اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

اروند خاطرات می‌نویسد؛ اون هم محرمانه!

    از امروز تصمیم گرفتم که واسه خودم یه دفترچه خاطرات داشته باشم و یه چیزایی رو که نمی‌تونم فعلاً به کسی بگم، یا بدم به پدر روی وبلاگ بذاره رو، توش بنویسم!

    پدر: آفرین پسرم؛ فکر بسیار خوبیه … حالا بده ببینم چی نوشتی؟

    اروند: زرنگی! گفتم که یه موقع‌هایی که منو عصبانی می‌کنید و من نمی‌تونم حرف دل مو به شما یا مامانی بزنم، اینجا می‌نویسم. بنابراین، به هیچکس نشونش نمی‌دم!

    پدر: حالا مگه حرف دلت چیه پسرم؟

    اروند: اگه بگم که منو می‌کشی!!

    پدر: الآن هم که تو داری منو می‌کشی!

    اروند: اشکالی نداره … حقته!

    پدر: آهان … گرفتم!

 

   شما چی؟ شما هم گرفتید؟!

۱۰۰ نظر درباره “اروند خاطرات می‌نویسد؛ اون هم محرمانه!” داده شده است.

  1. شقایق گفت :

    چقدر خوش حال و شکر گزارم که یگانه آسمانی ام نُه سال پیش پسرکی را به دنیا داد که امروز به لطف پدرش چنین فضایی را داشته باشم که سبب اشنایی ام با دوستانی شود که از آب روان جاری ترند…

    خیلی دوستتون دارم…

    پاسخ:

    منو می گی؟!

  2. شقایق گفت :

    عمو محسن عزیزم

    هر بار چشمانم نمدار می شود، هر بار آغوشم گنجایش بغل کردن همه ی دنیار را پیدا می کند
    مرسی که می نویسید و مرسی که دنیا شما را دارد

    زنده باشید…

    پاسخ:

    مرسی که دنیا شما را دارد …”
    یادم باشد این جمله را بدهم به پدر ازش تو سخنرانی ها و مقاله هایش استفاده کند!
    واقعاً اینجا کلاس درسه! نه؟

  3. عمو محسن گفت :

    برای شقایق عزیز

    نمی دانم چگونه،
    نمی دانم از چه زمانی،
    اما،
    در آن سالهای دور جوانی ،
    انگار سرعت زمان تلنگری بمن زده بود ،

    شاید از سفر دائمی ” پدر”بود ،
    برادرم ، نقاش و مهربان می خواندش ،
    خواهرانم به حجم عظیمی از اندوه دچار شده بودند ،
    و من ،
    که شبهای زیادی ” او ” را در خواب می دیدم ،
    فردای همه آن شب ها باز هم آسمان آبی بود .

    این ادامه زندگی زرد را در ذهن من مینشاند .
    بعد از این بود که،
    آرام آرام ،
    با ذهن کوچک ،
    اماپر از آداب و رسوم گذشتگانم،
    می خواستم که ،
    زندگی را از آن لحظه غفلت حوا ،
    تا رسیدن به لحظه طلائی مرگ حس کنم ،
    وبعد ،
    رفتم تا بیکران ” انسان “.
    با همان ذهن کوچک چیز ها دیدم ،
    چیز ها آموختم از ” انسان ” بودن ،
    و ” انسان ” را فهمیدم .

    و حال در این فضای مجازی ،
    ” انسان ” هائی را می بینم که بی دریغ ،
    مهربانی و طراوت را می پراکنند .

  4. شقایق گفت :

    شما معرکه هستین عمو…

  5. سروی گفت :

    منم با شقایق موافقم … بشدت …

    پاسخ:

    آی شیطوون … پس تو هم می خوای بچینی و به سوراخ کلید هم راضی نمی شی! نه؟ می خوای منظر دیدتو گسترده تر کنی! آره؟

  6. سروی گفت :

    حالا نمیشه تو منو لو ندی پسرجان؟ شما مشق نداری بنویسی؟ درس نداری که بخونی؟ واسه این تعطیلات چند روزه ، پیک شادی بهتون ندادن؟ از اون معماهای سخت سخت نداری که حل کنی؟

  7. اروند گفت :

    چرا دارم … منتها گفتم اول از خجالت شما دخترای شیطووون درآم، بهتره! نه؟

  8. عمو محسن گفت :

    اروند نازنین
    این بار را خارج از اجازه های قبلی آمدم،
    خواستم در میان آنهمه پر گوئی،
    و برخلاف همه آداب و رسوم نوشتاری ،
    میان گفتاری داشته باشم ،
    تا شاید از آن ترس رها شوم ،
    پس اینبار را به حساب من نگذار ،
    ممنونم ،

    سروی عزیز،
    بگذار از آنسوی زمان حال مان ،
    با لحنی دیگر ،
    به کنونه پیش رویمان برسم .
    …………………………..
    …………………
    …………………………………
    در جامعه باستانی ایران ، فرد میان دایره های متحدالمرکزی از ،
    خانواده ،
    دودمان ،
    ایل،
    قبیله وگروه های بزرگتری قرار میگرفت .
    این گروه ها و قشر های اجتماعی ،
    عادات ،
    سلوک های شخصی ،
    سلیقه ها و وابستگی های خود را از همان سالهای اولیه زندگی او پایه گذاری میکردند.
    چنین فردی با قشر طبقاتی خود وفادار می ماند و با انان همکاری میکرد .
    در مقابل از سوی این گروه ها حمایت و حفاظت میشد .
    و گاه ،
    احساس آسایش بخش خود را مدیون آنان میدانست. اگرچه این حلقه های متحدالمرکز ،
    فرد را در وابستگی و الزامات تنیده از عادات ، رسوم و سنت های اخلاقی محبوس میکرد ،
    اما ،
    وی را از ترس تنهائی اجتماعی و فقر اقتصادی مصون میداشت ،
    در چنین جامعه ای ،
    از فرد خواسته میشد که به اصول و عقاید اسلامی مومن و پایبند باشد ،
    برای حل مسایل شخصی ، سیلسی یا اقتصادی به ،
    اقوام ،
    قبیله ،
    یا گروه خانواده روی آورد .
    پایگاه فرد در جامعه اساسن وابسته به خانواده ، تبار او ، و ارتباط های خانوادگی می بود .
    این گونه ارتباط بود که صفات فردی و شهرت اجتماعی او را پایه گذاری میکرد .
    جهان بینی باستانی متکی به زمین بود ،
    یا در اصل ،
    روستائی بود .
    چنین جامعه ای با نوعی خود بسندگی اقتصادی ممتاز می شد ،
    امتیاز های طبقاتی چندان حاد و تند نمی بود ،
    از مشخصه های چنین جوامعی ،
    توجه پدرانه مهتران به کهتران می بود ،
    و نیز ،
    تاکید فرهنگی بر روی مسایل تاریخی و قهرمانی استوار بود.
    آثار ادبی و هنری بزرگ و شکوهمند سخت مورد احترام بود .
    این بزرگ پروری به ویژه در شعر واضح تر به چشم کشیده میشد .
    همواره ” انسان ” های نخبه در شکل قهرمان در جامعه مطرح بودند .
    از آن سو،
    آرام آرام،
    در روی آوری روستائیان به شهر ها ،
    فرد طبعن دید وسیعتری نسبت به مسلئل پیدا می نمود ،
    با ورود به بستر تفکر و اندیشه ، اعتقادات مذهبی حالت ایمانی خود را از دست میدادند.
    تعلیم و تربیت رسمی و متداول اهمیت بیشتری پیدا میکرد .
    گسترش دانش واقعی آرام آرام جای خود را باز میکرد .
    امور تجربی جای عرفان و رمانتی سیزم را می گرفت ،
    موقعیت فرد در جامعه بر اساس تعلیمات رسمی او ،خصوصن علمی که از دانشگاه آموخته بود و به ویژه دانشگاههای خارج مشخص می شد .
    در جامعه یی متغیر و انتقال یابنده ، با ارزشهای فرهنگی متضاد و متباین نظیر آنچه در ایران امروز به چشم می خورد ، ناگزیر مسایل خاصی بوجود میآورد .
    برای همین ،
    برای هر چیز جبهه بندی های متضاد پدید می آید ، همچنان که زمان در گذر است این فاصله ها وسیع تر و عمیق تر می گردند .
    از این روی دیگر کمتر زمینه ای برای تفاهم فراهم میگردد .
    این دو گانگی چند گاهی است که در ایران امروز نیز ظاهر شده است .
    ایران هنوز در اصل کشوری است غیر صنعتی ،
    از همین روی منبع الهام مردم سنن . آداب باستانی و تاریخی ایران است .
    این داوری از دیدگاه تاریخی هم درست بنظر می آید که بگوئیم :
    با گسیختگی و شکاف افزون شونده ای که میان سنت پرستان و تجدد طلبان محسوس می باشد ، میزان معینی تماس و اصطکاک بوجود خواهد امد .
    نقاط اختلاف و اصطکاک احتمالن بگرد عقاید و افکار متضاد و متباین در خصوص مراسم مذهبی و اجرای آن با تلیم و تربیت و روشهای سیاسی و سیاست های اقتصادی خواهد بود .
    از سوی دیگر بدون شک ، تمایل به توسعه و پیشرفت در جهت از میان برداشتن فرد گرائی بدوی و آداب و رسوم خاندانی ، برخی بیماری های اجتماعی را بوجود آورده است .
    این تحولات به خوبی در تارضایتی ها و ناسازگاری های برخی دسته های اجتماعی در مقابل سیاست های دولتی به کاستن و از میان بردن انزوای زنان و تائید و تقویت تعلیم و تربیت رسمی که تهدیدی برای ارزشهای تاریخی محسوب می شوند منعکس گردیده است .

    لحظه خطرناک در این فرآیند هنگامی است که افراد مردم پیوند های خود را بطور کلی از دست بدهند .
    هنوز اعتقادو وابستگی تازه ای در آنها شکل نگرفته است ،
    در همین دوران بحرانی است که :
    افراد بی لنگر استعداد این را دارند که دل به افکار و اصول دیگران ببندند ،
    ویا ،
    تسلیم عقاید دیگر گردند ،
    این عقاید گاه آنسوی فرهنگ ملی ما است ،
    فرهنگی وارداتی که ریشه و عمق آن نا آشنا است ،
    پس ،
    کوتاه بگویم :
    در کنونه ما از یکسو نسلی حضور دارد که هنوز به همان آداب و عقاید و سنن پیشینیان حتا با نقاب های امروزین وابستگی عمیق دارند،
    و از سوی دیگر نسلی که در پی عبور از بستر دانائی مرزها را از میان برداشته اند یا در حال برداشتن هستند
    حال ،
    در اینجا و درست در اینجا است که آن اصطکاک پدیدار میشود ،
    دیگر آن آسایش یا آرامش خاندانی حضورش در مسیر بیرنگی افتاده ،
    اما اصلن از پای نیفتاده است .
    و این پندار های جدید راه تعمیق خود را بطور دقیق نیافته است ،
    برای همین زباتن مشترک بین نسل ها دچار لکنت شده است ،
    جریان زندگی همچون همیشه زمان پیوسته جاری است ،
    کندی ها ، کم تلاشی های نسل حال از سرعت جریان زندگی نمی کاهد ، اصلن توانش را ندارد ،
    این کندی ها و کم تلاشی ها از ” زندگی ” این نسل تازه می کاهد ،
    اینجا است که می باید آن همه تعلیم و تربیت ، آگاهی و دانائی را در ” جهت ” زندگی جاری نمود .

    از اروند نازنین اجازه اش را گرفته بودم ،
    تنها سخن پایانی مانده است،
    خواهم نوشت .

  9. اروند گفت :

    عمو جان! این چیزک تو مرا یاد ترانه “چیز” از شاهین نجفی انداخت!
    به غزل بگو برایت پخش کند!

  10. سروی گفت :

    همین الان خواندم عمو محسن . می توانید تاریخ و ساعت “الان” رو بینید! .

    (:

    🙂

    چون نمی دانم وردپرس کدامش رو تشخیص می ده ، بنابراین هر دوجورش را نوشتم!

    خوب من الان با چند جا از حرف هایتان مشکل دارم.
    اولینش اینکه چرا همه اش از فعل گذشته استفاده می کنید وقتی در مورد محدودیتهای نسل نو حرف می زنید؟ چرا فکر می کنید دیگر آن دوایر متحد المرکز وجود ندارند؟
    چرا فکر می کنید دیگر بقچه ی مادربزرگ هامان از باید ها و نباید ها پر نیست؟

    وقتی نسل نو ، به نسل قبلش از نظر مالی وابسته باشه – که هست – ناچاراست به خواسته های آنها تن بدهد . مساله ی وابستگی مالی را دست کم نگیرید.

    گذشته از آن ، هنوز فضای شهرستانها ، فضای آلوده به جو مسموم مصلحت اندیشی های فرمایشی است ؟ نیست؟

    حرف هاتان کاملا درست است اما برایم بگویید نسخه ی قابل اجرا هم دارد؟

    آخرین باری که خواستم در مورد مساله ای فکر کنم ( حتی هنوز تصمیم هم نگرفته بودم ، فقط خواستم در موردش فکر کنم ) ، تنگ ترین حلقه از آن دوایر متحدالمرکز تذکر داد که هر تصمیمی که دلم بخواهد می توانم بگیرم اما انتظار هیچ حمایتی را نباید داشته باشم .

    این مساله متعلق به امروز من است ، عمو محسن . ربطی به تلاشم برای رسیدن به آرزوهایم ندارد ، خزیدن در سایه نیست … ترس از تنهایی است … ترس از تکیه گاهی است که از دست می دهم ، از حمایتی که دیگر نخواهم داشت …

    تنها می مانم عمو محسن … این دایره ها ، این حلقه های نازنین که با همه ی وجودم ، همه ی وجودشان را دوست دارم … این ها … همین ها … دارند خفه ام می کنند … راه نفسم را بسته اند و دارند خفه ام می کنند …

    اما … خارج از این حلقه … من … تنها و بی پناه می مانم …

    بی پناه می مانم … بی دست حمایتی که دستم را بگیرد …

    این مرا می ترساند …

    این اولین اختلاف من با نظر شماست …

    می مانم تا بقیه ی حرفهای قشنگتان را بشنوم و بعد … می گویم .

  11. عمو محسن گفت :

    سروی عزیز،
    چرا مشکل ؟
    من که گفته بودم ،
    به ذهن کوچک من فضائی داده شده است که خودش را تکانی بدهد،
    ذهن کوچک من میباید از وزش هوشمندی های شما هوائی بخورد ،
    هوائی که از آن نسیم خورد،
    غبار های ذهن خواهند رفت ،
    غبار ها که رفتند خردورزی جایشان می نشیند ،
    تصور من این است که در کنار خردورزی،
    پذیرش ها هوشمندانه تر و سهل تر خواهند شد .
    فعل های حال و گذشته را هرگونه که میخواهی و در هر کجا بنشان،
    اما،
    اما،
    فراموش نکن ،
    ما میان این دو زمان شناور مانده ایم ،
    شاید هم که میخواهیم ” فعل ” مان رااتخاب کنیم ،

    هیچگاه فراموش نکرده ام ،
    تمام این پرگوئی ها ،
    تمام این ، اینسو و آنسو رفتن های من در این زمینه،
    فقط ،
    و درست فقط ،
    برای همان است که گفته بودم ،
    زندگی را زیبا با ید زیست ،
    در پس این کلام خنده های خوفناکی جاری می شود،
    …………………………..
    ……………………………………..
    میدانی که ،
    زیبائی زندگی در بودن
    بادیگران کنار خویشتن است ،
    در پیوندبا ذیگران کنار خویشتن است،
    در ارتباط با دیگران کنار خویشتن است ،

    گاه به دنبال همان آدرس راه ها باید برویم ،
    مگر بدنبال ” خانه دوست ” ان نمیگردیم ؟؟

    سروی عزیز،
    ” مشکل”ی نیست ،
    آدرس ” خانه دوست ” را خواهیم یافت ،

  12. سروی گفت :

    شما فکر می کنید من به اندازه ی کافی تلاش نکردم برای پیدا کردن راهی که بتوانم در کنارشان باشم اما خودم را دفن نکنم؟

    که من ِ بی نقاب باشم ، بی ترس از این من ِ رها شده؟

    فکر می کنید به اندازه ی کافی تلاش نکرده ام؟

    از حرف هاتان اینطور برداشت می کنم … شاید درست بگویید ، باید گذشته ام را نبش قبر کنم و ببینم کجا کم گذاشته ام ، اما ، عمو محسن ، دو سمت ماجرا باید بخواهند که به تفاهم برسند … وگرنه هر گامی که من برمی دارم به سمتشان ، نوعی عقب نشینی از موضع خودم به حساب می آید .

    جمله ی معروف ” همینه که هست … ” را تا حالا شنیده اید؟
    من شنیده ام … زیاد … خیلی زیاد …

    از این بخش از حرفهاتان خیلی خوشم آمد :
    “شاید هم که میخواهیم ” فعل ” مان راانتخاب کنیم ،”

    بله … بله … موافقم … البته بیشتر دوست داشتم که می گفتید می خواهیم زمان فعلمان را خودمان مشخص کنیم … زمانش هم مهم هست … برای من مهم است …

    عمو محسن،
    می ترسم خسته شوید … نمی خواهم خسته تان کنم …
    قول بدهید … هر وقت از بحث کردن با این کودک پرحرف و چشم سفید( به قول مادرم) و گیس بریده ( به قول مادربزرگم) خسته شدید … به من بگویید … قول بدهید … قول مردانه …

    پاسخ:

    عمو محسن و خستگی؟!
    “خسته” ممکنه خسنه بشه! اما عمو محسن نه!

  13. غزل گفت :

    سروی مهربان

    در این سالهای بس دراز ،
    هرگز بیاد ندارم خسته شده باشم ،
    آن هم از ارتباط با دیگران ،
    آن هم در مورد زندگی ،
    دریچه ای بر رویم گشوده شده که بسیار مغتنم می دانمش،
    انگیخته مانده ام برای جستجوی بیشتر ذهن.
    من عمیقن قدر دان این فضا ،
    و مهمتر از آن حضور ” انسان ” های همجون ” سروی ” و شقایق” ها هستم .

    در همین نزدیکی ها خواهم گفت ،
    اروند نازنین
    باز هم ،
    کمی،
    نادیده بگیر این زیاده خواهی من را .

  14. عمو محسن گفت :

    با پوزش از اشتباه “غزل ” بجای ” عمو محسن “

  15. سروی گفت :

    خوب ، پس حالا که خسته نشده اید بقیه اش را بگویید … لطفا …

  16. شقایق گفت :

    من این جا را تازه دیدم…

    عمو جانم ؛
    من با اجازه تون همه ی نوشته هاتون را در یک فایل پشت هم ذخیره کرده ام و هر بار که می خوانمشان دلم می خواهد دنیا را در آغوش بگیرم

  17. شقایق گفت :

    یه توضیحی بدم؟

    من یه عمو داشتم , عمو مجتبا ؛ که عاشق خوش و همسرش
    (خانم عمویم؛ به او مامان پری می گفتم!) بودم , تمام خاطرات کودکیم از او و حرفهای او و اتاق پر از اسباب بازی است که در خانه ی خودش برایم ساخته بود؛نوجوانی ام با شعر ها و ترانه هایی که برایم می خواند رنگ گرفت…
    بیست و دوساله بودم که در یک تصادف هر دو را از دست دادم و تا مدت ها نمی توانستم موضوع را هضم کنم , حتا همین الان هم
    از به یاد آوریشان کاغذ های جلوی کی بوردم خیس شد…
    من “فقط” به او می گفتم “عموجان” ، نه به آن یکی عموی دیگر ؛ یا دیگر دوستان پدرم…
    و حالا چه از صمیم دلم به شما عمو جان می گویم؛ عمو جان…

  18. اروند گفت :

    خدا رحمت کنه عموجان نخستین و همسرشان را
    و برایتان حفظ کنه عمو جان دوم و همسرش را …
    درود .

  19. عمو محسن گفت :

    شقایق عزیز
    در همین اندک زمانی که خود را به فضای حضور ” شما ” یان تحمیل کرده ام ،
    باور خود را بار ها گفته ام ،
    اما ،
    هوشمندی ها ، توانائی ها و مهربانی های خالصانه همه ی شمایان،
    این باور درونی را در من ، هر زمان عمیق تر کرده است ،

    ” درویش عزیز ” راستودم و به او گفتم ،
    میباید انتخابی داشته باشی برای ورود افرادی همچون من ،
    که:
    کم نیاورند ،
    عقب نمانند ،
    ودر پایان ، دست و پا نزنند .
    اگر یارای ماندن باشد،
    باز هم همچنان از شمایان خواهم آموخت ،
    این فضا عجیب برایم مغتنم است .

  20. اروند گفت :

    خوشحالم که تونستم و تونستیم یه شکار بزرگ به نام “عمو محسن” را در اینجا صید کنیم!

  21. عمو محسن گفت :

    اروند نازنین

    مثل اینکه یک اتفاق هائی داره می افته !!
    “اروند نازنین ” هم داره مثل “پدر ” می بینه !
    اینطوری نیست ؟
    پس چرا بزرگی عرض و طولم را نشانه رفتی ؟

    مگه قرار نبود اسرار جادوگری رو به پدر نگی ؟
    خوب این ها روهم نگو دیگه .

  22. اروند گفت :

    سعی می کنم … اما قول نمی دهم!

  23. سروی گفت :

    به عمو محسن:

    “در همین اندک زمانی که خود را به فضای حضور ” شما ” یان تحمیل کرده ام ،…”
    شما خودتونو تحمیل کردید؟ اگه یه بار دیگه از این حرف ها بزنید … گریه می کنم .

    شما پای ثابت همه ی اتفاق های خوب اینجا هستید…اما بر عکس اروند من فکر نمی کنم شما صید اینجا شده باشید … نه … شما صیاد مهربان قلب و ذهن ما شدید … باور کنید …

    به اروند:
    اصلا و به هیچ وجه اسرار جادوگری رو به پدر نگو … بعضی وقت ها اینقدر حال میده پدر و مادر ها رو تو خمای نگه داری..
    🙂

  24. سروی گفت :

    منظورم خماری بود ..البته

نظر بدهید





تائید دیدگاه فعال است. دیدگاه شما ممکن است کمی طول بکشد تا ظاهر شود.



اروند از نگاه پدر با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از http://mohammaddarvish.com/.