیلی کیف داره. نداره؟
پدر: درسته، خیلی کیف داره پسرم، امّا یه اشکالاتی هم ممکنه داشته باشه!
اروند: مثلاً چه جور اشکالاتی داره؟
پدر: خُب فکر کن بخوای ماکارونی بخوری! تا می‌آی رشته‌های ماکارونی را بذاری تو دهانت، اونا درمی‌رن و می‌رن تو آسمون!
اروند: آهان فهمیدم! یا مثلاً وقتی می‌خوای دیش کنی، ممکنه بپاشند تو صورتت و …
پدر (در حالی که سعی می‌کرد خنده‌ی خودشو کنترل کنه): آره! به این موضوع فکر نکرده بودم. چه خوب شد قانون جاذبه وجود داره ها!
اروند: امّا نه! پرواز کردن اونقدر کیف داره که به همه‌ی زحمتاش می‌ارزه! نمی‌ارزه؟ فکرشو بکن پدر چقدر دنیا زیباتر می‌شه و دیگه لازم نیست تا اینقدر بنزین مصرف کنیم و هوا را هم آلوده کنیم!

پدر و پسر در باغ بهادران - ساحل زاینده رود - 28 مرداد 1388

نتیجه‌گیری پدری!
داشتم به فرزندم می‌نگریستم و برق نابی را در چشمانش می‌دیدم و لذت می‌بردم … یادم افتاد:
«زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است، روشن‌تر می‌درخشد تا در چشمان کسی که آن را می‌بیند.»
کاش یادمون بمونه  و اونقدر شانس داشته باشیم که یه موقع‌هایی … تو یه جاهایی … پیش یه کسایی … بتونیم بال اندیشه و خیال خودمونو پرواز بدیم و نترسیم از این که چی فکر می‌کنند در مورد آن چیزی که ما دوس داریم باهاش پرواز کنیم یا بهش فکر کنیم.
چقدر این آدم کوچیکا می‌تونند به ما آدم بزرگا کمک کنند که نترسیم! واسه‌ی همه‌ی عمرم، خودمو مدیونت می‌دونم پسرم …

۴۲ نظر درباره “کاش قانون جاذبه وجود نداشت!” داده شده است.

  1. مرضیه گفت :

    گفته بودم اروند، پدر تو عاشق ترین بابای دنیاست؛( سلام منو به آقای پدر برسون.)
    و…حدس می زدم تو یه رگه ی فضایی داری. مثل این که کم کم داره بروز می کنه، مگه نه کلروفیل شیطون من؟!

    پاسخ:
    من اصولاً موصولاً رگه زیاد دارم! از هر نوعیش که بخوای هم دارم. می گی نه؟ امتحان کن!

  2. شقایق گفت :

    خط آخر رو با چشمای تار خوندم…

    خیلی پست معرکه ای بود!

    پاسخ:
    قبول نیست! خط آخر که مال من نبود. یادت باشه که مال من همیشه معرکه تر است. خلاصه این دفعه رو فقط ندید می گیرم!

  3. پریسا در دریای خوشبختی گفت :

    منم با اروند موافقم… اما خوبداری جا پای بابات می ذاری اروندخان!! فضای سبز و محیط زیست و ……….حسابی نهادینه شده درونت!@

    پاسخ:
    ببخشید! من نفهیمیدم منظورتونو.

  4. آنا گفت :

    کاش می شد جاذبه ،‌یه دکمه on/off داشته باشه که دست خود آدم باشه . هروقت دلت خواست روشنش کنی ، هروقتم نخواستی خاموشش کنی . اینجوری پرواز می کردی ، هروقت خسته می شدی برمی گشتی زمین . بعد کاش می شد دکمه جاذبه بعضی ها را دستکاری کنی یا یه دونه ریموت کنترل براش بسازی . فرض کن دکمه جاذبه بعضی از آدمهای دوست داشتنی!!! را off کنی و بفرستیشون تو آسمون .

    این نتیجه گیری پدرانه ، نمره منفی بعضی از اون نتیجه گیری های اخلاقیی را که پدر به زور چسب رازی می خواست به پستهاش بچسبونه ( البته من باب مزاح و بابت کل کل آبانی ) ، پاک کرد و یک نمره ۲۰ در کارنامه نتیچه گیری ها ثبت کرد .

  5. اروند گفت :

    بابا تو دیگه کی هستی؟ عجب آرزوی توپ و تمام و کمالی کردی! واقعاً این آرزو نشون می ده که تا چه اندازه دوشس بودن بهت می آد و حقیقتاً تمامیت خواه هستی. در ضمن کاش اون پرانتز رو نمی نوشتی تا حال پدر بیشتر گرفته بشه! باور کن نمی دونی چه لذتی داره وقتی آدم بتونه حال پدرشو بگیره! نداره؟

  6. شقایق گفت :

    در اون که تو معرکه ای که شکی نیست!
    حالا گفتم پدر هم خوش حال بشه .

  7. اروند گفت :

    آهان! حالا این شد یه چیزی.

  8. آنا گفت :

    اروند جان نگران نباش ، حتما پدر حواسش هست که به قول بعضی ها! پشت ۹۵ درصد از شوخی ها ، ‌رگه هایی از متلک های جدی نهفته است .

  9. اروند گفت :

    تحت تأثیر این جواب عقرب گونه قرار گرفتم!

  10. شقایق گفت :

    کف مرتب برای آنا!

  11. اروند گفت :

    درود بر آبانی های هوشمند و متحد!

  12. آنا گفت :

    مرسی شقایق جون

    دستا شُله

  13. اروند گفت :

    خوشگلا باید برقصند!
    خوشگلا باید برقصند!
    خوشگلا باید برقصند!
    بهتر شد؟!

  14. اشکار گفت :

    فقط جوجه کباب، میگو و پیتزا و سوسیس و کالباس خوردم!
    ….. اروند خان شما که از حالا قانون جاذبه رو زیر با گذاشتی و با خوردن این غذاهای گرانقیمت و لوکس به آسمان هفتم پرواز کردی!
    راستشو بگو چی بود تو اون چای روی منقل جهانگیر خان با ذغال کیلویی ۴۰۰۰۰ تومان؟یعنی خان ژغالو با اون قیمت فقط برای چای درشت کردن مشرف کرد؟
    خودمونیما این درویش خان هم کم پولدار نیست!ماشین خوشگل و این منوی غذا؟!با جهانگیر خان هم دوسته!یه به!

    پاسخ:
    یادم باشه یه دف ببرمت اونجا خودت ببینی رو منقل جهانگیرخان دیگه چی بود؟! … شاید هم هنوز باشه!

  15. آنا گفت :

    مرررررررسسسسسسسیییییییییی
    شرمنده(شکلک آدم خجالتی لپ گلی )شرمنده

    پاسخ:
    قابلی نداشت. حقت بود!

  16. اشکار گفت :

    حالا میگو رو سوخاری خوردی یا قلیه میگو خوردی؟با اینحساب تری گلیسیرید و چربی خونت رفته بالا باید سماق و آبلیمو و سرکه بخوری

    پاسخ:
    سوخاری رو ترجیح می دهم. البته میگو کبابی با سوس تارتار هم حرف نداره. داره؟

  17. اشکار گفت :

    درویش خان از چه غذایی خوشش میاد که اگر روزی پولدار شدم با درویش خان مجردی و مردونه بریم گلگشت

  18. اروند گفت :

    بهتره بگی: درویش خان از چه غذایی خوشش نمی آد؟! هرچند پلو با ماهی کولی به همراه میرزاقاسمی و سیر فراوون را در شمال – واسه گلگشت – ترجیح می ده!

  19. سانی گفت :

    به نظر من خوبه که قانون جاذبه وجود داره. چون اگه وجود نداشت ترافیک هوایی به نظرم سخت تر میشد از این ترافیک زمینی! همه آدم کوچولوها عاشق پروازن و این دوست داشتنیه .

    با پرواز خیال که پدر فرمودند به شدت موافقم.

    اروند جان این نتیجه گیری پدری منو واقعا تحت تاثیر قرار داد. یه کمی هم چشمامو بارونی کرد. حتما قدر پدر رو می دونی. نیازی نیست که من بگم.
    خدا شما پدرو پسر رو به همراه مادر برای هم و برای همیشه حفظ کنه.

    پاسخ:
    قبول نیس! انگار همه دارند می رن سوی نتیجه گیری پدری! پس سؤال کلیدی من چی می شه؟ اصلاً اگه من نبودم عمراً پدر می تونست نطق قلمش باز بشه مث حالا!

  20. سانی گفت :

    اروند عزیزم باز عکس از این حباب سازت گذاشتی دل منو آب کنی؟! :))

    پاسخ:
    دقیقاً … از کجا فهمیدی؟!

  21. اشکار گفت :

    او تنها محیط بان زن ایرانی است که در برابرشکارچیان متخلف زن قرار گرفته است

    چه کسی خبر دارد که در گوشه ای از شهر کرمان دختر ۲۸ ساله ای زندگی می کند که مثل یک مرد اسلحه به دست می گیرد و به همراه محیط بانان مرد به تعقیب شکارچیان غیر قانونی می پردازد؟ شاید شبیه فیلم و سریال های خارجی که همیشه در راس یک عملیات نجات یا امداد، یک زن به دل خطر می رود تا همه باور کنند که حتی یک زن هم می تواند پاسبان یا محافظ باشد. مرجان شاکری، کارشناس محیط طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست است، اما به دلیل کمبود نیروی انسانی، بعضی اوقات به همراه محیط بانان، کارهای کاملا مردانه را انجام می دهد. شاکری، دختر سرسختی است. ماه ها پرسه زدن در جنگل، کوه و بیابان از او انسان خدشه ناپذیری ساخته است. او اداره و پشت میز نشینی را دوست ندارد، بیشتر به دنبال توقیف شکار و شکارچیان است. یادش می آید که یک روز در راه کوه، زنگ تلفن همراه او به صدا درمی آید. صدای یکی از محیط بان هاست که بی وقفه می گوید: خانم شاکری خودتان را زود برسانید. ما در جاده دره برماهان هستیم، متخلف گرفته ایم و یکی از آنها خانم است. روی گوشت ها نشسته و خودش را به غش زده . ساعت حدود ۱۱ شب است، او خودش را با موتور برادرش به محل می رساند. شکارچی متخلف ازپولدار های کرمان است؛ همراه با یک تفنگ برنو. یک بلد محلی و مادرش هم همراه شکارچی هستند. آنها ۶ روز را در منطقه چرخیده بودند، البته ماموران گارد ردشان را داشتند تا اینکه بالاخره وقتی شکارچی قصد خروج از منطقه به وسیله آژانس (!) را داشته، توسط ماموران دستگیر می شود. بعد از دستگیری، مادر بلد محلی که اتفاقا پیرزن سنگینی هم بوده، روی صندلی جلو که گوشت شکارها زیر همان صندلی جاسازی شده، می نشیند و داد و فریاد راه می اندازد. اطرافیانش هم سعی داشتند وانمود کنند که پیرزن در حال سکته است. آنها مدعی بودند که پیرزن حالش بد شده و دارند او را به بیمارستان می برند. خلاصه اینکه بالاخره با هزار مکافات پیرزن از روی صندلی پیاده می شود و سه لاشه میش و یک لاشه قوچ سه ساله از زیر صندلی بیرون کشیده می شود. تفنگ جناب پولدار ضبط می شود و پرونده شکارچی متخلف بعد از پرداخت یک میلیون و ۱۲۰ هزار تومان بابت ضرر و زیان به سازمان حفاظت محیط زیست، به مراجع قضایی تحویل می شود که البته کمک ها و نقش بسیار موثر قاضی سالاری را در این بین نباید نادیده گرفت. مرجان شاکری می گوید: بعد از این ماجرا شنیدم رئیسم وقتی شرح ماوقع را شنیده بود گفته بود: واقعا شاکری خودش را رساند، عجب جانوریه! شغل واقعی اش کارشناس محیط طبیعی سازمان حفاظت محیط زیست است، اما خودش معتقد است نقش آچار فرانسه را بازی می کند، او می گوید: وقتی وارد محیط زیست می شوی، اولین چیزی که باید آویزه گوشت کنی این است که رده و راسته و سمت و منصب و اینجور چیزها را کنار بگذاری. قرار بوده به عنوان کارشناس محیط طبیعی کار کنم، ولی به خاطر کمبود نیروی انسانی، بخصوص در بخش اجرایی با گارد اجرایی سازمان یعنی همان محیط بان ها هم همکاری می کنم. او متخلف هم می گیرد. حتی شکارچی های مسلح را؛البته تخلفاتی که به محیط زیست مربوط می شود به طور کلی دو دسته است؛ تخلفات مربوط به محیط انسانی و تخلفات مربوط به محیط طبیعی. تخلفات بخش انسانی، معمولا شامل آلاینده هایی است که از طرف صنایع وارد آب و هوا و خاک می شود و تخلفات محیط طبیعی که معمولا قطع درختان و شکارهای غیرمجاز را در برمی گیرد. در بخش انسانی که در بعضی مواقع سرانجام اخطارها به پلمپ واحدهای آلاینده می انجامد، معمولا جار و جنجال زیاد است؛ مثلا پلمپ یک کارخانه قیر سفت کنی کار هر کسی نیست، ولی خانم مهندس شاکری حتی برای پلمپ ها، خودش وارد عمل می شود. او می گوید: گاهی اگر خودم نروم، نتیجه نمی گیرم، البته این کار خطرات خودش را هم دارد. تهدیدم می کنند و برایم پیغام می فرستند که به فلانی بگویید پایش را از کفش ما بیرون بکشد یا اینکه چنین و چنان می کنیم؛ مثلا بارها گفته اند بالاخره می اندازیمت پشت میله های زندان. البته همه اش در حد حرف است. من مامور قانون هستم و دختر یک شکارچی . اما او در کارش بیش از اینها دقیق است و معمولا تا جایی که امکان دارد سعی در کمک به ارباب رجوع دارد. حتی در بعضی طرح ها هم که مجبور به مخالفت با طرح مشکل دار هستند، چنان با آرامش و ملایمت درصدد متقاعد کردن صاحب صنعت برمی آید که شاکی ها در آخر با ابراز تشکر از اتاق بیرون می روند و از طرف دیگر بسیار پیگیر و دقیق است. او درباره یکی از مراکز صنعتی که بالاخره با هزار بدبختی و بگیر و ببند مجاب به نصب فیلتر روی سیستم فاضلابش شده، اما به دلیل مصرف بالای برق معمولا از فیلتر استفاده نمی کنند، می گوید: بعضی وقت ها پیش می آید که روزی سه بار به مرکز سر می زنم و بسط می نشینم تا فیلتر را به کار بیندازند. به ماموران هم تاکید کرده ام که هر وقت از این منطقه رد شدند، سری هم به این واحد بزنند و در این خصوص تذکر بدهند . او معمولا در گشت های روزانه، بخصوص آخر هفته، محیط بان ها را همراهی می کند و در برخورد با متخلف وارد عمل شده و حتی کار بازجویی را نیز انجام می دهد. البته به دلیل محدودیت های سازمانی، اجازه حمل سلاح و موتورسواری را ندارد، اما اگر پیش بیاید، موتورسواری هم می کند. اما تا حالا فقط چندین بار با پای پیاده در کوه متخلفان را تعقیب کرده است. او پا به پای محیط بان های مرد در کوه می دود. حتی گاهی جلوتر از آنها. البته او هم مصون ازچون و چراهای برخی قوانین اجتماعی دست و پا گیر نیست، اما او هیچ اهمیتی به این حرف و حدیث ها نمی دهد و به همین دلیل، بسیاری از سدها را شکسته است. ۲۸ ساله است و یک سال و ۶ ماه است که عملا مشغول به کار محیط بانی است. البته به قول طبیعت گردان و طبیعت دوستان، بچه بیابان است. پدرش شکارچی بوده و مادرش شاعر است. او می گوید: پدرم شکارچی بود و عاشق طبیعت. همه می گویند پدرش شکارچی بوده و خودش شده محیط بان، ولی به نظر من این دو هیچ تناقضی با هم ندارند؛ هر دو عاشق طبیعتند و برخوردشان با یکدیگر به دلیل موازی بودن علاقه هایشان است . نظارت و کنترل محیط بان ها که معمولا افراد محلی و مغروری هستند، اصلا کار راحتی نیست؛ بخصوص اگر آن مسئول زن باشد، قطعا مشکلاتش چند برابر است. اما شاکری به روش خودش این مسئله را نیز حل کرده است، او می گوید: ما عملا هیچ رده بندی در سازمان نداریم. همه محیط بان ها مثل برادرهای من هستند و ما کاملا روابطی دوستانه داریم و رئیس و مرئوس بین ما هیچ معنایی ندارد. وقتی من از آنها می خواهم که کاری را انجام بدهند، دستور نیست؛ یک خواهش دوستانه است. البته خب، اوایل کار یک مقدار سخت بود، بخصوص برای محیط بان ها، حتی برای آنها هم جا نیفتاده بود که من در منطقه بگردم و پروانه شکار و صید صیادان و جواز اسلحه شکارچیان را چک کنم، چه برسد برای مردم عادی، بخصوص خود صیادان و شکارچی ها که حتی به ماموران مرد هم جواب درست و حسابی نمی دهند . او به دلیل وسعت زیاد منطقه و کمبود نیروی اجرایی در فصل شکار و صید، تمام آخر هفته ها را به گشتزنی در منطقه و سرکشی و نظارت بر روند کار صیادان و شکارچیان می گذارند. شاکری بچه کرمان است و کرمان را دوست داشتنی ترین جای دنیا می داند و می گوید: کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم . او از بزرگترین خواسته اش می گوید: خیلی دوست دارم که بالاخره یک روز محدودیت هایی که دست و پای ما خانم ها را به خاطر جنسیت مان بسته است، از بین برود. خیلی از استعدادهای خانم ها فقط به خاطر این محدودیت ها سرخورده شده و از بین می روند . اما اینکه اصلا چطور شد که او وارد وادی طبیعت شد و به جمع حافظان طبیعت پیوست را بهتر است از زبان شیرین خودش بشنوید. وقتی رشته محیط زیست قبول شدم، راستش نه تنها خوشحال نشدم، بلکه خیلی هم ناراحت شدم، چون دوست داشتم گیاه پزشکی بخوانم. اتفاقا سال اول، گیاه پزشکی شیراز هم قبول شدم، ولی خانواده ام طبق تمام سناریوها، دوست داشتند من یا دندانپزشک شوم یا داروساز و من هیچ کدام از اینها را قبول نشدم و سال دوم، تنها رشته ای که قبول شدم، مهندسی منابع طبیعی، گرایش محیط زیست بود؛ آن هم دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال. برایم خیلی سخت بود، هم دوری از خانواده ام که در کرمان بودند و هم بی علاقگی ام به این رشته. البته همین رشته را هم به زور قبول شدم، چون نفر آخر ذخیره های سال ۷۵ بودم، یعنی اگر یک رتبه بیشتر بودم، باید می رفتم خدمت. ۴ ترم را با بدبختی درس خواندم و طی این ۴ ترم دو ترم مشروط شدم. به همین دلیل بعد از انتخاب واحد ترم ۵، تصمیم به انصراف گرفتم؛ دوست داشتم به شهرم برگردم. در گیر و دار انصراف بودم که یک روز دوشنبه که اتفاقا درس بیولوژی حیوانات شکاری هم داشتم، نمی دانم چرا، ولی در راهرو قدم می زدم که سرم کج شد و وارد کلاس شدم. صحبت های استادم هوشنگ ضیایی، درباره حیات وحش برایم خیلی جالب بود. طرز صحبت کردنش خیلی به نظرم گرم و نزدیک می آمد. صحبت از پرنده ای به نام جیرفتی شد و من اسم محلی پرنده را گفتم و استادم پرسید از کجا می دانم و خلاصه اینکه با مهندس ضیایی همشهری درآمدیم. بعد از کلاس، کلی صحبت کردیم و همانجا من تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم و حتی همان روز موضوع پایان نامه ام را هم انتخاب کردم و همانجا من آلوده محیط زیست شدم و تازه فهمیدم چه خبر است و دیگر – بکوب – شروع به درس خواندن کردم، حتی ترم های تابستان. به قول مهندس ضیایی خولوشو کرمونی بالاخره آدم شد و با همه بچه های ورودی ۷۵ فارغ التحصیل شدم .

  22. اشکار گفت :

    او تنها محیط بان زن ایرانی است که در برابرشکارچیان متخلف…..

    ……چونین کنند بزرگان چو باید کار
    چونین نماید ز شمشیر خسروان آثار

    مامان نازیتا و خاله آناهیتا و عمه اقدس یادبگیرند!

  23. اروند گفت :

    تو از کجا می دونی که … بسم الله!

  24. اشکار گفت :

    تو از کجا می دونی که … بسم الله!

    ….متوجه نمی شوم ؟!بیلمیره!

  25. اروند گفت :

    برای درک برخی پدیده ها و دانستن برخی دریافت ها و آگاهی از بعضی اشاره ها باید مرد نبود! شرمنده!!

  26. اشکار گفت :

    پلو با ماهی کولی به همراه میرزاقاسمی و سیر فراوون را در شمال ….

    ایشالله یک عروس گیلانی برای درویش خان وقتی بزرگ بشی میاری که برای درویش خان بازنشسته غذای رشتی چکونه…..عروس ارومیه ایی هم باسلیقه است برات کوفته و انواع آش و خورشت جا افتاده درست میکنه..ولی امان از دست عروس تهرانی!

  27. اروند گفت :

    پس عروس اصفهانی و کرد و خراسانی و شیرازی و بوشهری و … چی؟ در مورد بقیه هم اطلاعاتت را رو کن، شاید به درد خورد. هم برای خودم و هم برای کسانی که ناغافلکی ممکنه اینجا رو بخونند و به امواتت صلوات بفرستند.

  28. هومان گفت :

    اروند گلم سلام ,
    در کنار عزیزان حتما” خوش گذشته ، راستی به نظر تو چه رابطه ای بین نیروی جاذبه زمین و این همه جذبه دوست داشتنی آدم کوچیکا هست ؟ اگه آخرشو شک داری یه قسم سه قسمتی مدل اروندی براتون بخورم .

  29. اروند گفت :

    عمو جون! من فکر کنم حتا جذبه دوست داشتنی آدم کوچیکا از جاذبه زمین هم بیشتر باشه. حقیقتشو بخوای؛ مطمئنم که اگه اروندها و علی ها و نیلوفرها نبودند، ما با یه دنیای خیلی ضمخت تر و خشن تر روبرو بودیم. کودکان هستند تا شما آأم بزرگا یادتون بمونه که یه موقع هایی باید بدون بهونه بخندید و بازی کنید و بی خیالی طی کنید! نه؟

  30. اشکار گفت :

    …میگو کبابی با سوس تارتار…

    ببخشید سوس چی؟داستان مجید که برای افزایش پسپر(فسفر) مغز به خانه معلمش برای خوردن میگو رفت را دیدید؟
    خوشبحالتون اروند حتما نیمرو را هم در سرویس سیلور میل می کنید!

  31. اشکار گفت :

    عروس اصفهانی و کرد و خراسانی و شیرازی و بوشهری….

    عروس اصفهانی روز پس از عروسی مهرش رو میزاره به اجرا و دامادو می فرسته زندان.عروس کرد پهلوانه با معرفته جوانمرده اگر کرمانشاهی باشه خوش چشم و ابرو است اما یک مقدار خشنه.عروس خراسانی مودونومو و نوموگومه پوستش به سبزه می زند.عروس شیرازی شیطون بلاست چشم و ابروی مشکی کاکو کش داره اما خوب چون شیطونه نگهداشتنش فقط کار ممدلی خان اینانلو است.عروس بوشهری سر بزیر و مظلمومه قلیه ماهی درست میکنه ۱۰ تا بچه میاره سبزه و مو فرفریه…اما… اما عروس گیلانی به به به به!نگو و نپرس!عطر و طعم بهار نارنج رو میده خانه دار کدبانو سفید کپل نمونه واقعی زن ایرانی

  32. مهشید گفت :

    منم باهات موافقم ولی بین خودمون باشه ،جاذبه هم خصوصیات خودش رو داره

    پاسخ:
    باشه قول می دم بین خودمون بمونه! مثل جاذبه خودم!!

  33. اشکار گفت :

    X
    تبلیغات در بلاگ اسکای
    طرز تهیه سس سیب (اموزش اشپزی(غذا های خوشمزه))
    یکشنبه ۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۸ ساعت ۳:۵۱ PM

    سیب : ۱۰۰۰ گرم
    کره : ۵۰ گرم
    شکر : قدری
    جوهر لیمو : قدری
    سیب‌های مناسب را انتخاب کرده پوستش را بکنید و خردش کنید در قابلمه سر پوشیده در آب مختصر، بپزید تا نرم شود. همین که سیب‌ها باندازه کافی نرم شدند، کره و شکر در صورتی‌که سیب‌ها زیاد ترش باشند به آن افزوده، مورد مصرفش قرار دهید. چنانچه سیب‌ها زیاد شیرین باشند چند قطره عصاره لیمو در آن بریزید.

    آموزش پخت کباب چوبی مدیترانه ای (اموزش اشپزی(غذا های خوشمزه))
    یکشنبه ۱ شهریور ماه سال ۱۳۸۸ ساعت ۳:۴۴ PM

    مواد لازم:
    روغن زیتون : ۶ قاشق سوپخوری
    آب لیموی تازه : ۴ قاشق سوپخوری
    ریحان تازه خرد شده : ۲ قاشق سوپخوری
    بادنجان قلمی بلند: ۱عدد
    سینه مرغ (پوست کنده بدون استخوان ): ۳۰۰گرم
    فلفل دلمه ای سبز یا قرمز: ۱عدد
    سیر خرد شده : ۱حبه
    کدوی کوچک : ۲عدد
    پیاز ترشی کوچک : ۱۲ تا ۱۶عدد
    نمک و فلفل سیاه : مقداری
    دستور تهیه:
    در یک کاسه کوچک روغن زیتون ، آب لیموی تازه ، سیر و ریحان را مخلوط کرده و نمک و فلفل را به آن اضافه می کنیم . کدو و بادنجان را به صورت طولی به قطر ۵ میلی متر ورقه ورقه کنید. سینه های مرغ را در قطعات مکعبی ۵ سانتی متری خرد کنید. نصف سینه های مرغ را داخل ورقه های بادنجان و نصف دیگر را داخل ورقه های کدوبپیچید (مانند شکل ). داخل سیخ های کباب ، به ترتیب یک تکه مرغ، پیاز ترشی ، فلفل دلمه ای قرار دهید. سیخ ها را داخل یک بشقاب گذاشته ، سسی را که در ابتدا تهیه درست کردنش را شرح دادیم ، به وسیله قلم مو روی سیخ ها بمالید تا تمام آنها مزه دار شود، بعد بگذارید نیم ساعت بماند. در آخر هر چه سس در بشقاب سس بود، در مدت
    زمان پخت با قلم مو روی کبابها بمالید. کبابها را زیر گریل یا روی کباب پز قرار دهید تا زمانی که نرم شوند. سیخ ها را برگردانید تا طرف دیگر نیز بپزد. این کباب را گرم سرو کنید.

  34. اشکار گفت :

    داشت عباس قلی خان پسری / پسر ِ بی ادب و بی هنری
    اسم ِ او بود علی مردان خان / کُلفت ِ خانه زِ دَستش به اَمان
    پشت ِ کالسکه یِ مردم می جَست / دل ِ کالسکه نشین را می خَست
    هر سَحرگه دم ِ در بر لب ِ جو / بود چون کرم ِ به گِل رفته فرو
    بسکه بود آن پسره خیره و بد / همه از او بَدشان می آمد
    هر چه می گفت لَله لَج می کرد / دَهَنَش را به لله کَج می کرد
    هر کجا لانه ی ِ گنجشکی بود / بچه گنجشک درآوردی زود
    هر چه می دادند می گفت کَمَست / مادرش مات که این چه شکمست
    نه پدر راضی از او نه مادر / نه معلم نه لله نه نوکر
    ای پسر جان ِ من این قصه بخوان / تو مشو مثل ِ علی مردان خان

  35. دریا گفت :

    گاهی وقت ها یک اتفاق ساده منجر به یه کشف بزرگ میشه،مثل افتادن سیب از درخت.پس از کنار اتفاق های ساده زندگیمون به سادگی عبورنکنیم.

  36. اروند گفت :

    یه شاعر آفریقایی هم سالها پیش گفته: گاه می توان از مشاهده یک رویداد کوچک، پیامی بزرگ برای همه عمر و همه مردمان برداشت کرد … درود بر دوست دریایی خودم.

  37. هومان گفت :

    موافقم اروند با جاذبه و خوب .

  38. اروند گفت :

    مخلصیم عمو جان.

  39. زینب آصف گفت :

    اروند جون سلام…
    در باره ی پرواز کاملا باهات موافقم…
    اما در باره ی جاذبه کاملا نه!!!
    اگه می خواستیم رو هوا معلق باشیم یه کوچولو زندگی سخت بود.نبود؟
    ولی کلا پست جدیدت خیلی قشنگه!!!!….

  40. آنا گفت :

    اروند جان بابابزرگ جاذبه را شکست داد و به آسمان پرواز کرد .
    یادش گرامی

  41. یوسف گفت :

    اروند جان سلام وبلاگ زیبایت را دیدم من هم به کلاس ویلن می روم. میخواستم بدونم آقای اتابکی در کدام آموزشگاه تدریس می کنند ممنون می شوم به من بگویی

  42. سانی گفت :

    اروند جان مدتهاست از نوشته های خوندنیت بی نصبیم. کجایی پسر جان؟

نظر بدهید





تائید دیدگاه فعال است. دیدگاه شما ممکن است کمی طول بکشد تا ظاهر شود.



اروند از نگاه پدر با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از http://mohammaddarvish.com/.