اروند | دل نوشته ها | مهار بیابان زایی | فوتوبلاگ | آلبوم عکس اروند

و سرانجام مامانی اومد به دنیا … اونم برای سی و هفتمین بار!

    مامانی رو خیلی دوس دارم … نمی‌تونم بگم چقدر؟ امّا می‌دونم اونقدر دوسش دارم که با تموم شکلات‌ها و پیتزاها و چیزبرگرهای دنیا هم عوضش نمی‌کنم. البته فکر کنم همه‌ی بچه‌هایی که می‌شناسم، بخصوص فرخ و هیراد و امیرطاها و پوریا و … هم ماماناشونو خیلی دوس دارند و با هیچ کیک شکلاتی خوشمزه هم عوضش نمی‌کنند! می‌کنند؟ منتها مامان من یه فرق بزرگ داره با همه‌ی مامانای همه‌ی بچه‌های همه‌ی شهرهای همه‌ی کشورهای همه‌ی قاره‌های همه‌ی سیاره‌های کهکشان راه شیری و شاید حتا همه‌ی کهکشان‌های دنیا! می‌دونید اون فرق چیه؟
    اون فرق اینه که فکر نکنم هیچ آدمی تو هیچ کهکشانی و تو هیچ سیاره‌ای و تو هیچ کشوری و تو هیچ شهری … پیدا بشه که اندازه‌ی مامان من، اروند رو دوس داشته باشه و هر روز براش یه عالمه دعا کنه …
    و بچه‌ها! نمی‌دونید این چه نعمت بزرگیه که آدم یه آدمی رو تو این دنیا داشته باشه که تحت هر شرایطی و به هر قیمتی دوستش داشته باشه، و اصلاً براش فرقی نکنه که منم اونو دوس دارم یا نه؟ من اذیتش می‌کنم یا نه؟ من درسامو می‌خونم یا نه؟ من اتاقمو به هم می‌ریزم یا نه؟

    مامانی من همیشه منو دوس داره و هیچوقت واسه این دوست‌داشتن و واسه‌ی همه‌ی کارهایی که برای من کرده، هیچ منتی رو سرم نذاشته و واسه همینه که همیشه یه قوّت قلب بزرگ واسه منه تا بدونم خدا چقدر منو دوس داره که یه همچین مامان ماهی به من داده.
    این نقاشی ناقابل رو که امروز صبح کشیدم، بهت تقدیم می‌کنم و با تمام وجودم بهت می‌گم: تولدت مبارک بهترین مامان دنیا …

 

    مامانی من! از خدای مهربون می‌خوام که همیشه سایه‌ات را همین نزدیکی‌ها و سبزتر از همیشه بالای سرم حس کنم و آغوش گرمت، بتونه تا ابد پناهم باشه …

    می‌دونید؟
    پدرم همیشه می‌گه: هر چیزی که سر راه آدم سبز می‌شه؛ خوب یا بد، اومده تا یه پیامی بهت بده. فرق آدمای شاد با آدمای ناشاد اینه که آدمای شاد همیشه اون پیام رو، مثبت می‌دونند، هرچند که ممکنه همون موقع نفهمند دلیل مثبت بودنشو! ولی ایمانشونو از دست نمی‌دن و منتظر می‌مونند تا نسیم خنک نوشخند اون پیام به صورتشون بوزه … واسه همینه که من فکر می‌کنم امکان نداشته که اروند، مامانی بهتر از اینی که الان داره، داشته باشه و خدا رو واسه داشتن همچین مامانی همیشه شکر می‌کنم.
شما چه فکر می‌کنید؟ راستی! اگر قرار بود من میوه نچینم، چرا در چنین باغ زیبا و پر درختی تنهایم گذاشتند؟

اگر قرار نبود
آن در گشوده شود
چرا کلیدش را برنداشتند

اگر قرار نبود من میوه بچینم
چرا در باغ
تنهایم گذاشتند
                  (عمران صلاحی از مجموعه خواب پرنده در قفس)

۸۳ نظر درباره “و سرانجام مامانی اومد به دنیا … اونم برای سی و هفتمین بار!” داده شده است.

  1. شقایق گفت :

    دلمون براتون تنگ شده شازده!

    پاسخ:

    بیگی منو که اوووووومدم!

  2. عمو محسن گفت :

    شقایق عزیز

    این شازده ( کوچولوی) شما ،
    در این فشردگی سفر،
    دلهائی را باز باز کرد ،
    و باور هائی را به ذهن جوانان هوشمند مان نشاند ،
    اصلن خاصیت هوشمند ی و توانائی جوانان سرزمین مان همین است ،
    و باید ،
    ” بیاریم سبد ،
    ببریم اینهمه سبز ،
    اینهمه سرخ .”

  3. اروند گفت :

    ما اییییینیم دیگه! نییییم دیگه؟
    تازه حالا مونده تا همه باورهایم را به ذهن علی مراد و میثم و بردیا و امید و جیران و شیرین و سحر و غزل و …بنشونم! نمونده؟
    زنده باشی عمو جان … لواشک تو امروز صبح خوردم!

  4. سروی گفت :

    رسیدن به خیر

  5. اروند گفت :

    ممنون … راستی ما الان حسابی دوباره “مستقر” شدیم!

  6. سروی گفت :

    اصلا فکر نمی کردم معنی کلمه ی مستقر رو بلد باشی پسر! راستی صدای شیرینی داری … خیلی .. امیدوارم سفر بهت خوش گذشته باشه ، گرچه دوست داشتم بیاید پیش ما.

  7. اروند گفت :

    راستش یه دلیل اینکه من خیلی کلمه ها رو بهتر از هم سن و سالهایم می شناسم، اینه که یه خورده فوضول (بخوان کنجکاو) تشریف دارم … تو خیلی از ماموریتهای پدر تو تابستون یا موقع سخنرانی هاش هستم و به خصوص موقعی که تلفنی باهاش مصاحبه می کنند تو خونه، همیشه حواسم بهشه و تا یه کلمه ای رو به کار می بره که برام ناآشناس، معنی اش را ازش می پرسم.
    به امید دیدار …

  8. سروی گفت :

    البته فکر کنم کتاب هم زیاد می خونی که خیلی خیلی تاثیرداره….

    موفق باشی و … به امید دیدار

  9. اروند گفت :

    درسته … کتاب خوندنو خیلی دوس دارم … تازه مشاعره هم می کنم و تقریباً رقیب ندارم!

  10. سروی گفت :

    واقعا؟ اروند اهل مشاعره است؟ خیلی عالیه… از بچه هایی که شعر بلدن خوشم میاد.

  11. اروند گفت :

    خبر نداری؟ تو همین سفر روی همه رو کم کردم! تازه من فقط از شعرهای مولانا و حافظ و سعدی و خیام می خوندم (البته پدر سفارش کرده که شعرهای فردوسی را هم به لیست اضافه کنم) اما اونا هر شعر و معری را هم خوندند … ولی باز هم باختند! می گی نه؟ برو از عمو محسن بپرس.

  12. هومان خاکپور گفت :

    امیدوار شدم پسر که در با معرفت بودنت اشتباه نکردم …

  13. اروند گفت :

    نه نکردی … اشتباه را می گویم!

  14. شقایق گفت :

    عمو محسن عزیز

    صداتون چقدر دوست داشتنی و شنیدنی بود…

    و از صمیم قلبم برای شازده کوچولوهای عزیزمان آینده ای روشن و پر شکوه می خواهم.

    زندهباشید.

    پاسخ:

    به عمو محسن می گویند: صدا مخملی! می گی نه، از سروی بپرس!

  15. شقایق گفت :

    اروند!
    من منتظرم ها نیومدی که هنوووز!

  16. اروند گفت :

    می آیم … خواستم یه خورده هیجان آمدنم را در بین هوادارانم بیشتر کنم! نکنم؟

  17. عمو محسن گفت :

    شقایق عزیز

    طبیعی است که بگویم:
    هوشمندی و توانائی ” شما” یان کجا و ذهن کوچک ” من”ها کجا،
    این فضای حضور ” شما”یان را در فاصله ای از زمان از دست داده ام،
    پس،
    از آموختن های بسیاری دور مانده ام ،
    و حال ،
    مانده ام با این تیز هوشی های روبرویم چگونه ادامه آن مطلب را پیگیر باشم،
    تلاش خواهم کرد که بر ترسم از نادانسته های خویش در برابر ” شما” یان رها شوم ،

  18. اروند گفت :

    برای غلبه بر ترس می تونم یه کلاس فشرده امشب که اومدین ماستاتونو ببرین، واستون بذارم! تا برید ماستاتونو کیسه کنید! هرچند این ماستا تو سیاه بیشه قبلاً کیسه شده باشه! نه؟

  19. عمو محسن گفت :

    اروند نازنین

    از این هم میترسم ، نمی ترسم؟

  20. اروند گفت :

    نه نمی ترسی! یه شیرزن به نام فرزانه باهات هست که کلی بهش ارادت داریم! نداریم؟

  21. شقایق گفت :

    عمو جانم

    حتا ترس از آینده ؛
    با وجود دنیایی که چون شما را دارد
    و امید به اینکه چون “شما”یی در این دنیا “جا” می شود ؛
    برایم نوید دهنده است…

    پاسخ:

    خداییش پیور آبان ماهی هستی! نیستی؟
    روز روشن داری رسم الخط عمو جان منو می قاپی! نمی قاپی؟

  22. شقایق گفت :

    اروند عزیزک من
    مرسی به خاطر اینجا…
    این جا که هستم انگار با لباس راحت و موهای باز روی کاناپه لم داده ام و چای داغ داغ داغ می نوشم ؛ بس که این جا را دوستش دارم و خیالم آرام است.

  23. اروند گفت :

    گفته بودم که … در کلبه ما رونق اگر نیست مهم نیست … صفا هست! نیست؟

  24. شقایق گفت :

    گفته بودید و ما هم تایید کردیم!

    در مورد پیور آبان ماهی بودن هم شک نکن!

  25. سروی گفت :

    به آقای درویش گفتم که البته شک دارم به عمو محسن و مامان فرزانه بگه ، بنابراین اینجا با صدای بلند اعلام می کنم :

    صدا ، اتفاق جالبیه

    دلم می خواد بگم اتفاق ، بگم پدیده ، چون تاثیرش روی آدم درست مثل تاثیر یه اتفاقه . می تونه تاثیر خوب یا بدی روی آدم بگذاره

    شنیدن صدای آدمهایی که فقط در موردشون شنیدی، خیلی هیجان انگیزه مخصوصا وقتی بدون برنامه ریزی قبلی باشه …

    صدای عمو محسن ، مردونه ، محکم ، مهربون ، اطمینان بخش ، کمی خجالتی نسبت به غریبه ها ، پدرونه ، پدرونه ، پدرونه ، کنجکاو و در نهایت خیلی پدرونه بود . صدای عمو محسن پدرونه بود . از اون پدرهایی که می تونی با آرامش بهشون تکیه بدی . عمو محسن بلد نیست پشت کسی رو خالی کنه

    صدای مامان فرزانه ، گرم ،دلپذیر ، دوست داشتنی ، پر از هیجانی شاد ، شیطون ، خیلی مهربون ، مادرانه ، خیلی مادرانه ، خیلی بیشتر از خیلی مادرانه ، کنجکاو ، صمیمی و سرشار از هوشمندی و ظرافت زنانه بود . انتخاب کلماتش موقع حرف زدن عالی بود . مامان فرزانه بلده چطور مدیریت کنه . مامان فرزانه از اون مامان هاییه که می تونی رو مشورت باهاشون حساب کنی

    متاسفانه نمی تونم کلمات رو رنگی کنم وگرنه دلم می خواست هر کلمه رو با رنگی مناسب بنویسم . رنگی که بتونه احساسم رو منتقل کنه.

    به عمو محسن :
    لطفا از قول من به مامان فرزانه بگید :

    تو در دستان من یک سیب سرخی
    خدا قسمت کند گازت بگیرم

    دوستتون دارم ، هر دوتاتونو … خیلی

    پاسخ:

    خیلی نامردی سروی!
    حالا دیگه به پدر من شک داری! نه؟
    باشه … به هم می رسیم! نمی رسیم؟

  26. عمو محسن گفت :

    سروی عزیز
    گفته بودم که :
    در این فضای بسیار کوچک ” زندگی ” ام ،
    آموزه های بسیار عمیق دارم از ،
    جوانان هوشمند و توانای سرزمین م ،
    و بسیار زخمها از این انتخاب !

    شاید در تمام دوران این ” زندگی ” برای نخستین و آخرین بار بوده است که از واژه شانس بهره گرفتم ،
    آن هم برای یافتن ،
    ” انسان ” های گرانقدر و سخاوتمندی که درونی شفاف و زلال داشته اند .
    در این فضای مجازی ” اروند نازنین ” بگذار بگویم:
    در همان آغاز ورودم ،
    از میان گفتار ها،
    ” انسان ” هائی به ذهنم نشستند که اهلی حضورشان در این فضا شدم ،
    و حال عمیقن قدر دان حضور شما ها هستم .
    در پایان ،
    بزرگواری های شما اینگونه کلمات را جاری کرده است ،
    آنچه بدان اشاره کرده اید بازتاب مستقیم دریافت هاست از شما ،
    از پی این بزرگواری هاست که ،
    من همچنان مثل ۷ سالگی هایم ،

  27. عمو محسن گفت :

    جمله آخر باز ماند :
    ” بسیار خواهم آموخت از شما ها”

  28. بردیا گفت :

    سلام اروند دوستداشتنی
    بزار منم با اینکه یک هفته از تولد مادر عزیزت میگذره ,تبریکم رو بگم و براشون ارزوی خوشحالی و سلامتی کنم.
    فرصت خوبی شد که بگم چقدر از دیدن تو و پدرت و اشنایی باهاتون خوشحال شدم
    امیدوارم بازم ببینمتون و از بودن با شما لذت ببرم و البته این دفعه مجال خداحافظی از شما رو هم پیدا کنیم.

  29. اروند گفت :

    سلام بر مرد پیور اسفندماهی نازنین، بردیای عزیز … به من هم در کنار شما دوستان باحال خیلی خوش گذشت و امیدوارم بشه که بازهم این خوش گذشتن ها رو تکرار کرد.
    به امید و علی مراد و میثم و سپهر و جیران و سحر و شیرین سلام برسان!

  30. عمو محسن گفت :

    اروند نازنین

    انگار ” مستقر ” شدنت ،
    کمی هندسی بوده ، نبوده ؟

    پاسخ:

    کمی که چه عرض کنم؟ دو کمی … شاید هم سه کمی!

  31. سروی گفت :

    عمو محسن دوست داشتنی من ،

    کاش من هم بتوانم مثل شما ، هفت سالگی کنم … کاش بشود …

    اجازه!
    من همه ی درس هایی را که تا حالا داده اید از بر شده ام ، با همه ی وجودم از بر شده ام …

    اجازه آقا!
    درس تازه نمی دهید؟

    چرا دیگر نمی نویسید ؟

  32. عمو محسن گفت :

    سروی عزیز
    ذهن من کجا و دامن بلند هوشمندی های شما کجا؟
    در ادامه همان (خاطرات اروند ) چیزکی نوشته ام ،
    پر طراوات باشید .

  33. اروند گفت :

    می گم عمو محسن جان! مطمئنی که اینی که نوشتی، فقط چیزکی بوده؟
    آخه می گم: اگه چیزکی ات اینه! چیزت چیه؟! نه؟

  34. عمو محسن گفت :

    اروند نازنین
    امان از دست این ” درویش عزیز”،
    خودش با مه شکن میراند ،
    ولی به همه میگوید با چراغ خاموش حرکت کنند !!
    من که به این حرفش گوش نخواهم کرد .

    پاسخ:

    آفرین که گوش نمی کنی!
    فکر کنم تنه اش خورده به تنه بعضی آقایان که در خلوت آن کار دیگر می کنند! نمی کنند؟

  35. سروی گفت :

    البته که من نامردم ، مگه قرار بود مرد باشم اروندخان؟

    تقصیر من نیست … پدرت مشکوک می زنه ، نمی زنه؟ مشکوک رو میگم!

    پاسخ:

    واقعاً نامردی؟
    ای نامرد بامرام و دوست داشتنی!

  36. عمو محسن گفت :

    اروند نازنین
    یادم رفت برایت بگویم ،
    ( این هم بخشی از هما ن کم آوردن هاست .)

    در راه رفت سفر ، بغیر از امید و میثم و سپهر که رانندگی میکردند،
    بقیه را به نوبت و البته با هزار ترفند !!
    جایشان را عوض میکردم و میآوردمشان در ماشین خودمان،
    این بحث را پی مگرفتیم ،
    اگر چه تجربه هاشان کافی نبود ولی،
    نظر هاشان بسیار جالب بود ،

    فکر میکنی میتونم خوب بیانشان کنم ؟
    البته اول از هر کدامشان اجازه خواهم گرفت ،

    میدانی کجایش جالب بود ؟
    ان جاهائی که با تست روانشناسی ” پدر “،
    بشکلی همخوانی داشت .

    من اینهمه تا به حال منتظر تو مانده ام ،
    تو هم یک کمی منتظر بمان ،
    منتظر من نخیر ،
    منتظر نظر همسفران خودت ،
    نتیجه را برایت میگویم .

  37. اروند گفت :

    باشه می مانم … منتظر را می گویم!

  38. سروی گفت :

    خودتی … البته از نوع مردش
    🙂

    منم می مونم ، منتظر را می گویم!
    ( آخه بگو به تو چه ربطی داره بچه ، خودتو قاطی حرف یه آقا پسر ۷ ساله و یه آقا پسر دیگه ی ۹ ساله می کنی؟…هااااان؟)

    پاسخ:

    آدم کوچیکا می تونند خودشونو قاطی هر چیزی بکنند! نگران مباش.

  39. سروی گفت :

    مرسی که منو آدمک کوچیک می دونی …مرسی

  40. اروند گفت :

    واقعیتها رو می بینیم دیگه!

  41. محمد گفت :

    عنوان بسیار زیبایی بود…

  42. اروند گفت :

    ممنون محمد جان …

  43. آرمیتا گفت :

    سلام اروند جان
    امیدوارم همیشه خوب و سالم و شاد باشی . از حالا یاد بگیر که سن خانمها حتی مامان هم از ۲۲ هیچ وقت بالاتر نمی رود

  44. اروند گفت :

    سلام آرمیتا جان … منم پیشاپیش تولد ۲۲ سالگی شما را بهتون تبریک می گم!
    مواظب خودت باش …

نظر بدهید





تائید دیدگاه فعال است. دیدگاه شما ممکن است کمی طول بکشد تا ظاهر شود.



اروند از نگاه پدر با نیروی وردپرس فارسی راه اندازی شده است. اجرا شده توسط مانی منجمی. بخشی از http://mohammaddarvish.com/.